حدیث دربارهآنچه فخر كردن بدان نشايد

رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله:لَمّا عُرِجَ بي إلَى السماءِ أذَّنَ جَبرَئيلُ عليه السلام مَثْنى مَثْنى، و أقامَ مَثنى مَثنى ثُمّ قالَ لي: تَقَدَّمْ يا محمّدُ! فَتَقَدَّمتُ فَصَلَّيتُ بِهِم، و لا فَخرَ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:قصدم فخر فروشى نيست اما هنگامى كه به آسمان برده شدم جبرئيل عليه السلام اذان و اقامه گفت و هر يك از جملات آنها را دو بار تكرار كرد و سپس به من گفت: اى محمّد! جلو بايست. من جلو ايستادم و براى آنان نماز خواندم.
۱.بحار الأنوار: 84/139/32.

احادیث دیگر این موضوع

۷
مستدرك الوسائلـ به نقل از بزنطى ـ: خدمت حضرت ابو الحسن عليه السلام رسيدم. آن حضرت شروع به صحبت با من كرد و من مى پرسيدم و ايشان پاسخم را مى داد، تا آن كه پاس زيادى از شب گذشت. چون خواستم بروم به من فرمود: اى احمد! مى روى يا شب را همين جا مى مانى؟ عرض كردم: فدايت شوم هر چه شما بفرماييد. اگر دستور دهيد بروم مى روم و اگر امر كنيد بمانم مى مانم. فرمود: بمان. در اين وقت شب گزمه ها بيرونند و مردم در آرامش و خواب به سر مى برند. حضرت رفت. من كه خيال كردم ايشان وارد اندرونى شده اند در پيشگاه خدا به سجده افتادم و گفتم: خدا را سپاس؛ حجّت خدا و وارث دانش پيامبران از ميان برادرانم به من انس گرفت و به من اظهار محبّت كرد. در حالى كه در سجده و شكرگزارى بودم يكباره متوجّه شدم كه حضرت با پايش به سينه من زد. من برخاستم. حضرت دستم را گرفت و فشرد و سپس فرمود: اى احمد! امير المؤمنين عليه السلام از صعصعة بن صوحان كه بيمار بود عيادت كرد. وقتى برخاست كه برود، فرمود: اى صعصعه! مبادا از اين كه من به عيادت تو آمده ام بر برادرانت فخر بفروشى؛ از خدا بترس. ابو الحسن عليه السلام اين جمله را فرمود و از نزد من رفت.