حدیث دربارهايثار شگفت در شب هجرت
الطبقات الكبرى عن عائشة وابن عبّاس وعائشة بنت قدامة وعليّ عليه السلام وسراقة بن جعشمـ دَخَلَ حَديثُ بَعضِهِم في حَديثِ بَعضٍ ـ: أتى جِبريلُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ [أيِ اجتِماعَ قُرَيشٍ عَلى قَتلِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله] وأمَرَهُ أن لا يَنامَ في مَضجَعِهِ تِلكَ اللَّيلَةَ. وأمَرَ عَلِيّا أن يَبيتَ في مَضجَعِهِ تِلكَ اللَّيلَةَ، فَباتَ فيهِ عَلِيٌّ وتَغَشّى بُردا أحمَرَ حَضرَمِيّا كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَنامُ فيهِ، وَاجتَمَعَ اُولئِكَ النَّفَرُ مِن قُرَيشٍ يَتَطَلَّعونَ مِن صيرِ ۱ البابِ ويَرصُدونَهُ يُريدونَ ثِيابَهُ ويَأتَمِرونَ أيُّهُم يَحمِلُ عَلَى المُضطَجِعِ صاحِبِ الفِراشِ، فَخَرَجَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُم جُلوسٌ عَلَى البابِ، فَأَخَذَ حَفنَةً مِن البَطحاءِ فَجَعَلَ يَذُرُّها عَلى رُؤوسِهِم ويَتلو: «يس * وَ الْقُرْءَانِ الْحَكِيمِ» ۲ حَتّى بَلَغَ: «وَ سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ» ۳ ومَضى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله.
فَقالَ قائِلٌ لَهُم: ما تَنتَظِرونَ؟ قالوا: مُحَمَّدا، قالَ: خِبتُم وخَسِرتُم، قَد وَاللّهِ مَرَّ بِكُم وذَرَّ عَلى رُؤوسِكُمُ التُّرابَ، قالوا: وَاللّهِ ما أبصَرناهُ! وقاموا يَنفُضونَ التُّرابَ عَن رُؤوسِهِم، وهُم: أبو جَهلٍ وَالحَكَمُ بنُ أبِي العاصِ وعُقبَةُ بنُ أبي مُعَيطٍ وَالنَّضرُ بنُ الحارِثِ واُمَيَّةُ بنُ خَلَفٍ وَابنُ الغَيطَلَةَ وزَمعَةُ بنُ الأَسوَدِ، وطُعَيمَةُ بنُ عَدِيٍّ، وأبو لَهَبٍ واُبَيُّ بنُ خَلَفٍ ونَبيهٌ ومُنَبِّهٌ ابنَا الحَجّاجِ، فَلَمّا أصبَحوا قامَ عَلِيٌّ عَنِ الفِراشِ، فَسَأَلوهُ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ: لا عِلمَ لي بِهِ. ۴
الطبقات الكبرىـ به نقل از عايشه و ابن عبّاس و عايشه بنت قدامه و على عليه السلام و سراقة بن جعشم كه متن حديث، تركيبى از گفته هاى همه اينهاست ـ: جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر خدا آمد و از گِرد آمدن قريش براى كشتن او آگاهش كرد و از او خواست كه آن شب در بسترش نخوابد. و پيامبر خدا به على عليه السلام فرمود كه وى، آن شب در بستر او بخوابد.
پس على عليه السلام آن شب در آن جا خوابيد و خود را با بُرد سرخ ۵ حَضرَمى ـ كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مى خوابيد ـ، پوشانْد و مردان قريش از شكافِ در، او را مى پاييدند و به خيال همان بُرد، در كمين پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودند و نقشه مى كشيدند كه كدام يك به كسى كه در بستر خفته، حمله كند.
پس پيامبر خدا بيرون آمد، مشتى ماسه برداشت و در حالى كه بر سر آنانى كه جلوى در نشسته بودند، مى پاشيد، خواند: «ياسين * سوگند به قرآنِ حكمت آميز» تا به اين آيه رسيد: «و برايشان فرقى ندارد. چه هشدار دهى و چه ندهى، ايمان نمى آورند» و عبور كرد.
پس كسى به آنان گفت: منتظر چه هستيد؟
گفتند: منتظر محمّد هستيم.
گفت: ناكام مانديد و زيان كرديد. به خدا سوگند، از كنار شما گذشت و بر سرتان خاك پاشيد.
گفتند: به خدا سوگند، ما او را نديديم.
برخاستند و خاك از سر و روى خود گرفتند و آنان، ابو جهل، حَكَم بن ابى العاص، عقبة بن ابى معيط، نضر بن حارث، اميّة بن خلف، ابن غيطله، زمعة بن اسود، طعيمة بن عدى، ابو لهب، اُبىّ بن خلف و نبيه و مُنبه، دو پسر حجّاج بودند.
چون صبح شد، على عليه السلام از بستر برخاست و آنان، پيامبر خدا را از وى سراغ گرفتند. على عليه السلام گفت: «اطّلاعى از او ندارم».