حدیث دربارهوليد بن مغيره

السّيرة النّبويّة لِابنِ هِشام: إِنَّ الوَليدَ بنَ المُغيرَةِ اجتَمَعَ إلَيهِ نَفَرٌ مِن قُرَيشٍ وَكانَ ذا سِنٍّ فيهِم، وَقَد حَضَرَ المَوسِمُ، فَقالَ لَهُم: يا مَعشَرَ قُرَيشٍ، إِنَّهُ قَد حَضَرَ هذا المَوسِمُ، وإنّ وُفودَ العَرَبِ سَتَقدَمُ عَلَيكُم فيهِ، وَقَد سَمِعوا بِأَمرِ صاحِبِكُم هذا، فَأَجمِعُوا فيه رَأيا واحِدا، وَلا تَختَلِفوا فَيُكَذِّبَ بَعضُكُم بَعضا وَ يَرُدَّ قَولُكُم بَعضُهُ بَعضا. قالوا: فَأَنتَ يا أَبا عَبدِ شَمسٍ، فَقُل وَأَقِم لَنا رَأياً نَقولُ بِهِ. قالَ: بَل أَنتُم فَقولوا أَسمَع. قالوا: نَقُولُ: كاهِنٌ؟ قالَ: لا وَاللّه‏ِ ما هُوَ بِكاهِنٍ، لَقَد رَأَينا الكُهّانَ فَما هُوَ بِزَمزَمَةِ الكاهِنِ وَلا سَجعِهِ! قالوا: فَنَقولُ: مَجنُونٌ؟ قالَ: ما هُوَ بِمَجنُونٍ، لَقَد رَأَينا الجُنونَ وَعَرَفناهُ، فَما هُوَ بِخَنِقِهِ وَلا تَخالُجِهِ وَلا وَسوَسَتِهِ! قالوا: فَنَقولُ: شاعِرٌ؟ قالَ: ما هُوَ بِشاعِرٍ، لَقَد عَرَفنا الشِّعرَ كُلِّهُ رَجَزَهُ وَ هَزَجَهُ وَ قَريضَهُ وَمَقبوضَهُ وَ مَبسوطَهُ، فَما هُوَ بِالشِّعرِ! قالُوا: فَنَقولُ: ساحِرٌ؟ قالَ: ما هُوَ بِساحِرٍ، لَقَد رَأَينَا السُّحّارَ وَسِحرَهُم، فَما هُوَ بِنَفثِهِم ولا عَقدِهِم! قالوا: فَما نَقولُ يا أبا عَبدِ شَمسٍ؟ قالَ: وَ اللّه‏ِ إِنَّ لِقَولِهِ لَحَلاوَةً، وَإِنَّ أَصلَهُ لَعَذقٌ ۱، وَإِنَّ فَرعَهُ لَجَناةٌ، وَما أَنتُم بِقائِلينَ مِن‏هذا شَيئاً إلَّا عُرِفَ أَنَّهُ باطِلٌ، وَإِنَّ أَقرَبَ القَولِ فيهِ لَأَن تَقولوا «ساحِرٌ»، جاءَ بِقَولٍ هُوَ سِحرٌ يُفَرِّقُ بِهِ بَينَ المَرءِ وَأَبيهِ، وَبَينَ المَرءِ وَأَخيهِ، وَبَينَ المَرءِ وَزَوجَتِهِ، وَبَينَ المَرءِ وَعَشيرَتِهِ. فَتَفَرَّقوا عَنهُ بِذلِكَ، فَجَعَلوا يَجلِسونَ بِسُبُلِ النّاسِ حينَ قَدِمُوا المَوسِمَ، لا يَمُرُّ بِهِم أَحَدٌ إلَّا حَذَّروهُ إِيّاهُ، وَ ذَكَروا لَهُم أَمرَهُ. فَأَنزَلَ اللّه‏ُ تَعالى فِي الوَليدِ بنِ المُغيرَةِ وَفي ذلِكَ مِن قَولِهِ: «ذَرنِى وَ مَن خَلَقتُ وَحِيدًا * وَ جَعَلتُ لَهُ مَالًا مَّمدُودًا * وَ بَنِينَ شُهُودًا * وَ مَهَّدتُّ لَهُ تَمهِيدًا * ثُمَّ يَطمَعُ أَن أَزِيدَ * كَلَّا إِنَّهُ كَانَ لِأَيَـتِنَا عَنِيدًا» ۲ أَي خَصيماً. ۳
السيرة النبويّة، ابن هشام: موسم [حج] فرا رسيده بود. گروهى از قريش نزد وليد بن مغيره ـ كه از بقيّه آنان مسن‏تر بود ـ، جمع شدند. وليد به آنان گفت: اين موسم فرا رسيده است و به زودى، گروه‏هاى عرب بر شما وارد مى‏شوند. آنها قضيّه اين همشهرى شما (پيامبرى محمّد صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله) را شنيده‏اند. پس همگى در باره او يك‏رأى شويد و به طورى كه يكى ديگرى را تكذيب كند و گفته‏هايتان متناقض باشد اختلاف نكنيد. آن عدّه گفتند: اى ابو عبد شمس! تو خود بگو و رأيى بياور كه ما نيز همان را بگوييم. وليد گفت: نه، شما بگوييد. من مى‏شنوم. گفتند: مى‏گوييم: او كاهن است. وليد گفت: نه به خدا، او كاهن نيست. ما كاهنان را ديده‏ايم. او نه مانند كاهن، زير لب زمزمه مى‏كند و نه مانند آنها سجع مى‏گويد. گفتند: مى‏گوييم: جن‏زده است. گفت: او جن‏زده نيست؛ ما جن‏زدگان را ديده‏ايم، و با آن آشناييم، در حالى كه او نه دچار خفگى مى‏شود، نه تشنّج و نه هذيان‏گويى. گفتند: مى‏گوييم: شاعر است. وليد گفت: او شاعر نيست. ما انواع شعر را از رجز و هزج و قريضه و مقبوضه و مبسوطه، مى‏شناسيم. سخنان او شعر نيست. گفتند: مى‏گوييم: جادوگر است. وليد گفت: او جادوگر هم نيست. ما جادوگران و جادوى آنها را ديده‏ايم، در صورتى كه او نه مانند جادوگران مى‏دمد و نه گره مى‏زند. گفتند: پس چه بگوييم، اى ابو عبد شمس؟ گفت: به خدا سوگند كه سخن او حلاوتى دارد، ريشه‏اش استوار و ميوه‏اش چيدنى است. پس، هر يك از اينها را بگوييد تا درستى آن دانسته شود. بهترين سخن در باره او، آن است كه بگوييد او جادوگر است. سخنانى آورده كه افسون است و به واسطه آن، ميان پدر و پسر و برادر و برادر و زن و شوهر و افراد عشيره جدايى مى‏اندازد. پس، آن عدّه، هم‏داستان بر اين رأى، از نزد وليد پراكنده شدند و بر سر راه مردمانى كه به حج مى‏آمدند، مى‏نشستند و هر كس را كه بر آنان مى‏گذشت، از پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله بر حذر مى‏داشتند و از جادوگر بودن او برايش مى‏گفتند. پس خداوند متعال در باره وليد بن مغيره و اين ماجرا، اين آيات را فرو فرستاد: «مرا واگذار با آن كه [او را] تنها آفريدم. و دارايى بسيار به او بخشيدم و پسرانى آماده [به خدمت، دادم]و برايش [عيش خوش] آماده كردم. باز هم طمع دارد كه بيفزايم؛ ولى نه؛ چرا كه او دشمن آيات ما بود» .
۱.. العَذِقُ: النخلة (لسان العرب: ج 10 ص 238 «عذق»). يُشبِّهُه بالنخلة التي ثبت أصلها.
۲.. المدّثّر: 11 ـ 16.
۳.. السّيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 288، تاريخ الإسلام للذّهبي: ج 1 ص 155، تفسير ابن كثير: ج 4 ص 468 نحوه عن ابن عبّاس وكلّها نقلاً عن ابن إسحاق، إمتاع الأسماع: ج 4 ص 348، سبل الهدى والرّشاد: ج 2 ص 354.

احادیث دیگر این موضوع

۳
سعد السعود ـ به نقل‏از ابن عبّاس ـ : عتبة و شيبة و وليد براى مبارزه به ميدان آمدند، و عبيد اللّه‏ بن رواحه از ديگر سوى به ميدان آمد؛ امّا پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله خوش نداشت كه نخستين كشته جنگ از انصار باشد. از اين رو، از خانواده خودش آغاز كرد و فرمود: «به آنها بگوييد به صفوف خود، باز گردند. هدف آن جماعت، عموزادگانش است». آن گاه پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله على و حمزه و عبيدة بن حارث بن عبد المطلّب را فرا خواند و آن سه با سلاح‏هاى خود در برابر ايشان حاضر شدند. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله [به حمزه و عبيده] فرمود: «او (على) را در وسط خود قرار دهيد» و نگران جوانى او بود. آن گاه فرمود: «برويد و به خاطر حقّانيت خود و دينى كه خداوند، آن را به وسيله پيامبرش فرستاده است بجنگيد؛ چرا كه آنها با باطل خويش آمده‏اند تا نور خدا را با دهان‏هاى خود، خاموش كنند. برويد در امان خدا [يا: به يارى خدا]». آن سه، روانه ميدان شدند و چندان نزديك شدند كه صداى يكديگر را مى‏شنيدند. عتبه فرياد زد: خودتان را معرّفى كنيد تا شما را بشناسيم، كه اگر همسنگ ما باشيد، با شما مى‏جنگيم. پس، آيه: «اين دو [گروه] دشمنان يكديگرند كه در باره پروردگارشان با يكديگر ستيزه مى‏كنند. پس كسانى كه كافر شدند، جامه‏هايى از آتش برايشان بريده شده است» در باره ايشان نازل شد.
المستدرك على الصحيحين ـ به نقل از ابن عبّاس ـ : وليد بن مغيره نزد پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله آمد. ايشان برايش قرآن خواند. گويا تحت تأثير قرار گرفت. خبر به ابو جهل رسيد. نزد وليد آمد و گفت: عمو جان! قومت در نظر دارند برايت مالى جمع كنند. وليد گفت: چرا؟ ابو جهل گفت: تا به تو بدهند؛ چون تو نزد محمّد رفته‏اى تا از جانب او به نوايى برسى. وليد گفت: قريش خوب مى‏دانند كه من ثروتمندترين مرد قريش هستم. ابو جهل گفت: پس در باره او چيزى بگو كه قومت بدانند تو منكر او هستى يا او را خوش نمى‏دارى. وليد گفت: چه بگويم؟ به خدا سوگند، در ميان شما هيچ كس نيست كه به اندازه من شعر بشناسد و به رجز و قصيده و اشعار جنّيان، آگاه‏تر از من باشد. به خدا سوگند كه آنچه او مى‏گويد، به هيچ يك از اينها نمى‏ماند. به خدا سوگند، سخن او، حلاوت و زيبايى خاصّى دارد و [چون درختى است كه]شاخه‏هايش پر از ميوه است و ريشه‏اش شاداب. بالاتر از هر سخنى است و بالاتر از آن وجود ندارد، و آنچه را پايين‏تر از آن است، خُرد مى‏كند. ابو جهل گفت: قومت از تو راضى نمى‏شوند، تا آن كه در باره او چيزى بگويى. وليد گفت: پس بگذار تا بينديشم. و چون انديشيد، گفت: سخنان او جادوست و تأثيرى متفاوت با ديگر جادوها دارد. پس، اين آيه نازل شد: «مرا با آن كه [او را] تنها آفريدم وا گذار.» .
تفسير القمّى ـ در باره آيه شريف: «آن گاه كه در صور دميده شود» تا آيه «مرا با آن كه [او را]تنها آفريدم، وا گذار» ـ : اين آيات در باره وليد بن مغيره نازل شد. او پيرى سال‏خورده و پخته و يكى از خردمندان عرب و از جمله كسانى بود كه پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله را مسخره مى‏كرد. پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله در حِجر [اسماعيل]مى‏نشست و قرآن مى‏خواند. قريش نزد وليد بن مغيره جمع شدند و گفتند: اى ابو عبد شمس! اين چيزهايى كه محمّد مى‏گويد، چيست؟ آيا شعر است يا پيشگويى يا خطابه؟ وليد گفت: اجازه بدهيد كه سخن را بشنوم. پس، نزديك پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رفت و گفت: اى محمّد! از شعرهايت برايم بخوان. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «اين شعر نيست؛ بلكه كلام خداست كه آن را براى فرشتگان و فرستادگانش پسنديده است». وليد گفت: چيزى از آن را برايم تلاوت كن. پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله شروع به قرائت «حم سجده» براى او كرد. چون به اين آيه رسيد: « [اى محمّد!]پس اگر روى گرداندند» يعنى قريش « [به ايشان] بگو كه شما را از صاعقه‏اى چون صاعقه [ى وارد آمده بر قوم]عاد و ثمود، هشدار مى‏دهم» ، لرزه بر اندام وليد افتاد و موهاى سر و ريشش سيخ شد، و يك‏راست به طرف خانه‏اش رفت و نزد قريش بر نگشت. قريش پيش ابو جهل رفتند و گفتند: اى ابو حكم! ابو عبد شمس به دين محمّد گرويده است. مگر نديدى كه به سوى ما باز نگشت؟ بامداد، ابو جهل نزد وليد رفت و گفت: عمو جان! تو ما را سرافكنده و رسوا كردى و دشمنانمان را خوش‏حال نمودى و به دين محمّد گرويدى. وليد گفت: من به دين او نگرويده‏ام؛ امّا از او كلام بلند عجيبى شنيدم كه از شنيدن آن مو بر بدن، راست مى‏شود! ابو جهل گفت: آيا آن، خطابه است؟ گفت: نه، خطابه، گفتارى پيوسته است، در حالى كه اين، گفتارى گسسته است و اجزاى آن به هم شباهت ندارند. ابو جهل گفت: پس شعر است؟ وليد گفت: نه، من اشعار عرب را از بسيط و مديد و رمل و رجز، شنيده‏ام. سخن او شعر هم نيست. گفت: پس چيست؟ وليد گفت: بگذار در باره‏اش بينديشم. فردا كه شد، گفتند: اى ابو عبد شمس! در باره آنچه گفتيم، چه مى‏گويى؟ گفت: بگوييد: جادوست؛ زيرا گفتار او دل‏هاى مردم را مسحور مى‏كند. پس خداوند در اين باره بر پيامبرش چنين نازل كرد: «مرا با آن كه [او را] تنها آفريده‏ام، وا گذار» . از اين جهت، او را تنها مى‏ناميدند كه به قريش گفت: يك سال، من به تنهايى بر خانه كعبه جامه مى‏پوشانم و يك سال شما با هم، چنين كنيد. او ثروت و باغ‏هاى بسيار داشت. ده پسر در مكّه، و ده غلام داشت كه به هر غلامى هزار دينار داده بود تا با آن تجارت كند، و اين مبلغ، قنطارِ آن زمان بود ـ به قولى، قنطار، عبارت بوده از يك پوست گاو پر از طلا. پس خداوند، اين آيات را فرو فرستاد: «مرا با آن كه [او را] تنها آفريدم، وا گذار» تا «صَعُودًا» و آن نام كوهى است، «آن گاه نظر كرد، سپس رو ترش نمود و چهره در هم كشيد. آن گاه پشت گردانيد و تكبّر ورزيد و گفت: اين [قرآن] جز سِحرى كه [به برخى] آموخته‏اند، نيست. اين [چيزى]غير از سخن بشر نيست» تا «چيست سَقَر؟» ، سَقَر، درّه‏اى است در جهنّم.