حدیث دربارهقريش

تفسير القمّيـ في ذِكرِ مَعرَكَةِ بَدرٍ ـ: أخَذَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله كَفّا مِن حَصىً فَرَمى بِهِ في وُجوهِ قُرَيشٍ، وقالَ: شاهَتِ الوُجوهُ، فَبَعَثَ اللّهُ رِياحا تَضرِبُ في وُجوهِ قُرَيشٍ فَكانَتِ الهَزيمَةُ. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ لا يُفلِتَنَّ فِرعَونُ هذِهِ الاُمَّةِ أبو جَهلِ بنُ هِشامٍ، فَقُتِلَ مِنهُم سَبعونَ، واُسِرَ مِنهُم سَبعونَ، وَالتَقى عَمرُو بنُ الجَموحِ مَعَ أبي جَهلٍ فَضَرَبَ عَمرٌو أبا جَهلِ بنَ هِشامٍ عَلى فَخِذَيهِ، وضَرَبَ أبو جَهلٍ عَمرا عَلى يَدِهِ فَأَبانَها مِنَ العَضُدِ، فَتَعَلَّقَت بِجِلدَةٍ، فَاتَّكَأَ عَمرٌو عَلى يَدِهِ بِرِجلِهِ ثُمَّ نَزا ۱ فِي السَّماءِ حَتَّى انقَطَعَتِ الجِلدَةُ ورَمى بِيَدِهِ. وقالَ عَبدُ اللّهِ بنُ مَسعودٍ: اِنتَهَيتُ إلى أبي جَهلٍ وهُوَ يَتَشَحَّطُ في دَمِهِ، فَقُلتُ: الحَمدُ للّهِِ الَّذي أخزاكَ، فَرَفَعَ رَأسَهُ فَقالَ: إنَّما أخزَى اللّهُ عَبدَ بنَ اُمِّ عَبدِ اللّهِ، لِمَنِ الدّينُ وَيلَكَ؟ قُلتُ: للّهِِ ولِرَسولِهِ وإنّي قاتِلُكَ، ووَضَعتُ رِجلي عَلى عُنُقِهِ، فَقالَ: لَقَدِ ارتَقَيتَ مُرتَقىً صَعبا يا رُوَيعِيَ الغَنَمِ! أما إنَّهُ لَيسَ شَيءٌ أشَدَّ مِن قَتلِكَ أيّايَ في هذَا اليَومِ! ألا تَوَلّى قَتلي رَجُلٌ مِنَ المُطمَئِنّينَ ۲ أو رَجُلٌ مِنَ الأَحلافِ؟! فَاقتَلَعتُ بَيضَةً كانَت عَلى رَأسِهِ فَقَتَلتُهُ، وأخَذتُ رَأسَهُ وجِئتُ بِهِ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ البُشرى! هذا رَأسُ أبي جَهلِ بنِ هِشامٍ، فَسَجَدَ للّهِِ شُكرا. ۳
تفسير القمّىـ در ياد كرد از نبرد بدر ـ: پيامبر خدا، مُشتى ريگ برداشت و آنها را به طرف صورت قريش پرتاب كرد و فرمود: «چهره هايشان بى ريخت باد!». پس خداوند بادهايى فرستاد كه به صورت قريش مى زدند و باعث شكست آنان شد. پيامبر خدا گفت: «بار خدايا! فرعون اين امّت، ابو جهل بن هشام، نگريزد». پس هفتاد تن از ايشان به هلاكت رسيدند و هفتاد تن، اسير شدند. عمرو بن جَموح، با ابوجهل، روياروى شد و عمرو، ضربتى بر ران ابوجهل بن هشام فرود آورد و ابو جهل، بر دست عمرو، ضربتى زد كه آن را از بازويش جدا ساخت و به پوستى آويخت. عمرو، پاى خود را روى دستش نهاد و پَرِشى زد، به طورى كه پوست، كَنْده شد. سپس دستش را به دور انداخت. عبد اللّه بن مسعود گفت: به ابو جهل رسيدم. ديدم در خون خود، غوطه ور است. گفتم: سپاس، خداوند را كه خوارَت نمود. سرش را بلند كرد و گفت: خداوند، در حقيقت، بنده اى را كه پسر مادر عبد اللّه است، خوار كرده است. ۴ واى بر تو! دين از كيست؟ گفتم: از آنِ خدا و پيامبر او، و من كُشنده توام. آن گاه، پاى خود را بر گردنش نهادم. او گفت: بر بلنداىِ دشوارى قدم نهاده اى، اى گوسفندچران حقير! چيزى بدتر و سخت تر از اين نيست كه امروز، تو مرا بكُشى. آيا مردى از مطّلبيان يا مردى از هم پيمانان نيست كه كشتن مرا بر عهده گيرد؟! من، كلاهخودى را كه بر سر داشت، درآوردم و او را كشتم و سرش را برداشتم و نزد پيامبر خدا بُردم و گفتم: مژده، اى پيامبر خدا! اين، سرِ ابو جهل بن هِشام است. پيامبر صلى الله عليه و آله سجده شكر به جا آورد.
۱.نَزا: وَثَبَ (القاموس المحيط: ج 4 ص 395 «نزا»).
۲.كذا في المصدر وفي بحار الأنوار: «المطّلبين».
۳.تفسير القمّي: ج 1 ص 267، بحار الأنوار: ج 19 ص 257 ح 3.
۴.يعنى: خوارِ واقعى، تويى كه بنده اى.

احادیث دیگر این موضوع

۸
صحيح البخارى:عبد اللّه بن مسعود گفت: پيامبر خدا، در كنار كعبه به نماز ايستاده بود و گروه قريش، در انجمن هاى خويش بودند كه يكى از ايشان گفت: بنگريد اين رياكار را! كدام يك از شما حاضر است به كشتارگاه خاندان فلانى برود و سرگين و خون و بچه دانِ كشتارهاى آنها را بياورد و صبر كند تا چون به سجده رفت، آنها را بر پشت و گردن او بيندازد؟ پليدترين فرد آنان، برخاست و چون پيامبر خدا به سجده رفت، آن كثافات را بر پشت و گردن ايشان ريخت و پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان در سجده مانْد. قريش، شروع به خنديدن كردند، چنان كه از شدّت خنده به يكديگر مى خوردند. شخصى نزد فاطمه عليهاالسلام ـ كه دختر بچّه اى بود ـ رفت [و خبر بُرد]. فاطمه عليهاالسلامدوان دوان آمد و آن كثافات را از پشت پيامبر صلى الله عليه و آله ـ كه همچنان در حال سجده بود ـ كنار زد و به ناسزاگويى به آن جماعت پرداخت. پيامبر خدا، چون نمازش را به پايان بُرد، گفت: «بار خدايا! قريش را گوشمالى ده. بار خدايا! قريش را گوشمالى ده. بار خدايا! قريش را گوشمالى ده». سپس نام بُرد: «بار خدايا! عمرو بن هِشام و عُتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و وليد بن عتبه و اميّة بن خلف و عُقبة بن ابى مُعيط و عُمارة بن وليد را گوشمالى ده». عبد اللّه گفت: به خدا سوگند كه ديدم اين عدّه، در روز بدر، كشته شدند و اجسادشان را در چاه قليب: گودال. ظاهرا قليب، به چاهى هم گفته مى شود كه گودبردارى شده، ولى هنوز سنگ چين و آماده نشده است. در اين حديث، قطعا مراد، چاه هاى آب موجود در بدر نيست. ريختند. سپس پيامبر خدا فرمود: «لعنتِ پيوسته بر اصحاب چاه باد!».
مسند ابن حنبلـ به نقل از عبد اللّه بن مسعود ـ: من نديدم كه پيامبر خدا، قريش را نفرين كند، بجز يك روز و آن، وقتى بود كه ايشان نماز مى خوانْد و گروهى از قريش، نشسته بودند و كيسه بچّه دان حيوان ذبح شده اى نزديك آنها بود. گفتند: چه كسى حاضر است اين بچّه دان را بردارد و بر پشت او بيندازد؟ عقبة بن ابى معيط گفت: من. سپس بچّه دان را برداشت و بر پشت پيامبر صلى الله عليه و آله انداخت. ايشان، همچنان در سجده ماند تا آن كه فاطمه ـ كه درودهاى خدا بر او باد ـ آمد و آن را از پشت او برداشت. پيامبر خدا گفت: «بار خدايا! اشرافِ قريش را فرو گير. بار خدايا! عتبة بن ربيعه را مجازات كن. بار خدايا! شيبة بن ربيعه را مجازات كن. بار خدايا! ابوجهل بن هشام را مجازات كن. بار خدايا! عقبة بن ابى معيط را مجازات كن. بار خدايا! اُبىّ بن خَلَف (اُميّة بن خَلَف) را مجازات كن». من خود ديدم كه همه اين افراد در روز بدر به هلاكت رسيدند و سپس، جسدهايشان در چاه افكنده شد، بجز اُبىّ يا اميّه كه چون مرد تنومندى بود [و در چاه، جاى نمى گرفت]، قطعه قطعه اش كردند.