حدیث دربارهايثار شگفت در شب هجرت

مجمع البيانـ في ذِكرِ مَبيتِ عَلِيٍّ عليه السلام عَلى فِراشِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله ـ: رُوِيَ أنَّهُ لَمّا نامَ عَلى فِراشِهِ قامَ جَبرائيلُ عِندَ رَأسِهِ وميكائيلُ عِندَ رِجلَيهِ، وجَبرائيلُ يُنادي: بَخٍ بَخٍ مَن مِثلُكَ يَا بنَ أبي طالِبٍ يُباهِي اللّهُ بِكَ المَلائِكَةَ! ۱
مجمع البيانـ در ذكر خوابيدن على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله ـ: نقل شده كه چون [على عليه السلام]در بستر وى خوابيد، جبرئيل عليه السلام، نزديك سرش ايستاد و ميكائيل عليه السلام، نزديك پاهايش و جبرئيل عليه السلام ندا داد: «به به! چه كسى مانند توست كه خداوند با او بر فرشتگان مباهات كند؟!».
۱.مجمع البيان: ج 2 ص 535، الأمالي للطوسي: ص 469 ح 1031، العمدة: ص 239 ح 367، الفضائل لابن شاذان: ص 81، المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 65، تأويل الآيات الظاهرة: ج 1 ص 89 ح 76؛ تذكرة الخواصّ: ص 35، شواهد التنزيل: ج 1 ص 123 ح 133 كلّها نحوه.

احادیث دیگر این موضوع

۸
تاريخ اليعقوبى:قريش بر قتل پيامبر خدا اجتماع كردند و گفتند: ابو طالب، مُرده است و اكنون، ديگر كسى نيست كه او را يارى كند. پس همگى اتّفاق كردند كه از هر قبيله جوانى قوى بياورند و همه با هم پيامبر صلى الله عليه و آله را يكباره با شمشيرهايشان بزنند تا بنى هاشم، قدرت جنگ با همه قريش را نداشته باشد. پس چون به پيامبر خدا خبر رسيد كه آنان اتّفاق كرده اند كه در شب موعود به سراغ او بيايند، در تاريكى شب با ابو بكر بيرون آمد. همان شب، خداوند به جبرئيل و ميكائيل عليهما السلام وحى كرد: «من مرگ يكى از شما را مقدّر كرده ام. پس كدام يك از شما فداكارى مى كند [و خود را فداى ديگرى مى كند]؟». پس هر دو، زنده ماندن را برگزيدند و خداوند، به هر دو وحى كرد: «چرا شما مانند على بن ابى طالب نبوديد كه ميان او و محمّد، برادرى ايجاد كردم و عمر يكى را بيشتر از ديگرى قرار دادم. پس على مرگ را برگزيد و بقاى محمّد را بر خود ترجيح داد و در بسترش ماند؟! فرود آييد و او را از دشمنش حفظ كنيد». پس جبرئيل و ميكائيل عليهما السلام فرود آمدند و يكى نزديك سر على عليه السلام و ديگرى پايين پايش نشست و او را از دشمنش حراست مى كردند و سنگ ها را از او باز مى گرداندند و جبرئيل عليه السلام مى گفت: «بَه بَه، اى پسر ابو طالب! چه كس مانند توست كه خداوند با او بر فرشتگان هفت آسمان مباهات كند؟!». و پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را بر بسترش نهاد تا امانت هايى را كه نزد او بود، بازگردانَد و خود به سمت غار روانه و در آن، پنهان شد. قريش نزد بستر پيامبر خدا آمدند و على عليه السلام را يافتند. گفتند: پسر عمويت كجاست؟ گفت: «شما به او گفتيد كه از شهر ما بيرون رو، او هم رفت». پس به دنبال ردّ پايش رفتند؛ ولى او را نيافتند.
الأمالى، طوسىـ به نقل از ابن عبّاس ـ: مشركان در دار النَّدوَه گِرد آمدند تا در مورد پيامبر خدا مشورت كنند. جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر خدا آمد و خبر اين جلسه را براى ايشان آورد و به او گفت كه آن شب در خوابگاهش نخوابد. پس چون پيامبر خدا خواست كه بخوابد، به على عليه السلام فرمان داد كه آن شب در خوابگاه او بخوابد. على عليه السلام خوابيد و خود را با بُرد سبز رنگ حَضرَمى كه پيامبر خدا در آن مى خوابيد، پوشانيد و شمشير را در كنارش قرار داد. چون آن گروه از مردان قريشْ دور [خانه] او مى چرخيدند و در كمين كشتنش بودند، پيامبر خدا بيرون آمد و در حالى كه 25 تن از آنان جلوى در نشسته بودند، مشتى ماسه برداشت و بر سر آنان پاشيد و [اين آيات را]مى خواند: «ياسين * سوگند به قرآنِ حكمت آميز!» تا به اين آيه رسيد: «بر آنان پرده اى افكنديم و از اين رو نمى توانند ببينند» . پس كسى به آنها گفت: منتظر چه هستيد؟ به خدا سوگند، ناكام مانديد و زيان كرديد. به خدا سوگند، از كنار شما گذشت و هيچ يك از شما نبود، جز آن كه [او]بر سرش خاك پاشيد. گفتند: به خدا سوگند، ما او را نديديم. پس خداى عز و جل نازل كرد: «هنگامى كه كافران برايت نيرنگ كردند تا تو را در بند كِشند و يا بكُشند يا آواره ات سازند، و آنان مكر مى كردند و خدا هم مكر مى كرد، و خداوند، بهترينِ مكر كنندگان است» .
مسند ابن حنبلـ به نقل از ابن عبّاس، در سخن خداى متعال: «هنگامى كه كافران برايت نيرنگ كردند تا تو را در بند كشند» ـ: قريش، شبى در مكّه مشورت كردند و يكى از آنها گفت: چون صبح شد، محمّد را محكم به بند كشيد. و ديگرى گفت: او را بكُشيد. و يكى هم گفت: او را آواره كنيد. پس خداى عز و جل پيامبرش را از آن آگاه كرد و على عليه السلام آن شب در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد و پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون رفت تا به غار درآمد و مشركان، شب را به نگهبانى از على عليه السلام ـ به گمان اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله است ـ، گذراندند و چون صبح شد، به او روى آوردند و چون ديدند على عليه السلام است، [ناكام شدند و] خداوند، مكرشان را به خودشان بازگردانْد. پس [به على عليه السلام]گفتند: همراهت (پيامبر صلى الله عليه و آله) كجاست؟ فرمود: «نمى دانم». پس براى رديابى او رفتند. چون به كوه رسيدند، كار بر ايشان مشتبه شد. از كوه، بالا رفتند و از كنار غار گذشتند و چون بر درش تار عنكبوت ديدند، گفتند: اگر داخل اين جا شده بود، تارهاى عنكبوت، باقى نمى مانْد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله سه شب در آن غار ماند.
امام على عليه السلام:قريش، پيوسته براى كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله چاره انديشى مى كردند تا در نهايت، حيله اى كردند كه روز مشورت در دار النَّدوَه بدان رسيدند و شيطان ملعون هم به چهره مرد يك چشم ثقيفى، در جمع آنان حاضر بود. آنان، پيوسته بحث و بررسى كردند تا به اين نظر رسيدند كه از هر خاندان قريش، مردى برگزيده شود و هر كدام شمشيرش را برگيرد و در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بسترش خفته است، به سراغ او بروند و همگى يكسر و يكباره او را با شمشيرهايشان بزنند و بكشند، و چون او را كشتند، قريش، اين مردان را نگاه مى دارد و تسليم [بنى هاشم] نمى كند و بدين گونه، خونش هدر مى رود. پس جبرئيل عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمد و او را از آن آگاه ساخت و شبى را كه در آن گِرد هم مى آيند و ساعتى را هم كه به بسترش مى آيند، به وى خبر داد و گفت كه در چه وقتى پيامبر خدا به سوى غار، بيرون رود. پيامبر صلى الله عليه و آله خبر را به من داد و فرمان داد كه در بسترش بخوابم و با [فدا كردن]جانم از او محافظت كنم. به سرعت و از سرِ اطاعت و شادمانى اين كه به پاى او كشته مى شوم، به اين كار، مبادرت كردم. پس پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و من در خوابگاهش خوابيدم و مردان قريش، روى آوردند و يقين داشتند كه پيامبر خدا را مى كُشند. پس چون در اتاقى كه من بودم، روبه روى هم قرار گرفتيم، با شمشيرم در برابرشان ايستادگى كردم و آن گونه كه خدا و مردم مى دانند، آنان را از خود راندم.
الطبقات الكبرىـ به نقل از عايشه و ابن عبّاس و عايشه بنت قدامه و على عليه السلام و سراقة بن جعشم كه متن حديث، تركيبى از گفته هاى همه اينهاست ـ: جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر خدا آمد و از گِرد آمدن قريش براى كشتن او آگاهش كرد و از او خواست كه آن شب در بسترش نخوابد. و پيامبر خدا به على عليه السلام فرمود كه وى، آن شب در بستر او بخوابد. پس على عليه السلام آن شب در آن جا خوابيد و خود را با بُرد سرخ در متن الطبقات الكبرى، «احمر» به معناى «سرخ» آمده است كه با روايات فراوان ديگر، مطابق نيست. حَضرَمى ـ كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مى خوابيد ـ، پوشانْد و مردان قريش از شكافِ در، او را مى پاييدند و به خيال همان بُرد، در كمين پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودند و نقشه مى كشيدند كه كدام يك به كسى كه در بستر خفته، حمله كند. پس پيامبر خدا بيرون آمد، مشتى ماسه برداشت و در حالى كه بر سر آنانى كه جلوى در نشسته بودند، مى پاشيد، خواند: «ياسين * سوگند به قرآنِ حكمت آميز» تا به اين آيه رسيد: «و برايشان فرقى ندارد. چه هشدار دهى و چه ندهى، ايمان نمى آورند» و عبور كرد. پس كسى به آنان گفت: منتظر چه هستيد؟ گفتند: منتظر محمّد هستيم. گفت: ناكام مانديد و زيان كرديد. به خدا سوگند، از كنار شما گذشت و بر سرتان خاك پاشيد. گفتند: به خدا سوگند، ما او را نديديم. برخاستند و خاك از سر و روى خود گرفتند و آنان، ابو جهل، حَكَم بن ابى العاص، عقبة بن ابى معيط، نضر بن حارث، اميّة بن خلف، ابن غيطله، زمعة بن اسود، طعيمة بن عدى، ابو لهب، اُبىّ بن خلف و نبيه و مُنبه، دو پسر حجّاج بودند. چون صبح شد، على عليه السلام از بستر برخاست و آنان، پيامبر خدا را از وى سراغ گرفتند. على عليه السلام گفت: «اطّلاعى از او ندارم».