نتایج جستجو برای «ویژگی های سیاسی ایشان»: ۲۶ حدیث
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:أُوصيكُم بِالشُّبَّانِ خَيرا؛ فَإِنَّهُم أرَقُّ أفئِدَةً، إنَّ اللّهَ بَعَثَني بَشيرا ونَذيرا فَحالَفَنِي الشُّبَّانُ، وخالَفَنِي الشُّيوخُ. ثُمَّ قَرَأَ: «فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ» ۱. ۲
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:شما را به نيكى با جوانان، سفارش مى كنم؛ زيرا نرم ترينْ دل ها را دارند. به راستى كه خداوند، مرا بشارت دهنده و هشداردهنده برانگيخت. جوانان، با من پيمان بستند و پيران، با من به مخالفت برخاستند. [آن گاه، اين آيه را خواند]: «و عمر آنان به درازا كشيد، و دل هايشان سخت گرديد» .
۱.الحديد: 16.
۲.شباب قريش: ص 1.
قَدِم أسعد بن زرارة، وذكوان بن عبد قيس على النّبي صلى الله عليه و آله بمكّة قبل هجرته، وكانا من أشراف المدينة، فدخلا عليه صلى الله عليه و آله في ظروف حرجة كانت تَعيشها مكّة آنذاك، واستمعا إلى دعوته، ثمّ أسلما وقالا له:يارَسولَ اللّهِ ابعَث مَعَنا رَجُلاً يُعَلِّمُنَا القُرآنَ، ويَدعُو النّاسَ إلى أمرِكَ. ۱ لقد كانت هذه هي المرّة الاُولى التي تطلب فيها المدينة ـ وكانت من البلاد الواسعة كثيرة الاختلاف ـ مُمثِّلاً عن النّبي صلى الله عليه و آله، كما أنّها تعتبر المرّة الاُولى أيضا التي يبعث فيها النّبي ممثّلاً رسميّا عنه إلى خارج مكّة. ومن الطبيعي أن يُختار لمثل هذه المهمّة الخطيرة من تتوفّر فيه المؤهّلات واللياقات اللازمة. فاختار النّبي صلى الله عليه و آله لذلك من بين المسلمين وقتئذٍ مصعب

قبل از مهاجرت پيامبر اسلام به مدينه، روزى دو نفر از بزرگان مدينه به نام هاى اَسعد بن زُراره و ذَكوان عبد قيس به مكّه آمدند و در شرايط بسيار سختى به حضور پيامبر خدا شرفياب شدند و پس از شنيدن بيانات كوتاه و نافذ ايشان، اسلام آوردند. سپس به ايشان گفتند:اى پيامبر خدا! مردى را همراه ما بفرست تا به ما قرآن بياموزد و مردم را به آيين تو دعوت كند. اين، نخستين بار بود كه شهر بزرگ و پُر اختلاف مدينه، از پيامبر خدا درخواست نماينده مى كرد و اوّلين بارى بود كه پيشواى بزرگ اسلام، تصميم مى گرفت به خارج از مكّه، نماينده رسمى بفرستد. بديهى است فردى كه انتخاب مى شد، بايد از هر جهت، شايستگى هاى لازم را براى اين مأموريت حسّاس، مى داشت. پيامبر خدا، از ميان همه مسلمانان آن روز، مصعب بن عُمَير جوان را به

۱.بحار الأنوار: ج 19 ص 10.
۲.بحار الأنوار: ج 19 ص 10.
۳.اُسد الغابة: ج 5 ص 176 الرقم 4936.
بحار الأنوار:كانَ مُصعَبٌ نازِلاً عَلى أسعَدَ بنِ زُرارَةَ، وكانَ يَخرُجُ في كُلِّ يَومٍ فَيَطوفُ عَلى مَجالِسِ الخَزرَجِ يَدعوهُم إلَى الإسلامِ فَيُجيبُهُ الأحداثُ. ۱
بحار الأنوار:مصعب، بر اسعد بن زُراره وارد شد و هر روز، از خانه بيرون مى رفت و در اطراف مجالس خزرجيان مى چرخيد و آنان را به اسلام فرا مى خواند و جوانان، دعوت او را اجابت مى كردند.
۱.بحار الأنوار: ج 19 ص 10.
ما إن فرغ النّبي صلى الله عليه و آله من فتح مكّة حتّى بانت في الأُفق بوادر معركة حنين بعد فترة وجيزة من ذلك، فما كان من النّبي صلى الله عليه و آله إلاّ أن قام بتجهيز جيشه وإشخاصه إلى خارج مكّة استعدادا للمواجهة. وكان من اللازم أيضا من جهة أُخرى أن يستخلف على مكّة التي استخلصها توّا من أيدي المشركين شخصا كفوءا مدّبرا لشؤونها، سيما وأنّها تمثّل آنذاك ثقل الجزيرة العربية ومحط أنظار القبائل والناس كافّة. هذا بالإضافة إلى أنّ مثل هذا الاستخلاف أن يأخذ على أيدي المشركين ويحول دون أيّ محاولة عبث بأمن مكّة واستقرارها. وقد اختار النّبي صلى الله عليه و آله لهذا الأمر الخطير من بين أصحابه شابا في الحادية والعشرين من عمره اسمه عتّاب بن أسيد فقلّده ذلك، وكتب له كتابا بولايته:وَولّى صلى الله عليه و آله

پس از فتح مكّه، طولى نكشيد كه جنگ حُنين پيش آمد و به ناچار، پيامبر خدا و سربازانش بايد از مكّه خارج شده، به سوى جبهه جنگ مى رفتند. بنا بر اين، براى اداره امور آن شهر كه به تازگى از دست مشركان خارج شده بود، بايد فرماندار لايق و باتدبيرى تعيين مى شد كه به امور شهر مكّه ـ كه مركز جزيرة العرب و مورد توجّه عموم قبايل و اقشار مختلف مردم بود ـ رسيدگى كند و علاوه بر اين، از بى نظمى هايى كه ممكن است دشمنان به وجود آورند، جلوگيرى نمايد. پيامبر خدا، در ميان همه ياران، جوان 21 ساله اى را به نام «عَتّاب بن اسيد»، براى اين مسئوليت بزرگ، برگزيد و براى وى، فرمان صادر كرد. در اين باره، آمده است:پيامبر خدا، عَتّاب بن اسيد را در 21 سالگى به فرماندارى مكّه گماشت و دستور داد با مردم، نماز جماعت بخواند و او،

۱.السيرة الحلبية: ج 3 ص 104.
۲.اُسد الغابة: ج 3 ص 549 الرقم 3538.
۳.بحار الأنوار: ج 21 ص 123 ح 20.
استنفر النّبيّ صلى الله عليه و آله في أواخر حياته لقتال دولة الروم العظمى، فانخرط في جيش المسلمين كبار قوّاد جيشه صلى الله عليه و آله ووجوه المهاجرين والأنصار. وكان من البديهي أن يولّي أمر هذا الجيش أكثر قوّاده كفاءة. فأمّر عليه اُسامة بن زيد بعد أن دعاه، وكان له من العمر آنذاك ثمانية عشرة عاما. ۱ يقع هذا القرار محلاًّ لاعتراض وجوه الصحابة سيما في تلك الظروف السياسية الحسّاسة، ۲ فكشفوا عمّا في الضمير وبسطوا ألسنتهم بالقول: فَتَكَلَّمَ قَومٌ وقالوا: يُستَعمَلُ هذَا الغُلامُ عَلَى المُهاجِرينَ الأَوّلينَ. ۳ فلمّا بلغ النّبي صلى الله عليه و آله ذلك خرج فرقى المنبر مغضبا، فقال بعد الحمد والثناء: إنَّ النّاسَ قَد طَعَنوا في إمارَةِ اُسامَةَ، وقَد كانوا طَعَنوا في إمارَةِ أبيهِ مِن قَبلِهِ،

پيامبر خدا، در روزهاى آخر زندگى خود، مسلمانان را براى جنگ با كشور نيرومند روم، بسيج كرد. تمام افسران ارشد، فرماندهان سپاه اسلام، و بزرگان مهاجران و انصار، در اين لشكر عظيم، گِرد آمده بودند. براى فرماندهى چنين سپاهى، بى ترديد، بايد لايق ترين افسران انتخاب مى شد. پيامبر اسلام، اسامة بن زيد را كه جوانى هجده ساله بود، طلبيد و فرماندهى لشكر را به او واگذار كرد. اين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله، براى بسيارى از اصحاب بزرگ او، خصوصاً در شرايط سياسى آن روزها، قابل قبول نبود و لذا زبان به اعتراض گشودند كه: اين جوان را بر مهاجران سابقه دار مى گمارد! پيامبر خدا، در حالى كه از اين سخن به خشم آمده بود، بَر فراز منبر قرار گرفت و بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: همانا مردم به فرماندهى اسامه، زخمِ زبان

۱.الطبقات الكبرى: ج 4 ص 66.
۲.راجع: موسوعة الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام: ج 2 ص 395 ـ 401 (إنفاذ جيش اُسامة).
۳.الطبقات الكبرى: ج 2 ص 190.
۴.الطبقات الكبرى: ج 2 ص 249، صحيح البخاري: ج 3 ص 1365 ح 3524 نحوه.
۵.«فرماندهان (/ خاندان ها)»، ترجمه واژه «آل» در متن عربى است و اين واژه، اسم است و تمييز براى «أحَبّ»، و در تمام نسخه هاى چاپى تحقيق شده الطبقات الكبرى نيز به همين گونه (آلاً) ضبط شده است؛ ليكن برخى احتمال مى دهند كه اين كلمه، حرف تنبيه «ألا» باشد كه بر سر فعل «فاُوصيكم» آمده است. بدين ترتيب، ترجمه چنين خواهد شد: «. و اسامه، از دوست داشتنى ترينِ مردمان در نزد من است. آگاه باشيد كه شما را.».
المناقب لابن شهر آشوب:لَمَّا كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَعرِضُ نَفسَهُ عَلَى القَبائِلِ جاءَ إلى بَني كِلابٍ فَقالوا: نُبايِعُكَ عَلى أن يَكونَ لَنا الأمرُ بَعدَكَ، فَقالَ: الأمرُ للّهِِ فَإن شاءَ كانَ فيكُم أو في غَيرِكُم، فَمَضَوا ولَم يُبايِعوهُ وقالُوا: لا نَضرِبُ لِحَربِكَ بِأسيافِنا ثُمَّ تُحَكِّمُ عَلَينا غَيرَنا! ۱
المناقب، ابن شهرآشوب:هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعوت خود را به قبايل عرضه مى كرد، نزد بنى كلاب آمد. آنها گفتند: ما به اين شرط با تو بيعت مى كنيم كه بعد از تو، كار [خلافت] به ما منتقل شود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كار، دست خداست. اگر او خواست، به شما خواهد رسيد و اگر نخواست، به ديگرى واگذار خواهد شد». بنى كلاب رفتند و بيعت نكردند و گفتند: ما در راه تو، شمشير نمى زنيم كه بعدا ديگران را بر ما حكومت دهى!
۱.المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 257 نقلاً عن أبي جرير الطبري، بحار الأنوار: ج 23 ص 74 ح 23.
المناقب لابن شهر آشوبـ قالَ عامِرُ بنُ الطُفَيلِ لِلنَّبِيِّ وقَد أرادَ بِهِ غيلَةً ـ: يا مُحَمَّدُ، ما لي إن أسلَمتُ؟ فَقالَ صلى الله عليه و آله: لَكَ ما لِلإسلامِ، وعَلَيكَ ما عَلَى الإسلامِ، فَقالَ: ألا تَجعَلُني الوالِيَ مِن بَعدِكَ؟ قالَ: لَيسَ لَكَ ذلِكَ ولا لِقَومِكَ، ولكِن لَكَ أعِنَّةُ الخَيلِ تَغزو في سَبيلِ اللّهِ. ۱
المناقب، ابن شهرآشوب:همان كسى كه خواست پيامبر صلى الله عليه و آله را غافلگير كند و بكشد، به ايشان گفت: اى محمّد! اگر مسلمان شوم، چه به من مى رسد؟ پيامبر خدا فرمود: «در سود و زيانِ اسلام، شريك خواهى بود». گفت: مرا والىِ بعد از خودت قرار مى دهى؟ فرمود: «اين سِمَت، نه از آنِ تو خواهد بود و نه از آنِ قوم و قبيله تو؛ امّا دهنه هاى اسب ها [فرماندهىِ سواران] را به تو مى سپارم تا در راه خدا بجنگى».
۱.المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 257 نقلاً عن الماوردي في أعلام النبوّة، بحار الأنوار: ج 21 ص 372.
تفسير القمّي: «وَ عَجِبُواْ أَن جَآءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ» ۱ قَالَ: نَزَلَت بِمَكَّةَ، لَمَّا أظهَرَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله الدَّعوَةَ بِمَكَّةَ اجتَمَعَت قُرَيشٌ إلى أبي طالِبٍ فَقالوا: يا أبا طالِبٍ، إنَّ ابنَ أخيكَ قَد سَفَّهَ أحلامَنا، وسَبَّ آلِهَتَنا وأفسَدَ شَبابَنا، وفَرَّقَ جَماعَتَنا، فَإن كانَ الَّذي يَحمِلُهُ عَلى ذلِكَ العُدمَ جَمَعنا لَهُ مالاً حَتَّى يكونَ أغنى رجُلٍ في قُرَيشٍ ونُمَلِّكُهُ عَلَينا. فَأخبَرَ أبو طالِبٍ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِذلِكَ، فَقالَ: لَو وَضَعوا الشَّمسَ في يَميني وَالقَمَرَ في يَساري ما أرَدتُهُ، ولكِن يُعطوني كَلِمَةً يَملِكونَ بِهَا العَرَبَ، ويَدينُ لَهُم بِهَا العَجَمُ، ويكونونَ مُلوكا فِي الجَنَّةِ، فَقالَ لَهُم أبو طالبٍ

تفسير القمّى:آيه «و از اين كه هشدار دهنده اى از خودشان برايشان آمده، در شگفت اند» ، در مكّه نازل شد. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله دعوت خود را در مكّه آشكار ساخت، قريش نزد ابوطالب رفتند و گفتند: اى ابوطالب! برادرزاده تو، ما را نابخرد مى خوانَد و به خدايانمان بد مى گويد و جوانانمان را فاسد و گم راه مى سازد و اتّحاد ما را از هم مى پاشد. اگر نادارى، او را وامى دارد كه چنين سخنانى را مطرح كند، ما حاضريم برايش پولى جمع كنيم كه ثروتمندترين مرد قريش شود، و او را فرمان رواى خود قرار مى دهيم. ابوطالب اين سخن قريش را به اطّلاع پيامبر صلى الله عليه و آله رسانيد، ايشان فرمود: «اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپم، چنين چيزى را نمى خواهم؛ بلكه يك كلمه به من بدهند تا به وسيله آن،

۱.ص: 1.
۲.ص: 1 ـ 7.
۳.تفسير القمّي: ج 2 ص 228، بحار الأنوار: ج 18 ص 182 ح 12.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:أبغونِي الضُّعَفاءَ، فَإنَّما تُرزَقُونَ وتُنصَرونَ بِضُعَفائِكُم. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:مرا در ميان ضعيفان بجوييد؛ زيرا شما به واسطه مردمان ضعيف است كه روزى مى خوريد و يارى مى شويد.
۱.سنن أبي داوود: ج 3 ص 32 ح 2594، سنن الترمذي: ج 4 ص 206 ح 1702 كلاهما عن أبي الدرداء، كنز العمّال: ج 3 ص 173 ح 6019.
عنه صلى الله عليه و آله:ألا اُخبِرُكُم بِشَرِّ عِبادِ اللّهِ؟ الفَظُّ المُتَكبِّرُ، ألا اُخبِرُكم بِخَيرِ عِبادِ اللّهِ؟ الضَّعيفُ المُستَضعَفُ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:آيا شما را از بدترينِ بندگان خدا آگاه نسازم؟ درشت خوى متكبّر. آيا شما را از بهترينِ بندگان خدا آگاه نسازم؟ ناتوان مستضعف.
۱.كنز العمّال: ج 3 ص 155 ح 5944 نقلاً عن مسند ابن حنبل عن حذيفة.
المعجم الكبير عن أُميّة بن خالد:كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَستَفتِحُ ويَستَنصِرُ بِصَعاليكِ المُسلِمينَ. ۱
المعجم الكبيرـ به نقل از اُمية بن خالد: ـپيامبر صلى الله عليه و آله به كمك مسلمانانِ پابرهنه و بينوا، فتح مى كرد و پيروز مى شد.
۱.المعجم الكبير: ج 1 ص 292 ح 859، كنز العمّال: ج 7 ص 73 ح 18023.
الإمام عليّ عليه السلام:[قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله]: ألا ومَنِ استَخَفَّ بِفَقيرٍ مُسلمٍ فَقدِ استَخَفَّ بِحَقِّ اللّهِ، وَاللّهُ يَستَخِفُّ بِهِ يَومَ القِيامَةِ، إلاَّ أن يَتوبَ. وقَال صلى الله عليه و آله: مَن أكرَمَ فَقيرا مُسلِما لَقِيَ اللّهَ عز و جل يَومَ القِيامَةِ وهُوَ عَنهُ راضٍ. ۱
امام على عليه السلام:پيامبر خدا فرمود: «بدانيد كه هر كس مسلمان فقيرى را ناچيز شمارَد، حقّ خدا را ناچيز شمرده است و خداوند در روز قيامت، او را ناچيز مى گردانَد مگر اين كه توبه كند». و نيز فرمود: «هر كس مسلمان فقيرى را گرامى بدارد، روز قيامت، در حالى خدا را ديدار مى كند كه از او راضى است».
۱.كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 13 ح 4968، الأمالي للصدوق: ص 514 ح 707 كلاهما عن الحسين بن زيد عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 72 ص 37 ح 30.
الإمام الصّادق عليه السلام:جاءَ رَجُلٌ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وقَد بَلِيَ ثَوبُهُ، فَحَمَلَ إلَيهِ اثنَي عَشَرَ دِرهَما، فَقالَ: يا عَلِيُّ، خُذ هذهِ الدَّراهِمَ فَاشتَرِ لي بِها ثَوبا ألبَسُهُ. قالَ عَليٌّ عليه السلام: فَجِئتُ إلَى السُّوقِ فَاشتَرَيتُ لَهُ قَميصا بِاثنَي عَشَرَ دِرهَما، وجِئتُ بهِ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَنَظَرَ إلَيهِ فَقالَ: يا عَلِيُّ، غَيرُ هذا أحَبُّ إلَيَّ، أتَرى صاحِبَهُ يُقيلُنا؟ فَقُلتُ: لا أدري، فَقالَ: انظُر، فَجِئتُ إلى صاحِبهِ فَقُلتُ: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قَد كَرِهَ هذا يُريدُ غَيرَهُ ۱ فَأقِلنا فيهِ، فَرَدَّ علَيَّ الدَّراهِمَ، وجِئتُ بِها إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَمَشى مَعَهُ إلَى السُّوقِ

امام صادق عليه السلام:مردى نزد پيامبر خدا آمد. ديد جامه ايشان كهنه و فرسوده است. پس دوازده درهم به ايشان تقديم كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى على! اين درهم ها را بگير و با آنها برايم لباسى بخر تا بپوشم». امير مؤمنان مى فرمايد: من به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم خريدم و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردم. ايشان نگاهى به آن كرد و فرمود: «اى على! اگر پيراهن ديگرى باشد، بيشتر دوست دارم. فكر مى كنى صاحبش آن را پس بگيرد؟». گفتم: نمى دانم. فرمود: «برو ببين». من نزد فروشنده پيراهن رفتم و گفتم: پيامبر خدا اين را نمى پسندد و پيراهن ديگرى مى خواهد. پس اين را از ما پس بگير. فروشنده، درهم ها را به من برگرداند و من آنها را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردم. ايشان به

۱.في بحار الأنوار: ج 16 ص 214 ح 1 «يريدُ ثوبا دونه».
۲.الخصال: ص 490 ح 69، الأمالي للصدوق: ص 309 ح 357 كلاهما عن أبان الأحمر، بحار الأنوار: ج 16 ص 214 ح 1.
الإمام الصادق عليه السلام:جَاءُ رَجُلٌ مُوسِرٌ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله نَقِيُّ الثَّوبِ فَجَلَسَ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَجَاءَ رَجُلٌ مُعسِرٌ دَرِنُ الثَّوبِ فَجَلَسَ إلى جَنبِ المُوسِرِ فَقَبَضَ المُوسِرُ ثِيابَهُ مِن تَحتِ فَخِذَيهِ فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أخِفتَ أن يَمَسَّكَ مِن فَقرِهِ شَيءٌ؟ قالَ: لا، قالَ: فَخِفتَ أن يُصيبَهُ مِن غِنَاكَ شَيءٌ؟ قالَ: لا، قالَ: فَخِفتَ أن يُوَسِّخَ ثِيابَكَ؟ قالَ: لا، قالَ: فَما حَمَلَكَ عَلى ما صَنَعتَ؟ فَقالَ: يا رَسولُ اللّهِ، إنَّ لي قَرينا يُزَيِّنُ لي كُلَّ قَبيحٍ، ويُقَبِّحُ لي كُلَّ حَسَنٍ، وقَد جَعَلتُ لَهُ نِصفَ مالي، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِلمُعسِرِ: أتَقبَلُ؟ قالَ: لا،

امام صادق عليه السلام:مردى ثروتمند، با لباسى فاخر، خدمت پيامبر خدا رسيد و در محضر ايشان نشست. مرد تنگ دستى نيز، با لباسى مندرس، وارد شد و در كنار مرد ثروتمند نشست. مرد ثروتمند، لباسش را از زير پايش جمع و جور كرد. پيامبر خدا فرمود: «ترسيدى كه از نادارىِ او، چيزى به تو سرايت كند؟». عرض كرد: خير. فرمود: «پس ترسيدى كه از ثروتمندىِ تو، چيزى عايد او شود؟». عرض كرد: خير. فرمود: «پس ترسيدى كه او لباس تو را كثيف كند؟». عرض كرد: خير. فرمود: «پس چه باعث شد كه تو چنين كنى؟». عرض كرد: اى پيامبر خدا! من همراهى دارم كه برايم هر كارِ! زشتى را زيبا جلوه مى دهد و هر كارِ! خوبى را بد مى نماياند. من نيمى از دارايى ام را براى اين [مرد تنگ دست] قرار دادم. پيامبر صلى الله عليه و آله به مرد تنگ دست

۱.الكافي: ج 2 ص 262 ح 11، بحار الأنوار: ج 22 ص 130 ح 108.
السيرة النبويّة لابن هشام عن الوليد بن المغيرة:أيُنزِّلُ عَلى مُحَمَّدٍ واُترَكُ وأنا كَبيرُ قُرَيشٍ وسيِّدُها! ويُترَكُ أبو مَسعودٍ عَمرُو بنُ عُمَيرٍ الثَّقَفِيُّ سَيِّدُ ثَقيفٍ، ونَحنُ عَظيما القَريَتَينِ فَأنزَلَ اللّهُ تَعالى فيهِ، فيما بَلَغَني «وَ قَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ هَـذَا الْقُرْءَانُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ـ إلى قَولِهِ تَعالى ـ: مِّمَّا يَجْمَعُونَ» ۱. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از وليد بن مغيره ـ: وليد بن مغيره گفت: آيا بر محمّد، وحى نازل مى شود و من در حالى كه بزرگ و سرور قريش هستم، وانهاده شده ام؟! ابومسعود عمرو بن عمير ثقفى، سرور ثقيف، هم وا نهاده شده است؟! ما، بزرگان اين دو شهريم. بنا بر آنچه به من رسيده است، در پىِ اين سخن، خداوند چنين نازل كرد: «و گفتند: «چرا اين قرآن، بر مردى بزرگ از اهالى دو شهر، نازل نشده است؟!» ـ تا آن جا كه مى فرمايد: «از آنچه مى اندوزند» .
۱.الزخرف: 31 و 32.
۲.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 387، البداية والنهاية: ج 3 ص 89.
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:الأخنسُ بنُ شُرَيقٍ بنِ عَمرِو بنِ وَهبٍ الثَّقَفيُّ حَليفُ بَني زُهرَةَ، وكانَ من أشرافِ القَومِ ومِمَّن يُستَمَعُ مِنهُ، فَكانَ يَصيبُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ويَرُدُّ عَلَيهِ، فَأنزَلَ اللّهُ تَعالى فيهِ: «وَ لاَ تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَّهِينٍ * هَمَّازٍ مَّشَّآءِ بِنَمِيمٍ» إلى قَولِهِ تَعالى «زَنِيمٍ» ولَم يَقُل: «زنيم» لِعَيبٍ في نَسَبِهِ؛ لِأنَّ اللّهَ لا يَعيبُ أحَدا بِنَسبٍ، ولكِنَّهُ حَقَّقَ بِذلِكَ نَعتَهُ لِيُعرَفَ. وَالزَّنيمُ: العَديدُ ۱ لِلقَومِ. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: اخنس بن شريق بن عمرو بن وهب ثقفى، هم پيمان بنى زهره، از اشراف قبيله و از كسانى بود كه نفوذ كلمه داشت. به پيامبر خدا آسيب مى رساند و جواب ايشان را مى داد. پس خداوند درباره اش چنين فرو فرستاد: «از هر سوگندخورنده فرومايه، فرمان مبر كه عيبجوست و براى خبرچينى گام برمى دارد» تا اين جاى سخن خداوند كه فرمود: «زنا زاده (زنيم)» و نفرمود «پَست تبار (ذنيم)» به خاطر وجود عيبى در نسب او؛ زيرا خداوند، كسى را به نسبش عيب نمى گيرد؛ ولى با چنين بيانى، صفت او را بيان كرده تا شناخته شود. زنيم، يعنى: فرزندْ خوانده قبيله.
۱.العديد: من في القوم، وهو الدّعي (كما في هامش المصدر).
۲.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 386.
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:النَّضرُ بنُ الحارِثِ بنِ عَلقَمَةَ بنِ كِلدَةِ بنِ عَبدِ مُنافِ بنِ عَبدِ الدَّارِ بنِ قَصَيّ، كانَ إذا جَلَسَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مَجلِسا فَدَعا فيهِ إلَى اللّهِ تَعالى وتَلا فيهِ القُرآنَ وحَذَّرَ [فيهِ]قُرَيشا ما أصابَ الأُمَمَ الخالِيةَ خَلَفَهُ في مَجلِسِهِ إذا قامَ، فَحَدَّثَهُم عَن رُستمَ الشَّديدِ ۱ وعَن اسفنديارَ، ومُلوكِ فارِسٍ، ثُمَّ يَقولُ: وَاللّهِ ما مُحَمَّدٌ بِأحسَنَ حَدِيثاً مِنِّي، وما حَديثُهُ إلاَّ أساطيرُ الأوَّلينَ، اكتَتَبها كَما اكتَتَبتُهَا فَأنزَلَ اللّهُ فيهِ: «وَ قَالُواْ أَسَـطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِىَ تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً * قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِى يَعْلَمُ السِّرَّ فِى

السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: هر گاه پيامبر خدا در مجلسى، مردم را به خداوند متعال فرا مى خواند و در آن، قرآن تلاوت مى كرد و قريش را از آنچه بر امّت هاى پيشين رفته، هشدار مى داد و از آن مجلس برمى خواست، نضر بن حارث بن علقمة بن كلدة بن عبد مناف بن عبد الدار بن قُصَى، در آن مجلس، به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله مى نشست و براى مردم، قصّه رستم پهلوان و اسفنديار و پادشاهان فارس را بازگو مى كرد و آن گاه مى گفت: به خداوند سوگند، محمّد بهتر از من حكايت نمى كند و حكايت او، جز افسانه هاى پيشينيان نيست. آنها را براى خود نوشته، همان طور كه من آنها را نوشته ام. پس خداوند، درباره او اين آيات را فرو فرستاد: «و گفتند: افسانه هاى پيشينيان است كه آنها را براى خود نوشته و صبح و شام، بر

۱.في المصدر: «السنديد»، والصحيح ما أثبتناه.
۲.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 383.
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:جَلَسَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَوما ـ فيما بَلَغَني ـ مَعَ الوَليدِ بنِ المُغيرَةِ فِي المَسجِدِ، فَجاءَ النَّضرُ بنُ الحارِثِ حَتَّى جَلَسَ مَعَهُم فِي المَجلِسِ، وفِي المَجلِسِ غَيرُ واحِدٍ مِن رِجالِ قُرَيشٍ، فَتَكَلَّمَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَعَرَضَ لَهُ النَّضرُ بنُ الحارِثِ، فَكَلَّمَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتَّى أفحَمَهُ، ثُمَّ تَلا عَلَيهِ وعَلَيهِم: «إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَ رِدُونَ * لَوْ كَانَ هَـؤُلاَءِ ءَالِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَ كُلٌّ فِيهَا خَــلِدُونَ * لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ هُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ» ۱. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: بنا بر آنچه به من رسيده، روزى پيامبر خدا با وليد بن مغيره در مسجد نشسته بود. نضر بن حارث وارد شد تا با آنها در مجلس بنشيند. در آن مجلس، تعدادى از مردان قريش نيز حضور داشتند. پيامبر خدا، سخن گفت و نضر بن حارث به ايشان اعتراض كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله با او سخن گفت تا او را خاموش كرد و آن گاه، بر او و ديگر حاضران، اين آيات را خواند: «در حقيقت، شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد، هيزم دوزخيد. شما در آن وارد خواهيد شد. اگر اينها خدايانى [واقعى]بودند، در آن وارد نمى شدند، و حال آن كه جملگى، در آن ماندگارند. براى آنها در آن جا، ناله اى زار است و در آن جا [چيزى]نمى شنوند» .
۱.الأنبياء: 98 ـ 100.
۲.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 384.
السيرة النبويّة لابن هشام عن ابن إسحاق:أُمَيَّةُ بنُ خَلفِ بنِ وَهبِ بنِ حُذافَةِ بنِ جُمَحٍ، كانَ إذا رَأى رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله هَمَزَهُ ولَمَزَهُ، فَأنزَلَ اللّهُ تعالى فيهِ: «وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ* الَّذِى جَمَعَ مَالاً وَ عَدَّدَهُ * يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ * كَلاَّ لَيُنمـبَذَنَّ فِى الْحُطَمَةِ* وَ مَآ أَدْرَاكَ مَا الْحُطَمَةُ * نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِى تَطَّـلِعُ عَلَى الْأَفْـدَةِ * إِنَّهَا عَلَيْهِم مُّؤْصَدَةٌ * فِى عَمَدٍ مُّمَدَّدَةِ» ۱ قالَ ابنُ هِشامِ: الهُمَزَةُ الَّذي يَشتمُ الرَّجُلَ عَلانِيةً، ويكسِرُ عَينيهِ عَليهِ، ويَغمِزُ بِهِ. ۲
السيرة النبوية، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق ـ: هرگاه اميه بن خلف بن وَهْب بن حذافة بن جمح، وقتى پيامبر را مى ديد، ايشان را به سخره و ريشخند مى گرفت. پس خداوند درباره اش فرو فرستاد: «واى بر هر بدگوىِ عيبجويى، كه مالى گرد آورْد و بر شمرْدش. پندارد كه مالش او را جاويد كرده است؛ ولى نه! قطعا در آتشِ خردكننده، فرو افكنده خواهد شد. و تو چه دانى كه آتشِ خردكننده چيست؟ آتشِ افروخته خدا [يى]است. آتشى كه به دل ها مى رسد. در ستون هايى دراز، آنان را در ميان فرا مى گيرد» . به گفته ابن هشام، «هُمَزَه» به معناى كسى است كه آشكارا از كسى بدگويى كند و براى [تحقير] او چشمك بزند و علامت بدهد.
۱.الهمزة: 1 ـ 9.
۲.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 382.
فتح الباري عن أبي سالم عن أبي ذرّ:إنَّ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ له: كَيفَ تَرى جُعَيلاً؟ قَال: قُلتُ: كَشَكلِهِ مِن النَّاسِ. يَعني المُهاجِرينَ. قالَ: فَكَيفَ تَرى فُلانا؟ قالَ: قُلتُ: سَيِّدٌ مِن ساداتِ النَّاسِ. قالَ: فَجُعَيلٌ خَيرٌ مِن مِل ءِ الأرضِ مِن فُلانٍ! قالَ: قُلتُ: فَفُلانٌ هكذا وأنتَ تَصنَعُ بهِ ما تَصنَعُ! قالَ: إنَّهُ رَأسُ قَومِهِ فَأنا أتألّفُهُم بِهِ. ۱
فتح البارىـ به نقل از ابو سالم، از ابو ذر ـ: پيامبر خدا به من فرمود: «جُعَيل را چگونه مى بينى؟». گفتم: مانند ديگر مردمِ همتاى خويش است؛ يعنى مهاجران. فرمود: «فلانى را چگونه مى بينى؟». گفتم: بزرگى از بزرگان مردم است. فرمود: «جُعيل، از يك دنيا همانند او، بهتر است!». گفتم: اين فلان، چنين وضعى [در نظر شما] دارد و شما با او چنان [با سخاوت و احترام] رفتار مى كنيد؟! فرمود: «او رئيس قوم خود است و من از طريق [دلجويىِ] او، از قومش دلجويى مى كنم».
۱.فتح الباري: ج 1 ص 80، كنز العمّال: ج 6 ص 613 ح 17100.
نمایش ۱ تا ۲۰ از ۲۶