فیلترها
نتایج جستجو برای «قیاس»: ۲۷ حدیث
فیلترها
فیلترها
کتاب
موضوع
معصوم
طول حدیث
الاحتجاج:مِن سُؤالِ الزِّنديقِ الَّذي سَأَلَ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام عَن مَسائِلَ كَثيرَةٍ، أن قالَ:. أخبِرني عَنِ السِّراجِ إذَا انطَفَأَ أينَ يَذهَبُ نورُهُ؟
قالَ عليه السلام: يَذهَبُ فَلا يَعودُ. قالَ: فَما أنكَرتَ أن يَكونَ الإِنسانُ مِثلَ ذلِكَ، إذا ماتَ وفارَقَ الرّوحُ البَدَنَ، لَم يَرجِع إلَيهِ أبَدا كَما لا يَرجِعُ ضَوءُ السِّراجِ إلَيهِ أبَدا إذَا انطَفَأَ؟
قالَ: لَم تُصِبِ القِياسَ، إنَّ النّارَ فِي الأَجسامِ كامِنَةٌ، وَالأَجسامُ قائِمَةٌ بِأَعيانِها كَالحَجَرِ وَالحَديدِ، فَإِذا ضُرِبَ أحَدُهُما بِالآخَرِ، سَطَعَت مِن بَينِهِما نارٌ، يُقتَبَسُ مِنها سِراجٌ لَهُ ضَوءٌ، فَالنّارُ ثابِتَةٌ في أجسامِها، وَالضَّوءُ ذاهِبٌ، وَالرّوحُ: جِسمٌ رَقيقٌ، قَد اُلبِسَ قالِبا كَثيفا،
الاحتجاج:از جمله پرسش هاى فراوانى كه زنديق از امام صادق عليه السلام سؤال كرد، يكى اين بود كه گفت:. زمانى كه چراغ خاموش مى شود، نورش به كجا مى رود؟
فرمود: «از بين مى رود و ديگر، باز نمى گردد».
زنديق گفت: پس چرا قبول نداريد كه انسان، اين گونه باشد؟ وقتى مُرد و روح از بدن جدا شد، ديگر هرگز به بدن برنمى گردد، چنان كه وقتى چراغ خاموش شد، نورش ديگر هرگز به آن باز نمى گردد.
امام عليه السلام فرمود: «قياست درست نبود. آتش در اجسام، نهفته است و اجسام، قائم به ذات هستند، مانند سنگ و آهن. پس هرگاه يكى از اين دو به ديگرى زده شود، از ميانشان، آتش جرقّه مى زند و از آن آتش، چراغى نورانى افروخته مى گردد. پس، آتش در اجسام آتش گرفته، ثابت است؛ ولى نور، از بين رفتنى است. امّا روح، جسم لطيفى است كه كالبد
۱.الاحتجاج: ج 2 ص 212 ـ 243 ح 223، بحارالأنوار: ج 10 ص 184 ح 2.
عنه عليه السلام:ولَعَلَّ طاعِنا يَطعَنُ عَلَى التَّدبيرِ مِن جِهَةٍ اُخرى فَيَقولَ: كَيفَ يَكونُ هاهُنا تَدبيرٌ ونَحنُ نَرَى النّاسَ في هذِهِ الدُّنيا مَن عَزَّ بَزَّ ۱، فَالقَوِيُّ يَظلِمُ ويَغصِبُ، وَالضَّعيفُ يُظلَمُ ويُسامُ الخَسفَ ۲، وَالصّالِحُ فَقيرٌ مُبتَلىً، وَالفاسِقُ مُعافىً مُوَسَّعٌ عَلَيهِ، ومَن رَكِبَ فاحِشَةً أوِ انتَهَكَ مُحَرَّما لَم يُعاجَل بِالعُقوبَةِ.
فَلَو كانَ في العالَمِ تَدبيرٌ لَجَرَتِ الاُمورُ عَلَى القِياسِ القائِمِ، فَكانَ الصّالِحُ هُوَ المَرزوقَ، وَالطّالِحُ هُوَ المَحرومَ، وكانَ القَوِيُّ يُمنَعُ مِن ظُلمِ الضَّعيفِ، وَالمُتَهَتِّكُ لِلمَحارِمِ يُعاجَلُ بِالعُقوبَةِ.
فَيُقالُ في جَوابِ ذلِكَ: إنَّ هذا لَو كانَ هكَذا لَذَهَبَ مَوضِعُ الإِحسانِ الَّذي
امام صادق عليه السلام:و شايد كسى كه بر تدبير، از ديگر سوى، خُرده گيرد و بگويد: چگونه تدبيرى در كار است، حال آن كه مى بينيم در اين دنيا آن كه قوى تر است، بَرنده است: زورمند، زور مى گويد و [حق ديگران را] غصب مى كند، و ناتوان، زور مى بيند و پاى مال مى شود. نيكان، فقير و گرفتارند، و بدكاران، تن درست و برخوردار، و آن كه مرتكب گناه يا حرامى شود، به زودى كيفر نمى بيند.
پس اگر در عالم، تدبيرى بود، همانا كارها بر روالى درست پيش مى رفت: نيكان، برخوردار مى بودند و بدكاران، محروم. زورمند، از ستم و زورگويى به ناتوان، باز داشته مى شد، و آن كه هتك حرمت مى كرد، بى درنگ، مجازات مى شد.
در پاسخ به اين ايراد گفته مى شود: اگر چنين مى بود، ديگر جايى براى نيكى كردن و دست زدن به كارهاى خوب كه مايه امتياز انسان
امام صادق عليه السلام:نخستين كسى كه قياس كرد، ابليس بود؛ زيرا گفت: «مرا از آتش آفريده اى و او (آدم) را از گِل»؛ در حالى كه اگر ابليس مى دانست خداوند چه [فضايلى] در آدم نهاده است، بر او فخر نمى فروخت.
الإمام الصادق عليه السلامـ في رِسالةٍ إلى أصحابِهِـ: أيَّتُهَا العِصابَةُ المَرحومَةُ المُفلِحَةُ، إنَّ اللّهَ أتَمَّ لَكُم ما آتاكُم مِنَ الخَيرِ، واعلَموا أنَّهُ لَيسَ مِن عِلمِ اللّهِ ولا مِن أمرِهِ أن يَأخُذَ أحَدٌ مِن خَلقِ اللّهِ في دينِهِ بِهَوىً ولا رَأيٍ ولا مَقاييسَ، قَد أنزَلَ اللّهُ القُرآنَ، وجَعَلَ فيهِ تِبيانَ كُلِّ شَيءٍ، وجَعَلَ لِلقُرآنِ ولِتَعَلُّمِ القُرآنِ أهلاً، لا يَسَعُ أهلَ عِلمِ القُرآنِ الَّذينَ آتاهُمُ اللّهُ عِلمَهُ أن يَأخُذوا فيهِ بِهَوًى ولا رَأيٍ ولا مَقاييسَ، أغناهُمُ اللّهُ عَن ذلِكَ بِما آتاهُم مِن عِلمِهِ، وخَصَّهُم بِهِ، ووَضَعَهُ عِندَهُم، كَرامَةً مِنَ اللّهِ أكرَمَهُم بِها، وهُم أهلُ الذِّكرِ الَّذينَ أمَرَ اللّهُ هذِهِ الاُمَّةَ بِسُؤالِهِم ۱.
امام صادق عليه السلامـ در نامه اى به اصحابشـ: اى گروه رحمت شده رستگار! همانا خداوند با خيرى كه به شما بخشيده نعمتش را بر شما كامل گردانيده است. بدانيد كه اگر كسى از خلق خدا در دين او به دلخواه و رأى و قياس عمل كند نه به علم الهى رسيده است و نه به امر او. خداوند قرآن را فرو فرستاده است و در آن بيان هر چيز را نهاده است. خداوند براى قرآن و آموختن آن اهلى را قرار داده است و اهل آگاهى از قرآن را كه خداوند علم آن را بديشان بخشيده، نرسد كه به دلخواه و بر اساس رأى و قياس در آن عمل كنند. خداوند با دادن علم خود بديشان آنها را از اين كار بى نياز ساخته است و آن را ويژه ايشان كرده و آن علم را نزد ايشان نهاده و اين كرامتى است كه خداوند با آن ايشان را ارجمند داشته است. اينها همان اهل ذكرى هستند كه خداوند
۱.الكافي: 8 / 5 / 1 عن إسماعيل بن مخلّد السرّاج، وراجع: «في أنّهم: أهل الذكر»، الكافي: 1 / 210 باب أنّ أهل الذكر الذين أمر اللّه الخلق بسؤالهم هم الأئمّة عليهم السلام، وأيضًا: 4/599، و: 1 / 259 / 3، البحار: 23 / 172 باب 9، أمالي الطوسيّ: 664 / 1290، روضة الواعظين: 224، بصائر الدرجات: 37 / 5 و: 40 / 10 و: 511 / 23، كامل الزيارات: 54، إحقاق الحقّ: 2 / 482 و 483، و: 14 / 371 ـ 375.
يونُسُ ۱: قُلتُ لِلصّادِقِ عليه السلام:يونُسُ ۲: قُلتُ لِلصّادِقِ عليه السلام: لَوِلائي لَكُم وما عَرَّفَنِي اللّهُ مِن حَقِّكُم أحَبُّ إلَيَّ مِنَ الدُّنيا بِحَذافيرِها. ـ قالَ يونُسُ: ـ فَتَبَيَّنتُ الغَضَبَ فيهِ، ثُمَّ قالَ عليه السلام: يا يونُسُ، قِستَنا بِغَيرِ قِياسٍ، مَا الدُّنيا وما فيها هَل هِيَ إلاّ سَدُّ فَورَةٍ، أو سَترُ عَورَةٍ؟ وأنتَ لَكَ بِمَحَبَّتِنَا الحَياةُ الدّائِمَةُ ۳.۴
يونس:به امام صادق عليه السلام عرض كردم: علاقه مندى من به شما و شناختى كه خداوند درباره حقّ شما به من داده، مرا خوشتر از ملك سراسر دنياست، پس آثار خشم را در چهره امام مشاهده كردم. حضرت سپس فرمود: اى يونس، مقايسه اى نادرست كردى. دنيا و آن چه در آن است چيست؟ آيا آن چيزى جز سير شدن شكمى و پوشاندن عورتى است؟ در حالى كه تو با دوستدارى ما، به زندگى جاويد دست مى يابى.
۱.الظاهر أنّه أبو عليّ يونس بن يعقوب بن قيس البجليّ الكوفيّ من أصحاب الإمام الصادق والإمام الكاظم والإمام الرضا عليهم السلام. (كما في هامش تحف العقول).
۲.الظاهر أنّه أبو عليّ يونس بن يعقوب بن قيس البجليّ الكوفيّ من أصحاب الإمام الصادق والإمام الكاظم والإمام الرضا عليهم السلام. (كما في هامش تحف العقول).
۳.تحف العقول: 379.
۴.الظاهر أنّه أبو عليّ يونس بن يعقوب بن قيس البجليّ الكوفيّ من أصحاب الإمام الصادق والإمام الكاظم والإمام الرضا عليهم السلام. (كما في هامش تحف العقول).
إحقاق الحقّ عن عائشة:ما رَأَيتُ رَجُلاً قَطُّ أَحَبَّ إِلَى رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِن عَلِيٍ وَمِن فاطِمَةَ عليهماالسلام. قالَت فاطِمَةُ يَوما وَأَنا حاضِرَةٌ: فَدَتكَ نَفسِي يا رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيكَ، أَيَ شَيءٍ رَأَيتَ لِي؟ فَقالَ: يا فاطِمَةُ، أَنتِ خَيرُ النِّساءِ فِي البَرِيَّةِ، وَأَنتِ أَهلُ الجَنَّةِ وأهلُها ۱. قالَت: يا رسولَ اللّهِ، فَما لِابنِ عَمِّكَ عَلِيٍ عليه السلام؟ فَقالَ لَها: لا يُقاسُ بِهِ أَحَدٌ مِمَّن خَلَقَ اللّهُ. قالَت: وَالحَسَنُ وَالحُسَينُ؟ قالَ: هُما وَلَدايَ وَسِبطايَ وَرَيحانَتايَ أَيّامَ حَياتِي وَبَعدَ مَماتِي.
قالَت: فَبَينَما هُما فِي الحَدِيثِ إِذ أَتى عَلِيٌ عليه السلام فَقالَ لَهُ: فِداكَ أَبِي وَأُمِّي يا رَسُولَ اللّهِ
إحقاق الحقّ ـ به نقل از عايشه ـ:هرگز كسى را در نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، محبوب تر از على و فاطمه نديدم. روزى فاطمه در حضور من، به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: جانم به فدايت، اى پيامبر خدا! درود خدا بر تو! نظرتان در باره من چيست؟
فرمود: «اى فاطمه! تو بهترين زن عالم هستى. تو اهل بهشت و سزاوارِ آن هستى».
فاطمه گفت: اى پيامبر خدا! در باره پسرعمويت على، چه؟
فرمود: «هيچ يك از خلق خدا با او قابل قياس نيست».
فاطمه گفت: و حسن و حسين؟
فرمود: «آن دو، در زندگى ام و پس از مرگم، فرزندان و نوادگان من و دسته گل هاى من اند».
در همين حال كه آن دو با هم سخن مى گفتند، على آمد و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: پدرم و مادرم به فدايت، اى پيامبر خدا! درود خدا بر تو باد! نظرتان در باره
التوحيدـ به نقل از عِكرِمه، از امام حسين عليه السلام ـ: هر كس دينش را بر قياس بنا نهد، هميشه روزگار، در شبهه خواهد بود؛ از راه اصلى منحرف و در كژراهه در حركت است؛ راه گم كرده است و درست نمى گويد.
الإمام العسكريّ عليه السلام:قال الإمام الصادق عليه السلام: لَقَد حَدَّثَني أبي الباقِرُ عليه السلام، عَن جَدّي عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ، عَن أبيهِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ سَيِّدِالشُّهَداءِ، عَن أبيهِ أميرِالمُؤمِنينَ عليهم السلام أنَّهُ اجتَمَعَ يَوما عِندَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أهلُ خَمسَةِ أديانٍ: اليَهودُ، وَالنَّصارى، وَالدَّهرِيَّةُ، وَالثَّنَوِيَّةُ، ومُشرِكُو العَرَبِ.
فَقالَتِ اليَهودُ: نَحنُ نَقولُ: عُزَيرٌ ابنُ اللّهِ، وقَد جِئناكَ ـ يا مُحَمَّدُ ـ لِنَنظُرَ ما تَقولُ؟ فَإِنِ اتَّبَعتَنا فَنَحنُ أسبَقُ إلَى الصَّوابِ مِنكَ وأفضَلُ، وإن خالَفتَنا خَصَمناكَ.
وقالَتِ النَّصارى: نَحنُ نَقولُ: إنَّ المَسيحَ ابنُ اللّهِ، اِتَّحَدَ بِهِ، وقَد جِئناكَ لِنَنظُرَ ما تَقولُ،
امام عسكرى عليه السلام:امام صادق فرمود: پدرم امام باقر، از جدّم على بن الحسين، و وى از پدرش حسين بن على، سرور شهيدان، و وى از پدرش اميرمؤمنان عليهم السلام برايم نقل كرد كه: روزى پيروان دين هاى پنجگانه: يهود، مسيحيّت، طبيعت پرستان، دوگانه پرستان و مشركان عرب، با پيامبر خدا نشستى داشتند.
يهوديان گفتند: ما مى گوييم: عُزَير، پسر خداست. آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر سخن ما را بگويى، پس در دستيابى به حقيقت، از تو پيشى گرفته ايم و برتريم، و اگر با ما مخالفت كنى، با تو مجادله مى كنيم.
مسيحيان گفتند: ما مى گوييم: مسيح، پسر خداست و با او يكى است. آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر از رأى ما پيروى كنى، در باور به اين حقيقت، بر تو پيشى گرفته ايم و برتريم، و اگر مخالفت كنى، با تو مجادله خواهيم
الإمامُ عليٌّ عليه السلام:ما خَيرٌ بِخَيرٍ بَعدَهُ النارُ، وما شَرٌّبِشَرٍّ بَعدَهُ الجَنَّةُ، وكُلُّ نَعيمٍ دُونَ الجَنَّةِ فهُو مَحقورٌ، وكُلُّ بَلاءٍ دُونَ النارِ عافِيَةٌ. ۱
امام على عليه السلام:آن خوبى كه در پى آن آتش باشد، خوب نيست و آن بدى كه به دنبالش بهشت باشد، بد نيست. هر نعمتى در قياس با بهشت ناچيز است و هر رنج و بلايى در مقابل دوزخ عافيت است.
۱.نهج البلاغة: الحكمة 387
الإمامُ الكاظمُ عليه السلام:جميعُ اُمورِ الأديانِ أربَعةٌ: أمرٌ لا اختِلافَ فيهِ، و هو إجماعُ الاُمَّةِ على الضَّرورةِ التي يُضطَرُّونَ إليها، و الأخبارُ المُجمَعُ علَيها و هي الغايَةُ المَعروضُ علَيها كلُّ شُبهَةٍ و المُستَنبَطُ مِنها كلُّ حادِثَةٍ و هو إجماعُ الاُمّة، و أمرٌ يَحتَمِلُ الشكَّ و الإنكارَ، فسَبيلُهُ استِيضاحُ أهلِهِ لِمُنتَحِليهِ بحُجّةٍ مِن كتابِ اللّهِ مُجمَعٍ على تأويلِها، و سنّةٍ مُجمَعٍ عليها لا اختلافَ فيها، أو قياسٍ تَعرِفُ العُقولُ عَدلَهُ و لا يَسَعُ خاصّةَ الاُمّةِ و عامَّتَها الشكُّ فيهِ و الإنكارُ لَهُ.
و هذانِ الأمرانِ مِن أمر التوحيدِ فما دُونَهُ و أرشِ الخَدشِ فمّا فَوقَهُ: فهذا المَعروضُ الذي يُعرَضُ عَليهِ أمرُ الدِّينِ فما ثَبَتَ لكَ بُرهانُهُ اصطَفيتَهُ
امام كاظم عليه السلام:همه امور اديان (مسائل مربوط به دين) چهار نوع است: [اول]امرى كه در آن هيچ اختلافى نيست، و آن اجماع همه امّت است بر ضرورياتى كه به ناچار آن را پذيرفته اند؛ [دوم]اخبارى كه مورد اجماع هستند و مرجعى كه هر شبهه اى را بايد بر آنها عرضه كرد و حكم هر حادثه اى را از آنها بيرون كشيد و مورد اجماع امّت مى باشند؛ [سوم]امورى كه شك و انكار پذيرند و در آنها بايد از اهلش توضيح خواست و هر كه در اين امور اظهار نظر كند، بايد دليلى از كتاب خدا، كه تأويل (تفسير) آن مورد اتفاق باشد، و سنّتى كه مورد اجماع است و اختلافى در آن نيست بياورد؛ [چهارم] يا قياسى (قانونى) كه عقلها حقيقت آن را بشناسند و خاصّ و عامّ امّت نتوانند در آن ترديد و انكار روا دارند.
اين دو امر شامل مسئله توحيد و پايين تر از
بحار الأنوار عن جابرِ بنِ عبدِ اللّهِ الأنصاريّ:كنتُ مَعَ مَولانا أمير المؤمِنينَ عليه السلام، فَرأى رَجُلاً قائِما يُصلّي، فَقالَ لَهُ: يا هذا، أ تَعرِفُ تَأوِيلَ الصَّلاةِ؟ فقال: يا مَولايَ، و هل للصَّلاةِ تَأوِيلٌ غَيرُ العِبادَةِ؟ فقالَ: إي و الذي بَعَثَ محمّدا بالنبوَّةِ. تَأوِيلُ تَكبِيرَتِكَ الاُولى إلى إحرامِكَ: أن تُخطِرَ في نفسِك إذا قلتَ: اللّهُ أكبَرُ، مِن أن يُوصَفَ بقيامٍ أو قُعودٍ، و في الثانيةِ: أن يُوصَفَ بحَرَكةٍ أو جُمودٍ، و في الثالثةِ: أن يُوصَفَ بجِسمٍ أو يُشَبَّهَ بِشِبهٍ أو يُقاسَ بِقِياسٍ، و تُخطِرَ في الرابعةِ: أن تَحُلَّهُ الأعراضُ أو تُولِمَهُ الأمراضُ، و تُخطِرَ في الخامسَةِ: أن يُوصَفَ بجَوهَرٍ أو بعَرَضٍ أو يَحُلَّ شَيئا أو يَحُلَّ فيهِ شيءٌ، و تُخطِر في
بحار الأنوارـ به نقل از جابر بن عبد اللّه انصارى ـ: من با امير المؤمنين عليه السلام بودم كه ديدم حضرت به مردى كه نماز مى خواند فرمود: اى مرد! آيا تأويل (معناى) نماز را مى دانى؟ عرض كرد: سَرورم! آيا نماز تأويلى جز عبادت دارد؟ حضرت فرمود: سوگند به آن كه محمّد را به پيامبرى فرستاد، آرى [تأويل]دارد.
تأويل نخستين تكبير [از شش تكبير پيش از تكبيرة الاحرام] ۲ تا تكبيرة الاحرام چنين است كه وقتى گفتى: اللّه اكبر، در قلب و جان خود بگذرانى كه خدا بزرگتر از آن است كه به قيام يا قعودى وصف شود و در تكبير دوم در قلبت چنين بگذرانى كه خدا بزرگتر از آن است كه به حركت يا سكونى وصف شود و در تكبير سوم او را بزرگتر از آن بدانى كه به جسميّت وصف شود، يا به چيزى مانند باشد، يا به چيزى قياس شود و در تكبير چهارم او
علل الشرائع عن أحمد بن عبد اللّه:قالَ رَجُلٌ لِأميرِ الْمؤمنينَ عليه السلام يَا بنَ عَمِّ خَيرِ خَلقِ اللّهِ ما مَعنى رَفعِ يَدَيك في التَّكبيرَةِ الاُولى فَقالَ عليه السلام اللّهُ أكبرُ الواحِدُ الأَحدُ الَّذي لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ لا يُقاسُ بِشَيءٍ و لا يُلمَسُ بِالأخماسِ و لا يُدرَكُ بِالحَواسِّ قالَ الرَّجُلُ ما مَعنى مَدِّ عُنُقِكَ في الرُّكوعِ؟ قالَ: تَأويلُهُ آمَنتُ بِوَحدانِيَّتِكَ و لَو ضُرِبَت عُنُقي. ۱
علل الشرائعـ به نقل از احمد بن عبد اللّه ـ: مردى به امير المؤمنين عرض كرد: اى پسر عمّ بهترين آفريده خدا! بالا بردن دستها در هنگام گفتن تكبيرة الاحرام چه معنايى دارد؟ حضرت فرمود: خدا بزرگتر است، آن يكتاى يگانه اى كه چيزى همانند او نيست، و با چيزى قياس نمى شود، و با پنج انگشت لمس نمى گردد و با حواس ادراك نمى شود. مرد عرض كرد: كشيدن گردن در ركوع به چه معناست؟ حضرت فرمود: تأويلش اين است كه من به وحدانيّت تو اى خداوند، ايمان آورده ام حتى اگر گردنم را قطع كنى.
۱.علل الشرايع: 333 / 5.
الكافي:عليُ بنُ عقبَةَ: سُئِلَ أميرُ المؤمنينَ عليه السلام: بِمَ عَرَفتَ رَبَّكَ؟ ـ: بِما عَرَّفَني نَفسَهُ. قيلَ: و كَيفَ عَرَّفَكَ نَفسَهُ؟
قالَ: لا يُشبِهُهُ صُورَةٌ، و لا يُحَسُّ بِالحَواسِّ، و لا يُقاسُ بِالنّاسِ. ۱
الكافي:على بن عقبه گويد: از امام على عليه السلام سؤال شد: پروردگارت را به چه شناختى؟ حضرت فرمود: به شناختى كه او از خودش به من داد. عرض شد: چگونه خودش را به تو شناساند؟ فرمود: هيچ صورتى مانند او نيست و با حواسّ و مشاعر درك نمى شود و با مردم قياس نمى گردد.
۱.الكافي: 1/85/2.
عنه عليه السلام:إنّما يُعرَفُ قَدرُ النِّعَمِ بمُقاساةِ ضِدِّها. ۱
امام على عليه السلام:قدر نعمت ها در قياس با ضدّ آنها شناخته مى شود. ۲
عنه عليه السلام:لا يُقاسُ بآلِ محمّدٍ صلى الله عليه و آله مِن هذه الاُمَّةِ أحَدٌ. هُم أساسُ الدِّينِ، و عِمادِ اليَقينِ. ۱
امام على عليه السلام:هيچ فردى از اين امّت به آل محمّد صلى الله عليه و آله قياس نمى شود. آنان بنياد دين و پايه يقين هستند.
۱.. نهج البلاغة: الخطبة 2.
الإمامُ عليٌّ عليه السلام:ما خَيرٌ بِخَيرٍ بَعدَهُ النارُ، و ما شَرٌّ بِشَرٍّ بَعدَهُ الجَنَّةُ، و كُلُّ نَعيمٍ دُونَ الجَنَّةِ فهُو مَحقورٌ، و كُلُّ بَلاءٍ دُونَ النارِ عافِيَةٌ. ۱
امام على عليه السلام:آن خوبى كه در پى آن آتش باشد، خوب نيست و آن بدى كه به دنبالش بهشت باشد، بد نيست. هر نعمتى در قياس با بهشت ناچيز است و هر رنج و بلايى در مقابل دوزخ عافيت است.
۱.نهج البلاغة: الحكمة 387.
عنه عليه السلامـ في الدعاءِ ـ: يا رَبِّ، ما أشقى جَدَّ مَن لَم يَعظُمْ في عَينِهِ و قَلبِهِ ما رَأى مِن مُلكِكَ و سُلطانِكَ في جَنبِ ما لَم تَرَ عَينُهُ و قَلبُهُ مِن مُلكِكَ و سُلطانِكَ! و أشقى مِنهُ مَن لَم يَصغُرْ في عَينِهِ و قَلبِهِ ما رَأى و ما لَم يَرَ مِن مُلكِكَ و سُلطانِكَ في جَنبِ عَظَمَتِكَ و جَلالِكَ، لا إلهَ إلاّ أنتَ سبحانَكَ إنّي كُنتُ مِن الظالِمينَ. ۱
امام على عليه السلامـ در دعاـگفت: پروردگارا! چه بدبخت است كسى كه قدرت و شوكت مشهود تو و نيز قدرت و شوكت نا مشهود تو، در نگاه و دل او با عظمت نيايد و بد بخت تر از او كسى است كه قدرت و شوكت مشهود و نا مشهودِ تو، در قياس با عظمت و جلالِ خود تو در چشم و دلش خُرد و ناچيز نيايد. لا إله إلاّ أنت سبحانك إنّى كنت من الظالمين (خدايى جز تو نيست، پاكى تو اى خدا، من از ستمگران بودم).
۱.تحف العقول: 218.
عنه عليهالسلام ـ لِرَجُلٍ و كَرِهَ لَهُ صُحبَةَ رَجُلٍ رَهِقٍ ـ :
[فَ] لا تَصحَب أخَا الجَهلِ و إيّاكَ و إيّاهُ
فَكَم مِن جاهِلٍ أردىحَليما حينَ آخاهُ
يُقاسُ المَرءُ بِالمَرءِإذا ما هُوَ ماشاهُ
ولِلشَّيءِ مِنَ الشَّيءِمَقاييسُ و أشباهُ
[قِياسُ النَّعلِ بِالنَّعلِإذا ما هُوَ حاذاهُ] ۱
ولِلقَلبِ عَلَى القَلب
دَليلٌ حينَ تَلقاهُ ۲
امام على عليهالسلام ـ به مردى كه دوست شدنش را با مردى سبكْعقل خوش نداشت ـ :
با جاهل، مصاحبت مكن /
از او برحذرت مىدارم.
چه بسيار جاهلى كه چون /
با شخصى بردبار دوستى كرد، او را هلاك ساخت.
انسان با كسى كه با او همگام است /
سنجيده مىشود.
براى هر چيز، سنجه /
و همانندى در چيزهاى ديگر است.
نعل را با نعل مىسنجند /
چون همسوى با آن باشد.
و دل را به دل، راهنمايى است /
چون ببيندش.
تحف العقول:قالَ لَهُ [لِلإِمامِ الصّادِقِ عليه السلام] يونُس: لَوِلائي لَكُم وما عَرَّفَنِي اللّهُ مِن حَقِّكُم أحَبُّ إلَيَّ مِنَ الدُّنيا بِحَذافيرِها. قالَ يونُسُ: فَتَبَيَّنتُ الغَضَبَ فيهِ، ثُمَّ قالَ عليه السلام: يا يونُس قِستَنا بِغَيرِ قِياسٍ، مَا الدُّنيا وما فيها؟! هَل هِيَ إلاّ سَدُّ فَورَةٍ، أو سَترُ عَورَةٍ؟ وأنتَ لَكَ بِمَحَبَّتِنا الحَياةُ الدّائِمَةُ. ۱
تحف العقول ـ به نقل از يونس، كه به امام صادق عليه السلام گفت:ولايت شما را داشتن و شناخت حقّ (منزلت) شما (كه خداوند، آن را به من شناساند)، نزد من، محبوب تر از همه دنياست ـ: آثار ناراحتى را در چهره امام عليه السلام مشاهده كردم. فرمود: «اى يونس! درباره ما، قياسِ مَعَ الفارِق كردى. ۲ مگر دنيا و هر آنچه در آن است، چيست؟ آيا آن جز فرو نشاندن هيجانى [برخاسته از گرسنگى يا شهوت]، يا پوشاندن عورتى است؟! تو به وسيله مهرورزى ات به ما، زندگى جاويد را به دست آورده اى».
عنه عليه السلامـ فِي الدّيوانِ المَنسوبِ إلَيهِ ـ:
بَلَوتُ صُروفَ الدَّهرِ سِتّينَ حِجَّةً
و جَرَّبتُ حالَيهِ مِنَ العُسرِ وَ اليُسرِ
فَلَم أرَ بَعدَ الدّينِ خَيرا مِنَ الغِنى
و لَم أرَ بَعدَ الكُفرِ شَرّا مِنَ الفَقرِ ۱
قال المجلسيُّ رضوان اللّه عليه في تبيين قوله صلى الله عليه و آله: كادَ الفَقرُ أن يكونَ كُفرا:
توضيح: هذه الرواية من المشهورات بين الخاصّة و العامّة، و فيها ذمّ عظيم للفقر، و يعارضها الأخبار السابقة و ما روي عن النبيّ صلى الله عليه و آله: «الفقرُ فَخرِي و به أفتَخِرُ»، و قوله صلى الله عليه و آله: «اللّهُمّ أحْيِني مِسكينا و أمِتْنِي مِسكينا و احشُرْني في زُمرَةِ المَساكينِ». و يؤيّد هذه الرواية ما رواه العامّة عنه صلى الله عليه و آله: «الفَقرُ سَوادُ الوَجهِ في
از امام على عليه السلامـ در ديوان منسوب به وى ـ:
شصت سال، دگرگونى هاى روزگار را آزمودم
و هم حالت تنگنايش را تجربه كردم و هم حال آسانى اش را
پس چيزى را ماوراى دين، بهتر از توانگرى نيافتم
و چيزى را ماوراى كفر، بدتر از فقر نديدم
علاّمه مجلسى، رضوان اللّه عليه، در توضيح اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: نزديك است فقر به كفر انجامد، مى گويد:
اين روايت از روايات مشهور در ميان شيعه و سنّى است و نكوهش عظيمى از فقر دارد. اما اخبارى كه پيشتر گذشت و اين روايت از پيامبر صلى الله عليه و آله كه: فقر افتخار من است و من به آن مى نازم. و نيز اين سخن آن حضرت كه: بار خدايا! مرا مستمند زنده بدار و مستمند بميران و در زمره مستمندان محشورم فرما، با روايت مورد بحث تعارض دارند. البته اين روايت
۱.الديوان المنسوب إلى الإمام عليّ عليه السلام: 262 / 185.
۲.فاطر: 15.
۳.الأنبياء: 8.
۴.البقرة: 273.
۵.التوبة: 60.
۶.القصص: 24.
۷.مفردات ألفاظ القرآن: 641.
۸.البقرة: 180.
۹.بحار الأنوار: 72/31/26.
۱۰.بيت زير از گلشن راز اشاره به همين معنا از حديث دارد: سيه رويى ز ممكن در دو عالم جدا هرگز نشد و اللّه اعلم.
۱۱.اين كتاب دو جلدى ترجمه كتاب «التنمية الاقتصادية فى الكتاب و السنّة» اثر ديگر مؤلّف است.
نمایش ۱ تا ۲۰ از ۲۷