رويارويى با مستكبران
6 حدیث
الإمام الصادق عليه السلام:جَاءُ رَجُلٌ مُوسِرٌ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله نَقِيُّ الثَّوبِ فَجَلَسَ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَجَاءَ رَجُلٌ مُعسِرٌ دَرِنُ الثَّوبِ فَجَلَسَ إلى جَنبِ المُوسِرِ فَقَبَضَ المُوسِرُ ثِيابَهُ مِن تَحتِ فَخِذَيهِ فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أخِفتَ أن يَمَسَّكَ مِن فَقرِهِ شَيءٌ؟ قالَ: لا، قالَ: فَخِفتَ أن يُصيبَهُ مِن غِنَاكَ شَيءٌ؟ قالَ: لا، قالَ: فَخِفتَ أن يُوَسِّخَ ثِيابَكَ؟ قالَ: لا، قالَ: فَما حَمَلَكَ عَلى ما صَنَعتَ؟ فَقالَ: يا رَسولُ اللّهِ، إنَّ لي قَرينا يُزَيِّنُ لي كُلَّ قَبيحٍ، ويُقَبِّحُ لي كُلَّ حَسَنٍ، وقَد جَعَلتُ لَهُ نِصفَ مالي، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِلمُعسِرِ: أتَقبَلُ؟ قالَ: لا،
امام صادق عليه السلام:مردى ثروتمند، با لباسى فاخر، خدمت پيامبر خدا رسيد و در محضر ايشان نشست. مرد تنگ دستى نيز، با لباسى مندرس، وارد شد و در كنار مرد ثروتمند نشست. مرد ثروتمند، لباسش را از زير پايش جمع و جور كرد. پيامبر خدا فرمود: «ترسيدى كه از نادارىِ او، چيزى به تو سرايت كند؟».
عرض كرد: خير.
فرمود: «پس ترسيدى كه از ثروتمندىِ تو، چيزى عايد او شود؟».
عرض كرد: خير.
فرمود: «پس ترسيدى كه او لباس تو را كثيف كند؟».
عرض كرد: خير.
فرمود: «پس چه باعث شد كه تو چنين كنى؟».
عرض كرد: اى پيامبر خدا! من همراهى دارم كه برايم هر كارِ! زشتى را زيبا جلوه مى دهد و هر كارِ! خوبى را بد مى نماياند. من نيمى از دارايى ام را براى اين [مرد تنگ دست] قرار دادم.
پيامبر صلى الله عليه و آله به مرد تنگ دست
۱.الكافي: ج 2 ص 262 ح 11، بحار الأنوار: ج 22 ص 130 ح 108.
السيرة النبويّة لابن هشام عن الوليد بن المغيرة:أيُنزِّلُ عَلى مُحَمَّدٍ واُترَكُ وأنا كَبيرُ قُرَيشٍ وسيِّدُها! ويُترَكُ أبو مَسعودٍ عَمرُو بنُ عُمَيرٍ الثَّقَفِيُّ سَيِّدُ ثَقيفٍ، ونَحنُ عَظيما القَريَتَينِ فَأنزَلَ اللّهُ تَعالى فيهِ، فيما بَلَغَني «وَ قَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ هَـذَا الْقُرْءَانُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ـ إلى قَولِهِ تَعالى ـ: مِّمَّا يَجْمَعُونَ» ۱. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از وليد بن مغيره ـ: وليد بن مغيره گفت: آيا بر محمّد، وحى نازل مى شود و من در حالى كه بزرگ و سرور قريش هستم، وانهاده شده ام؟! ابومسعود عمرو بن عمير ثقفى، سرور ثقيف، هم وا نهاده شده است؟! ما، بزرگان اين دو شهريم.
بنا بر آنچه به من رسيده است، در پىِ اين سخن، خداوند چنين نازل كرد: «و گفتند: «چرا اين قرآن، بر مردى بزرگ از اهالى دو شهر، نازل نشده است؟!» ـ تا آن جا كه مى فرمايد: «از آنچه مى اندوزند» .
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:الأخنسُ بنُ شُرَيقٍ بنِ عَمرِو بنِ وَهبٍ الثَّقَفيُّ حَليفُ بَني زُهرَةَ، وكانَ من أشرافِ القَومِ ومِمَّن يُستَمَعُ مِنهُ، فَكانَ يَصيبُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ويَرُدُّ عَلَيهِ، فَأنزَلَ اللّهُ تَعالى فيهِ: «وَ لاَ تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَّهِينٍ * هَمَّازٍ مَّشَّآءِ بِنَمِيمٍ» إلى قَولِهِ تَعالى «زَنِيمٍ» ولَم يَقُل: «زنيم» لِعَيبٍ في نَسَبِهِ؛ لِأنَّ اللّهَ لا يَعيبُ أحَدا بِنَسبٍ، ولكِنَّهُ حَقَّقَ بِذلِكَ نَعتَهُ لِيُعرَفَ. وَالزَّنيمُ: العَديدُ ۱ لِلقَومِ. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: اخنس بن شريق بن عمرو بن وهب ثقفى، هم پيمان بنى زهره، از اشراف قبيله و از كسانى بود كه نفوذ كلمه داشت. به پيامبر خدا آسيب مى رساند و جواب ايشان را مى داد. پس خداوند درباره اش چنين فرو فرستاد: «از هر سوگندخورنده فرومايه، فرمان مبر كه عيبجوست و براى خبرچينى گام برمى دارد» تا اين جاى سخن خداوند كه فرمود: «زنا زاده (زنيم)» و نفرمود «پَست تبار (ذنيم)» به خاطر وجود عيبى در نسب او؛ زيرا خداوند، كسى را به نسبش عيب نمى گيرد؛ ولى با چنين بيانى، صفت او را بيان كرده تا شناخته شود. زنيم، يعنى: فرزندْ خوانده قبيله.
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:النَّضرُ بنُ الحارِثِ بنِ عَلقَمَةَ بنِ كِلدَةِ بنِ عَبدِ مُنافِ بنِ عَبدِ الدَّارِ بنِ قَصَيّ، كانَ إذا جَلَسَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مَجلِسا فَدَعا فيهِ إلَى اللّهِ تَعالى وتَلا فيهِ القُرآنَ وحَذَّرَ [فيهِ]قُرَيشا ما أصابَ الأُمَمَ الخالِيةَ خَلَفَهُ في مَجلِسِهِ إذا قامَ، فَحَدَّثَهُم عَن رُستمَ الشَّديدِ ۱ وعَن اسفنديارَ، ومُلوكِ فارِسٍ، ثُمَّ يَقولُ: وَاللّهِ ما مُحَمَّدٌ بِأحسَنَ حَدِيثاً مِنِّي، وما حَديثُهُ إلاَّ أساطيرُ الأوَّلينَ، اكتَتَبها كَما اكتَتَبتُهَا فَأنزَلَ اللّهُ فيهِ: «وَ قَالُواْ أَسَـطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِىَ تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً * قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِى يَعْلَمُ السِّرَّ فِى
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: هر گاه پيامبر خدا در مجلسى، مردم را به خداوند متعال فرا مى خواند و در آن، قرآن تلاوت مى كرد و قريش را از آنچه بر امّت هاى پيشين رفته، هشدار مى داد و از آن مجلس برمى خواست، نضر بن حارث بن علقمة بن كلدة بن عبد مناف بن عبد الدار بن قُصَى، در آن مجلس، به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله مى نشست و براى مردم، قصّه رستم پهلوان و اسفنديار و پادشاهان فارس را بازگو مى كرد و آن گاه مى گفت: به خداوند سوگند، محمّد بهتر از من حكايت نمى كند و حكايت او، جز افسانه هاى پيشينيان نيست. آنها را براى خود نوشته، همان طور كه من آنها را نوشته ام.
پس خداوند، درباره او اين آيات را فرو فرستاد: «و گفتند: افسانه هاى پيشينيان است كه آنها را براى خود نوشته و صبح و شام، بر
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:جَلَسَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَوما ـ فيما بَلَغَني ـ مَعَ الوَليدِ بنِ المُغيرَةِ فِي المَسجِدِ، فَجاءَ النَّضرُ بنُ الحارِثِ حَتَّى جَلَسَ مَعَهُم فِي المَجلِسِ، وفِي المَجلِسِ غَيرُ واحِدٍ مِن رِجالِ قُرَيشٍ، فَتَكَلَّمَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَعَرَضَ لَهُ النَّضرُ بنُ الحارِثِ، فَكَلَّمَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتَّى أفحَمَهُ، ثُمَّ تَلا عَلَيهِ وعَلَيهِم: «إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَ رِدُونَ * لَوْ كَانَ هَـؤُلاَءِ ءَالِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَ كُلٌّ فِيهَا خَــلِدُونَ * لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ هُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ» ۱. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: بنا بر آنچه به من رسيده، روزى پيامبر خدا با وليد بن مغيره در مسجد نشسته بود. نضر بن حارث وارد شد تا با آنها در مجلس بنشيند. در آن مجلس، تعدادى از مردان قريش نيز حضور داشتند. پيامبر خدا، سخن گفت و نضر بن حارث به ايشان اعتراض كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله با او سخن گفت تا او را خاموش كرد و آن گاه، بر او و ديگر حاضران، اين آيات را خواند: «در حقيقت، شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد، هيزم دوزخيد. شما در آن وارد خواهيد شد. اگر اينها خدايانى [واقعى]بودند، در آن وارد نمى شدند، و حال آن كه جملگى، در آن ماندگارند. براى آنها در آن جا، ناله اى زار است و در آن جا [چيزى]نمى شنوند» .
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:أُمَيَّةُ بنُ خَلفِ بنِ وَهبِ بنِ حُذافَةِ بنِ جُمَحٍ، كانَ إذا رَأى رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله هَمَزَهُ ولَمَزَهُ، فَأنزَلَ اللّهُ تعالى فيهِ: «وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ* الَّذِى جَمَعَ مَالاً وَ عَدَّدَهُ * يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ * كَلاَّ لَيُنمـبَذَنَّ فِى الْحُطَمَةِ* وَ مَآ أَدْرَاكَ مَا الْحُطَمَةُ * نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِى تَطَّـلِعُ عَلَى الْأَفْـدَةِ * إِنَّهَا عَلَيْهِم مُّؤْصَدَةٌ * فِى عَمَدٍ مُّمَدَّدَةِ» ۱ قالَ ابنُ هِشامِ: الهُمَزَةُ الَّذي يَشتمُ الرَّجُلَ عَلانِيةً، ويكسِرُ عَينيهِ عَليهِ، ويَغمِزُ بِهِ. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: هرگاه اميه بن خلف بن وَهْب بن حذافة بن جمح، وقتى پيامبر را مى ديد، ايشان را به سخره و ريشخند مى گرفت. پس خداوند درباره اش فرو فرستاد: «واى بر هر بدگوىِ عيبجويى، كه مالى گرد آورْد و بر شمرْدش. پندارد كه مالش او را جاويد كرده است؛ ولى نه! قطعا در آتشِ خردكننده، فرو افكنده خواهد شد. و تو چه دانى كه آتشِ خردكننده چيست؟ آتشِ افروخته خدا [يى]است. آتشى كه به دل ها مى رسد. در ستون هايى دراز، آنان را در ميان فرا مى گيرد» .
به گفته ابن هشام، «هُمَزَه» به معناى كسى است كه آشكارا از كسى بدگويى كند و براى [تحقير] او چشمك بزند و علامت بدهد.