نتایج جستجو برای «فال»: ۸۶۱ حدیث
عنه عليه السلامـ في قَولِ اللّهِ عز و جل: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا» ـ: بَيَّنَ لَها ما تَأتي وما تَترُكُ. ۱
امام صادق عليه السلامـ در تفسير آيه «سپس پليدى و پرهيزگارى اش را به آن الهام نمود» ـ: [خداوند]براى خرد روشن ساخت كه چه كارى انجام دهد و چه چيزى را ترك نمايد.
۱.الكافي: ج 1 ص 163 ح 3، التوحيد: ص 411 ح 4، المحاسن: ج 1 ص 430 ح 993 كلّها عن حمزة بن الطيّار، الاعتقادات: ص 36، مجمع البيان: ج 10 ص 755 عن زرارة وحمران ومحمّد بن مسلم عن الإمام الباقر والإمام الصادق عليهماالسلام، بحار الأنوار: ج 5 ص 196 ح 3.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +2 مورد دیگر
عنه عليه السلامـ في قَولِهِ تَعالى: «وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا» ـ: خَلَقَها وصَوَّرَها، وقَولُهُ: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا» أي عَرَّفَها وألهَمَها، ثُمَّ خَيَّرَها فَاختارَت. ۱
امام صادق عليه السلامـ در تفسير آيه «سوگند به نفْس و آن كس كه آن را درست كرد» ـ: «[خداوند،] نفْس آدمى را آفريد و صورت داد». امام عليه السلام در تفسير آيه «سپس پليدى و پرهيزگارى اش را به آن الهام نمود» فرمود: «[خداوند،] به نفْس [، خوبى ها و بدى ها را]شناساند و الهام كرد. آن گاه مخيّرش كرد و او برگزيد».
۱.تفسير القمّي: ج 2 ص 424 عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 24 ص 70 ح 4.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +2 مورد دیگر
الإمام الكاظم عليه السلامـ لِهِشامِ بنِ الحَكَمِ ـ: يا هِشامُ، إنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَينِ: حُجَّةً ظاهِرَةً وحُجَّةً باطِنَةً، فَأَمَّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَالأَنبِياءُ وَالأَئِمَّةُ عليهم السلام، وأمَّا الباطِنَةُ فَالعُقولُ. ۱
امام كاظم عليه السلامـ خطاب به هشام بن حكم ـ: اى هشام! خداوند، دو حجّت بر مردم دارد: حجّت آشكار و حجّت پنهان. حجّت آشكار، رسولان، پيامبران و امامان اند، و حجّت پنهان، خردهايند.
۱.الكافي: ج 1 ص 16 ح 12 عن هشام بن الحكم، تحف العقول: ص 386، بحار الأنوار: ج 1 ص 137.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:إنَّ العَقلَ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ، وَالنَّفسَ مِثلُ أخبَثِ الدَّوابِّ، فَإِن لَم تُعقَل حارَت، فَالعَقلُ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:خرد، بازدارنده از نادانى است و نفْس، به سانِ پليدترين چارپاست كه اگر مهار نگردد، سرگردان مى شود. پس خرد، مهار نادانى است.
۱.تحف العقول: ص 15، بحار الأنوار: ج 1 ص 117 ح 11.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +3 مورد دیگر
رسول اللّه صلى الله عليه و آلهـ لِمَن قالَ لَهُ: أخبِرني عَنِ العَقلِ ما هُوَ؟ وكَيفَ هُوَ؟ وما يَتَشَعَّبُ مِنهُ وما لا يَتَشَعَّبُ؟ وصِف لي طَوائِفَهُ كُلَّها ـ: إنَّ العَقلَ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ، وَالنَّفسُ مِثلُ أخبَثِ الدَّوابِّ، فَإِن لَم تُعقَل حارَت، فَالعَقلُ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ، وإنَّ اللّهَ خَلَقَ العَقلَ فَقالَ لَهُ: أقبِل فَأَقبَلَ، وقالَ لَهُ: أدبِر فَأَدبَرَ، فَقالَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى: وعِزَّتي وجَلالي، ما خَلَقتُ خَلقًا أعظَمَ مِنكَ ولا أطوَعَ مِنكَ، بِكَ اُبدِئُ وبِكَ اُعيدُ، لَكَ الثَّوابُ وعَلَيكَ العِقابُ. فَتَشَعَّبَ مِنَ العَقلِ الحِلمُ، ومِنَ الحِلمِ العِلمُ، ومِنَ العِلمِ الرُّشدُ، ومِنَ الرُّشدِ العَفافُ، ومِنَ العَفافِ الصِّيانَةُ، ومِنَ الصِّيانَةِ الحَياءُ،

پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در پاسخ كسى كه پرسيد: خرد چيست و چگونه است؟ چه چيزهايى از خرد، پيدا مى شود؟ و انواع خرد، كدام است؟ ـ: خرد، بازدارنده از نادانى است. نفْس، به سانِ پليدترينِ چارپايان است و اگر مهار نشود، حيران مى گردد. پس خرد، بازدارنده از نادانى است. همانا خداوند، خرد را بيافريد و بدو فرمود: «روى آور». پس روى آورد، و بدو گفت: «باز گرد». پس باز گشت. آن گاه خداوند به عزّت و جلال خويش، سوگند ياد كرد كه: «آفريده اى بزرگ تر از تو و فرمانبرتر از تو نيافريدم. [نعمت هاى خود را]با تو آغاز مى كنم و با تو باز مى گردانم. پاداش و كيفر، از آنِ توست». از خرد، بردبارى سرچشمه مى گيرد و از بردبارى دانش، و از دانش، رُشد، و از رشد، پاك دامنى، و از پاك دامنى، امنيّت، و از امنيّت، آزرم، و از

۱.تحف العقول: ص 15، بحار الأنوار: ج 1 ص 117 ح 11.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +3 مورد دیگر
عنه عليه السلام:العَقلُ شَجَرَةٌ أصلُهَا التُّقى، وفَرعُهَا الحَياءُ، وثَمَرَتُهَا الوَرَعُ. فَالتَّقوى تَدعو إلى خِصالٍ ثَلاثٍ: إلَى الفِقهِ فِي الدّينِ، وَالزُّهدِ فِي الدُّنيا، وَالاِنقِطاعِ إلَى اللّهِ تَعالى. وَالحَياءُ يَدعو إلى ثَلاثِ خِصالٍ: إلَى اليَقينِ، وحُسنِ الخُلُقِ، وَالتَّواضُعِ. وَالوَرَعُ يَدعو إلى خِصالٍ ثَلاثٍ: إلى صِدقِ اللِّسانِ، وَالمُسارَعَةِ إلَى البِرِّ، وتَركِ الشُّبُهاتِ. ۱
امام على عليه السلام:خرد، درختى است كه ريشه اش پارسايى، شاخه هايش آزرم، و ميوه اش، وَرَع است. پارسايى، به سه خصلت فرا مى خواند: فهم دين، بى رغبتى به دنيا و دل بستگى به خداوند؛ و آزرم، به سه خصلت فرا مى خواند: يقين، خوش خُلقى و فروتنى؛ و وَرَع، به سه خصلت فرا مى خواند: راستگويى، پيشى گرفتن در نيكى، و كنار نهادن كار شبهه ناك.
۱.المواعظ العدديّة: ص 160.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +3 مورد دیگر
الإمام الصادق عليه السلام:الرِّجالُ ثَلاثَةٌ: عاقِلٌ وأحمَقُ وفاجِرٌ. فَالعاقِلُ إن كُلِّمَ أجابَ، وإن نَطَقَ أصابَ، وإن سَمِعَ وَعى. وَالأَحمَقُ إن تَكَلَّمَ عَجِلَ، وإن حَدَّثَ ذَهَلَ، وإن حُمِلَ عَلَى القَبيحِ فَعَلَ. وَالفاجِرُ إنِ ائتَمَنتَهُ خانَكَ، وإن حَدَّثتَهُ شانَكَ. ۱
امام صادق عليه السلام:انسان ها بر سه گروه اند: خردمند، احمق و بدكار. خردمند، كسى است كه اگر از او بپرسند، پاسخ مى دهد، اگر سخن بگويد، به درستى سخن مى گويد، و اگر گوش كند، استفاده مى برد. احمق، آن است كه اگر تكلّم كند، شتاب مى نمايد؛ اگر حديث بگويد، فراموش مى كند، و اگر بر كار زشت وا داشته شود، آن را انجام مى دهد. بدكار، كسى است كه اگر او را امين بشمارى، خيانت مى ورزد، و اگر با او سخن بگويى، از تو بدگويى مى كند.
۱.تحف العقول: ص 323، بحار الأنوار: ج 78 ص 237 ح 74.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +3 مورد دیگر
الكافي عن محمّد بن عبد الجبّار عن بعض أصحابنا رفعه إلى الإمام الصّادق عليه السلام، قال:قُلتُ لَهُ: مَا العَقلُ؟ قالَ: ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمنُ وَاكتُسِبَ بِهِ الجِنانُ. قالَ: قُلتُ: فَالَّذي كانَ في مُعاوِيَةَ؟ فَقالَ: تِلكَ النَّكراءُ، تِلكَ الشَّيطَنَةُ، وهِيَ شَبيهَةٌ بِالعَقلِ ولَيسَت بِالعَقلِ. ۱
الكافىـ به نقل از محمّد بن عبد الجبّار، از يكى از ياران امام صادق عليه السلام ـ: گفتم: خرد چيست؟ فرمود: «آن چيزى كه خداوند با آن، پرستش مى شود و بهشت با آن به دست مى آيد». گفتم: آنچه در معاويه بود [، چه بود]؟ فرمود: «آن زرنگى و شيطنت است. آن، شبيه خرد است؛ ولى خرد نيست».
۱.الكافي: ج 1 ص 11 ح 3، معاني الأخبار: ص 239 ح 1، المحاسن: ج 1 ص 310 ح 613، بحار الأنوار: ج 1 ص 116 ح 8.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +3 مورد دیگر
عنه عليه السلام:الرِّجالُ ثَلاثَةٌ: عاقِلٌ وأحمَقُ وفاجِرٌ. فَالعاقِلُ الدّينُ شَريعَتُهُ، وَالحِلمُ طَبيعَتُهُ، وَالرَّأيُ سَجِيَّتُهُ، إن سُئِلَ أجابَ، وإن تَكَلَّمَ أصابَ، وإن سَمِعَ وَعى، وإن حَدَّثَ صَدَقَ، وإنِ اطمَأَنَّ إلَيهِ أحَدٌ وَفى. وَالأَحمَقُ إنِ استُنبِهَ بِجَميلٍ غَفَلَ، وإنِ استُنزِلَ عَن حَسَنٍ نَزَلَ، وإن حُمِلَ عَلى جَهلٍ جَهِلَ، وإن حَدَّثَ كَذَبَ، لا يَفقَهُ، وإن فُقِّهَ لا يَتَفَقَّهُ. وَالفاجِرُ إنِ ائتَمَنتَهُ خانَكَ، وإن صاحَبتَهُ شانَكَ وإن وَثِقتَ بِهِ لَم يَنصَحكَ. ۱
امام على عليه السلام:مردمان، سه گروه اند: خردمند، نادان و بدكار. آيين خردمند، ديندارى، سرشت او بردبارى، و خوى او انديشه كردن است. اگر مورد پرسش واقع شود، پاسخ مى دهد؛ اگر تكلّم كند، به درستى سخن مى گويد؛ اگر گوش كند، ياد مى گيرد؛ اگر سخن بگويد، راست مى گويد؛ و اگر كسى به وى اعتماد كند، خواسته اش را روا مى سازد. نادان، اگر او را از امر نيكويى آگاه كنند، غفلت مى ورزد؛ اگر از جايگاه نيكويى فرو آورده شود، فرود مى آيد؛ اگر او را به كارى جاهلانه وا دارند، انجام مى دهد؛ و اگر سخن بگويد، دروغ مى گويد. وى خود، به دنبال آگاهى نمى رود و اگر او را آگاه سازند، آگاه نمى شود. بدكار را اگر امين بشمرى، خيانت مى ورزد، و اگر او را همراهى كنى، رسوايت مى سازد، و اگر بدو اعتماد ورزى، برايت خيرخواهى نمى كند.
۱.الخصال: ص 116 ح 96 عن ثعلبة بن ميمون عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 70 ص 9 ح 6.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +2 مورد دیگر
عنه عليه السلامـ أيضًا ـ: يا هِشامُ، لِكُلِّ شَيءٍ دَليلٌ، ودَليلُ العاقِلِ التَّفَكُّرُ، ودَليلُ التَّفَكُّرِ الصَّمتُ. ولِكُلِّ شَيءٍ مَطِيَّةٌ، ومَطِيَّةُ العاقِلِ التَّواضُعُ، وكَفى بِكَ جَهلاً أن تَركَبَ ما نُهيتَ عَنهُ. يا هِشامُ، لَو كانَ في يَدِكَ جَوزَةٌ وقالَ النّاسُ: في يَدِكَ لُؤلُؤَةٌ، ما كانَ يَنفَعُكَ وأنتَ تَعلَمُ أنَّها جَوزَةٌ، ولَو كانَ في يَدِكَ لُؤلُؤَةٌ وقالَ النّاسُ: إنَّها جَوزَةٌ، ما ضَرَّكَ وأنتَ تَعلَمُ أنَّها لُؤلُؤَةٌ. يا هِشامُ، ما بَعَثَ اللّهُ أنبِياءَهُ ورُسُلَهُ إلى عِبادِهِ إلاّ لِيَعقِلوا عَنِ اللّهِ، فَأَحسَنُهُمُ استِجابَةً أحسَنُهُم مَعرِفَةً لِلّهِ، وأعلَمُهُم بِأَمرِ اللّهِ أحسَنُهُم عَقلاً، وأعقَلُهُم أرفَعُهُم دَرَجَةً فِي الدُّنيا وَالآخِرَةِ.

امام كاظم عليه السلامـ خطاب به هِشام بن حَكَم ـ: اى هشام! هر چيزى را نشانه اى است و نشانه خردمند، انديشه كردن است و نشانه انديشه كردن، سكوت است، و هر چيزى را مركبى است و مركب خردمند، فروتنى است. براى نادانى تو، همين بس كه كارى را كه از آن نهى شده اى، انجام دهى. اى هشام! اگر در دست تو گردويى بود و مردم گفتند: «در دست تو دُرّى است» و تو مى دانى گردوست، [سخن آنان] تو را سودى نمى بخشد، و اگر در دست تو دُرّى بود و مردم گفتند: «گردوست»، [از سخن آنان]آسيبى به تو نمى رسد، تا زمانى كه تو مى دانى كه دُرّ است. اى هشام! خداوند، پيامبران و رسولان را به سوى مردمْ مبعوث نكرد، مگر بدان جهت كه مردم از خداوند، خرد دريافت كنند [و از بينش الهى برخوردار گردند]. پس بهترين كسانى كه پيامبران را اجابت مى كنند،

۱.تحف العقول: ص 386، الكافي: ج 1 ص 16 ح 12 نحوه وفيه «دليل العقل» بدل «دليل العاقل» و «قليل العمل من العالم» بدل «قليل العمل من العاقل» وكلاهما عن هشام بن الحكم، بحار الأنوار: ج 1 ص 138 ح 30.
۲.در احاديث متعددى به موضوع «دريافت خِرد (عقل) از خداوند متعال» با جملاتى نظير «عقل عن اللّه»، «ليعقلوا عن اللّه»، «يعقل عن اللّه»، «لم يعقل عن اللّه» اشاره شده است. علاّمه مجلسى رحمه اللهدر بيان مقصود از اين جمله مى فرمايد: «عقل عن اللّه، أى حصل له معرفة ذاته وصفاته وأحكامه وشرايعه، أو أعطاه اللّه العقل، أو علم الاُمور بعلم ينتهى إلى اللّه بأن أخذه عن أنبياءه وحججه، اما بلا واسطة أو بواسطة، أو بلغ عقله إلى درجة يفيض اللّه علومه عليه بغير تعليم بشر؛ عقل عن اللّه، يعنى معرفت ذات و صفات و احكام شرع خداوندى برايش حاصل شد، و يا اين كه خداوند به وى خِرد عطا كرد، و يا اين كه به امور و حقايق از طريق پيامبران و حجّت هاى الهى و يا بدون واسطه آگاه گشت، و يا اين كه خِردش به آن جا رسيد كه خداوند بدون فراگيرى از انسانى، دانش هايش را به وى افاضه مى كند» (بحار الأنوار: ج 1 ص 138). با عنايت به آنچه در مقدمه اين بخش درباره معناى «عقل» در قرآن و احاديث اسلامى ذكر شد، مى توان گفت مقصود از «عقل»، نور و بينش و يا بصيرتى است كه انسان در پر تو آن، حق را از باطل تميز مى دهد، چنان كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهنقل شده است كه: «العقل نور فى القلب يفرق به بين الحق والباطل؛ خرد، نورى است در دل كه بدان، حق را از باطل جدا مى كند» (ر. ك: ح 2). همه انسان ها در ژرفاى وجود خود، از اين نور برخوردارند. انبياء الهى آمده اند تا با موانع شكوفايى نور خِرد در وجود انسان مبارزه كنند و زمينه پرورش آن را فراهم سازند، تا با شكوفا شدن عقل، انسان به نور علم دست يابد، چنان كه در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است: «ليس العلم بكثرة التعلّم. إنّما هو نور يقع في قلب مَن يريد اللّه تبارك وتعالى أن يهديه؛ دانش، به زياد آموختن نيست. همانا دانش، نورى است كه در دل هر كس كه خداوند متعال بخواهد او را هدايت كند، قرار مى گيرد» (ر. ك: ج 2 ح 1283). بنا بر اين، يكى از مهم ترين دلايل بعثت انبياى الهى، شكوفاسازى نيروى عقل در وجود انسان است، چنان كه امام على عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «ويثيروا لهم دفائن العقول؛ گنجينه هاى خِرد را برايشان آشكار مى سازد» (ر. ك: ح 240). به عبارت ديگر، انبياى الهى آمده اند تا زمينه دريافت نور خِرد را از خداوند متعال براى انسان فراهم سازند، چنان كه امام كاظم عليه السلام مى فرمايد: «ما بعث اللّه انبياءه ورسله إلى عباده إلاّ ليعقلوا عن اللّه؛ خداوند، رسولان و پيامبرانش را به سوى بندگان نفرستاد مگر بدان جهت كه بينش و بصيرت الهى پيدا كنند» (ر. ك: ح 162). بر اين پايه، مقصود از دريافت خِرد از خداوند متعال، شكوفا سازى خِرد فطرى (فطرت عقل) از طريق عمل به رهنمودهاى پيامبران و برخوردارى از بينش و بصيرت است و بدين سان مى توان «عقل» را در جمله «عَقَلَ عَنِ اللّه ِ»، به «برخوردارى از بصيرت الهى» تفسير كرد. با شكوفا شدن فطرت عقل و رسيدن انسان به نور علم و بصيرت الهى، حقيقت دنيا براى او آشكار مى گردد و لذا ـ چنان كه در روايت بالا آمده ـ كسى كه از خداوند خِرد دريافت كرد، نسبت به دنيا و اهل دنيا بى رغبت مى شود و نيز معرفت حقيقى نسبت به خداوند پيدا مى كند و چنين كسى خدا را در قضا و قَدَرش متّهم نمى نمايد و در روزى دادنش كُند نمى شمارد.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +2 مورد دیگر
تاريخ دمشق عن داود بن أبي هند وحُمَيد:بَينَما عيسى عليه السلام جالِسٌ وشَيخٌ يَعمَلُ بِمِسحاتِهِ يُثيرُ بِهَا الأَرضَ، فَقالَ عيسى عليه السلام: اللّهُمَّ انزِع مِنهُ الأَمَلَ. فَوَضَعَ الشَّيخُ المِسحاةَ وَاضطَجَعَ فَلَبِثَ ساعَةً. فَقالَ عيسى عليه السلام: اللّهُمَّ اردُد إلَيهِ الأَمَلَ. فَقامَ فَجَعَلَ يَعمَلُ. فَقالَ لَهُ عيسى عليه السلام: ما لَكَ بَينَما أنتَ تَعمَلُ ألقَيتَ مِسحاتَكَ وَاضطَجَعتَ ساعَةً، ثُمَّ إنَّكَ قُمتَ بَعدُ تَعمَلُ؟! فَقالَ الشَّيخُ: بَينا أنَا أعمَلُ إذ قالَت لي نَفسي: إلى مَتى تَعمَلُ وأنتَ شَيخٌ كَبيرٌ؟! فَأَلقَيتُ المِسحاةَ وَاضطَجَعتُ. ثُمَّ قالَت لي نَفسي: وَاللّهِ ما بِذلِكَ مِن عَيشٍ ما بَقيتَ، فَقُمتُ إلى مِسحاتي. ۱
تاريخ دمشقـ به نقل از داوود بن ابى هند و حُمَيد ـ: عيسى عليه السلام نشسته بود و پيرمردى با بيل خود، سرگرم كار بود و زمين را شخم مى زد. عيسى عليه السلام گفت: «خدايا! آرزو را از او برگير». پيرمرد، در دَم، بيل را زمين گذاشت و دراز كشيد. ساعتى گذشت و عيسى عليه السلام گفت: «خدايا! آرزو را به او بازگردان». بى درنگ، آن پير برخاست و به كار كردن پرداخت. عيسى عليه السلام به او فرمود: «چه شد كه كار مى كردى و بيلت را انداختى و ساعتى دراز كشيدى. سپس، دوباره برخاستى و به كار پرداختى؟!» پيرمرد گفت: همان طور كه مشغول كار بودم، نفسم به من گفت: تا كى كار مى كنى؟ ديگر پير و سال خورده گشته اى؟! پس، بيل را انداختم و دراز كشيدم. سپس نفسم به من گفت: به خدا سوگند، تا زنده اى بايد كار كنى. برخاستم و بيلم را برداشتم.
۱.تاريخ دمشق: ج 47 ص 468؛ تنبيه الخواطر: ج 1 ص 272 وفيه «لابدّ لك من عيش» بدل «ما بذلك من عيش»، بحار الأنوار: ج 14 ص 329 ح 58.
معدن الجواهر:أخَذَ [رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله] حَجَرينِ فَأَلقى بَينَ يَدَيهِ حَجَرا وقالَ: هذا أمَلُ ابنِ آدَمَ. وألقى خَلفَهُ حَجَرا وقالَ: هذا أجَلُهُ، فَهُوَ يَرى أمَلَهُ ولا يَرى أجَلَهُ. ۱
معدن الجواهر:پيامبر خدا، دو عدد سنگ برداشت و يكى را جلوى خود انداخت و فرمود: «اين، آرزوى پسر آدم است». سپس سنگ ديگر را پشت آن انداخت و فرمود: «اين، اَجَل اوست. بنا بر اين، او آرزويش را مى بيند و اجلش را نمى بيند».
۱.معدن الجواهر: ص 25.
بحار الأنوار عن نَوفٍ البِكالِيّ:رَأَيتُ أميرَالمُؤمِنينَ ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِ ـ مُوَلِّيا مُبادِرا، فَقُلتُ: أينَ تُريدُ يا مَولايَ؟ فَقالَ: دَعني يا نَوفُ، إنَّ آمالي تُقَدِّمُني فِي المَحبوبِ، فَقُلتُ: يا مَولايَ وما آمالُكَ؟ قالَ: قَد عَلِمَهَا المَأمولُ وَاستَغنَيتُ عَن تَبييِنها لِغَيرِهِ، وكَفى بِالعَبدِ أدَبا أن لا يُشرِكَ في نِعَمِهِ وإرَبِهِ ۱ غَيرَ رَبِّهِ. فَقُلتُ: يا أميرَ المُؤمِنينَ إنّي خائِفٌ عَلى نَفسي مِنَ الشَّرَهِ ۲، وَالتَّطَلُّعِ إلى طَمَعٍ مِن أطماعِ الدُّنيا. فَقالَ لي: وأينَ أنتَ عَن عِصمَةِ الخائِفينَ وكَهفِ العارِفينَ؟! فَقُلتُ: دُلَّني عَلَيهِ! قالَ: اللّهُ العَلِيُّ العَظيمُ؛ تَصِلُ أمَلَكَ بِحُسنِ تَفَضُّلِهِ، وتُقبِلُ عَلَيهِ بِهَمِّكَ، وأعرِض

بحارالأنوارـ به نقل از نَوف بِكالى ـ: اميرمؤمنان ـ كه درودهاى خدا بر او باد ـ را ديدم كه پشت كرده، شتابان مى رود. گفتم: كجا مى روى، سروَرم؟ فرمود: «رهايم كن، اى نوف! آرزوهايم مرا به سوى معشوق مى رانَد. گفتم: سرورم! آرزوهايت چيست؟ فرمود: «آن كه آرزويم به اوست، خود، آنها را مى داند و مرا نيازى نيست تا آنها را به غير او بازگويم. در ادب بنده، همين بس كه در برخوردارى ها و نيازهايش، كسى جز خداوندگار خويش را شريك نگردانَد». گفتم: اى اميرمؤمنان! من از آزمندى و چشمداشت به آرزويى از آرزوهاىِ دنيوى بر نفس خويش بيمناكم. فرمود: «چرا به حمايتگاه بيمناكان و پناهگاه خداشناسان، پناه نمى برى؟». گفتم: آن را نشانم بده. فرمود: «خداوندِ والا و بزرگ. آرزويت را به حُسنِ تفضّل او پيوند بزن و با تمام

۱.الأرَب: الحاجة (المصباح المنير: ص 11 «أرب»).
۲.الشَّرَه: أسوَأ الحِرص؛ وهو غلبة الحِرص (لسان العرب: ج 13 ص 506 «شره»).
۳.الخامل: الخفيّ الساقط الذي لا نباهة له، يقال: هو خامِل الذِّكر، خَمَل يخمُل خُمولاً وأخملَه اللّه (لسان العرب: ج 11 ص 221 «خمل»).
۴.فَدَحَته: أثقَلَته (النهاية: ج 3 ص 419 «فدح»).
۵.عَضضْتُ اللقمةَ، وبِها، وعليها، عَضّا: أمسَكتُها بالأسنان (مجمع البحرين: ج2 ص1231 «عضض»).
۶.اُولِع بالشيءِ فهو مُولَعٌ به: أي مُغرىً به (الصحاح: ج 3 ص 1304 «ولع»).
۷.زَوى: جمع (لسان العرب: ج 14 ص 365 «زوي»).
۸.الوَجَل: الفزع (النهاية: ج 5 ص 157 «وجل»).
۹.الكِلاءة: الحفظ والحراسة (النهاية: ج 4 ص 194 «كلأ»).
۱۰.الكُنْه: نهاية الشيء وحقيقته (لسان العرب: ج 13 ص 537 «كنه»).
۱۱.بحار الأنوار: ج 94 ص 94 ح 12 نقلاً عن الكتاب العتيق الغروي.
۱۲.جمله فإن أجلك بها فأنا الضامن. ظاهراً معناى محصلى ندارد و احتمال تصحيف در عبارت وجود دارد. احتمال دارد فَإنْ أجَّلْتَ باشد. در اين صورت، يعنى آنچه به قلب وارد مى شود [از ناراستى و نادرستى ها] آن را درمان كنى، من ضامنم كه جايگزين بهترين برايش بيايد. گفتنى است: إجل در لغت به معناى درمان كردن است. بى إجل أجلّوني اى داووني منه (لسان العرب، ماده اجل).
الأمالي للطوسي عن محمّد بن عَجلانَ:أصابَتني فاقَةٌ شَديدَةٌ ولا صَديقَ لِمَضيقٍ، ولَزِمَني دَينٌ ثَقيلٌ وغَريمٌ يَلَجُّ بِاقتِضائِهِ، فَتَوَجَّهتُ نَحوَ دارِالحَسَنِ بنِ زَيدٍ ـ وهُوَ يَومَئِذٍ أميرُ المَدينَةِ ـ لِمَعرِفَةٍ كانَت بَيني وبَينَهُ. و شَعَرَ بِذلِكَ مِن حالي مُحَمَّدُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ، وكانَ بَيني وبَينَهُ قَديمُ مَعرِفَةٍ، فَلَقِيَني فِي الطَّريقِ فَأَخَذَ بِيَدي وقالَ لي: قَد بَلَغَني ما أنتَ بِسَبيلِهِ، فَمَن تُؤَمِّلُ لِكَشفِ ما نَزَلَ بِكَ؟ قُلتُ: الحَسَنَ بنَ زَيدٍ، فقال: إذا لا تُقضى حاجَتُكَ ولا تُسعَفُ بِطَلِبَتِكَ، فَعَلَيكَ بِمَن يَقدِرُ عَلى ذلِكَ وهُوَ أجوَدُ الأَجوَدينَ، فَالتَمِس ما تُؤَمِّلُهُ مِن قِبَلِهِ؛ فَإِنّي سَمِعتُ ابنَ

الأمالى، طوسىـ به نقل از محمّد بن عجلان ـ: به تنگ دستى شديدى گرفتار شدم و دوست غمخوارى هم نداشتم. قرض سنگينى بالا آوردم و طلبكارى داشتم كه مرتّب پولش را از من مى طلبيد. ناچار، رهسپار سراى حسن بن زيد ـ كه در آن وقت امير مدينه بود و ميان ما آشنايى اى بود ـ، شدم. محمّد بن عبد اللّه بن على بن حسين كه با هم آشنايى ديرينه اى داشتيم، از حال و روز من آگاه شد. در راه، مرا ديد و دستم را گرفت و گفت: شنيده ام كه در مضيقه هستى. براى رفع گرفتارى ات به چه كسى اميد بسته اى؟ گفتم: به حسن بن زيد. گفت: در اين صورت، حاجتت برآورده نمى شود و به خواسته ات نمى رسى. نزد كسى برو كه قادر به اين كار باشد و از هر بخشنده اى بخشنده تر است. براى رفع گرفتارى ات به او اميد ببند؛ چرا كه من از پسر عمويم جعفر بن محمّد

۱.في المصدر «فيما بوس»، والتصويب من بحار الأنوار.
۲.في عدّة الداعي: «أن جاءني اللّه برزقٍ.».
۳.الأمالي للطوسي: ص 584 ح 1208، الكافي: ج 2 ص 66 ح 7 عن الحسين بن علوان نحوه، عدّة الداعي: ص 123؛ الفردوس: ج 5 ص 249 ح 8097 عن أبي ذرّ الغفاري عنه صلى الله عليه و آله وفيه من «يقول اللّه عزّوجلّ: لاقطِّعَنَّ أمل.» إلى «ولم يراقبني»، كنز العمّال: ج 6 ص 629 ح 17145 نقلاً عن ابن النجّار عن سعيد بن عبد الرحمن وكلاهما نحوه.
عنه عليه السلام ـ في بَيانِ ما فَرَضَ اللّهُ سُبحانَهُ عَلى جَوارِحِ الإِنسانِ ـ:فَأَمّا ما فَرَضَ عَلَى القَلبِ مِنَ الإِيمانِ: فَالإِقرارُ، وَالمَعرِفَةُ، وَالعَقدُ عَلَيهِ، وَالرِّضا بِما فَرَضَهُ عَلَيهِ، وَالتَّسليمُ لِأَمرِهِ، وَالذِّكرُ، وَالتَّفَكُّرُ. ۱
امام على عليه السلامـ در بيان وظايفى كه خداى سبحان بر عهده اعضاى انسان نهاده است ـ: آنچه بر دلْ واجب ساخته، ايمان است كه عبارت است از: اقرار، و شناخت، و اعتقاد به او، و خرسندى به آنچه بر آن، واجب ساخته است، و گردن نهادن به فرمان او، و ياد كردن از او، و انديشيدن.
۱.بحار الأنوار: ج 69 ص 74 ح 29 نقلاً عن تفسير النعماني: ج 93 ص 50.
عنه عليه السلامـ في مُناجاةِ الذّاكِرينَ ـ: إلهي، فَأَلهِمنا ذِكرَكَ فِي الخَلأِ ۱ وَالمَلأِ، وَاللَّيلِ وَالنَّهارِ، وَالإِعلانِ وَالإِسرارِ، وفِي السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ. ۲
امام زين العابدين عليه السلامـ در «مناجات ذاكران» ـ: معبودا! ياد خودت را در تنهايى و در ميان جمع، و در شب و روز، و در آشكار و نهان، و در آسايش و سختى به ما الهام فرما.
۱.كذا، والمنصوص عليه في اللغة: «الخَلاء».
۲.بحار الأنوار: ج 94 ص 151 ح 21 نقلاً عن بعض الكتب.
عنه صلى الله عليه و آله:ذاكِرُ اللّهِ فِي الغافِلينَ كَالَّذي يُقاتِلُ عَنِ الفارّينَ، وذاكِرُ اللّهِ فِي الغافِلينَ مِثلُ المِصباحِ فِي البَيتِ المُظلِمِ، وذاكِرُ اللّهِ فِي الغافِلينَ مِثلُ الشَّجَرَةِ الخَضراءِ في وَسَطِ الشَّجَرِ، وذاكِرُ اللّهِ فِي الغافِلينَ يُعَرِّفُهُ اللّهُ مَقعَدَهُ مِنَ الجَنَّةِ، وذاكِرُ اللّهِ فِي الغافِلينَ يَغفِرُ اللّهُ لَهُ بِعَدَدِ كُلِّ فَصيحٍ وأعجَمِيٍّ، فَالفَصيحُ بَنو آدَمَ وَالأَعجَمِيُّ البَهائِمُ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:ياد كننده خدا در جمع غافلان، مانند كسى است كه ديگران مى گريزند و او مى جنگد. ياد كننده خدا در جمع غافلان، مانند چراغ در اتاق تاريك است. ياد كننده خدا در جمع غافلان، مانند درخت سرسبز در ميان درختان [خشكيده] است. آن كه خدا در جمع غافلان ياد مى كند، خداوندْ جايگاه او در بهشت را به وى مى شناساند. آن كه ياد كننده خدا در جمع غافلان ياد مى كند، خداوند به عدد هر گويا و گنگى، گناهانش را مى آمرزد. گويا، آدميان اند و گنگ، جانوران.
۱.حلية الأولياء: ج 6 ص 181 عن ابن عمر، كنز العمّال: ج 1 ص 425 ح 1832.
عيون أخبار الرضا عليه السلام عن عبد العزيز بن مسلم:سَأَلتُ الرِّضا عليه السلام عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: «نَسُواْ اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ» ، فَقالَ: إنَّ اللّهَ تَعالى لا يَنسى ولا يَسهو، وإنَّما يَنسى ويَسهُو المَخلوقُ المُحدَثُ، ألا تَسمَعُهُ عز و جل يَقولُ: «وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» ۱! وإنَّما يُجازي مَن نَسِيَهُ ونَسِيَ لِقاءَ يَومِهِ بِأَن يُنسِيَهُم أنفُسَهُم، كَما قالَ اللّهُ عز و جل: «وَ لَا تَكُونُواْ كَالَّذِينَ نَسُواْ اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَـسِقُونَ» ، وقالَ تَعالى: «فَالْيَوْمَ نَنسَاهُمْ كَمَا نَسُواْ لِقَاءَ يَوْمِهِمْ هَـذَا» ۲؛ أي نَترُكُهُم كَما تَرَكُوا الاِستِعدادَ لِلِقاءِ يَومِهِم هذا. ۳

عيون أخبار الرضا عليه السلامـ به نقل از عبد العزيز بن مسلم ـ: از امام رضا عليه السلام در باره اين سخن خداوند عز و جل پرسيدم: «خدا را فراموش كردند و خدا هم آنان را فراموش كرد» . فرمود: «خداوند متعال، فراموش يا اشتباه نمى كند؛ بلكه مخلوقِ حادث است كه دچار فراموشى و اشتباه مى شود. آيا سخن خداوند عز و جل را نشنيده اى كه مى فرمايد: «و پروردگار تو فراموشكار نيست» ؛ امّا خداوند، كسى را كه او و روز ديدار او را فراموش كند، چنين سزا مى دهد كه خودشان را از يادشان مى برد، چنان كه خداوند عز و جل فرموده است: «و مانند آن كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خودشان را از يادشان بُرد. اينان، همان نافرمان اند» ، و فرموده است: «پس امروز، ما ايشان را از ياد مى بريم، چنان كه ايشان، ديدار اين روزشان

۱.مريم: 64.
۲.الأعراف: 51.
۳.عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 125 ح 18، التوحيد: ص 160 ح 1، بحار الأنوار: ج 4 ص 64 ح 4.
الكافي عن الفتح بن يزيد الجرجاني عن أبي الحسن عليه السلام، قال:سَمِعتُهُ يَقولُ: وهُوَ اللَّطيفُ الخَبيرُ، السَّميعُ البَصيرُ، الواحِدُ الأَحَدُ الصَّمَدُ، لَم يَلِد ولَم يولَد ولَم يَكُن لَهُ كُفُوا أحَدٌ، لَو كانَ كَما يَقولُ المُشَبِّهَةُ لَم يُعرَفِ الخالِقُ مِنَ المَخلوقِ، ولَا المُنشِئُ مِنَ المُنشَإِ، لكِنَّهُ المُنشِئُ، فَرَّقَ بَينَ مَن جَسَّمَهُ وصَوَّرَهُ وأنشَأَهُ، إذ كانَ لا يُشبِهُهُ شَيءٌ، ولا يُشبِهُ هُوَ شَيئا. قُلتُ: أجَل جَعَلَنِيَ اللّهُ فِداكَ، لكِنَّكَ قُلتَ: الأَحَدُ الصَّمَدُ، وقُلتَ: لا يُشبِهُهُ شَيءٌ، واللّهُ واحِدٌ وَالإِنسانُ واحِدٌ، ألَيسَ قَد تَشابَهَتِ الوَحدانِيَّةُ؟ قالَ: يا فَتحُ، أحَلتَ ثَبَّتَكَ اللّهُ! إنَّمَا التَّشبيهُ فِي المَعاني، فَأَمّا فِي

الكافىـ به نقل از فتح بن يزيد جرجانى ـ: از امام رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمايد: «و اوست ريزبينِ آگاه، شنواى بينا، يگانه يكتاى بى نياز. نه فرزندى دارد و نه خود، فرزند كسى است و هيچ كس، همتاى او نيست. اگر او چنان باشد كه تشبيه كنندگان مى گويند، آن گاه، نه آفريننده از آفريده شناخته مى شود، و نه پديدآورنده از پديدآورده، در حالى كه او پديدآورنده است. او كسى را كه جسم داده و كسى را كه صورت داده و كسى را كه پديد آورده، تفاوت گذاشته است؛ زيرا هيچ چيز به او نمى مانَد و او نيز به چيزى مانند نيست». گفتم: همين طور است، فدايت شوم! امّا فرمودى: «يكتاى بى نياز» و فرمودى: «هيچ چيز به او نمى مانَد»، در حالى كه مى گوييم: خداى واحد و انسانِ واحد. آيا نه اين است كه در واحد بودن، همانندند؟ فرمود: «سخن

۱.في المصدر: «ولا» بدل «لا»، والتصويب من المصادر الاُخرى.
۲.الكافي: ج 1 ص 118 ح 1، التوحيد: ص 185 ح 1، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 127 ح 23 وفيهما «كفوا أحد منشئ الأشياء ومجسّم الأجسام ومصوّر الصور، لو كان كما يقولون لم يعرف»، بحار الأنوار: ج 4 ص 173 ح 2.
الإمام العسكريّ عليه السلامـ في تَفسيرِ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ» ـ: اللّهُ هُوَ الَّذي يَتَأَلَّهُ إلَيهِ عِندَ الحَوائِجِ وَالشَّدائِدِ كُلُّ مَخلوقٍ عِندَ انقِطاعِ الرَّجاءِ مِن كُلِّ مَن هُوَ دونَهُ، وتَقَطُّعِ الأَسبابِ مِن جَميعِ ما سِواهُ، يَقولُ: بِسمِ اللّهِ؛ أي أستَعينُ عَلى اُموري كُلِّها بِاللّهِ الَّذي لا تَحِقُّ العِبادَةُ إلّا لَهُ، المُغيثِ إذَا استُغيثَ، وَالمُجيبِ إذا دُعِيَ. وهُوَ ما قالَ رَجُلٌ لِلصّادقِ عليه السلام: يَابنَ رَسولِ اللّهِ، دُلَّني عَلَى اللّهِ ما هُوَ؟ فَقَد أكثَرَ عَلَيَّ المُجادِلونَ وحَيَّروني! فَقالَ لَهُ: يا عَبدَ اللّهِ، هَل رَكِبتَ سَفينَةً قَطُّ؟ قالَ: نَعَم. قالَ: فَهَل كُسِرَ بِكَ حَيثُ لا سَفينَةَ تُنجيكَ ولا سِباحَةَ

امام عسكرى عليه السلامـ در تفسير «بسم اللّه الرحمن الرحيم» ـ: اللّه، آن موجودى است كه هر آفريده اى به هنگام نيازها و سختى ها، آن گاه كه اميدش از هر آنچه جز اوست، قطع و رشته ها از ما سواى او به كلّى بُريده مى شود، به او پناه مى برد، مى گويد: «بسم اللّه»؛ يعنى در همه كارهايم از آن خدايى كمك مى جويم كه پرستش، جز حقّ او نيست؛ همو كه هر گاه فريادخواهى شود، به فرياد مى رسد، و هر گاه او را بخوانند، پاسخ مى دهد. اين، همان چيزى است كه مردى به امام صادق عليه السلام گفت: اى فرزند پيامبر خدا! مرا به خدا راه نمايى كن كه چيست؟ زيرا مجادله كنندگان، بر من هجوم آورده اند و سرگشته ام ساخته اند! به او فرمود: «اى بنده خدا! آيا هرگز سوار كشتى شده اى؟». گفت: آرى. فرمود: «آيا شده كه كشتى ات درهم شكند و نه

۱.الوَصْمُ: العَيب والعار. يقال: ما في فلان وَصمة (الصحاح: ج 5 ص 2052 «وصم»).
۲.الأنعام: 40 و 41.
۳.التوحيد: ص 230 ح 5، معاني الأخبار: ص 4 ح 2 وفيه إلى «حيث لا مغيث»، التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 21 ح 5 و 6 و 7 وص 27 ح 9 كلّها عن محمّد بن زياد ومحمّد بن سيّار، بحار الأنوار: ج 92 ص 232 ح 14 وص 240 ح 48.
کلیدواژه‌ها اللهمعنای الله
نمایش ۱ تا ۲۰ از ۸۶۱