آنچه فخر كردن بدان نشايد

8 حدیث
عنه صلى الله عليه و آله:آفَةُ الحَسَبِ الافتِخارُ و العُجبُ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:آفتِ بزرگى خاندان، فخر فروشى و خودپسندى است.
۱.الكافي: 2/328/2.
الإمامُ عليٌّ عليه السلام:المُفتَخِرُ بنفسِهِ أشرَفُ مِن المُفتَخِرِ بأبيهِ. ۱
امام على عليه السلام:نازنده به خود، برتر از نازنده به پدر خود است.
۱.بحار الأنوار: 78/31/100.
عنه عليه السلامـ بعدَ تِلاوَتِهِ «ألْهاكُمُ التَّكاثُرُ * حَتّى زُرْتُمُ المَقابِرَ» ـ: أ فَبِمَصارِعِ آبائهِم يَفخَرُونَ، أم بِعَدِيدِ الهَلكى يَتَكاثَرُونَ؟! يَرتَجِعُونَ مِنهُم أجسادا خَوَت، و حَركاتٍ سَكَنَت، و لَأن يكونوا عِبَرا أحَقُّ مِن أن يكونوا مُفتَخَرا! ۱
امام على عليه السلامـ بعد از تلاوت آيه «تفاخر به بيشتر داشتن، شما را به غفلت انداخت تا جايى كه [براى شمارش]به سوى گورها رفتيد» ـفرمود: آيا به گورهاى پدرانشان افتخار مى كنند؟ يا به فزونىِ شمار هلاك شدگان [خود]به هم مى نازند؟ از پيكرهايى كه بى جان و متلاشى شده اند و از حركتها باز ايستاده اند، بازگشت به اين جهان را چشم دارند. حال آن كه آن مردگان مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا باعث فخر فروشى.
۱.نهج البلاغة: الخطبة 221.
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام:أتى رسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله رجُلٌ فقالَ: يا رسولَ اللّهِ، أنا فلانُ ابنُ فلانٍ حتّى عَدَّ تِسعَةً، فقالَ لَهُ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أما إنّك عاشِرُهُم في النارِ. ۱
امام صادق عليه السلام:مردى خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا! من فلان پسر فلان هستم. و تا نُه پشت خود را بر شمرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: بدان كه تو دهمين نفر آنان در دوزخ هستى.
۱.الكافي: 2/329/5.
رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله:لَمّا عُرِجَ بي إلَى السماءِ أذَّنَ جَبرَئيلُ عليه السلام مَثْنى مَثْنى، و أقامَ مَثنى مَثنى ثُمّ قالَ لي: تَقَدَّمْ يا محمّدُ! فَتَقَدَّمتُ فَصَلَّيتُ بِهِم، و لا فَخرَ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:قصدم فخر فروشى نيست اما هنگامى كه به آسمان برده شدم جبرئيل عليه السلام اذان و اقامه گفت و هر يك از جملات آنها را دو بار تكرار كرد و سپس به من گفت: اى محمّد! جلو بايست. من جلو ايستادم و براى آنان نماز خواندم.
۱.بحار الأنوار: 84/139/32.
الإمامُ عليٌّ عليه السلام:لقد كانَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا ذَكَرَ لنفسِهِ فضيلةً قالَ: و لا فَخرَ. ۱
امام على عليه السلام:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هرگاه فضيلتى از خود ياد مى كرد، مى فرمود: [قصدم]فخر فروشى نيست.
۱.بحار الأنوار: 16/341/33.
الغارات:جاء عليُّ بن أبي طالب عليه السلام عائدا صَعصَعَةَ فقالَ: يا صَعصَعةُ، لا تَجعَلَنَّ عِيادَتي إلَيكَ اُبّهَةً على قَومِكَ، فقالَ: لا و اللّهِ يا أميرَ المؤمنينَ، و لكنْ نِعمَةً و شُكرا، فقالَ لَهُ عليٌّ عليه السلام: إن كُنتَ لَما عَلِمتُ لَخَفيفَ المَؤونَةِ عَظيمَ المَعونَةِ، فقالَ صَعصَعةُ: و أنتَ و اللّهِ يا أميرَ المؤمنينَ إنّكَ ما عَلِمتُ بكتابِ اللّهِ لَعَليمٌ، و إنَّ اللّهَ في صدرِكَ لَعَظيمٌ، و إنّكَ بالمؤمنينَ لَرَؤوفٌ رَحيمٌ. ۱
الغارات:امام على عليه السلام به عيادت صعصعه آمد و فرمود: اى صعصعه! مبادا عيادت من از خود را مايه فخر و مباهات بر قوم خود قرار دهى. صعصعه گفت: نه به خدا، اى امير المؤمنين! بلكه آن را نعمتى درخور سپاس به حساب مى آورم. على عليه السلام فرمود: اى صعصعه! تا آن جا كه من مى دانم تو مردى كم زحمت بوده اى و پر يارى. صعصعه عرض كرد: به خدا قسم شما نيز تا جايى كه مى دانم به كتاب خدا دانايى و خدا در دل و سينه تو بزرگ و با عظمت است و نسبت به مؤمنان مهربان و دلسوزى.
۱.الغارات: 2/524.
مستدرك الوسائل عن البَزنطيِّ:دَخَلتُ على أبِي الحسنِ عليه السلام. فَأقبَلَ يُحَدِّثُني و أسألُهُ فَيُجِيبُنِي حتّى ذَهَبَ عامَّةُ الليلِ، فلَمّا أرَدتُ الانصِرافَ قالَ لي: يا أحمدُ، تَنصَرِفُ أو تَبيتُ؟ فقلتُ: جُعِلتُ فداكَ ذاكَ إليكَ، إن أمَرتَ بالانصِرافِ انصَرَفتُ، و إن أمَرتَ بالمُقامِ أقَمتُ، قالَ: أقِمْ، فهذا الحَرَسُ، و قد هَدَأ الناسُ و باتُوا. قالَ: و انصَرَفَ، فلمّا ظَنَنتُ أنّهُ دَخَلَ خَرَرتُ للّهِِ ساجِدا فقلتُ: الحَمدُ للّهِِ، حُجَّةُ اللّهِ و وارِثُ عِلمِ النبيّينَ أنِسَ بي مِن بَينِ إخوانِي، و حَبَّبَني، و إذا أنا في سَجدَتي و شُكري فما عَلِمتُ إلاّ و قد رَفَسَني بِرِجلِهِ، ثُمّ قُمتُ، فَأخَذَ بيدي فَغَمَزَها ثُمّ قالَ: يا أحمدُ، إنَّ أميرَ المؤمنينَ عليه السلام عادَ

مستدرك الوسائلـ به نقل از بزنطى ـ: خدمت حضرت ابو الحسن عليه السلام رسيدم. آن حضرت شروع به صحبت با من كرد و من مى پرسيدم و ايشان پاسخم را مى داد، تا آن كه پاس زيادى از شب گذشت. چون خواستم بروم به من فرمود: اى احمد! مى روى يا شب را همين جا مى مانى؟ عرض كردم: فدايت شوم هر چه شما بفرماييد. اگر دستور دهيد بروم مى روم و اگر امر كنيد بمانم مى مانم. فرمود: بمان. در اين وقت شب گزمه ها بيرونند و مردم در آرامش و خواب به سر مى برند. حضرت رفت. من كه خيال كردم ايشان وارد اندرونى شده اند در پيشگاه خدا به سجده افتادم و گفتم: خدا را سپاس؛ حجّت خدا و وارث دانش پيامبران از ميان برادرانم به من انس گرفت و به من اظهار محبّت كرد. در حالى كه در سجده و شكرگزارى بودم يكباره متوجّه شدم كه حضرت با پايش به سينه من

۱.مستدرك الوسائل: 12/90/13599.