نتایج جستجو برای «بازی»: ۶۱ حدیث
الإمام الكاظم عليه السلامـ لِهِشامِ بنِ الحَكَمِ ـ: يا هِشامُ، إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى أكمَلَ لِلنّاسِ الحُجَجَ بِالعُقولِ. ثُمَّ وَعَظَ أهلَ العَقلِ ورَغَّبَهُم فِي الآخِرَةِ فَقالَ: «وَمَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا إلاَّ لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الاْخِرَةُ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ أفَلاَ تَعْقِلُونَ». ۱ يا هِشامُ، ثُمَّ خَوَّفَ الَّذينَ لا يَعقِلونَ عِقابَهُ فَقالَ تَعالى: «ثُمَّ دَمَّرْنَا الاْخَرِينَ * وَ إنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِم مُّصْبِحِينَ * وَ بِالَّيْلِ أفَلاَ تَعْقِلُونَ». ۲ وقالَ: «إنَّا مُنزِلُونَ عَلَى أهْلِ هَـذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزًا مِّنَ السَّمَاءِ بِمَا كَانُواْ يَفْسُقُونَ * وَ لَقَد تَّرَكْنَا مِنْهَا ءَايَةَ بَيِّنَةً لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ». ۳ يا

امام كاظم عليه السلامـ خطاب به هشام بن حكم ـ: اى هشام! خداوند متعال به وسيله خرد، حجّت ها را بر انسان ها تمام كرد. آن گاه، خردمندان را پند داد و آنان را به سوى آخرت ترغيب كرد و فرمود: «و زندگى دنيا جز بازى و سرگرمى نيست، و قطعا سراى بازپسين براى كسانى كه پرهيزگارى مى كنند، بهتر است. آيا نمى انديشيد؟» . اى هشام! آن گاه [خداوند] كسانى را كه خردپيشه نيستند، از عذاب خود ترسانيد و فرمود: «سپس ديگران را هلاك كرديم و در حقيقت، شما بر آنان، صبحگاهان و شامگاهان، مى گذريد. آيا به فكر فرو نمى رويد؟» . و فرمود: «ما بر مردم اين شهر، به [سزاى]گناهى كه مى كردند، عذابى از آسمان فرو خواهيم فرستاد، و از آن [شهر سوخته]براى مردمى كه مى انديشند، نشانه اى روشن باقى گذاشتيم» . اى هشام! خرد، با دانش همراه

۱.الأنعام: 32.
۲.الصافّات: 136 ـ 138.
۳.العنكبوت: 34 و 35.
۴.العنكبوت: 43.
۵.البقرة: 170.
۶.البقرة: 171.
۷.في المصدر «يستمع» وهو تصحيف.
۸.يونس: 42.
۹.الفرقان: 44.
۱۰.الحشر: 14.
۱۱.البقرة: 44.
۱۲.الأنعام: 116.
۱۳.لقمان: 25.
۱۴.العنكبوت: 63.
۱۵.سبأ: 13.
۱۶.ص: 24.
۱۷.غافر: 28.
۱۸.هود: 40.
۱۹.الأنعام: 37.
۲۰.المائدة: 103.
۲۱.الكافي: ج 1 ص 13 و ص 14 ح 12 عن هشام بن الحكم، بحار الأنوار: ج 1 ص 135 ح 30.
الكافي عن سماعة بن مهران:كُنتُ عِندَ أبي عَبدِاللّهِ عليه السلام وعِندَهُ جَماعَةٌ مِن مَواليهِ، فَجَرى ذِكرُ العَقلِ وَالجَهلِ، فَقالَ أبو عَبدِاللّهِ عليه السلام: اِعرِفُوا العَقلَ وجُندَهُ وَالجَهلَ وجُندَهُ تَهتَدوا. قالَ سَماعَةُ: فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، لا نَعرِفُ إلاّ ما عَرَّفتَنا. فَقالَ أبو عَبدِاللّهِ عليه السلام: إنَّ اللّهَ عز و جل خَلَقَ العَقلَ وهُوَ أوَّلُ خَلقٍ مِنَ الرّوحانِيّينَ عَن يَمينِ العَرشِ مِن نورِهِ، فَقالَ لَهُ: أدبِر فَأَدبَرَ؛ ثُمَّ قالَ لَهُ: أقبِل فَأَقبَلَ ۱؛ فَقالَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى: خَلَقتُكَ خَلقًا عَظيمًا وكَرَّمتُكَ عَلى جَميعِ خَلقي. ۲ قالَ: ثُمَّ خَلَقَ الجَهلَ مِنَ البَحرِ الاُجاجِ ظُلمانِيًّا فَقالَ لَهُ: أدبِر فَأَدبَرَ؛ ثُمَّ قالَ

الكافىـ به نقل از سماعه بن مهران ـ: نزد امام صادق عليه السلام بودم و گروهى از دوستداران ايشان در آن جا حضور داشتند. سخن از خرد و نادانى به ميان آمد. امام صادق عليه السلامفرمود: «خرد و سپاهيانش و نادانى و سپاهيانش را بشناسيد تا هدايت يابيد». ۴ گفتم: جانم به فدايت! نمى دانيم، جز آنچه شما ما را بر آن آگاه ساخته ايد. آن گاه امام صادق عليه السلام فرمود: «خداوند، خرد را كه نخستين آفريده روحانى است، از سَمت راست عرش، از نور خود بيافريد. آن گاه بدو فرمود: باز گرد. پس برگشت. سپس به او گفت: روى آور. پس روى آورد. ۵ سپس خداوند متعال فرمود: تو را آفريدم، آفريدنى بزرگ وتو را برهمه مخلوقاتم گرامى داشتم». ۶ سپس [خداوند،] نادانى را از درياى شور و ظلمانى بيافريد و به او گفت: باز گرد. پس برگشت. سپس

۱.شرح المولى محمّد صالح المازندراني هذا الحديث بما يلي: «فقال له: أدبر فأدبر»: أمره بالهبوط من عالم الملكوت والنور إلى عالم الظلمات والشرور والتوجّه إلى ما يلايمه من المشتهيات والنظر إلى ما فيه هواه من المستلذّات، فهبط لما في ذلك من مصلحة وهي ابتلاء العباد ونظام البلاد وعمارة الأرض، إذ لولا ذلك لكان النّاس بمنزلة الملائكة عارين عن حلية التناكح والتناسل والزراعة وتعمير الأرض، وبطل الغرض المطلوب من هذا النوع من الخلق، وبطل خلافة الأرض، ولزم من ذلك بطلان الثواب والعقاب وعدم انكشاف صفات الباري وانجلاء حقائقها وآثارها، مثل العدالة والانتقام والجبّاريّة والقهّاريّة والعفو والغفران وغيرها.
۲.ثمّ قال له: أقبل فلم يقبل»: أمره بعد الإدبار بالإقبال إليه تعالى والرجوع إلى ما لديه من المقامات العليّة والكرامات الرفيعة التي لا يتيسّر الوصول إليها إلاّ بالانتقال من طور أخسّ إلى طور أشرف، ومن حالة أدنى إلى حالة أعلى، ومن نشأة فانية إلى نشأة باقية، وهكذا من حال إلى حال ومن كمال إلى كمال حتّى يبلغ إلى غاية مشاهدة جلال اللّه ونهاية ملاحظة أنوار اللّه ويرتع في جنّة عالية قطوفها دانية، فأبى السلوك في سبيل الرشاد والتقيّد بربقة الانقياد والتمسّك بلوازم الوعظ والنصيحة والانقلاع عن الأفعال القبيحة، كلّ ذلك لشدّة احتجابه بحجاب الظلمات وانغماسه في بحار ذمائم الصفات؛ لتوهّمه أنّ تلك الذمائم الخاسرة والصفات الظاهرة والمشتهيات الحاضرة كمال له، فاغترَّ بها أو افتخر وأخذها بضاعة له واستكبر (شرح اُصول الكافي، كتاب العقل والجهل: ص 268). وصدر أخيرًا عن مؤسّسة التنظيم والنشر لآثار الإمام الخميني قدس سره في هذا المجال كتاب «شرح حديث جنود العقل والجهل» للسيّد الإمام قدس سرهفراجع.
۳.الكافي: ج 1 ص 21 ح 14، علل الشرائع: ص 113 ح 10، تحف العقول: ص 400 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 1 ص 109 ح 7.
۴.امام خمينى رحمه الله، كتابى با عنوان شرح حديث جنود عقل و جهل نگاشته كه از سوى مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى رحمه الله به چاپ رسيده است.
۵.ملاّ صالح مازندرانى در شرح اين حديث نوشته است: «خداوند، خرد را فرمان داد تا از عالَم ملكوت و نورانى به دنياى تاريكى ها و شرور فرود آيد و به خواستنى هايى كه سازگار با اوست، توجّه كند و در لذّت هاى مطابق ميلش، درنگ نمايد. سپس خرد، از آن رو كه مصلحتش در آن بود، فرود آمد. آن مصلحت، عبارت است از: آزمودن بندگان، سامان بخشى به شهرها و آبادانى زمين.
۶.گر چنين نبود، مردم به سانِ فرشتگان، از ازدواج و تكثير نسل، كشاورزى و آبادانى زمين، دست مى شُستند و انگيزه آفرينشِ اين دسته از موجودات، از ميان مى رفت، چنان كه جانشينى [اش در]زمين، زائل مى شد، و نظام پاداش و كيفر نيز به هم مى ريخت و صفات خداوندى و حقيقت و آثارش (چون: عدالت، انتقام، جباريّت، قهاريّت، عفو و بخشش و مانند آن) آشكار نمى گشت». وى در تفسير «پس بدو گفت: روى آور. پس رو نياورد»، مى گويد: «خداوند، او را پس از برگشتن، به رو آوردن و بازگشت به مقامات برتر و كرامت هاى بلند ـ كه دستيابى بدانها جز با تحوّل و دگرگونى از صورت پست به صورت برتر و از حالت پايين تر به حالت بالاتر و از دنياى فانى به دنياى پايدار، ممكن نيست ـ فرمان داد، چنان كه او را به سير و سلوك و پيمودن راه كمال تا مشاهده جلال خداوندى و ديدن انوار الهى و گشت و گذار در بهشت برين، فرمان داد؛ او از پيمودن راه رشد و گردن نهادن به بندگى و استفاده از پند و نصيحت و دورى جُستن از رفتار زشت، سر باز زد؛ زيرا در حجاب هاى ظلمانى، پنهان بود و در درياى بدى ها فرو رفته بود، با اين گمان كه اين لذّت هاى ظاهرى و خصلت هاى زشت كمال اوست. از اين رو، بدان مغرور شد و فخرفروشى كرد و آن را دست مايه بزرگى طلبى قرار داد» (شرح اصول كافى، كتاب العقل و الجهل، ص 268. همچنين، ر. ك: شرح حديث جنود عقل و جهل).
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +2 مورد دیگر
عنه عليه‏السلام: لَم يَعقِل مَن وَلِهَ بِاللَّعِبِ وَاستُهتِرَ بِاللَّهوِ وَالطَّرَبِ. ۱
امام على عليه‏السلام: آن كه شيفته بازى و دل‏باخته سرگرمى و خوشى است، خردمند نيست.
۱.غرر الحكم: ح 7568، عيون الحكم والمواعظ: ص 414 ح 7043.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +2 مورد دیگر
عنه عليه‏السلام: لا يَثوبُ العَقلُ مَعَ اللَّعِبِ. ۱
امام على عليه‏السلام: خِردِ آميخته با بازى، بَرنده نمى‏شود.
۱.غرر الحكم: ح 10544، عيون الحكم والمواعظ: ص 537 ح 9866.
کلیدواژه‌ها بهشتنام های بهشتخردعوامل بهشتی شدن +2 مورد دیگر
تاريخ دمشق عن أبي هريرة:سَمِعَت اُذُنايَ هاتانِ، وأبصَرَت عَينايَ هاتانِ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وهُوَ آخِذٌ بِكَفَّيهِ جَميعاً ـ يَعني حَسَنا أو حُسَينا ـ وقَدَماهُ عَلى قَدَمِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وهُوَ يَقولُ: «حُزُقَّةٌ حُزُقَّةٌ، تَرَقَّ عَينَ بَقَّةَ» ۱، فَيَرقَى الغُلامُ حَتّى يَضَعَ قَدَمَيهِ عَلى صَدرِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. ثُمَّ قالَ لَهُ: اِفتَح فاك، ثُمَّ قَبَّلَهُ، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ أحِبَّهُ فَإِنّي اُحِبُّهُ. ۲
تاريخ دمشقـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: با اين دو گوش خود شنيدم و با همين دو چشم خود ديدم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، حسن يا حسين عليهماالسلام را با دو دست خود گرفته بود و در حالى كه پاهايش روى پاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود، برايش مى خواند: «كوچولو، اى كوچولو! بالا بيا، چشم كوچولو!» و كودك بالا مى آمد تا آن كه پاهايش را روى سينه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى نهاد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به او گفت: «دهانت را باز كن» و دهانِ او را بوسيد و گفت: «خدايا! من، او را دوست دارم. تو هم او را دوست بدار».
۱.الحُزُقّة: الضعيف المُتقارب الخطو من ضعفه.، ذكرها على سبيل المداعبة والتأنيس له. وتَرَقّ: بمعنى اصعد، وعين بقّة: كناية عن صغر العين (النهاية: ج 1 ص 378 «حزق»).
۲.تاريخ دمشق: ج 13 ص 194 ح 3160، الإصابة: ج 2 ص 62، المصنف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 514 ح 19، ذخائر العقبى: ص 213 كلاهما نحوه، كنزالعمّال: ج 13 ص 649 ح 37643 وراجع: الصراط المستقيم: ج 2 ص 140.
معرفة علوم الحديث عن أبي هريرة:كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَأخُذُ بِيَدِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام فَيَرفَعُهُ عَلى باطِنِ قَدَمَيهِ، فَيَقولُ: «حُزُقَّةٌ حُزُقَّةٌ، تَرَقَّ عَينَ بَقَّةَ»، اللّهُمَّ إنّي اُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ، وأحِبَّ مَن يُحِبُّهُ. ۱
معرفة علوم الحديثـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، دست حسين بن على عليه السلام را مى گرفت و او را با كف پاهايش بالا مى آورد و مى فرمود: «كوچولو، اى كوچولو! بالا بيا، چشم كوچولو! خدايا! من، او را دوست دارم. تو نيز او را دوست بدار و دوستدار كسى باش كه او را دوست مى دارد».
۱.معرفة علوم الحديث: ص 89؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 3 ص 388 نحوه، بحار الأنوار: ج 43 ص 286.
فضائل الصحابة لابن حنبل عن أبي هريرة:رَأَيتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله وقَد أخَذَ بِيَدَيِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام، وقَد وَضَعَ قَدَمَ الحُسَينِ عليه السلام عَلى ظَهرِ قَدَمَيهِ، وهُوَ يَقولُ: «تَرَقَّ عَينَ بَقَّةَ، تَرَقَّ عَينَ بَقَّةَ». ۱
فضائل الصحابة، ابن حنبلـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدم كه دستان حسين بن على عليه السلام را گرفته و پاى حسين عليه السلام را بر روى پاهاى خود نهاده و مى گويد: «بالا بيا، چشم كوچولو! بالا بيا، چشم كوچولو!».
۱.فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 2 ص 787 ح 1405، الأدب المفرد: ص 90 ح 270، تاريخ دمشق: ج 13 ص 194 ح 3161 كلاهما نحوه.
كفاية الأثر عن أبي هريرة:كُنتُ عِندَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، وأبو بَكرٍ وعُمَرُ وَالفَضلُ بنُ العَبّاسِ وزَيدُ بنُ حارِثَةَ وعَبدُ اللّهِ بنُ مَسعودٍ، إذ دَخَلَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام، فَأَخَذَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله وقَبَّلَهُ، ثُمَّ قالَ: «حِبِقَّةٌ حِبِقَّةٌ ۱، تَرَقَّ عَينَ بَقَّةَ» ۲، ووَضَعَ فَمَهُ عَلى فَمِهِ، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ إنّي اُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ، وأحِبَّ مَن يُحِبُّهُ. ۳
كفاية الأثرـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بودم و ابو بكر، عمر، فضل بن عبّاس، زيد بن حارثه و عبد اللّه بن مسعود نيز حضور داشتند كه حسين بن على عليه السلام وارد شد. پيامبر صلى الله عليه و آله او را گرفت و بوسيد و سپس فرمود: «كوچولو، اى كوچولو! بالا بيا، چشم كوچولو!». سپس دهانش را بر دهان او نهاد و گفت: «خدايا! من، او را دوست دارم. تو نيز او را دوست بدار و دوستدار كسى باش كه او را دوست مى دارد».
۱.الحِبِقَّة ـ بكسرتين مشدّدة القاف ـ: القصير (القاموس المحيط: ج 3 ص 219 «الحبق»).
۲.في ن، م: «خبقة خبقة» بالخاء المعجمة. وبهامش ن: «عذقة عذقة» بالعين. وبهامش ط: «والأصحّ: حذقة حذقة»، أقول: بل الأصحّ: «حُزقَّة حُزقَّة»، بضمّ الحاء وفتحها، وضمّ الزاء وتشديد القاف المفتوحة (هامش المصدر).
۳.كفاية الأثر: ص 81، المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 148 وفيه «قال صلى الله عليه و آله للحسين عليه السلام: حِبِقّة حِبِقّة، ترقّ عين بقّة» فقط.
صحيح ابن حبّان عن أبي هريرة:كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَدلَعُ ۱ لِسانَهُ لِلحُسَينِ عليه السلام، فَيَرَى الصَّبِيُّ حُمرَةَ لِسانِهِ، فَيَهِشُّ ۲ إلَيهِ. فَقالَ لَهُ عُيَينَةُ بنُ بَدرٍ: ألا أراهُ يَصنَعُ هذا بِهذا، فَوَاللّهِ إنَّهُ لَيَكونُ لِيَ الوَلَدُ قَد خَرَجَ وَجهُهُ، وما قَبَّلتُهُ قَطُّ. فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: مَن لا يَرحَم لا يُرحَم. ۳
صحيح ابن حبّانـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله زبانش را براى حسين عليه السلام بيرون مى آورد و او، سرخىِ آن را مى ديد و از آن، شاد مى شد. [روزى] عُيَينة بن بدر به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: ببين كه با اين، چه كار مى كند! به خدا سوگند، من فرزند دارم و تا به هنگام در آمدن موى صورتش او را نبوسيده ام. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آن كه رحم نكند، به او رحم نمى شود!». ۴
۱.يَدْلَعُ لِسانَهُ: أي يُخرجه (النهاية: ج 2 ص 130 «دلع»).
۲.هَشَّ لهذا الأمر يَهِشُّ: إذا فرِحَ به واستبشرَ، وارتاح له وخَفّ (النهاية: ج 5، ص 264 «هشش»).
۳.صحيح ابن حبّان: ج 15 ص 431 ح 6975، موارد الظمآن: ص 553 ح 2236 وفيه «للحسن» بدل «للحسين»، ذخائر العقبى: ص 220؛ الأمالي للسيّد المرتضى: ج 2 ص 169 وفي صدره «روي.».
۴.در موارد الظمآن، اين ماجرا براى حسن عليه السلام ذكر شده است.
المعجم الكبير عن جابر:دَخَلتُ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وهُوَ يَمشي عَلى أربَعَةٍ، وعَلى ظَهرِهِ الحَسَنُ وَالحُسَينُ عليهماالسلام، وهُوَ يَقولُ: نِعمَ الجَمَلُ جَمَلُكُما، ونِعمَ العِدلانِ ۱ أنتُما. ۲
۱.. العِدْلُ: نِصف الحِمْل يكون على أحد جنبي البعير (تاج العروس: ج 15 ص 473 «عدل»).
۲.المعجم الكبير: ج 3 ص 52 ح 2661، سير أعلام النبلاء: ج 3 ص 256، تاريخ دمشق: ج 13 ص 217 ح 3214، المناقب لابن المغازلي: ص 375 ح 423، ذخائر العقبى: ص 229، كنزالعمّال: ج 13 ص 664 ح 37689؛ كشف اليقين: ص 330 ح 393، المناقب لابن شهر آشوب: ج 3 ص 388، المناقب للكوفي: ج 2 ص 247 ح 713، بحار الأنوار: ج 43 ص 285. وأنشد السيّد الحِمْيري في هذا: أتى حسنا والحسينَ الرسولُوقد خرجا ضحوةً يلعبانِ فضمَّهما ثمَّ فَدّاهُماوكانا لَدَيهِ بِذاكَ المَكانِ ومَرّرَ تَحتَهُما مَنكِبَيهِفَنعِمَ المطيّةُ والرّاكِبانِ (المناقب لابن شهر آشوب: ج 3 ص 388).
۳.سيّد حِميَرى، اين ماجرا را به شعر در آورده است: پيامبر صلى الله عليه و آله نزد حسن و حسين عليهماالسلام آمد / در حالى كه چاشتگاه، براى بازى بيرون آمده بودند. آن دو را به خود چسباند و قربان صدقه شان رفت / و چنين جايگاهى نزد او داشتند. شانه هاى خود را زير آنها گسترد / چه خوش مركوبى و چه نيكو سوارانى!
كنزالعمّال عن سعد بن مالك:دَخَلتُ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَالحَسَنُ وَالحُسَينُ عليهماالسلاميَلعَبانِ عَلى ظَهرِهِ، فَقُلتُ: يا رَسولَ [اللّهِ] ۱! أتُحِبُّهُما؟ قالَ: وما لي لا اُحِبُّهُما، وإنَّهُما رَيحانَتي مِنَ الدُّنيا ۲؟
كنز العمّالـ به نقل از سعد بن مالك ـ: بر پيامبر صلى الله عليه و آله در آمدم و حسن و حسين عليهماالسلامسوار بر پشت ايشان، بازى مى كردند. گفتم: اى پيامبر خدا! آيا اين دو را دوست دارى؟ فرمود: «چرا دوستشان نداشته باشم، در حالى كه دو دسته گل من از دنيايند؟!».
۱.ما بين المعقوفين سقط من المصدر.
۲.كنزالعمّال: ج 13 ص 671 ح 37712 نقلاً عن أبي نعيم.
سنن النسائي عن عبداللّه بن شدّاد عن أبيه:خَرَجَ عَلَينا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في إحدى صَلاتَيِ العِشاءِ، وهُوَ حامِلٌ حَسَنا أو حُسَينا عليهماالسلام، فَتَقَدَّمَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَوَضَعَهُ، ثُمَّ كَبَّرَ لِلصَّلاةِ فَصَلّى، فَسَجَدَ بَينَ ظَهرانَي صَلاتِهِ سَجدَةً أطالَها، قالَ أبي: فَرَفَعتُ رَأسي وإذَا الصَّبِيُّ عَلى ظَهرِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُوَ ساجِدٌ، فَرَجَعتُ إلى سُجودي. فَلَمّا قَضى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله الصَّلاةَ، قالَ النّاسُ: يا رَسولَ اللّهِ! إنَّكَ سَجَدتَ بَينَ ظَهرانَي صَلاتِكَ سَجدَةً أطَلتَها، حَتّى ظَنَنّا أنَّهُ قَد حَدَثَ أمرٌ، أو أنَّهُ يوُحى إلَيكَ. قالَ: كُلُّ ذلِكَ لَم يَكُن، ولكِنَّ ابنِي ارتَحَلَني ۱،

سنن النسائىـ به نقل از عبد اللّه بن شدّاد، از پدرش ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى نماز مغرب يا عشا بر ما وارد شد و حسن عليه السلام يا حسين عليه السلام را با خود آورده بود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله جلو آمد و او را بر زمين گذاشت و سپس براى نماز، تكبير گفت و نماز خواند و يكى از سجده هاى ميان نمازش طول كشيد. من سرم را بلند كردم كه ديدم پسر بچه بر پشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در همان حال سجده، نشسته است. من به سجده ام باز گشتم و چون پيامبر صلى الله عليه و آله نماز را به پايان برد، مردم گفتند: اى پيامبر خدا! ميان نمازت، سجده اى طولانى كردى، تا آن جا كه گمان برديم حادثه اى اتّفاق افتاده، يا به تو وحى مى شود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هيچ يك از اينها نبود؛ بلكه پسرم

۱.ارتحل فلانٌ فلانا إذا علا ظهره وركبه (لسان العرب: ج 11 ص 276 «رحل»).
۲.سنن النسائي: ج 2 ص 229، مسند ابن حنبل: ج 10 ص 453 ح 27718، المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 726 ح 6631، السنن الكبرى: ج 2 ص 372 ح 3423، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 514 ح 17، المعجم الكبير: ج 7 ص 270 ح 7107، تاريخ دمشق: ج 14 ص 160 ح 3488 والخمسة الأخيرة نحوه.
شرح الأخبار عن عبداللّه بن شدّاد بن الهاد بإسناده:إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله كانَ يُصَلّي بِالنّاسِ، فَأَتَى الحُسَينُ عليه السلام وهُوَ صَغيرٌ، فَرَكِبَ عَلى ظَهرِهِ وهُوَ ساجِدٌ، فَأَطالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله السُّجودَ حَتّى نَزَلَ، فَرَفَعَ [رَأسَهُ] ۱ وأتَمَّ الصَّلاةَ، وَانصَرَفَ، ولَم يَكُن عَلِمَ النّاسُ أمرَ الحُسَينِ عليه السلام. فَقالوا: يا رَسولَ اللّهِ! لَقَد أطَلتَ السُّجودَ حَتّى ظَنَنّا أنَّهُ حَدَثَ أمرٌ! فَقالَ: إنَّ ابني هذَا ارتَحَلَني، فَكَرِهتُ أن اُعجِلَهُ حَتّى يَقضِيَ حاجَتَهُ. ۲
شرح الأخبارـ به نقل از عبد اللّه بن شدّاد بن هاد، به سندش ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با مردم، نماز مى خواند كه حسين عليه السلام ـ كه كودكى بود ـ آمد و در همان حال سجده، بر پشت پيامبر صلى الله عليه و آله سوار شد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سجده را طول داد تا حسين عليه السلام فرود آمد و آن گاه، پيامبر صلى الله عليه و آله سرش را بلند و نماز را تمام كرد و [به سوى مردم] چرخيد. مردم از ماجراى حسين عليه السلام آگاه نشده بودند و پرسيدند: اى پيامبر خدا! چندان سجده را طول دادى كه گمان برديم حادثه اى اتّفاق افتاده است! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين پسرم بر پشت من سوار شد و خوش نداشتم كه او را وا دارم، تا به شتاب، بازى اش را به پايان بَرَد».
۱.ما بين المعقوفين زيادة منّا يقتضيها السياق.
۲.شرح الأخبار: ج 3 ص 117 ح 1062.
ربيع الأبرار عن أبي رافع مولى رسول اللّه صلى الله عليه و آله:كُنتُ اُلاعِبُ الحُسَينَ عليه السلام ـ وهُوَ صَبِيٌّ ـ بِالمَداحي ۱، فَإِذا أصابَت مِدحاتي مِدحاتَهُ، قُلتُ: اِحمِلني. فَيَقولُ: وَيحَكَ، أتَركَبُ ظَهرا حَمَلَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله؟ فَأَترُكُهُ. وإذا أصابَت مِدحاتُهُ مِدحاتي، قُلتُ: لا أحمِلُكَ كَما لا تَحمِلُني. فَيَقولُ: أما تَرضى أن تَحمِلَ بَدَنا حَمَلَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله؟ فَأَحمِلُهُ. ۲
ربيع الأبرارـ به نقل از ابو رافع، بنده آزاد شده پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ: هنگامى كه حسين عليه السلام كودك بود، با او سنگ بازى مى كردم و چون سنگ هاى من به سنگ هاى او مى خورد، [مطابق قاعده بازى] مى گفتم: بايد به من سوارى بدهى. او مى گفت: «واى بر تو! آيا بر پشت كسى سوار مى شوى كه پيامبر خدا، او را بر دوش كشيده است؟». پس رهايش مى كردم. و چون سنگ هاى او به سنگ هاى من مى خورد، مى گفتم: من هم به تو سوارى نمى دهم، همان گونه كه تو به من سوارى ندادى. او مى گفت: «آيا خشنود نمى شوى به پيكرى سوارى دهى كه پيامبر خدا به آن سوارى داده است؟». پس من به او سوارى مى دادم. ۳
۱.المَداحي: هي أحجار أمثال القِرصَة، كانوا يحفرون حفرة ويَدحون فيها بتلك الأحجار، فإن وقع الحجر فيها غَلَبَ صاحبها، وإن لم يقع الحجر فيها غُلِبَ صاحبها (لسان العرب: ج 14 ص 252 «دحا»).
۲.ربيع الأبرار: ج 4 ص 73، مقتل الحسين عليه السلام للخوارزمي: ج 1 ص 154؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 4 ص 72، بشارة المصطفى: ص 140 وفيه «الحسن» بدل «الحسين»، بحار الأنوار: ج 43 ص 297 ح 58.
۳.در بشارة المصطفى، به جاى «حسين عليه السلام»، «حسن عليه السلام» آمده است.
المعجم الكبير عن أبي شدّاد:كُنتُ اُلاعِبُ الحَسَنَ وَالحُسَينَ عليهماالسلام بِالمَداحي، فَإِذا ما دَحاني رَكِباني، وإذا ما دُحتُهُما قالا: تَركَبُ بَضعَةً مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله؟! ۱
المعجم الكبيرـ به نقل از ابو شدّاد ـ: من با حسن و حسين عليهماالسلام سنگ بازى مى كردم. هنگامى كه سنگ هايشان به سنگ هاى من مى خورد، بر من سوار مى شدند و هنگامى كه سنگ هاى من به سنگ هايشان مى خورد، مى گفتند: «آيا بر جگرگوشه پيامبر خدا، سوار مى شوى؟».
۱.المعجم الكبير: ج 3 ص 28 ح 2565.
تاريخ دمشق عن سلمان بن شدّاد:كُنتُ اُلاعِبُ الحَسَنَ وَالحُسَينَ عليهماالسلامبِالمَداحي، فَكُنتُ إذا أصَبتُ مِدحاتَهُ، يَقولُ لي: يَحِلُّ لَكَ أن تَركَبَ بَضعَةً مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله؟ واذا أصابَ مِدحاتي، قالَ لي: أما تَحمَدُ اللّهَ عز و جلأن تَركَبَكَ بَضعَةٌ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. ۱
تاريخ دمشقـ به نقل از سلمان بن شدّاد ـ: با حسن و حسين عليهماالسلام سنگ بازى مى كردم و هنگامى كه سنگ هايم به سنگ هايشان مى خورد، به من مى گفتند: «براى تو رواست كه بر جگرگوشه پيامبر خدا، سوار شوى؟». و هنگامى كه سنگ هاى آنان به سنگ هاى من مى خورد، به من مى گفتند: «آيا خداى عز و جل را شكر نمى كنى كه جگرگوشه پيامبر خدا بر تو سوار شود؟».
۱.تاريخ دمشق: ج 13 ص 239.
المستدرك على الصحيحين عن يعلى العامري:أنَّهُ خَرَجَ مَعَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلى طَعامٍ دُعوا لَهُ، قالَ: فَاستَقبَلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أمامَ القَومِ وحُسَينٌ عليه السلام مَعَ الغِلمانِ يَلعَبُ، فَأَرادَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أن يَأخُذَهُ، فَطَفِقَ ۱ الصَّبِيُّ يَفِرُّ هاهُنا مَرَّةً وهاهُنا مَرَّةً، فَجَعَلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يُضاحِكُهُ حَتّى أخَذَهُ. قالَ: فَوَضَعَ إحدى يَدَيهِ تَحتَ قَفاهُ، وَالاُخرى تَحتَ ذَقَنِهِ، فَوَضَعَ فاهُ عَلى فيهِ يُقَبِّلُهُ. فَقالَ: حُسَينٌ مِنّي وأنَا مِن حُسَينٍ، أحَبَّ اللّهُ مَن أحَبَّ حُسَينا، حُسَينٌ سِبطٌ مِنَ الأَسباطِ. ۲
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از يَعلى عامرى كه با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در پى دعوتى، به ميهمانى رفتند ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله پيشاپيش ميهمانان مى رفت و حسين عليه السلام با پسر بچّگان، بازى مى كرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خواست تا او را بگيرد؛ امّا حسين عليه السلام به اين سو و آن سو مى گريخت. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هم او را مى خنداند تا آن كه او را گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله يك دستش را پشت سر حسين عليه السلام و دست ديگرش را زير چانه او گذاشت و دهانش را بر دهان او نهاد و وى را بوسيد و فرمود: «حسين، از من است و من، از حسينم. خدا دوست بدارد هر كس را كه دوستدار حسين است! حسين، سِبطى از اسباط (نَواده اى از نوادگان) ۳ است».
۱.طَفِقَ يفعل كذا: جَعل يفعل وأخذ (لسان العرب: ج 10 ص 225 «طفق»).
۲.المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 194 ح 4820، مسند ابن حنبل: ج 6 ص 177 ح 17572، الأدب المفرد: ص 116 ح 364، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 515 ح 22، المعجم الكبير: ج 3 ص 33 ح 2589، تهذيب الكمال: ج 6 ص 401؛ كامل الزيارات: ص 116 ح 127، كشف الغمّة: ج 2 ص 273، بحار الأنوار: ج 43 ص 271 ح 36.
۳.ر. ك: ص 474 (پژوهشى در معناى واژه «سبط»).
سنن ابن ماجة عن سعيد بن أبي راشد:إنَّ يَعلَى بنَ مُرَّةَ حَدَّثَهُم: أنَّهُم خَرَجوا مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله إلى طَعامٍ دُعوا لَهُ، فَإِذا حُسَينٌ عليه السلام يَلعَبُ فِي السِّكَّةِ. ۱ قالَ: فَتَقَدَّمَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله أمامَ القَومِ وبَسَطَ يَدَيهِ، فَجَعَلَ الغُلامُ يَفِرُّ هاهُنا وهاهُنا، ويُضاحِكُهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله حَتّى أخَذَهُ، فَجَعَلَ إحدى يَدَيهِ تَحتَ ذَقَنِهِ، وَالاُخرى في فَأسِ ۲ رَأسِهِ فَقَبَّلَهُ، وقالَ: حُسَينٌ مِنّي وأنَا مِن حُسَينٍ، أحَبَّ اللّهُ مَن أحَبَّ حُسَينا، حُسَينٌ سِبطٌ مِنَ الأَسباطِ. ۳
سنن ابن ماجةـ به نقل از سعيد بن ابى راشد ـ: يعلى بن مُرّه مى گويد: با پيامبر صلى الله عليه و آله در پى يك دعوت، به ميهمانى مى رفتيم كه ديديم حسين عليه السلام در كوچه، بازى مى كند. پيامبر صلى الله عليه و آله پيش تر از ميهمانان رفت و دستانش را باز كرد و حسين عليه السلام، اين سو و آن سو مى گريخت و پيامبر صلى الله عليه و آله او را مى خنداند تا وى را گرفت و يك دستش را زير چانه او و دست ديگرش را پشت سر او گذاشت و او را بوسيد و فرمود: «حسين، از من است و من از حسينم. خدا، دوستدار حسين را دوست بدارد! حسين، سِبطى از اَسباط است».
۱.السِّكَّة: الطريقة المصطفّة من النخل. ومنها قيل للأزقّة: سِكَك؛ لاصطفاف الدور فيها (النهاية: ج 2 ص 384 «سكك»).
۲.فأْسُ رأسه: هي طرف مؤخِّره المُشرف على القَفا (النهاية: ج 3 ص 405 «فأس»).
۳.سنن ابن ماجة: ج 1 ص 51 ح 144، المعجم الكبير: ج 22 ص 274 ح 702، تهذيب الكمال: ج 10 ص 426 ح 2267 وراجع: اُسد الغابة: ج 5 ص 488 وتاريخ دمشق: ج 14 ص 148 ح 3461.
الأمالي للصدوق عن ثابت بن أبي صفيّة:نَظَرَ سَيِّدُ العابِدِينَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه السلام إِلى عُبَيدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ بنِ عَلِيِّ بنِ أَبِي طالِبٍ عليه السلام، فَاستَعبَرَ ثُمَّ قالَ: ما مِن يَومٍ أَشَدَّ عَلَى رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِن يَومِ أُحُدٍ، قُتِلَ فِيهِ عَمُّهُ حَمزَةُ بنُ عَبدِ المُطَّلِبِ أَسَدُ اللّهِ وَأَسَدُ رَسُولِهِ، وَبَعدَهُ يَومُ مُؤتَةَ، قُتِلَ فِيهِ ابنُ عَمِّهِ جَعفَرُ بنُ أَبِي طالِبٍ. ثُمَّ قالَ عليه السلام: وَلا يَومَ كَيَومِ الحُسَينِ عليه السلام اِزدَلَفَ إِلَيهِ ثَلاثُونَ أَلفَ رَجُلٍ يَزعُمُونَ أَنَّهُم مِن هذِهِ الأُمَّةِ، كُلٌّ يَتَقَرَّبُ إِلَى اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ بِدَمِهِ، وَهُوَ بِاللّهِ يُذَكِّرُهُم فَلا يَتَّعِظُونَ، حَتّى

الأمالى، صدوق ـ به نقل از ثابت بن ابى صفيّه ـ:سيّد العابدين، على بن الحسين عليه السلام، به عبيد اللّه بن عبّاس بن على بن ابى طالب عليه السلام نگريست و اشك ريخت. سپس فرمود: «هيچ روزى براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سخت تر از روز اُحُد نبود. در آن روز، عمويش حمزة بن عبد المطّلب، آن شير خدا و شير رسول او، كشته شد. پس از آن روز، روز موته است كه در آن، پسر عموى ايشان، جعفر بن ابى طالب، كشته شد. سپس فرمود: «و هيچ روزى چون روز حسين عليه السلام نيست. سى هزار مردك كه مدّعى بودند از اين امّت اند، به سوى او آمدند و هر يك از آنان به قصد تقرّب به خداوند عز و جل مى خواست خون او را بريزد، به طورى كه هر چه او از خدا برايشان مى گفت، در گوش آنان فرو نمى رفت و سرانجام، او را از روى سركشى و ستم و تجاوز

۱.الأمالي للصدوق: ص 547 ح 731، الخصال: ص 68 ح 101 وفيه ذيله من «رحم اللّه العبّاس»، بحار الأنوار: ج 44 ص 298 ح 4.
علل الشّرائع عن محمّد بن عمارة عن الإمام الصّادق عليه السلام:قُلتُ لَهُ: أَخبِرنِي عَن أَصحابِ الحُسَينِ عليه السلام وَإِقدامِهِم عَلَى المَوتِ. فَقالَ: إِنَّهُم كُشِفَ لَهُم الغِطاءُ حَتّى رَأَوا مَنازِلَهُم مِنَ الجَنَّةِ، فَكانَ الرَّجُلُ مِنهُم يُقدِمُ عَلَى القَتلِ لِيُبادِرَ إِلَى حَوراءَ يُعانِقُها، وَإِلى مَكانِهِ مِنَ الجَنَّةِ. ۱
علل الشرائع ـ به نقل از محمّد بن عماره ـ:به امام صادق عليه السلام گفتم: مرا از ياران حسين عليه السلام و جانبازى هاى آنان، خبر دهيد. فرمود: «پرده براى آنان كنار زده شد، به طورى كه جايگاه هاى خويش در بهشت را ديدند. از اين رو، هر يك از ايشان به سوى كشته شدن مى شتافت تا هر چه زودتر حوريان بهشتى را در آغوش كشد و به جايگاه خود در بهشت نايل آيد».
۱.علل الشرائع: ص 229 ح 1، بحار الأنوار: ج 44 ص 297 ح 1.
نمایش ۱ تا ۲۰ از ۶۱