نتایج جستجو برای «کسانی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نفرین شان کرد»: ۵۱ حدیث
دلائل النبوّة لأبي نعيم عن عبدالملك بن هارون بن عنترة عن أبيه عن جدّه:كانَ أبو ثَروانَ راعِيا لِبَني عَمرِو بنِ تَيمٍ في إ بِلِهِم، فَخافَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قُرَيشا فَخَرَجَ، فَنَظَرَ إلى سَوادِ الإِبِلِ فَقَصَدَهُ فَإِذا هِيَ إ بِلٌ، فَدَخَلَ بَينَ الأَراكِ فَجَلَسَ، فَنَفَرَتِ الإِ بِلُ، فَقامَ أبو ثَروانَ فَطافَ بِالإِ بِلِ فَلَم يَرَ شَيئا، ثُمَّ تَخَلَّلَها فَإِذا هُوَ بِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله جالِسٌ، فَقالَ لَهُ أبو ثَروانَ: مَن أنتَ؟ فَقَد أنفَرتَ الإِبِلَ عَلَيَّ! فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لَم تَرُع! أرَدتُ أن أستَأنِسَ إلى إ بِلِكَ. فَقالَ لَهُ أبو ثَروانَ: مَن أنتَ؟ فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لا تَسأَل، رَجُلٌ

دلائل النبوّة، ابو نعيمـ به نقل از عبد الملك بن هارون بن عنتره، از پدرش، از جدّش ـ: ابو ثَروان، چوپان شتران بنى عمرو بن تَيم بود. پيامبر خدا، از بيم قريش بيرون شد. شَبَح شترانى را ديد. چون به طرف آن رفت، ديد رمه شتر است، پس ميان درخچه هاى اَراك (درخت مسواك) رفت و نشست. شتران رَميدند. ابو ثروان، برخاست و گِرد شتران چرخيد؛ امّا چيزى نديد. سپس به ميان آنها رفت. پيامبر خدا را ديد كه نشسته است. ابو ثروان گفت: تو كيستى؟ شتران را رماندى! پيامبر خدا فرمود: «مَتَرس! خواستم در كنار شترانت بياسايم». ابو ثروان، دوباره پرسيد: تو كيستى؟ پيامبر خدا فرمود: «مَپُرس. فردى هستم كه خواستم كه در كنار شترانت بياسايم». ابو ثروان گفت: گمان مى كنم تو همان مردى باشى كه مى گويند پيامبر شده است! پيامبر خدا

۱.دلائل النبوّة لأبي نعيم: ص 452 ح 377 وراجع: الخرائج والجرائح: ج 1 ص 56 ح 92 وبحار الأنوار: ج 18 ص 16 ح 45.
الإمام الصادق عليه السلام:إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَمّا خَرَجَ مِنَ الغارِ مُتَوَجِّها إلَى المَدينَةِ وقَد كانَت قُرَيشٌ جَعَلَت لِمَن أخَذَهُ مِئَةً مِنَ الإِبِلِ، فَخَرَجَ سُراقَةُ بنُ مالِكِ بنِ جُعشُمٍ فيمَن يَطلُبُ، فَلَحِقَ بِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ اكفِني شَرَّ سُراقَةَ بِما شِئتَ، فَساخَت قَوائِمُ فَرَسِهِ، فَثَنى رِجلَهُ ثُمَّ اشتَدَّ فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، إنّي عَلِمتُ أنَّ الَّذي أصابَ قَوائِمَ فَرَسي إنَّما هُوَ مِن قِبَلِكَ فَادعُ اللّهَ أن يُطلِقَ لي فَرَسي، فَلَعَمري إن لَم يُصِبكُم مِنّي خَيرٌ لَم يُصِبكُم مِنّي شَرٌّ. فَدَعا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَأَطلَقَ اللّهُ عز و جل فَرَسَهُ،

امام صادق عليه السلام:پيامبر خدا، چون از غار [ـِ ثور] به سوى مدينه بيرون شد و قريش، براى كسى كه ايشان را دستگير كند، صد شتر جايزه گذاشتند، سُراقة بن مالك بن جُعشُم، يكى از كسانى بود كه در جستجوى پيامبر صلى الله عليه و آله برآمد. او به پيامبر خدا رسيد. پيامبر خدا فرمود: «بار خدايا! مرا آن گونه كه مى خواهى، از شرّ سُراقه نگه دار». پس، دست وپاى اسب او در زمين فرو رفت. سُراقه، از اسب به زير آمد و دويد و [نزديك آمد و]گفت: اى محمّد! من مى دانم كه اين بلايى كه بر سرِ دست و پاى اسبم آمده، از جانب توست. پس دعا كن كه اسبم آزاد شود. به جانم سوگند، اگر خيرى از من به تو نرسيده، شرّى هم از جانب من به تو نرسيده است. پيامبر خدا، دعا كرد و خداوند، اسبش را آزاد ساخت. سُراقه، دوباره به تعقيب پيامبر خدا

۱.الكافي: ج 8 ص 263 ح 378 عن معاوية بن عمّار، بحار الأنوار: ج 19 ص 75 ح 26؛ مسند ابن حنبل: ج 1 ص 17 ح 3 عن أبي بكر نحوه.
الطبقات الكبرى:قَدِمَ عامِرُ ۱ بنُ الطُّفَيلِ بنِ مالِكِ بنِ جَعفَرِ بنِ كِلابٍ و أربَدُ بنُ رَبيعَةَ بنِ مالِكِ بنِ جَعفَرٍ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ عامِرٌ: يا مُحَمَّدُ ما لي إن أسلَمتُ؟ فَقالَ: لَكَ ما لِلمُسلِمينَ، وعَلَيكَ ما عَلَى المُسلِمينَ. قالَ: أتَجعَلُ لِيَ الأَمرَ مِن بَعدِكَ؟ قالَ: لَيسَ ذاكَ لَكَ ولا لِقَومِكَ. قالَ: أفَتَجعَلُ لِيَ الوَبَرَ ولَكَ المَدَرُ؟ قالَ: لا ولكِنّي أجعَلُ لَكَ أعِنَّةَ الخَيلِ فَإِنَّكَ امرُؤٌ فارِسٌ. قالَ: أوَ لَيسَت لي؟ لَأَملَأَنَّها عَلَيكَ خَيلاً ورِجالاً! ثُمَّ وَلَّيا. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ اكفِنيهِما، اللّهُمَّ وَاهدِ بَني عامِرٍ، وأَغنِ الإِسلامَ عَن عامِرٍ، يَعنِي ابنَ

الطبقات الكبرى:عامر بن طفيل بن مالك بن جعفر بن كِلاب و اَربَد بن ربيعة بن مالك بن جعفر، نزد پيامبر خدا آمدند. عامر گفت: اى محمّد! اگر مسلمان شوم، به من چه خواهد رسيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر حقّى و وظيفه اى كه مسلمانان دارند، تو هم خواهى داشت». عامر گفت: آيا بعد از خودت، كار را به من وا مى گذارى؟ فرمود: «اين، نه از آنِ توست و نه از قوم تو». عامر گفت: پس [حكومتِ اعراب] باديه را به من مى دهى و شهر، از آنِ تو باشد؟ فرمود: «نه؛ امّا فرماندهىِ سواران را به تو مى دهم؛ چون مردى سواركارى». عامر گفت: مگر اكنون نيستم؟ مدينه را از سواره و پياده، بر ضدّ تو پُر خواهم كرد. سپس هر دو رفتند. پيامبر خدا گفت: «بار خدايا! مرا از شرّ اين دو، نجات بده. بار خدايا! بنى عامر را هدايت

۱.هو عامر بن الطفيل العامري. كان سيّد بني عامر في الجاهليّة، ومات كافرا (اُسد الغابة: ج 3 ص 124).
۲.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 310 و راجع: مجمع البيان: ج 6 ص 435 و بحار الأنوار: ج 21 ص 372 ح 2.
صحيح البخاري عن ابن عبّاس:إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَعَثَ بِكِتابِهِ إلى كِسرى مَعَ عَبدِ اللّهِ بنِ حُذافَةَ السَّهمِيِّ، فَأَمَرَهُ أن يَدفَعَهُ إلى عَظيمِ البَحرَينِ، فَدَفَعَهُ عَظيمُ البَحرَينِ إلى كِسرى، فَلَمّا قَرَأَهُ مَزَّقَهُ، فَحَسِبتُ أنَّ ابنَ المُسَيَّبِ قالَ: فَدَعا عَلَيهِم رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أن يُمَزَّقوا كُلَّ مُمَزَّقٍ. ۱
صحيح البخارىـ به نقل از ابن عبّاس ـ: پيامبر خدا، نامه اش را توسّط عبد اللّه بن حُذافه سَهمى، براى خسرو [پرويز] فرستاد و به او دستور داد كه نامه را به حاكم بحرين بدهد. حاكم بحرين هم آن را به خسرو داد. چون خسرو، نامه را خواند، آن را پاره كرد. به گمانم ابن مسيّب گفت: پس، پيامبر خدا نفرينشان كرد كه به كلّى، پاره پاره شوند.
۱.صحيح البخاري: ج 4 ص 1610 ح 4162 و ج 3 ص 1074 ح 2781 وفيه «حرّقه» بدل «مزّقه».
المناقب لابن شهر آشوب عن ابن المهدي المامطيري في مجالسه:إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله كَتَبَ إلى كِسرى: مِن مُحَمَّدٍ رَسولِ اللّهِ إلى كِسرَى بنِ هُرمُزَ: أمّا بَعدُ: فَأَسلِم تَسلَم، وإلّا فَأذَن بِحَربٍ مِنَ اللّهِ ورَسولِهِ، وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى. فَلَمّا وَصَلَ إلَيهِ الكِتابُ مَزَّقَهُ وَاستَخَفَّ بِهِ، وقالَ: مَن هذَا الَّذي يَدعوني إلى دينِهِ، ويَبدَأُ بِاسمِهِ قَبلَ اسمي؟! وبَعَثَ إلَيهِ بِتُرابٍ. فَقالَ صلى الله عليه و آله: مَزَّقَ اللّهُ مُلكَهُ كَما مَزَّقَ كِتابي، أما إنَّهُ سَتُمَزِّقونَ مُلكَهُ. وبَعَثَ إلَيَّ بِتُرابٍ! أما إنَّكُم سَتَملِكونَ أرضَهُ. فَكانَ كَما قالَ. ۱

المناقب، ابن شهرآشوب ـ به نقل از ابن مهدى مامطيرى در المجالس ـ:پيامبر صلى الله عليه و آله به خسرو [پرويز] نوشت: «از محمّد، فرستاده خدا، به خسرو، پورِ هرمز. امّا بعد، اسلام بياور تا به سلامت بمانى، وگرنه، با خدا و فرستاده اش اعلام جنگ نما. درود بر كسى كه از راه راست، پيروى كرد!». چون نامه به خسرو رسيد، آن را پاره كرد و بدان، بى احترامى نمود و گفت: اين كيست كه مرا به دين خود، فرا مى خوانَد و نامش را پيش از نام من مى آورد؟! و مُشتى خاك براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، مُلك او را پاره پاره كند كه نامه مرا پاره كرد! بدانيد كه به زودى، شما مُلك او را متلاشى خواهيد كرد. و برايم مشتى خاك فرستاد؛ بدانيد كه به زودى، خاك او را تصرّف خواهيد كرد».

۱.المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 79، بحار الأنوار: ج 20 ص 381 ح 7 وراجع: صحيح البخاري: ج 1 ص 36 ح 64.
تفسير الطبري عن ابن عمر:بَعَثَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله مُحَلِّمَ بنَ جَثّامَةَ مَبعَثا، فَلَقِيَهُم عامِرُ بنُ الأَضبَطِ، فَحَيّاهُم بِتَحِيَّةِ الإِسلامِ، وكانَت بَينَهُم إحنَةٌ ۱ فِي الجاهِلِيَّةِ، فَرَماهُ مُحَلِّمٌ بِسَهمٍ فَقَتَلَهُ، فَجاءَ الخَبَرُ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَتَكَلَّمَ فيهِ عُيَينَةُ وَالأَقرَعُ، فَقالَ الأَقرَعُ: يا رَسولَ اللّهِ سُنَّ اليَومَ وغَيِّر غَدا. ۲ فَقالَ عُيَينَةُ: لا وَاللّهِ حَتّى تَذوقَ نِساؤُهُ مِنَ الثُّكلِ ما ذاقَ نِسائي! فَجاءَ مُحَلِّمٌ في بُردَينِ فَجَلَسَ بَينَ يَدَي رَسولِ اللّهِ لِيَستَغفِرَ لَهُ. فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: لا غَفَرَ اللّهُ لَكَ. فَقامَ وهُوَ يَتَلَقّى دُموعَهُ بِبُردَيهِ، فَما مَضَت بِهِ

تفسير الطبرىـ به نقل از ابن عمر ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله مُحلِّم بن جَثّامه را به جنگى فرستاد. عامر بن اضبط به آنان (مسلمانان) برخورد و با سلامِ اسلامى به آنان سلام داد؛ امّا چون از زمان جاهليت ميان ايشان (طايفه مُحَلّم و عامر) كينه اى بود، مُحَلّم تيرى به سوى او انداخت و وى را كُشت. خبر به پيامبر خدا رسيد. عُيَينَه و اَقْرَع، درباره او [كه قصاص شود يا ديه بدهند]صحبت كردند. اقرع گفت: اى پيامبر خدا! امروز، به سنّت عمل كن و فردا، آن را تغيير ده. ۵ عُيَينه گفت: نه. به خدا سوگند، همچنان كه زنان من، داغدار شدند، زنان او نيز بايد داغدار شوند. در اين وقت، مُحَلّم، در حالى كه دو بُرد بر تن داشت، آمد و در برابر پيامبر خدا نشست تا ايشان برايش طلبِ آمرزش كند؛ امّا پيامبر صلى الله عليه و آله

۱.الإحْنَةُ: الحِقد (النهاية: ج 1 ص 27 «أحن»).
۲.أي اعمل بسنّتك التي سننتها في القِصاص، ثمّ بعد ذلك إذا شئت أن تُغَيِّر فغيِّر، أي تغيِّر ما سننتَ. وقيل: تغيِّر: من أخذِ الغِيَر؛ وهي الدِّية. يعني إن جرى الأمرُ مع أولياء هذا القتيل على ما يريد محلِّم ثبّطَ الناسَ عن الدخول في الإسلام معرفتُهم أنّ القود يغيَّر بالدية، والعرب خصوصا وهم الحُرّاص على درك الأوتار، وفيهم الأنَفة من قبول الدِّيات (النهاية: ج 2 ص 410 «سنن» و ج 3 ص 400 «غير»).
۳.النساء: 94.
۴.تفسير الطبري: ج 4 الجزء 5 ص 222؛ مجمع البيان: ج 3 ص 145 عن ابن عمر وابن مسعود وابن حَدْرَد نحوه.
۵.منظورش اين بود كه اين بار به سنّت و قانونى كه در قصاص نهاده اى، عمل كن و بعد، اگر خواستى تغييرش دهى، تغيير ده. بنا به قولى، «تغيِّر»، يعنى غِيَر (ديه) بگير. يعنى اگر با اولياى اين مقتول، آن طور كه محلِّم مى خواهد، عمل شود، مردم را از درآمدن به اسلام، باز مى دارد؛ چرا كه مى فهمند قصاص با ديه تغيير مى كند، در حالى كه عرب ها، بويژه، بر گرفتن انتقام، حريص اند و از قبول ديه، اِبا دارند (النهاية: ج 2 ص 410 «سنن» و ج 3 ص 400 «غير»).
المستدرك على الصحيحين عن عبدالرحمن بن عوف:كانَ لا يولَدُ لِأَحَدٍ مَولودٌ إلّا أتى بِهِ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله فَدَعا لَهُ، فَاُدخِلَ عَلَيهِ مَروانُ بنُ الحَكَمِ فَقالَ: هُوَ الوَزَغُ ابنُ الوَزَغِ، المَلعونُ ابنُ المَلعونِ! ۱
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از عبد الرحمان بن عوف ـ: براى هيچ كس فرزندى زاده نمى شد، مگر آن كه او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آوردند و ايشان، برايش دعا مى كرد. مروان بن حَكَم را كه نزد ايشان آوردند، فرمود: «وَزَغ، پسر وَزَغ، ملعون، پسر ملعون!».
۱.المستدرك على الصحيحين: ج 4 ص 526 ح 8477؛ بحار الأنوار: ج 65 ص 236.
الكافي عن زرارة عن الإمام الباقر عليه السلام:لَمّا وُلِدَ مَروانُ عَرَضوا بِهِ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أن يَدعُوَ لَهُ، فَأَرسَلوا بِهِ إلى عائِشَةَ لِيَدعُوَ لَهُ، فَلَمّا قَرَّبَتهُ مِنهُ قالَ: أخرِجوا عَنِّي الوَزَغَ ابنَ الوَزَغِ. قالَ زُرارَةُ: ولا أعلَمُ إلّا أنَّهُ قالَ: ولَعَنَهُ. ۱
الكافىـ به نقل از زُراره، از امام باقر عليه السلام ـ: چون مروان زاده شد، او را نزد پيامبر خدا فرستادند تا برايش دعا كند. اين كار را توسّط عايشه كردند. وقتى عايشه او را نزديك پيامبر صلى الله عليه و آله بُرد، ايشان فرمود: «اين وَزَغ پسر وَزَغ را از نزد من بيرون ببريد». زراره گفت: يقين دارم كه امام باقر عليه السلام فرمود: «و [پيامبر خدا] او را لعنت كرد».
۱.الكافي: ج 8 ص 238 ح 324، بحارالأنوار: ج 31 ص 532 ح 39.
معاني الأخبار عن عدي بن ثابت عن البراء بن عازب:أقبَلَ أبو سُفيانَ ومُعاوِيَةُ يَتبَعُهُ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ العَنِ التّابِعَ وَالمَتبوعَ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِالاُقَيعِسِ. قالَ ابنُ البَراءِ لِأَبيهِ: مَنِ الاُقَيعِسُ؟ قالَ: مُعاوِيَةُ. ۱
معانى الأخبارـ به نقل از عدى بن ثابت، از براء بن عازب ـ: ابو سفيان مى آمد و معاويه به دنبالش حركت مى كرد. پيامبر خدا گفت: «بار خدايا! دنباله رو و دنباله رو شونده را لعنت كن. بار خدايا! بويژه اُقَيعِس ۲ را». پس براء به پدرش گفت: اُقَيعِس كيست؟ گفت: معاويه.
۱.معاني الأخبار: ص 345 ح 1، بحار الأنوار: ج 33 ص 164 ح 431.
۲.مصغّر «اَقْعَس»، به معناى سينه گوژ، سينه قوزى؛ كسى كه سينه اش برآمده و پشتش فرو رفته باشد.
صحيح مسلم عن ابن عبّاس:كُنتُ ألعَبُ مَعَ الصِّبيانِ فَجاءَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَتَوارَيتُ خَلفَ بابٍ، قالَ: فَجاءَ فَحَطَأَني ۱ حَطأَةً وقالَ: اِذهَب وَادعُ لي مُعاوِيَةَ. قالَ: فَجِئتُ فَقُلتُ: هُوَ يَأكُلُ. قالَ: ثُمَّ قالَ لي: اِذهَب فَادعُ لي مُعاوِيَةَ. قالَ: فَجِئتُ فَقُلتُ: هُوَ يَأكُلُ، فَقالَ: لا أشبَعَ اللّهُ بَطنَهُ! ۲
صحيح مسلمـ به نقل از ابن عبّاس ـ: با كودكان، سرگرم بازى بودم كه پيامبر خدا آمد. من، پشت در پنهان شدم. ايشان آمد و با دستش بر ميان دو شانه ام ضربه اى زد و فرمود: «برو و معاويه را برايم صدا بزن». من، رفتم و برگشتم و گفتم: او مشغولِ خوردن است. ايشان، دوباره به من فرمود: «برو و معاويه را نزد من بخوان». من، رفتم و دوباره آمدم و گفتم: هنوز مى خورَد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، شكمش را سير نكند!». ۳
۱.حَطَأه: دَفَعه بكفّه. وقيل: لا يكون الحَطْ ءُ إلّا ضربة بالكفّ بين الكتفين (النهاية: ج 1 ص 404 «حطا»).
۲.صحيح مسلم: ج 4 ص 2010 ح 96؛ بحار الأنوار: ج 33 ص 217 نقلاً عن الغارات عن أنس بن مالك: «سمعت رسول اللّه يقول: سيظهر على الناس رجل من اُمّتي عظيم السرة واسع البلعوم يأكل ولا يشبع يحمل وزر الثقلين يطلب الإمارة يوما، فإذا أدركتموه فأبقروا بطنه». وفي المناقب للخوارزمي: ص 11 ح 1؛ «أبو عبدالرحمن أحمد بن شعيب المعروف بالحافظ النسائي المتوفّى عام 303، أحد أصحاب الصحاح والسنن، غادر مصر في اُخريات عمره نازلاً مدينة دمشق، فوجد الكثير من أهلها منحرفين عن الإمام، فأخذ ينشر مناقبه وفضائله فألقى محاضرات متواصلة في فضائل الوصي، وبعد أن فرغ من تأليف كتابه ونشره، سُئِلَ عن معاوية وما روي من فضائله، فقال: أما يرضى معاوية أن يخرج رأسا برأس حتّى يفضّل؟ وفي رواية اُخرى: لا أعرف له فضيلة إلّا «لا أشبع اللّه بطنه» فهجموا عليه يضربون بأرجلهم في خصييه حتّى أخرجوه من المسجد، فقال: احملوني إلى مكّة فحُمل إليها وتوفّي بها حتّى مات بسبب ذلك الدوس».
۳.در الدرّ المنثور (ج 8 ص 168) به نقل از ابن ابى شيبه، از شعبى آمده است: معاويه، پس از آن كه شكمش گُنده و گوشتالود شد، نشسته خطبه مى خواند. در بحارالأنوار (ج 33 ص 217) به نقل از الغارات، از انس بن مالك آمده است: از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمايد: «به زودى، مردى از امّت من بر مردم مسلّط خواهد شد كه شكمى گُنده و حلقومى گشاده دارد و هر چه مى خورَد، سير نمى شود و گناه جنّ و اِنس را بر دوش مى كشد و روزى در پىِ حكومت بر مى آيد. پس اگر او را ديديد، شكمش را بِدَريد». در المناقب خوارزمى (ص 11 ح 1) آمده است: ابو عبد الرحمان احمد بن شعيب، معروف به حافظ نَسايى (م 303 ق)، يكى از نويسندگان صحاح و سنن، در اواخر عمرش مصر را ترك كرد و در شهر دمشق، اقامت گزيد. وى ديد كه بسيارى از مردم آن ديار، از امام [على عليه السلام]، منحرف گشته اند. از اين رو، به نشر مناقب و فضايل ايشان پرداخت و سخنرانى هاى پياپى، در فضايل وصى ايراد كرد. زمانى كه از تأليف و نشر كتابش فراغت يافت، از او درباره معاويه و فضايلى كه از وى روايت مى شود، سؤال كردند. گفت: آيا معاويه از اين كه همتاى ديگران باشد، راضى نمى شود و حتما بايد برترى داده شود؟! به روايتى ديگر گفت: من براى او فضيلتى جز «خداوند، شكمش را سير نكند!» نمى شناسم. پس مردم بر او هجوم بردند و با لگد به جانش افتادند و به بيضه هايش لگد كوفتند و از مسجد، بيرونش كردند. او گفت: مرا به مكّه ببريد. او را به مكّه بُردند و در آن جا بر اثر همان لگدهايى كه خورده بود، درگذشت.
وقعة صفّين عن عليّ بن الأقمر:وَفَدنا عَلى مُعاوِيَةَ وقَضَينا حَوائِجَنا، ثُمَّ قُلنا: لَو مَرَرنا بِرَجُلٍ قَد شَهِدَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وعايَنَهُ، فَأَتَينا عَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ فَقُلنا: يا صاحِبَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، حَدِّثنا ما شَهِدتَ ورَأَيتَ. قالَ: إنَّ هذا أرسَلَ إلَيَّ ـ يَعني مُعاوِيَةَ ـ فَقالَ: لَئِن بَلَغَني أنَّكَ تُحَدِّثُ لأََضرِبَنَّ عُنُقَكَ، فَجَثَوتُ عَلى رُكبَتَيَّ بَينَ يَدَيهِ، ثُمَّ قُلتُ: وَدِدتُ أنَّ أحَدَّ سَيفٍ في جُندِكَ عَلى عُنُقي. فَقالَ: وَاللّهِ ما كُنتُ لِاُقاتِلَكَ ولا أقتُلَكَ. وَايمُ اللّهِ ما يَمنَعُني أن اُحَدِّثَكُم ما سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ فيهِ؛ رَأَيتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله

وقعة صفّينـ به نقل از على بن اقمر ـ: ما عدّه اى نزد معاويه رفتيم و حاجت هايمان را برآورده ساختيم. سپس با خود گفتيم: كاش به مردى بر مى خورديم كه از زمان حيات پيامبر خدا بوده و او را ديده باشد. پس نزد عبد اللّه بن عمر رفتيم و گفتيم: اى صحابى پيامبر خدا! از آنچه مشاهده كرده اى و ديده اى، براى ما حديث كن. او گفت: اين (يعنى معاويه)، مرا احضار كرد و گفت: اگر به من خبر برسد كه تو حديث مى گويى، گردنت را خواهم زد. من در برابرش زانو زدم و گفتم: دوست دارم تيزترين تيغى كه در سپاه توست، بر گردن من فرود آيد. او گفت: به خدا سوگند، من سرِ آن ندارم كه با تو بجنگم يا تو را بكُشم. [با اين حال] به خدا سوگند، هيچ چيز مانع من نمى شود كه آنچه را از پيامبر خدا درباره او شنيده ام، براى شما باز گويم. من خود

۱.وقعة صفّين: ص 220، بحار الأنوار: ج 33 ص 190 ح 472 و 473 وراجع: تاريخ الطبري: ج 10 ص 58.
الإمام الحسن عليه السلامـ فِي احتِجاجِهِ عَلى مُعاوِيَةَ ـ: أنشُدُكُم بِاللّهِ هَل تَعلَمونَ أنَّ ما أقولُ حَقّا، إنَّكَ يا مُعاوِيَةُ كُنتَ تَسوقُ بِأَبيكَ عَلى جَمَلٍ أحمَرَ ويَقودُهُ أخوكَ هذَا القاعِدُ وهذا يَومُ الأَحزابِ، فَلَعَنَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله القائِدَ وَالرّاكِبَ وَالسّائِقَ، فَكانَ أبوكَ الرّاكِبَ، وأنتَ يا أزرَقُ السّائِقَ، وأخوكَ هذَا القاعِدُ القائِدَ! ۱
امام حسن عليه السلامـ در احتجاجش با معاويه ـ: شما را به خدا سوگند، آيا مى دانيد كه آنچه مى گويم، راست است؟ تو ـ اى معاويه! ـ در روز احزاب، مَركب پدرت را كه بر شترى سرخ موى سوار بود، مى راندى و اين برادرت كه نشسته است، آن را مى كشيد، و پيامبرِ خدا، جلودار و سوار و مَركب ران را لعنت كرد. آن سوار، پدرِ تو بود، و تو ـ اى چشم آبى! ـ، آن مَركب ران، و اين برادرت كه نشسته است، آن جلودار.
۱.الإحتجاج: ج 2 ص 29 ح 150، بحار الأنوار: ج 44 ص 77 ح 1 وراجع: تذكرة الخواصّ: ص 201.
عنه عليه السلامـ فِي احتِجاجِهِ عَلى مُعاوِيَةَ ـ: أنشُدُكُم بِاللّهِ هَل تَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَعَنَ أبا سُفيانَ في سَبعَةِ مَواطِنَ: أوَّلُهُنَّ: حينَ خَرَجَ مِن مَكَّةَ إلَى المَدينَةِ، وأبو سُفيانَ جاءَ مِنَ الشّامِ، فَوَقَعَ فيهِ أبو سُفيانَ فَسَبَّهُ وأوعَدَهُ وهَمَّ أن يَبطِشَ بِهِ، ثُمَّ صَرَفَهُ اللّهُ عز و جل عَنهُ. وَالثّانِيَةُ: يَومَ العيرِ؛ حَيثُ طَرَدَها أبو سُفيانَ لِيُحرِزَها مِن رسَولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. وَالثّالِثَةُ: يَومَ اُحُدٍ، يَومَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُ مَولانا ولا مَولى لَكُم، وقالَ أبو سُفيانَ: لَنَا العُزّى ولا عُزّى لَكُم، فَلَعَنَهُ اللّهُ ومَلائِكَتُهُ ورَسولُهُ وَالمُؤمِنونَ أجَمعونَ.

امام حسن عليه السلامـ در احتجاج با معاويه ـشما را به خدا سوگند، آيا مى دانيد كه پيامبر خدا، ابو سفيان را در هفت جا لعنت كرد: نخست، هنگامى كه از مكّه به سوى مدينه حركت كرد و ابو سفيان، از شام مى آمد و به بدگويى از ايشان پرداخت و ناسزايش گفت و تهديدش كرد و خواست به پيامبر صلى الله عليه و آله حمله كند؛ امّا خداوند عز و جل شرّ او را از ايشان، دور گردانيد. دوم، روز كاروان، كه ابو سفيان، كاروانش را از بيراهه بُرد تا به دست پيامبر صلى الله عليه و آله نيفتد. سوم، روز اُحُد، روزى كه پيامبر خدا فرمود: «خداوند، حامى ماست و شما را هيچ حامى اى نباشد» و ابوسفيان گفت: ما [بُتِ] عُزّا را داريم و شما عُزّايى نداريد. پس خدا و فرشتگان او و پيامبرش و همه مؤمنان، او را لعنت كردند. چهارم، روز حنين، روزى

۱.الفتح: 25.
۲.الثَّنِيّة: العقبةُ أو طريقها أو الجبل أو الطريقة فيه أو إليه (القاموس المحيط: ج 4 ص 309 «ثنى»). والمراد به المحاولة التي قام بها المنافقون لاغتيال النبيّ صلى الله عليه و آله عند مسيره لغزوة تبوك.
۳.الإحتجاج: ج 2 ص 29 ح 150، بحار الأنوار: ج 44 ص 78 ح 1.
۴.مقصود، تلاشى است كه از جانب منافقان براى ترور پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير رفتنش به غزوه تبوك صورت گرفت.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:لَعَنَ اللّهُ المُلوكَ الأَربَعَةَ: جَمدا ومِخوَسا ومِشرَحا وأبضَعَةَ ۱ واُختَهُمُ العَمَرَّدَةَ ۲. ۳
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:لعنت خدا بر چهار پادشاه: جَمد و مِخْوَس و مِشرَح و اَبضَعه و بر خواهرشان عَمَرَّده. ۴
۱.هم بنو معديكرب، الملوك الأربعة. وفدوا مع الأشعث، فأسلموا ثمّ ارتدّوا فقُتلوا يوم النُّجَير، فقالت نائحتهم: يا عينُ بكّي لي الملوكَ الأربعة (القاموس المحيط: ج 2 ص 212 «خوس»).
۲.العَمَرَّدة: أي الطويلة، من قولهم: فَرَس عَمَرَّد: أي طويل (مجمع البحرين: ج 2 ص 1272 «عمرد»).
۳.الكافي: ج 8 ص 71 ح 27 عن جابر عن الإمام الباقر عليه السلام، بحار الأنوار: ج 60 ص 231 ح 74 وص 232 ح 65؛ مسند ابن حنبل: ج 7 ص 115 ح 19462 عن عمرو بن عبسة السلمي وفيه «ومشرخاء» بدل «ومشرحا».
۴.عَمَرَّده: بلند، دراز. فَرَسٌ عَمَرَّدة، يعنى: اسب بلند بالا.
البداية والنهاية عن محمّد بن إسحاق:فَلَمّا رَأَت قُرَيشٌ أنَّ أصحابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله قَد نَزَلوا بَلَدا أصابوا مِنهُ أمنا وقَرارا، وأنَّ النَّجاشِيَّ قَد مَنَعَ مَن لَجَأَ إلَيهِ مِنهُم، وأنَّ عُمَرَ قَد أسلَمَ فَكانَ هُوَ وحَمزَةُ مَعَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأصحابِهِ، وجَعَلَ الإِسلامُ يَفشو فِي القَبائِلِ، فَاجتَمَعوا وَائتَمَروا عَلى أن يَكتُبوا كِتابا يَتَعاقَدونَ فيهِ عَلى بَني هاشِمٍ وبَني عَبدِ المُطَّلِبِ، عَلى أن لا يَنكَحوا إلَيهِم ولا يُنكِحوهُم، ولا يَبيعوهُم شَيئا ولا يَبتاعوا مِنهُم. فَلَمَّا اجتَمَعوا لِذلِكَ كَتَبوا في صَحيفَةٍ، ثُمَّ تَعاهَدوا وتَواثَقوا عَلى ذلِكَ، ثُمَّ عَلَّقُوا الصَّحيفَةَ في جَوفِ الكَعبَةِ تَوكيدا عَلى أنفُسِهِم، وكانَ

البداية والنهايةـ به نقل از محمّد بن اسحاق ـ: قريش ديدند كه ياران پيامبر خدا به كشورى (حبشه) رفته اند و در آن جا در امنيت و آرامش به سر مى برند و نجاشى، از استرداد پناهندگان به ايشان خوددارى كرد [از سوى ديگر] و عمر، اسلام آورد و او و حمزه، در كنار پيامبر خدا و يارانش قرار گرفتند و اسلام، اندك اندك، در ميان قبايل گسترش مى يابد. در اين هنگام، قريش گِرد هم آمدند و تصميم گرفتند پيمان نامه اى بنويسند و در آن، بر ضدّ بنى هاشم و بنى عبد المطّلب، با يكديگر هم پيمان شوند كه به آنها زن ندهند و از آنها زن نگيرند و چيزى به آنها نفروشند و چيزى از آنها نخرند. پس مكتوبى نوشتند و بر سرِ آن با يكديگر هم پيمان شدند و سپس، براى تأكيد بر هم پيمانى خود، آن را درون كعبه آويختند. نويسنده پيمان نامه، منصور بن

۱.البداية والنهاية: ج 3 ص 86.
الإرشاد عن الزهري:لَمّا عَرَفَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حُضورَ نَوفَلِ بنِ خُوَيلِدٍ بَدرا قالَ: اللّهُمَّ اكفِني نَوفَلاً، فَلَمَّا انكَشَفَت قُرَيشٌ رَآهُ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام وقَد تَحَيَّرَ لا يَدري ما يَصنَعُ، فَصَمَدَ لَهُ، ثُمَّ ضَرَبَهُ بِالسَّيفِ فَنَشِبَ في حَجَفَتِهِ ۱، فَانتَزَعَهُ مِنها ثُمَّ ضَرَبَ بِهِ ساقَهُ ـ وكانَت دِرعُهُ مُشَمَّرَةً ۲ ـ فَقَطَعَها، ثُمَّ أجهَزَ عَلَيهِ فَقَتَلَهُ، فَلَمّا عادَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله سَمِعَهُ يَقولُ: مَن لَهُ عِلمٌ بِنَوفَلٍ؟ فَقالَ لَهُ: أنَا قَتَلتُهُ يا رَسولَ اللّهِ، فَكَبَّرَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله وقالَ: الحَمدُ للّهِِ الَّذي أجابَ دَعوَتي فيهِ. ۳

الإرشادـ به نقل از زُهرى ـ: چون پيامبر خدا از حضور نوفل بن خُوَيلِد در جنگ بدر آگاه شد، گفت: «بار خدايا! شرّ نوفل را از من، دفع كن». چون قريش تار و مار شدند، على بن ابى طالب عليه السلام او را ديد كه سرگردان است و نمى داند چه كند. پس، آهنگ او كرد و ضربتى شمشير بر وى فرود آورد، چنان كه شمشير در سپر چرمينش فرو رفت. سپس آن را از سپرش بَر كشيد و ضربتى بر ساق پايش ـ كه زِرِهش را از آن بالا كشيده و به كمر زده بود ـ فرود آورد و پايش را قطع كرد. آن گاه بر او تاخت و جانش را ستانْد. چون نزد پيامبر صلى الله عليه و آله باز گشت، شنيد كه ايشان مى فرمايد: «چه كسى از نوفل خبر دارد؟». على بن ابى طالب عليه السلام گفت: من، او را كشتم، اى پيامبر خدا! پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير زد و فرمود: «خدا را

۱.الحَجَفة: واحدةُ الحَجَف؛ وهي التُّروس من جلود بلا خَشَب ولا عَقَب (القاموس المحيط: ج 3 ص 126 «حجف»).
۲.أي مرفوعة. شمَّر الثوب تشميرا: رفعه (القاموس المحيط: ج 2 ص 63 «شمر»).
۳.الإرشاد: ج 1 ص 76، بحار الأنوار: ج 19 ص 281 ح 18؛ المغازي: ج 1 ص 91 نحوه.
صحيح البخاري عن عبد اللّه بن مسعود:بَينَما رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قائِمٌ يُصَلّي عِندَ الكَعبَةِ، وجَمعُ قُرَيشٍ في مَجالِسِهِم، إذ قالَ قائِلٌ مِنهُم: ألا تَنظُرونَ إلى هذَا المُرائي! أيُّكُم يَقومُ إلى جَزورِ آلِ فُلانٍ، فَيَعمِدُ إلى فَرثِها ودَمِها وسَلاها ۱، فَيَجيءُ بِهِ، ثُمَّ يُمهِلُهُ حَتّى إذا سَجَدَ وَضَعَهُ بَينَ كَتِفَيهِ؟ فَانبَعَثَ أشقاهُم، فَلَمّا سَجَدَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَضَعَهُ بَينَ كَتِفَيهِ، وثَبَتَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله ساجِدا، فَضَحِكوا حَتّى مالَ بَعضُهُم إلى بَعضٍ مِنَ الضِّحكِ. فَانطَلَقَ مُنطَلِقٌ إلى فاطِمَةَ عليهاالسلام، وهِيَ جُوَيرِيَةٌ، فَأَقبَلَت تَسعى، وثَبَتَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله ساجِدا، حَتّى ألقَتهُ عَنهُ

صحيح البخارى:عبد اللّه بن مسعود گفت: پيامبر خدا، در كنار كعبه به نماز ايستاده بود و گروه قريش، در انجمن هاى خويش بودند كه يكى از ايشان گفت: بنگريد اين رياكار را! كدام يك از شما حاضر است به كشتارگاه خاندان فلانى برود و سرگين و خون و بچه دانِ كشتارهاى آنها را بياورد و صبر كند تا چون به سجده رفت، آنها را بر پشت و گردن او بيندازد؟ پليدترين فرد آنان، برخاست و چون پيامبر خدا به سجده رفت، آن كثافات را بر پشت و گردن ايشان ريخت و پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان در سجده مانْد. قريش، شروع به خنديدن كردند، چنان كه از شدّت خنده به يكديگر مى خوردند. شخصى نزد فاطمه عليهاالسلام ـ كه دختر بچّه اى بود ـ رفت [و خبر بُرد]. فاطمه عليهاالسلامدوان دوان آمد و آن كثافات را از پشت پيامبر صلى الله عليه و آله ـ

۱.السَّلَى: الجلد الرقيق الذي يخرج فيه الولد من بطن اُمّه ملفوفا فيه (النهاية: ج 2 ص 396 «سلا»).
۲.القَليب: البئر (القاموس المحيط: ج 1 ص 119 «قلب»).
۳.صحيح البخاري: ج 1 ص 194 ح 498؛ الخرائج والجرائح: ج 1 ص 51 ح 76 نحوه، بحار الأنوار: ج 18 ص 57 ح 12.
۴.قليب: گودال. ظاهرا قليب، به چاهى هم گفته مى شود كه گودبردارى شده، ولى هنوز سنگ چين و آماده نشده است. در اين حديث، قطعا مراد، چاه هاى آب موجود در بدر نيست.
مسند ابن حنبل عن عبد اللّه بن مسعود:ما رَأَيتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله دَعا عَلى قُرَيشٍ غَيرَ يَومٍ واحِدٍ؛ فَإِنَّهُ كانَ يُصَلّي ورَهطٌ مِن قُرَيشٍ جُلوسٌ، وسَلى جَزورٍ قَريبٌ مِنهُ، فَقالوا: مَن يَأخُذُ هذَا السَّلى فَليُلقِهِ ۱ عَلى ظَهرِهِ؟ قالَ: فَقالَ عُقبَةُ بنُ أبي مُعَيطٍ: أنَا، فَأَخَذَهُ فَأَلقاهُ عَلى ظَهرِهِ، فَلَم يَزَل ساجِدا حَتّى جاءَت فاطِمَةُ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيها فَأَخَذَتهُ عَن ظَهرِهِ. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ عَلَيكَ المَلأََ مِن قُرَيشٍ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِعُتبَةَ بنِ رَبيعَةَ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِشَيبَةَ بنِ رَبيعَةَ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِأَبي جَهلِ بنِ هِشامٍ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِعُقبَةَ بنِ أبي مُعَيطٍ، اللّهُمَّ

مسند ابن حنبلـ به نقل از عبد اللّه بن مسعود ـ: من نديدم كه پيامبر خدا، قريش را نفرين كند، بجز يك روز و آن، وقتى بود كه ايشان نماز مى خوانْد و گروهى از قريش، نشسته بودند و كيسه بچّه دان حيوان ذبح شده اى نزديك آنها بود. گفتند: چه كسى حاضر است اين بچّه دان را بردارد و بر پشت او بيندازد؟ عقبة بن ابى معيط گفت: من. سپس بچّه دان را برداشت و بر پشت پيامبر صلى الله عليه و آله انداخت. ايشان، همچنان در سجده ماند تا آن كه فاطمه ـ كه درودهاى خدا بر او باد ـ آمد و آن را از پشت او برداشت. پيامبر خدا گفت: «بار خدايا! اشرافِ قريش را فرو گير. بار خدايا! عتبة بن ربيعه را مجازات كن. بار خدايا! شيبة بن ربيعه را مجازات كن. بار خدايا! ابوجهل بن هشام را مجازات كن. بار خدايا! عقبة بن ابى معيط را مجازات كن.

۱.في البداية والنهاية ج 3 ص 44: «فيلقيه» وهو الأنسب بالسياق.
۲.مسند ابن حنبل: ج 2 ص 95 ح 3962.
صحيح البخاري عن عبد اللّه بن مسعود:اِستَقبَلَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله الكَعبَةَ فَدَعا عَلى نَفَرٍ مِن قُرَيشٍ: عَلى شَيبَةَ بنِ رَبيعَةَ، وعُتبَةَ بنِ رَبيعَةَ، وَالوَليدِ بنِ عُتبَةَ، وأبي جَهلِ بنِ هِشامٍ، فَأَشهَدُ بِاللّهِ لَقَد رَأَيتُهُم صَرعى قَد غَيَّرَتهُمُ الشَّمسُ، وكانَ يَوما حارّا. ۱
صحيح البخارىـ به نقل از عبد اللّه بن مسعود ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله روبه كعبه كرد و چند تن از قريش را نفرين نمود: شيبة بن ربيعه و عتبة بن ربيعه و وليد بن عتبه و ابو جهل بن هشام را. خدا را گواه مى گيرم كه لاشه همه اينها را ديدم كه بر زمين افتاده و آفتاب، دگرگونشان ساخته است، و آن روز، يك روزِ داغ بود.
۱.صحيح البخاري: ج 4 ص 1457 ح 3743.
تفسير القمّيـ في ذِكرِ مَعرَكَةِ بَدرٍ ـ: أخَذَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله كَفّا مِن حَصىً فَرَمى بِهِ في وُجوهِ قُرَيشٍ، وقالَ: شاهَتِ الوُجوهُ، فَبَعَثَ اللّهُ رِياحا تَضرِبُ في وُجوهِ قُرَيشٍ فَكانَتِ الهَزيمَةُ. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ لا يُفلِتَنَّ فِرعَونُ هذِهِ الاُمَّةِ أبو جَهلِ بنُ هِشامٍ، فَقُتِلَ مِنهُم سَبعونَ، واُسِرَ مِنهُم سَبعونَ، وَالتَقى عَمرُو بنُ الجَموحِ مَعَ أبي جَهلٍ فَضَرَبَ عَمرٌو أبا جَهلِ بنَ هِشامٍ عَلى فَخِذَيهِ، وضَرَبَ أبو جَهلٍ عَمرا عَلى يَدِهِ فَأَبانَها مِنَ العَضُدِ، فَتَعَلَّقَت بِجِلدَةٍ، فَاتَّكَأَ عَمرٌو عَلى يَدِهِ بِرِجلِهِ ثُمَّ نَزا ۱ فِي السَّماءِ حَتَّى انقَطَعَتِ الجِلدَةُ ورَمى بِيَدِهِ. وقالَ عَبدُ

تفسير القمّىـ در ياد كرد از نبرد بدر ـ: پيامبر خدا، مُشتى ريگ برداشت و آنها را به طرف صورت قريش پرتاب كرد و فرمود: «چهره هايشان بى ريخت باد!». پس خداوند بادهايى فرستاد كه به صورت قريش مى زدند و باعث شكست آنان شد. پيامبر خدا گفت: «بار خدايا! فرعون اين امّت، ابو جهل بن هشام، نگريزد». پس هفتاد تن از ايشان به هلاكت رسيدند و هفتاد تن، اسير شدند. عمرو بن جَموح، با ابوجهل، روياروى شد و عمرو، ضربتى بر ران ابوجهل بن هشام فرود آورد و ابو جهل، بر دست عمرو، ضربتى زد كه آن را از بازويش جدا ساخت و به پوستى آويخت. عمرو، پاى خود را روى دستش نهاد و پَرِشى زد، به طورى كه پوست، كَنْده شد. سپس دستش را به دور انداخت. عبد اللّه بن مسعود گفت: به ابو جهل رسيدم. ديدم در خون خود، غوطه ور است. گفتم: سپاس،

۱.نَزا: وَثَبَ (القاموس المحيط: ج 4 ص 395 «نزا»).
۲.كذا في المصدر وفي بحار الأنوار: «المطّلبين».
۳.تفسير القمّي: ج 1 ص 267، بحار الأنوار: ج 19 ص 257 ح 3.
۴.يعنى: خوارِ واقعى، تويى كه بنده اى.
نمایش ۱ تا ۲۰ از ۵۱