حدیث دربارهوليد بن مغيره
تفسير القمّي ـ في قَولِهِ تَعالى: «فَإِذَا نُقِرَ فِى النَّاقُورِ» إِلى قَولِهِ تَعالى: «ذَرنِى وَ مَن خَلَقتُ وَحِيدًا» ۱ ـ : فَإِنَّها نَزَلَت فِي الوَليدِ بنِ المُغَيرَةِ، وَكانَ شَيخا كَبيرا مُجَرَّبا مِن دُهاةِ العَرَبِ، وَكانَ مِنَ المُستَهزِئينَ بِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وَكانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقعُدُ فِي الحُجرَةِ وَيَقرَأُ القُرآنَ، فَاجتَمَعَت قُرَيشٌ إِلَى الوَليدِ بنِ المُغيرَةِ، فَقالوا: يا أَبا عَبدِ الشَّمسِ، ما هذا الَّذي يَقولُ مُحَمَّدٌ؟ أَشِعرٌ، أَم كِهانَةٌ، أَم خَطبٌ؟ فَقالَ: دَعوني أَسمَعُ كَلامَهُ، فَدَنا مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، أَنشِدني مِن شِعرِكَ، قالَ: ما هُوَ شِعرٌ، وَلكنَّهُ كَلامُ اللّهِ الَّذي ارتَضاهُ لِمَلائِكَتِهِ وَأَنبِيائِهِ، فَقالَ: أُتلُ عَلَيَّ مِنهُ شَيئا. فَقَرَأَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حم السَّجدَةَ، فَلَمّا بَلَغَ قَولَهُ: «فَإِن أَعرَضُوا» يا
مُحَمَّدُ ـ أَعني قُرَيشا ـ «فَقُل» لَهُم «أَنذَرتُكُم صَـعِقَةً مِّثلَ صَـعِقَةِ عَادٍ وَ ثَمُودَ» . ۲
قالَ: فَاقشَعَرَّ الوَليدُ وَقامَت كُلُّ شَعرَةٍ في رَأسِهِ وَلِحيَتِهِ، وَمَرَّ إِلى بَيتِهِ وَلَم يَرجِع إِلى قُرَيشٍ مِن ذلِكَ. فَمَشَوا إِلى أَبي جَهلٍ فَقالوا: يا أَبا الحَكَمِ، إِنَّ أَبا عَبدِ الشَّمسِ صَبَأَ إِلى دينِ مُحَمَّدٍ، أما تَراهُ لَم يَرجِع إلَينا؟
فَغَدا أبو جَهلٍ فَقالَ لَهُ: يا عَمِّ، نَكَّستَ رُؤُوسَنا وَفَضحتَنا، وَأَشمَتَّ بِنا عَدُوَّنا، وَصَبَوتَ إِلى دينِ مُحَمَّدٍ! فَقالَ: ما صَبَوتُ إِلى دينِهِ، وَلكِنّي سَمِعتُ مِنهُ كَلاما صَعبا تَقشَعِرُّ مِنهُ الجُلودُ! فَقالَ لَهُ أَبو جَهلٍ: أَخَطبٌ هُوَ؟ قالَ: لا، إِنَّ الخَطبَ كَلامٌ مُتَّصِلٌ، وَهذا كَلامٌ مَنثُورٌ وَلا يُشبِهُ بَعضُهُ بَعضا. قالَ: أَفَشِعرٌ هُوَ؟ قالَ: لا، أَما إِنّي قَد سَمِعتُ أَشعارَ العَرَبِ بَسيطَها وَمَديدَها وَرَمَلَها وَرجَزَها، وَما هُوَ بِشِعرٍ. قالَ: فَما هُوَ؟ قالَ: دَعني أُفَكِّرُ فيهِ.
فَلَمّا كانَ مِنَ الغَدِ قالوا: يا أَبا عَبدِ شَمسٍ، ما تَقولُ فيما قُلناهُ؟ قالَ: قولوا: هُوَ سِحرٌ؛ فَإِنَّهُ آخِذٌ بِقُلوبِ النّاسِ. فَأَنزَلَ اللّهُ عَلى رَسولِهِ في ذلِكَ: «ذَرنِى وَ مَن خَلَقتُ وَحِيدًا» وَإِنَّما سُمِّيَ وَحيدا لِأَنَّهُ قالَ لِقُرَيشٍ: أَما أَتَوَحَّدُ بِكِسوَةِ البَيتِ سَنَةً وَعَلَيكُم في جَماعَتِكُم سَنَةً، وَكانَ لَهُ مالٌ كَثيرٌ وَحَدائِقُ، وَكانَ لَهُ عَشرُ بَنينَ بِمَكَّةَ، وَكانَ لَهُ عَشرُ عَبيدٍ، عِندَ كُلِّ عَبدٍ أَلفَ دينارٍ يَتَّجِرُ بِها، وَتِلكَ القِنطارُ في ذلِكَ الزَّمانِ، وَيُقالُ: إِنَّ القِنطارَ جِلدُ ثَورٍ مَملوءٌ ذَهَبا، فَأَنزَلَ اللّهُ: «ذَرنِى وَ مَن خَلَقتُ» إِلى قَولِهِ: «صَعُودًا» قالَ: جَبَلٌ يُسَمّى صَعودا «ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ» قالَ: عَبَسَ وَجهَهُ وَبَسَرَ ۳، قالَ: أَلقى شِدقَهُ «ثُمَّ أَدبَرَ وَ استَكبَرَ * فَقَالَ إِن هَـذَا إلَّا سِحرٌ يُؤثَرُ * إِن هَـذَا إلَّا قَولُ البَشَرِ» ۴ إِلى قَولِهِ: «مَا سَقَرُ» وادٍ في النّارِ. ۵
تفسير القمّى ـ در باره آيه شريف: «آن گاه كه در صور دميده شود» تا آيه «مرا با آن كه [او را]تنها آفريدم، وا گذار» ـ : اين آيات در باره وليد بن مغيره نازل شد. او پيرى سالخورده و پخته و يكى از خردمندان عرب و از جمله كسانى بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را مسخره مىكرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حِجر [اسماعيل]مىنشست و قرآن مىخواند. قريش نزد وليد بن مغيره جمع شدند و گفتند: اى ابو عبد شمس! اين چيزهايى كه محمّد مىگويد، چيست؟ آيا شعر است يا پيشگويى يا خطابه؟
وليد گفت: اجازه بدهيد كه سخن را بشنوم. پس، نزديك پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفت و گفت: اى محمّد! از شعرهايت برايم بخوان.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين شعر نيست؛ بلكه كلام خداست كه آن را براى فرشتگان و فرستادگانش پسنديده است».
وليد گفت: چيزى از آن را برايم تلاوت كن. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شروع به قرائت «حم سجده» براى او كرد. چون به اين آيه رسيد: « [اى محمّد!]پس اگر روى گرداندند» يعنى قريش « [به ايشان] بگو كه شما را از صاعقهاى چون صاعقه [ى وارد آمده بر قوم]عاد و ثمود، هشدار مىدهم» ، لرزه بر اندام وليد افتاد و موهاى سر و ريشش سيخ شد، و يكراست به طرف خانهاش رفت و نزد قريش بر نگشت.
قريش پيش ابو جهل رفتند و گفتند: اى ابو حكم! ابو عبد شمس به دين محمّد گرويده است. مگر نديدى كه به سوى ما باز نگشت؟ بامداد، ابو جهل نزد وليد رفت و گفت: عمو جان! تو ما را سرافكنده و رسوا كردى و دشمنانمان را خوشحال نمودى و به دين محمّد گرويدى.
وليد گفت: من به دين او نگرويدهام؛ امّا از او كلام بلند عجيبى شنيدم كه از شنيدن آن مو بر بدن، راست مىشود!
ابو جهل گفت: آيا آن، خطابه است؟
گفت: نه، خطابه، گفتارى پيوسته است، در حالى كه اين، گفتارى گسسته است و اجزاى آن به هم شباهت ندارند.
ابو جهل گفت: پس شعر است؟
وليد گفت: نه، من اشعار عرب را از بسيط و مديد و رمل و رجز، شنيدهام. سخن او شعر هم نيست.
گفت: پس چيست؟
وليد گفت: بگذار در بارهاش بينديشم.
فردا كه شد، گفتند: اى ابو عبد شمس! در باره آنچه گفتيم، چه مىگويى؟
گفت: بگوييد: جادوست؛ زيرا گفتار او دلهاى مردم را مسحور مىكند.
پس خداوند در اين باره بر پيامبرش چنين نازل كرد: «مرا با آن كه [او را] تنها آفريدهام، وا گذار» . از اين جهت، او را تنها مىناميدند كه به قريش گفت: يك سال، من به تنهايى بر خانه كعبه جامه مىپوشانم و يك سال شما با هم، چنين كنيد. او ثروت و باغهاى بسيار داشت. ده پسر در مكّه، و ده غلام داشت كه به هر غلامى هزار دينار داده بود تا با آن تجارت كند، و اين مبلغ، قنطارِ آن زمان بود ـ به قولى، قنطار، عبارت بوده از يك پوست گاو پر از طلا. پس خداوند، اين آيات را فرو فرستاد: «مرا با آن كه [او را] تنها آفريدم، وا گذار» تا «صَعُودًا» و آن نام كوهى است، «آن گاه نظر كرد، سپس رو ترش نمود و چهره در هم كشيد. آن گاه پشت گردانيد و تكبّر ورزيد و گفت: اين [قرآن] جز سِحرى كه [به برخى] آموختهاند، نيست. اين [چيزى]غير از سخن بشر نيست» تا «چيست سَقَر؟» ، سَقَر، درّهاى است در جهنّم.