خانه
کتابها
احادیث
معصومین(ع)
جستجو...
ورود
ثبتنام
خانه
کتابها
میزان الحکمه ج ۹
موضوعات
آنچه فخر كردن بدان نشايد
15837. نازنده به خود، برتر از نازنده به …
حدیث درباره
آنچه فخر كردن بدان نشايد
میزان الحکمه ج ۹، ص ۶۶، ح ۱۵۸۳۷
امام علی علیهالسلام
آنچه فخر كردن بدان نشايد
الإمامُ عليٌّ عليه السلام:
المُفتَخِرُ بنفسِهِ أشرَفُ مِن المُفتَخِرِ بأبيهِ.
۱
امام على عليه السلام:
نازنده به خود، برتر از نازنده به پدر خود است.
۱.
بحار الأنوار: 78/31/100.
کلیدواژهها
فخر فروشی
آنچه فخر کردن بدان نشاید
احادیث دیگر این موضوع
۷
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:آفتِ بزرگى خاندان، فخر فروشى و خودپسندى است.
امام على عليه السلامـ بعد از تلاوت آيه «تفاخر به بيشتر داشتن، شما را به غفلت انداخت تا جايى كه [براى شمارش]به سوى گورها رفتيد» ـفرمود: آيا به گورهاى پدرانشان افتخار مى كنند؟ يا به فزونىِ شمار هلاك شدگان [خود]به هم مى نازند؟ از پيكرهايى كه بى جان و متلاشى شده اند و از حركتها باز ايستاده اند، بازگشت به اين جهان را چشم دارند. حال آن كه آن مردگان مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا باعث فخر فروشى.
امام صادق عليه السلام:مردى خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا! من فلان پسر فلان هستم. و تا نُه پشت خود را بر شمرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: بدان كه تو دهمين نفر آنان در دوزخ هستى.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:قصدم فخر فروشى نيست اما هنگامى كه به آسمان برده شدم جبرئيل عليه السلام اذان و اقامه گفت و هر يك از جملات آنها را دو بار تكرار كرد و سپس به من گفت: اى محمّد! جلو بايست. من جلو ايستادم و براى آنان نماز خواندم.
امام على عليه السلام:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هرگاه فضيلتى از خود ياد مى كرد، مى فرمود: [قصدم]فخر فروشى نيست.
الغارات:امام على عليه السلام به عيادت صعصعه آمد و فرمود: اى صعصعه! مبادا عيادت من از خود را مايه فخر و مباهات بر قوم خود قرار دهى. صعصعه گفت: نه به خدا، اى امير المؤمنين! بلكه آن را نعمتى درخور سپاس به حساب مى آورم. على عليه السلام فرمود: اى صعصعه! تا آن جا كه من مى دانم تو مردى كم زحمت بوده اى و پر يارى. صعصعه عرض كرد: به خدا قسم شما نيز تا جايى كه مى دانم به كتاب خدا دانايى و خدا در دل و سينه تو بزرگ و با عظمت است و نسبت به مؤمنان مهربان و دلسوزى.
مستدرك الوسائلـ به نقل از بزنطى ـ: خدمت حضرت ابو الحسن عليه السلام رسيدم. آن حضرت شروع به صحبت با من كرد و من مى پرسيدم و ايشان پاسخم را مى داد، تا آن كه پاس زيادى از شب گذشت. چون خواستم بروم به من فرمود: اى احمد! مى روى يا شب را همين جا مى مانى؟ عرض كردم: فدايت شوم هر چه شما بفرماييد. اگر دستور دهيد بروم مى روم و اگر امر كنيد بمانم مى مانم. فرمود: بمان. در اين وقت شب گزمه ها بيرونند و مردم در آرامش و خواب به سر مى برند. حضرت رفت. من كه خيال كردم ايشان وارد اندرونى شده اند در پيشگاه خدا به سجده افتادم و گفتم: خدا را سپاس؛ حجّت خدا و وارث دانش پيامبران از ميان برادرانم به من انس گرفت و به من اظهار محبّت كرد. در حالى كه در سجده و شكرگزارى بودم يكباره متوجّه شدم كه حضرت با پايش به سينه من زد. من برخاستم. حضرت دستم را گرفت و فشرد و سپس فرمود: اى احمد! امير المؤمنين عليه السلام از صعصعة بن صوحان كه بيمار بود عيادت كرد. وقتى برخاست كه برود، فرمود: اى صعصعه! مبادا از اين كه من به عيادت تو آمده ام بر برادرانت فخر بفروشى؛ از خدا بترس. ابو الحسن عليه السلام اين جمله را فرمود و از نزد من رفت.
حدیث 15836
موضوع
حدیث 15838