حدیث دربارهايثار شگفت در شب هجرت
تاريخ اليعقوبي:أجمَعَت قُرَيشٌ عَلى قَتلِ رَسولِ اللّهِ، وقالوا: لَيسَ لَهُ اليَومَ أحَدٌ يَنصُرُهُ وقَد ماتَ أبو طالِبٍ، فَأَجمَعوا جَميعا عَلى أن يَأتوا مِن كُلِّ قَبيلَةٍ بِغُلامٍ نَهدٍ ۱، فَيَجتَمِعوا عَلَيهِ، فَيَضرِبوهُ بِأَسيافِهِم ضَربَةَ رَجُلٍ واحِدٍ، فَلا يَكونُ لِبَني هاشِمٍ قُوَّةٌ بِمُعاداةِ جَميعِ قُرَيشٍ.
فَلَمّا بَلَغَ رَسولَ اللّهِ أَنَّهُم أجمَعوا عَلى أن يَأتوهُ فِي اللَّيلَةِ الَّتِي اتَّعَدوا فيها خَرَجَ رَسولُ اللّهِ لَمَّا اختَلَطَ الظَّلامُ ومَعَهُ أبو بَكرٍ، وإنَّ اللّهَ عَزَّوجَلَّ أوحى فِي تِلكَ اللَّيلَةِ إلى جِبريلَ وميكائيلَ أ نّي قَضَيتُ عَلى أحَدِكُما بِالمَوتِ فَأَيُّكُما يُواسي صاحِبَهُ؟ فَاختارَ الحياةَ كِلاهُما، فَأَوحَى اللّهُ إلَيهِما: هَلّا كُنتُما كَعَلِيِّ بنِ طالِبٍ، آخَيتُ بَينَهُ وبَينَ مُحَمَّدٍ، وجَعَلتُ عُمُرَ أحَدِهِما أكثَرَ مِنَ الآخَرِ، فَاختارَ عَلِيٌّ المَوتَ، وآثَرَ مُحَمَّدا بِالبَقاءِ، وقامَ في مَضجَعِهِ؟! اِهبِطا فَاحفَظاهُ مِن عَدُوِّهِ.
فَهَبَطَ جِبريلُ وميكائيلُ، فَقَعَدَ أحَدُهُما عِندَ رَأسِهِ، وَالآخَرُ عِندَ رِجلَيهِ يَحرُسانِهِ مِن عَدُوِّهِ ويَصرِفانِ عَنهُ الحِجارَةَ، وجِبريلُ يَقولُ: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَ أبي طالِبٍ، مَن مِثلُكَ يُباهِي اللّهُ بِكَ مَلائِكَةَ سَبعِ سَماواتٍ؟!
وخَلَّفَ عَلِيّا عَلى فِراشِهِ لِرَدِّ الوَدائِعِ الَّتي كانَت عِندَهُ، وصارَ إلَى الغارِ فَكَمَنَ فيهِ، وأتَت قُرَيشٌ فِراشَهُ فَوَجَدوا عَلِيّا، فَقالوا: أينَ ابنُ عَمِّكَ؟ قالَ: قُلتُم لَهُ: اُخرُج عَنّا، فَخَرَجَ عَنكُم. فَطَلَبُوا الأَثَرَ فَلَم يَقَعوا عَلَيهِ. ۲
تاريخ اليعقوبى:قريش بر قتل پيامبر خدا اجتماع كردند و گفتند: ابو طالب، مُرده است و اكنون، ديگر كسى نيست كه او را يارى كند. پس همگى اتّفاق كردند كه از هر قبيله جوانى قوى بياورند و همه با هم پيامبر صلى الله عليه و آله را يكباره با شمشيرهايشان بزنند تا بنى هاشم، قدرت جنگ با همه قريش را نداشته باشد.
پس چون به پيامبر خدا خبر رسيد كه آنان اتّفاق كرده اند كه در شب موعود به سراغ او بيايند، در تاريكى شب با ابو بكر بيرون آمد. همان شب، خداوند به جبرئيل و ميكائيل عليهما السلام وحى كرد: «من مرگ يكى از شما را مقدّر كرده ام. پس كدام يك از شما فداكارى مى كند [و خود را فداى ديگرى مى كند]؟».
پس هر دو، زنده ماندن را برگزيدند و خداوند، به هر دو وحى كرد: «چرا شما مانند على بن ابى طالب نبوديد كه ميان او و محمّد، برادرى ايجاد كردم و عمر يكى را بيشتر از ديگرى قرار دادم. پس على مرگ را برگزيد و بقاى محمّد را بر خود ترجيح داد و در بسترش ماند؟! فرود آييد و او را از دشمنش حفظ كنيد».
پس جبرئيل و ميكائيل عليهما السلام فرود آمدند و يكى نزديك سر على عليه السلام و ديگرى پايين پايش نشست و او را از دشمنش حراست مى كردند و سنگ ها را از او باز مى گرداندند و جبرئيل عليه السلام مى گفت: «بَه بَه، اى پسر ابو طالب! چه كس مانند توست كه خداوند با او بر فرشتگان هفت آسمان مباهات كند؟!».
و پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را بر بسترش نهاد تا امانت هايى را كه نزد او بود، بازگردانَد و خود به سمت غار روانه و در آن، پنهان شد. قريش نزد بستر پيامبر خدا آمدند و على عليه السلام را يافتند. گفتند: پسر عمويت كجاست؟
گفت: «شما به او گفتيد كه از شهر ما بيرون رو، او هم رفت».
پس به دنبال ردّ پايش رفتند؛ ولى او را نيافتند.