فیلترها
نتایج جستجو برای «ولید بن مغیره»: ۱۳ حدیث
فیلترها
فیلترها
کتاب
موضوع
معصوم
طول حدیث
سعد السّعود عن ابن عبّاس: خَرَجَ عُتبَةُ وَ شَيبَةُ وَالوَليدُ لِلبِرازِ، وَ خَرَجَ عُبَيدُ اللّهِ بنُ رَواحَةَ مِن ناحِيَةٍ اُخرى، قالَ: فَكَرِهَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أَن تَكونَ الحَربُ ۱ أَوَّلَ ما لَقِيَ بِالأَنصارِ، فَبَدَأَ بِأَهلِ بَيتِهِ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مُروهُم أَن يَرجِعُوا إِلى مَصافِّهِم، إِنَّما يُريدُ القَومُ بَني عَمِّهِم.
فَدَعا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلِيّاً وَ حَمزَةَ وَ عُبَيدَةَ بنَ الحَرثِ بنِ عَبدِ المُطَّلِّبِ، فَبَرَزوا بَينَ يَدَيهِ بِالسِّلاحِ، فَقالَ: اجعَلاهُ بَينَكُما، وَخافَ عَلَيهِ الحَداثَةَ.
فَقالَ: اِذهَبُوا فَقاتِلُوا عَن حَقِّكُم وَبِالدّينِ الَّذي بُعِثَ بِهِ نَبِيُّكُم إِذ جاؤُوا
سعد السعود ـ به نقلاز ابن عبّاس ـ : عتبة و شيبة و وليد براى مبارزه به ميدان آمدند، و عبيد اللّه بن رواحه از ديگر سوى به ميدان آمد؛ امّا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خوش نداشت كه نخستين كشته جنگ از انصار باشد. از اين رو، از خانواده خودش آغاز كرد و فرمود: «به آنها بگوييد به صفوف خود، باز گردند. هدف آن جماعت، عموزادگانش است». آن گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على و حمزه و عبيدة بن حارث بن عبد المطلّب را فرا خواند و آن سه با سلاحهاى خود در برابر ايشان حاضر شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله [به حمزه و عبيده] فرمود: «او (على) را در وسط خود قرار دهيد» و نگران جوانى او بود. آن گاه فرمود: «برويد و به خاطر حقّانيت خود و دينى كه خداوند، آن را به وسيله پيامبرش فرستاده است بجنگيد؛
السّيرة النّبويّة لِابنِ هِشام: إِنَّ الوَليدَ بنَ المُغيرَةِ اجتَمَعَ إلَيهِ نَفَرٌ مِن قُرَيشٍ وَكانَ ذا سِنٍّ فيهِم، وَقَد حَضَرَ المَوسِمُ، فَقالَ لَهُم: يا مَعشَرَ قُرَيشٍ، إِنَّهُ قَد حَضَرَ هذا المَوسِمُ، وإنّ وُفودَ العَرَبِ سَتَقدَمُ عَلَيكُم فيهِ، وَقَد سَمِعوا بِأَمرِ صاحِبِكُم هذا، فَأَجمِعُوا فيه رَأيا واحِدا، وَلا تَختَلِفوا فَيُكَذِّبَ بَعضُكُم بَعضا وَ يَرُدَّ قَولُكُم بَعضُهُ بَعضا.
قالوا: فَأَنتَ يا أَبا عَبدِ شَمسٍ، فَقُل وَأَقِم لَنا رَأياً نَقولُ بِهِ.
قالَ: بَل أَنتُم فَقولوا أَسمَع. قالوا: نَقُولُ: كاهِنٌ؟ قالَ: لا وَاللّهِ ما هُوَ بِكاهِنٍ، لَقَد رَأَينا الكُهّانَ فَما هُوَ بِزَمزَمَةِ الكاهِنِ وَلا سَجعِهِ! قالوا: فَنَقولُ: مَجنُونٌ؟ قالَ: ما هُوَ بِمَجنُونٍ،
السيرة النبويّة، ابن هشام: موسم [حج] فرا رسيده بود. گروهى از قريش نزد وليد بن مغيره ـ كه از بقيّه آنان مسنتر بود ـ، جمع شدند. وليد به آنان گفت: اين موسم فرا رسيده است و به زودى، گروههاى عرب بر شما وارد مىشوند. آنها قضيّه اين همشهرى شما (پيامبرى محمّد صلى الله عليه و آله) را شنيدهاند. پس همگى در باره او يكرأى شويد و به طورى كه يكى ديگرى را تكذيب كند و گفتههايتان متناقض باشد اختلاف نكنيد.
آن عدّه گفتند: اى ابو عبد شمس! تو خود بگو و رأيى بياور كه ما نيز همان را بگوييم.
وليد گفت: نه، شما بگوييد. من مىشنوم.
گفتند: مىگوييم: او كاهن است.
وليد گفت: نه به خدا، او كاهن نيست. ما كاهنان را ديدهايم. او نه مانند كاهن، زير لب زمزمه مىكند و نه مانند آنها سجع مىگويد.
گفتند:
۱.. العَذِقُ: النخلة (لسان العرب: ج 10 ص 238 «عذق»). يُشبِّهُه بالنخلة التي ثبت أصلها.
۲.. المدّثّر: 11 ـ 16.
۳.. السّيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 288، تاريخ الإسلام للذّهبي: ج 1 ص 155، تفسير ابن كثير: ج 4 ص 468 نحوه عن ابن عبّاس وكلّها نقلاً عن ابن إسحاق، إمتاع الأسماع: ج 4 ص 348، سبل الهدى والرّشاد: ج 2 ص 354.
المستدرك على الصّحيحين عن ابن عبّاس: إِنَّ الوَليدَ بنَ المُغيرَةِ جاءَ إِلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَقَرَأَ عَلَيهِ القُرآنَ، فَكَأَنَّهُ رَقَّ لَهُ، فَبَلَغَ ذلِكَ أَبا جَهلٍ فَأَتاهُ، فَقالَ: يا عَم، إِنَّ قَومَكَ يَرَونَ أَن يَجمَعوا لَكَ مالاً. قال: لِمَ؟ قال: لِيُعطوكَهُ؛ فَإنَّكَ أَتَيتَ مُحَمَّدا لِتَعرِضَ لِما قِبَلَهُ. قالَ: قَد عَلِمَت قُرَيشٌ أَنّي مِن أَكثَرِها مالاً! قالَ: فَقُل فيهِ قَولاً يَبلُغُ قَومَكَ أَنَّكَ مُنكِرٌ لَهُ أَو أنَّكَ كارِهٌ لَهُ. قالَ: وَماذا أَقولُ؟ فَوَاللّهِ ما فيكُم رَجُلٌ أَعلَمُ بِالأَشعارِ مِنّي، وَلا أَعلَمُ بِرَجزٍ وَلا بِقَصيدَةٍ مِنّي، وَلا بِأَشعارِ الجِنِّ، وَاللّهِ! ما يُشبِهُ الّذي يَقولُ شَيئا مِن هذا. وَوَاللّهِ! إِنَّ
المستدرك على الصحيحين ـ به نقل از ابن عبّاس ـ : وليد بن مغيره نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. ايشان برايش قرآن خواند. گويا تحت تأثير قرار گرفت. خبر به ابو جهل رسيد. نزد وليد
آمد و گفت: عمو جان! قومت در نظر دارند برايت مالى جمع كنند.
وليد گفت: چرا؟
ابو جهل گفت: تا به تو بدهند؛ چون تو نزد محمّد رفتهاى تا از جانب او به نوايى برسى.
وليد گفت: قريش خوب مىدانند كه من ثروتمندترين مرد قريش هستم.
ابو جهل گفت: پس در باره او چيزى بگو كه قومت بدانند تو منكر او هستى يا او را خوش نمىدارى.
وليد گفت: چه بگويم؟ به خدا سوگند، در ميان شما هيچ كس نيست كه به اندازه من شعر بشناسد و به رجز و قصيده و اشعار جنّيان، آگاهتر از من باشد. به خدا سوگند كه آنچه او مىگويد، به هيچ يك از اينها نمىماند.
۱.. المُغدِق: من الغَدقِ وهو الماء الكثير ـ إشارة لكثرة الخير ـ (مجمع البحرين: ج 2 ص 1306 «غدق»).
۲.. في المصدر: «فاتحته»، والصواب ما أثبتناه كما في المصادر الاُخرى.
۳.. المستدرك على الصّحيحين: ج 2 ص 550 ح 3872، تفسير الطبري: ج 14 الجزء 29 ص 156، أسباب النّزول: ص 468 ح 842، تاريخ الإسلام للذهبي: ج 1 ص 154، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 292.
تفسير القمّي ـ في قَولِهِ تَعالى: «فَإِذَا نُقِرَ فِى النَّاقُورِ» إِلى قَولِهِ تَعالى: «ذَرنِى وَ مَن خَلَقتُ وَحِيدًا» ۱ ـ : فَإِنَّها نَزَلَت فِي الوَليدِ بنِ المُغَيرَةِ، وَكانَ شَيخا كَبيرا مُجَرَّبا مِن دُهاةِ العَرَبِ، وَكانَ مِنَ المُستَهزِئينَ بِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وَكانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقعُدُ فِي الحُجرَةِ وَيَقرَأُ القُرآنَ، فَاجتَمَعَت قُرَيشٌ إِلَى الوَليدِ بنِ المُغيرَةِ، فَقالوا: يا أَبا عَبدِ الشَّمسِ، ما هذا الَّذي يَقولُ مُحَمَّدٌ؟ أَشِعرٌ، أَم كِهانَةٌ، أَم خَطبٌ؟ فَقالَ: دَعوني أَسمَعُ كَلامَهُ، فَدَنا مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، أَنشِدني مِن شِعرِكَ، قالَ: ما هُوَ شِعرٌ، وَلكنَّهُ
تفسير القمّى ـ در باره آيه شريف: «آن گاه كه در صور دميده شود» تا آيه «مرا با آن كه [او را]تنها آفريدم، وا گذار» ـ : اين آيات در باره وليد بن مغيره نازل شد. او پيرى سالخورده و پخته و يكى از خردمندان عرب و از جمله كسانى بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را مسخره مىكرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حِجر [اسماعيل]مىنشست و قرآن مىخواند. قريش نزد وليد بن مغيره جمع شدند و گفتند: اى ابو عبد شمس! اين چيزهايى كه محمّد مىگويد، چيست؟ آيا شعر است يا پيشگويى يا خطابه؟
وليد گفت: اجازه بدهيد كه سخن را بشنوم. پس، نزديك پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفت و گفت: اى محمّد! از شعرهايت برايم بخوان.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين شعر نيست؛ بلكه كلام خداست كه آن را براى
السيرة النبويّة لابن هشام عن الوليد بن المغيرة:أيُنزِّلُ عَلى مُحَمَّدٍ واُترَكُ وأنا كَبيرُ قُرَيشٍ وسيِّدُها! ويُترَكُ أبو مَسعودٍ عَمرُو بنُ عُمَيرٍ الثَّقَفِيُّ سَيِّدُ ثَقيفٍ، ونَحنُ عَظيما القَريَتَينِ فَأنزَلَ اللّهُ تَعالى فيهِ، فيما بَلَغَني «وَ قَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ هَـذَا الْقُرْءَانُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ـ إلى قَولِهِ تَعالى ـ: مِّمَّا يَجْمَعُونَ» ۱. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از وليد بن مغيره ـ: وليد بن مغيره گفت: آيا بر محمّد، وحى نازل مى شود و من در حالى كه بزرگ و سرور قريش هستم، وانهاده شده ام؟! ابومسعود عمرو بن عمير ثقفى، سرور ثقيف، هم وا نهاده شده است؟! ما، بزرگان اين دو شهريم.
بنا بر آنچه به من رسيده است، در پىِ اين سخن، خداوند چنين نازل كرد: «و گفتند: «چرا اين قرآن، بر مردى بزرگ از اهالى دو شهر، نازل نشده است؟!» ـ تا آن جا كه مى فرمايد: «از آنچه مى اندوزند» .
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:جَلَسَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَوما ـ فيما بَلَغَني ـ مَعَ الوَليدِ بنِ المُغيرَةِ فِي المَسجِدِ، فَجاءَ النَّضرُ بنُ الحارِثِ حَتَّى جَلَسَ مَعَهُم فِي المَجلِسِ، وفِي المَجلِسِ غَيرُ واحِدٍ مِن رِجالِ قُرَيشٍ، فَتَكَلَّمَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَعَرَضَ لَهُ النَّضرُ بنُ الحارِثِ، فَكَلَّمَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتَّى أفحَمَهُ، ثُمَّ تَلا عَلَيهِ وعَلَيهِم: «إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَ رِدُونَ * لَوْ كَانَ هَـؤُلاَءِ ءَالِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَ كُلٌّ فِيهَا خَــلِدُونَ * لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ هُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ» ۱. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: بنا بر آنچه به من رسيده، روزى پيامبر خدا با وليد بن مغيره در مسجد نشسته بود. نضر بن حارث وارد شد تا با آنها در مجلس بنشيند. در آن مجلس، تعدادى از مردان قريش نيز حضور داشتند. پيامبر خدا، سخن گفت و نضر بن حارث به ايشان اعتراض كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله با او سخن گفت تا او را خاموش كرد و آن گاه، بر او و ديگر حاضران، اين آيات را خواند: «در حقيقت، شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد، هيزم دوزخيد. شما در آن وارد خواهيد شد. اگر اينها خدايانى [واقعى]بودند، در آن وارد نمى شدند، و حال آن كه جملگى، در آن ماندگارند. براى آنها در آن جا، ناله اى زار است و در آن جا [چيزى]نمى شنوند» .
الإمام العسكري عليه السلام:قُلتُ لِأَبي عَلِيِّ بنِ مُحَمَّدٍ عليهماالسلام: هَل كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يُناظِرُ اليَهودَ وَالمُشرِكينَ إذا عاتَبوهُ ويُحاجُّهُم [إذا حاجّوهُ]؟ قالَ: بَلى مِرارا كَثيرةً، مِنها ما حَكَى اللّهُ مِن قَولِهِم: «وَ قَالُواْ مَالِ هَـذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَ يَمْشِى فِى الْأَسْوَاقِ لَوْلَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ» إلى قَولِهِ ـ: «رَجُلاً مَّسْحُورًا» . ۱ «وَ قَالُواْ لَوْلَا نُزِّلَ هَـذَا الْقُرْءَانُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» . ۲
وقَولُهُ عز و جل: «وَ قَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ يَنـبُوعًا» ـ إلى قَولِهِ ـ: «كِتَـبًا نَّقْرَؤُهُ» . ۳
ثُمَّ قيلَ لَهُ في آخِرِ ذلِكَ: لَو
امام عسكرى عليه السلام:به پدرم، امام هادى عليه السلام، گفتم: آيا پيامبر خدا با يهوديان و مشركان، زمانى كه وى را مورد عتاب قرار مى دادند، مناظره مى كرد و آيا [هنگامى كه آنان محاجّه مى كردند] با آنان محاجّه مى نمود؟
فرمود: «آرى، بارها و بارها! از جمله آنها، همانى است كه خدا از قول مشركان نقل كرده است: «و گفتند: «اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟! چرا فرشته اى به سوى او نازل نشده؟. از مردى افسون شده پيروى مى كنيد»» ؛ «و گفتند: «چرا اين قرآن، بر مردى بزرگ از [آن] دو شهر، فرود نيامده است؟»» . و نيز قول خداوند عز و جل كه مى فرمايد: «و گفتند: «هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اين كه برايمان از زمين، چشمه اى بجوشانى، يا چنان كه خود مى پندارى، آسمان را پاره پاره بر سر
۱.الفرقان: 7 و 8.
۲.الزخرف: 31.
۳.الإسراء: 90 ـ 93.
۴.استفحل أمر العدوّ: إذا قوي واشتدّ (لسان العرب: ج 11 ص 517).
۵.الطور: 44.
۶.العلق: 6 و 7.
۷.الفرقان: 7 و 8.
۸.الإسراء: 48.
۹.الفرقان: 10.
۱۰.هود: 12.
۱۱.الأنعام: 8 و 9.
۱۲.الكهف: 110.
۱۳.الفرقان: 9.
۱۴.اللازب: الثابت الشديد الثبوت، ويعبّر باللازب عن الواجب، فيقال: ضربة لازب (مفردات ألفاظ القرآن: ص 739)، وفي بعض النسخ «ضريبة» بدل «ضربة».
۱۵.الزخرف: 31 و 32.
۱۶.في بحار الأنوار «أنفَذتُم».
۱۷.الإسراء: 93.
۱۸.الاحتجاج: ج 1 ص 47 ح 22، بحار الأنوار: ج 9 ص 269 ح 2.
۱۹.. «استفحل أمر العدوّ» وقتى گفته مى شود كه دشمن، قوى و شديد شده باشد.
۲۰.. تعبير «لازب» كه در متن حديث آمده به معناى بسيار پايدار است. گاه از واجب نيز با تعبير لازب ياد مى شود. به ضربه چسبنده، ضربه لازب مى گويند.
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابنِ إسحاقَ:مَرَّ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ـ فيما بَلَغَني ـ بِالوَليدِ بنِ المُغيرَةِ واُمَيَّةَ بنِ خَلَفٍ وبِأَبي جَهلِ بنِ هِشامٍ، فَهَمَزوهُ وَاستَهزَؤوا بِهِ، فَغاظَهُ ذلِكَ، فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى عَلَيهِ في ذلِكَ مِن أمرِهِم: «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِّن قَبْلِكَ فَحَاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُواْ مِنْهُم مَّا كَانُواْ بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ» . ۱
السيرة النبويّة، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: آن گونه كه به من رسيده است، پيامبر خدا بر وليد بن مُغيره و اُميّة بن خَلَف و ابو جهل بن هشام گذشت و آنان، به او نيش زبان زدند و ريشخندش كردند، به طورى كه ايشان ناراحت شد. پس خداوند متعال، اين آيه را درباره ايشان بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرو فرستاد: «و پيش از تو پيامبرانى به استهزا گرفته شدند. پس آنچه را ريشخند مى كردند، گريبانگير ريشخند كنندگان ايشان گرديد» .
۱.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 2 ص 36.
الأمالي للطوسي عن هند بن [أبي] هالة وأبي رافع وعمّار بن ياسرـ في ذِكرِ اجتِماعِ قُرَيشٍ عَلى قَتلِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وعَزمِهِ عَلَى الهِجرَةِ إلَى المَدينَةِ -: دَعا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلِيّا عليه السلام وقالَ لَهُ: يا عَلِيُّ، إنَّ الرّوحَ هَبَطَ عَلَيَّ بِهذِهِ الآيَةِ آنِفا، يُخبِرُني أنَّ قُرَيشا اجتَمَعوا عَلَى المَكرِ بي وقَتلي، وأنَّهُ أوحى إلَيَّ رَبّي عَزَّوجَلَّ أن أهجُرَ دارَ قَومي، وأن أنطَلِقَ إلى غارِ ثوَرٍ تَحتَ لَيلَتي، وأنَّهُ أمَرَني أن آمُرَكَ بِالمَبيتِ عَلى ضِجاعي ـ أو قال: مَضجَعي ـ لِيَخفى بِمَبيتِكَ عَلَيهِ أثَرَي، فَما أنتَ قائِلٌ وما صانِعٌ؟
فَقالَ عَلِيٌّ عليه السلام: أَ وَتَسلَمُ بِمَبيتي هُناكَ يا نَبِيَّ اللّهِ؟ قالَ: نَعَم،
الأمالى، طوسىـ به نقل از هند بن [ابى] هاله و ابو رافع و عمّار بن ياسر، در بيان گردآمدن قريش بر كشتن پيامبر خدا و تصميم ايشان به هجرت به مدينه ـ: پيامبر خدا، على عليه السلام را فرا خوانْد و به او فرمود: «اى على! روح الأمين، چند لحظه پيش با اين آيه نزد من آمد و خبر داد كه قريش براى نيرنگ زدن به من و كشتنم گِرد آمده اند و از سوى پروردگارم به من وحى شده است كه از خانه خاندانم هجرت كنم و در پوشش شب به غار ثور بروم، و همو به من فرموده كه به تو فرمان دهم كه بر جاى من بخوابى تا با خوابيدنت بر بستر من، ردّ پايم پوشيده بماند. تو چه مى گويى و چه مى كنى؟».
على عليه السلام گفت: اى پيامبر خدا! آيا با خوابيدن من در آن جا، تو سالم مى مانى؟
فرمود: «آرى».
على عليه السلام، شادمانه لبخند زد و به شكر خبر
۱.ويمكن ضبطها ب «واقِعٌ مِنهُ.» أيضا.
۲.جمع حَلَمة: نبات ينبت بنجد في الرمل، لها زهر، وورقها اُخيشن، عليه شوك (لسان العرب: ج 12 ص 148 و 149 «حلم»).
۳.خَتَلَهُ: أي داورَه وطلبه من حيث لا يشعر (النهاية: ج 2 ص 10 «ختل»). والهَمْز: العصر (لسان العرب: ج 5 ص 426 «همز»).
۴.القِماص: هو أن لا يستقرّ في موضع، تراه يقمِص فيَثب من مكانه من غير صبر (لسان العرب: ج 7 ص 82 «قمص»).
۵.البَكْر: الفَتيُّ من الإبل، بمنزلة الغلام من الناس (النهاية: ج 1 ص 149 «بكر»).
۶.جَفَلَ: إذا أسرع وذهب في الأرض (مجمع البحرين: ج 1 ص 300 «جفل»).
۷.أعْتَمَ الرجل: صار في العَتَمة؛ وهي ثلث الليل الأوّل بعد غيبوبة الشَّفَق (لسان العرب: ج 12 ص 381 «غنم»).
۸.أي أجمعَ الرأي وعزمَ عليه (مجمع البحرين: ج 2 ص 781 «زمع»).
۹.أي أدارهُ وراودهُ (النهاية: ج 4 ص 276 «لوص»).
۱۰.التَّلَوُّم: الانتظار والتلبّث (لسان العرب: ج 12 ص 557 «لوم»).
۱۱.أي ارفق بنفسك وكُفّ (الصحاح: ج 3 ص 1212 «ربع»).
۱۲.جبل بناحية تهامة على بريد من مكّة، وهناك الغميم، في أسفله مسجد صلّى فيه رسول اللّه صلى الله عليه و آله (معجم البلدان: ج 3 ص 453).
۱۳.استلأم الرجل: إذا لبِس ما عنده من عُدّةٍ؛ رمح وبيضة ومِغفَر وسيف ونَبل (لسان العرب: ج 12 ص 532 «لأم»).
۱۴.غُدَر: معدول عن غادر للمبالغة (النهاية: ج 3 ص 345 «غدر»).
۱۵.أي حادَ (لسان العرب: ج 8 ص 431 «روغ»).
۱۶.هي من الفرس مُجتمع كتفيه قُدّام السرج (النهاية: ج 4 ص 152 «كثب»).
۱۷.الأمالي للطوسي: ص 465 ـ 469 ح 1031 وراجع المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 182 ـ 184 وكشف الغمّة: ج 2 ص 30 ـ 32.
۱۸.در متن عربى كتاب، «حَلَم» آمده است كه جمع «حَلَمَة» است و به گياه خاردارى كه در ماسه زارها مى رويد، مى گويند. برگ هاى اين گياه، خشن و خارهايش تيز است.
۱۹.مقصود از فاطمه ها (فَواطم): فاطمه دختر پيامبر خدا، فاطمه بنت اسد (مادر على عليه السلام) و فاطمه دختر زبير بن عبدالمطّلب است كه در ادامه متن مى آيد. (م)
۲۰.گردنه اى كه در ابتداى راه مكّه به مدينه است.
۲۱.كوهى در ناحيه تهامه، در چهار فرسخى مكّه است و غميم نيز همان جاست و در ناحيه فرودست آن، مسجدى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز گزارد (معجم البلدان: ج 3 ص 453).
الإرشاد:قَد أثبَتُ رُواةُ العامَّةِ وَالخاصَّةِ مَعا أسماءَ الَّذينِ تَوَلّى أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام قَتلَهُم بِبَدرٍ مِنَ المُشرِكينَ، عَلَى اتِّفاقٍ فيما نَقَلوهُ مِن ذلِكَ وَاصطِلاحٍ، فَكانَ مِمَّن سَمَّوهُ:
الوَليدُ بنُ عُتبَةَ ـ كَما قَدَّمناهُ ـ وكانَ شُجاعا جَريئا فاتِكا وَقّاحا، تَهابُهُ الرِّجالُ.
وَالعاصُ بنُ سَعيدٍ؛ وكانَ هَولاً عَظيما، تَهابُهُ الأَبطالُ. وهُوَ الَّذي حادَ عَنهُ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ.
وطُعَيمَةُ بنُ عَدِيِّ بنِ نَوفَلٍ؛ وكانَ مِن رُؤوسِ أهلِ الضَّلالِ.
ونَوفَلُ بنُ خُوَيلِدٍ؛ وكانَ مِن أشَدِّ المُشرِكينَ عَداوَةً لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وكانَت قُرَيشٌ تُقَدِّمُهُ وتُعَظِّمُهُ وتُطيعُهُ، وهُوَ الَّذي قَرَنَ أبا بَكرٍ بِطَلحَةَ ـ قَبلَ
الإرشاد:راويان شيعه و سنّى، هر دو، نام هاى مشركانى را كه امير مؤمنان در بدر كُشت، ثبت كرده اند و نقل هر دو گروه با هم موافق و همخوان است و از جمله آنها كه نام برده اند، اينان اند:
وليد بن عتبه ـ چنان كه پيش تر گفتيم ـ، شجاع و پُردل و گستاخ و بى شرم بود و مردان از او مى ترسيدند؛
و عاص بن سعيد كه وحشتناك و بزرگ بود و قهرمانان از او وحشت داشتند و او همان كسى است كه عمر از مقابلش گريخت.؛
و طُعيمة بن عَدى، پسر نوفل كه از سرانِ گمراهان بود؛
و نَوفل بن خُوَيلد كه در ميان مشركان، از سخت ترين دشمنان پيامبر خدا بود و قريش، او را پيش مى انداخت و بزرگش مى داشت و اطاعتش مى كرد، و او كسى است كه ابو بكر و طلحه را پيش از هجرت، در مكّه با طنابى بست و يك روز تا شب، شكنجه شان كرد تا آن كه آزادى آن دو
۱.الإرشاد: ج 1 ص 70 وراجع المغازي: ج 1 ص 147ـ152 والسيرة النبويّة لابن هشام: ج 2 ص 365 والفصول المهمّة: ص52.
مجمع البيانِ:قالَ عبدُ اللّهِ بنُ مسعودٍ: هذهِ الآيَةُ أجمَعُ آيَةٍ في كِتابِ اللّهِ لِلخَيرِ و الشَّرِّ. و جاءَتِ الرّوايةُ أنّ عُثمانَ بنَ مَظعونٍ قالَ: كُنتُ أسلَمتُ استِحياءً مِن رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِكَثرَةِ ما كانَ يَعرِضُ علَيَّ الإسلامَ، و لَمّا يَقَرَّ الإسلامُ في قَلبي، فكُنتُ ذاتَ يَومٍ عِندَهُ حالَ تأمُّلِهِ فشَخَصَ بَصَرَهُ نَحوَ السّماءِ كأنّهُ يَستَفهِمُ شَيئا، فلَمّا سُرِّيَ عَنهُ سَألتُهُ عَن حالِهِ فقالَ: نَعَم، بَينا أنا اُحَدِّثُكَ إذ رأيتُ جَبرئيلَ في الهَواءِ فأتاني بهذهِ الآيَةِ «إنّ اللّهَ يَأمُرُ بالعَدْلِ و الإحْسانِ» . و قَرأها علَيَّ إلى آخِرِها، فقَرَّ الإسلامُ في قَلبي، و أتَيتُ عمَّهُ أبا طالِبٍ فأخبَرتُهُ فقالَ: يا آلَ قُريشٍ، اتَّبِعوا محمّدا
مجمع البيان:عبد اللّه بن مسعود گفت: اين آيه جامعترين آيه كتاب خدا درباره خوبى و بدى است. در روايت آمده است كه عثمان بن مظعون گفت: از بس رسول خدا صلى الله عليه و آله پذيرش اسلام را به من پيشنهاد مى كرد، من از خجالت، اسلام آوردم. اما اسلام هنوز در دلم جا نگرفته بود. روزى در حالى كه رسول خدا غرق تأمّل بود در خدمت ايشان بودم كه ناگاه چشم به طرف آسمان دوخت به طورى كه گويى مى خواهد چيزى را بفهمد. وقتى به خود آمد، درباره آن حالت از ايشان سؤال كردم. فرمود: آرى، وقتى داشتم با تو صحبت مى كردم، ناگاه جبرئيل را در هوا ديدم و اين آيه را برايم آورد: «ان اللّه يأمر بالعدل و الإحسان». حضرت آيه را تا آخر برايم خواند. اين جا بود كه اسلام در دلم استوار شد، و نزد عموى او، ابو طالب، رفتم و موضوع را به او گفتم.
۱.مجمع البيان: 6/587.
قصصِ الأنبياءِ:كانَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لا يَكُفُّ عن عَيبِ آلهَةِ المُشرِكينَ، و يَقرأ علَيهِمُ القرآنَ، و كانَ الوليدُ بنُ المُغيرَةِ مِن حُكّامِ العَرَبِ يَتَحاكَمونَ إلَيهِ في الاُمورِ، و كانَ لَهُ عَبيدٌ عَشرَةٌ عِندَ كلِّ عَبدٍ ألفُ دِينارٍ يَتَّجِرُ بِها، و مَلَكَ القِنطارَ، و كانَ عَمَّ أبي جَهلٍ، فقالوا لَهُ: يا عَبدَ شَمسٍ، ما هذا الّذي يَقولُ محمّد؟ أ سِحرٌ، أم كِهانَةٌ، أم خُطَبٌ؟ فقالَ: دَعُوني أسمَعْ كلامَهُ، فدَنا مِن رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و هُو جالِسٌ في الحِجرِ فقالَ: يا محمّدُ، أنشِدْني شِعرَكَ، فقالَ: ما هو بشِعرٍ و لكنَّهُ كلامُ اللّهِ الّذي بَعَثَ أنبياءهُ و رُسُلَهُ، فقالَ: اُتْلُ، فقَرأَ: بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، فلَمّا سَمِعَ الرَّحمنَ
قصص الانبياء:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از خرده گيرى بر خدايان مشركان باز نمى ايستاد و قرآن را بر آنان مى خواند. وليد بن مغيره از داوران عرب بود و عرب ها براى داورى در كارهاى خود به او مراجعه مى كردند. او ده غلام داشت كه به هر غلامى هزار دينار داده بود تا برايش تجارت كنند. او ثروت زيادى داشت و عموى ابو جهل بود. مشركان به او گفتند: اى عبد شمس! اين چه حرف هايى است كه محمّد مى گويد؟ شعر است يا پيشگويى يا خطابه؟ او گفت: مهلتى دهيد تا سخنان او را بشنوم. پس نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در حِجْر نشسته بود رفت و گفت: اى محمّد! شعرت را برايم بخوان. پيامبر فرمود: اينها شعر نيست، بلكه سخن خداوندى است كه پيامبران و رسولان خود را مى فرستد. وليد گفت: تلاوت كن. پيامبر چنين خواند: بسم اللّه
۱.فصّلت: 13.
۲.المدّثّر: 11 ـ 30.
۳.النحل: 90.
۴.الطلاوة ـ مثلّثة ـ: الحُسن و البَهجة و القبول. (القاموس المحيط: 4 / 357).
۵.قصص الأنبياء: 319 / 397 و ح398.
۶.مرا با آنكه تنها آفريده ام، تنها گذار. و دارايى بسيار به او بخشيدم. و پسرانى آماده [به خدمت دادم]. باز هم طمع دارد كه بيفزايم. ولى نه، زيرا او دشمن آيات ما بود. به زودى او را به بالا رفتنى از گردنه عذاب وادار مى كنيم. آرى، انديشيد و سنجيد. كشته بادا چگونه سنجيد؟ آرى، كشته بادا چگونه سنجيد! آنگاه نظر انداخت. سپس رو ترش نمود و چهره درهم كشيد. آنگاه پشت گردانيد و تكبر ورزيد. و گفت: اين [قرآن] جز سحرى كه آموخته اند نيست. اين غير از سخن بشر نيست. زودا كه او را به سقر درآورم. و تو چه دانى كه آن سقر چيست؟ نه باقى مى گذارد و نه رها مى كند. پوست ها را سياه مى كند و بر آن نوزده نگهبان است.
بحار الأنوار عن ابنِ عبّاسٍ:إنّ الوليدَ بنَ المُغيرَةِ أتى قُرَيشا فقالَ: إنّ النّاسِ يَجتَمِعونَ غَدا بالمَوسِمِ و قد فَشا أمرُ هذا الرّجُلِ في النّاسِ و هُم يَسألونَكُم عَنهُ، فما تَقولونَ؟ فقالَ أبو جَهلٍ: أقولُ: إنّهُ مَجنونٌ، و قالَ أبو لَهَبٍ: أقولُ: إنّهُ شاعِرٌ، و قالَ عُقبَةُ بنُ أبي مُعيَطٍ: أقولُ: إنّهُ كاهِنٌ، فقالَ الوليدُ: بَل أقولُ: هُو ساحِرٌ، يُفَرِّقُ بَينَ الرّجُلِ و المَرأةِ و بَينَ الرّجُلِ و أخيه و أبيهِ! فأنزَلَ اللّهُ تعالى: «ن و القَلَمِ.» ۱ الآية، و قولَهُ: «وَ ما هُو بقَولِ شاعِرٍ.» ۲ الآية. ۳
بحار الأنوارـ به نقل از ابن عبّاس ـ: وليد بن مغيره نزد قريش رفت و گفت: مردم، فردا در موسم جمع مى شوند و موضوع اين مرد هم در همه جا پيچيده است و آنها درباره او از شما سؤال خواهند كرد. چه خواهيد گفت؟ ابو جهل گفت: من مى گويم: او جن زده است. ابو لهب گفت: من مى گويم: او كاهن است. وليد گفت: اما من خواهم گفت: او جادوگر است، ميان زن و شوهر و برادر و برادر و پسر و پدر جدايى مى افكند. پس خداوند فرو فرستاد: «ن. و القلم.» و «ما هو بقول شاعر.».