معاوية بن ابى سفيان و پدرش

7 حدیث
المستدرك على الصحيحين عن عبدالرحمن بن عوف:كانَ لا يولَدُ لِأَحَدٍ مَولودٌ إلّا أتى بِهِ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله فَدَعا لَهُ، فَاُدخِلَ عَلَيهِ مَروانُ بنُ الحَكَمِ فَقالَ: هُوَ الوَزَغُ ابنُ الوَزَغِ، المَلعونُ ابنُ المَلعونِ! ۱
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از عبد الرحمان بن عوف ـ: براى هيچ كس فرزندى زاده نمى شد، مگر آن كه او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آوردند و ايشان، برايش دعا مى كرد. مروان بن حَكَم را كه نزد ايشان آوردند، فرمود: «وَزَغ، پسر وَزَغ، ملعون، پسر ملعون!».
۱.المستدرك على الصحيحين: ج 4 ص 526 ح 8477؛ بحار الأنوار: ج 65 ص 236.
الكافي عن زرارة عن الإمام الباقر عليه السلام:لَمّا وُلِدَ مَروانُ عَرَضوا بِهِ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أن يَدعُوَ لَهُ، فَأَرسَلوا بِهِ إلى عائِشَةَ لِيَدعُوَ لَهُ، فَلَمّا قَرَّبَتهُ مِنهُ قالَ: أخرِجوا عَنِّي الوَزَغَ ابنَ الوَزَغِ. قالَ زُرارَةُ: ولا أعلَمُ إلّا أنَّهُ قالَ: ولَعَنَهُ. ۱
الكافىـ به نقل از زُراره، از امام باقر عليه السلام ـ: چون مروان زاده شد، او را نزد پيامبر خدا فرستادند تا برايش دعا كند. اين كار را توسّط عايشه كردند. وقتى عايشه او را نزديك پيامبر صلى الله عليه و آله بُرد، ايشان فرمود: «اين وَزَغ پسر وَزَغ را از نزد من بيرون ببريد». زراره گفت: يقين دارم كه امام باقر عليه السلام فرمود: «و [پيامبر خدا] او را لعنت كرد».
۱.الكافي: ج 8 ص 238 ح 324، بحارالأنوار: ج 31 ص 532 ح 39.
معاني الأخبار عن عدي بن ثابت عن البراء بن عازب:أقبَلَ أبو سُفيانَ ومُعاوِيَةُ يَتبَعُهُ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ العَنِ التّابِعَ وَالمَتبوعَ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِالاُقَيعِسِ. قالَ ابنُ البَراءِ لِأَبيهِ: مَنِ الاُقَيعِسُ؟ قالَ: مُعاوِيَةُ. ۱
معانى الأخبارـ به نقل از عدى بن ثابت، از براء بن عازب ـ: ابو سفيان مى آمد و معاويه به دنبالش حركت مى كرد. پيامبر خدا گفت: «بار خدايا! دنباله رو و دنباله رو شونده را لعنت كن. بار خدايا! بويژه اُقَيعِس ۲ را». پس براء به پدرش گفت: اُقَيعِس كيست؟ گفت: معاويه.
۱.معاني الأخبار: ص 345 ح 1، بحار الأنوار: ج 33 ص 164 ح 431.
۲.مصغّر «اَقْعَس»، به معناى سينه گوژ، سينه قوزى؛ كسى كه سينه اش برآمده و پشتش فرو رفته باشد.
صحيح مسلم عن ابن عبّاس:كُنتُ ألعَبُ مَعَ الصِّبيانِ فَجاءَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَتَوارَيتُ خَلفَ بابٍ، قالَ: فَجاءَ فَحَطَأَني ۱ حَطأَةً وقالَ: اِذهَب وَادعُ لي مُعاوِيَةَ. قالَ: فَجِئتُ فَقُلتُ: هُوَ يَأكُلُ. قالَ: ثُمَّ قالَ لي: اِذهَب فَادعُ لي مُعاوِيَةَ. قالَ: فَجِئتُ فَقُلتُ: هُوَ يَأكُلُ، فَقالَ: لا أشبَعَ اللّهُ بَطنَهُ! ۲
صحيح مسلمـ به نقل از ابن عبّاس ـ: با كودكان، سرگرم بازى بودم كه پيامبر خدا آمد. من، پشت در پنهان شدم. ايشان آمد و با دستش بر ميان دو شانه ام ضربه اى زد و فرمود: «برو و معاويه را برايم صدا بزن». من، رفتم و برگشتم و گفتم: او مشغولِ خوردن است. ايشان، دوباره به من فرمود: «برو و معاويه را نزد من بخوان». من، رفتم و دوباره آمدم و گفتم: هنوز مى خورَد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، شكمش را سير نكند!». ۳
۱.حَطَأه: دَفَعه بكفّه. وقيل: لا يكون الحَطْ ءُ إلّا ضربة بالكفّ بين الكتفين (النهاية: ج 1 ص 404 «حطا»).
۲.صحيح مسلم: ج 4 ص 2010 ح 96؛ بحار الأنوار: ج 33 ص 217 نقلاً عن الغارات عن أنس بن مالك: «سمعت رسول اللّه يقول: سيظهر على الناس رجل من اُمّتي عظيم السرة واسع البلعوم يأكل ولا يشبع يحمل وزر الثقلين يطلب الإمارة يوما، فإذا أدركتموه فأبقروا بطنه». وفي المناقب للخوارزمي: ص 11 ح 1؛ «أبو عبدالرحمن أحمد بن شعيب المعروف بالحافظ النسائي المتوفّى عام 303، أحد أصحاب الصحاح والسنن، غادر مصر في اُخريات عمره نازلاً مدينة دمشق، فوجد الكثير من أهلها منحرفين عن الإمام، فأخذ ينشر مناقبه وفضائله فألقى محاضرات متواصلة في فضائل الوصي، وبعد أن فرغ من تأليف كتابه ونشره، سُئِلَ عن معاوية وما روي من فضائله، فقال: أما يرضى معاوية أن يخرج رأسا برأس حتّى يفضّل؟ وفي رواية اُخرى: لا أعرف له فضيلة إلّا «لا أشبع اللّه بطنه» فهجموا عليه يضربون بأرجلهم في خصييه حتّى أخرجوه من المسجد، فقال: احملوني إلى مكّة فحُمل إليها وتوفّي بها حتّى مات بسبب ذلك الدوس».
۳.در الدرّ المنثور (ج 8 ص 168) به نقل از ابن ابى شيبه، از شعبى آمده است: معاويه، پس از آن كه شكمش گُنده و گوشتالود شد، نشسته خطبه مى خواند. در بحارالأنوار (ج 33 ص 217) به نقل از الغارات، از انس بن مالك آمده است: از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمايد: «به زودى، مردى از امّت من بر مردم مسلّط خواهد شد كه شكمى گُنده و حلقومى گشاده دارد و هر چه مى خورَد، سير نمى شود و گناه جنّ و اِنس را بر دوش مى كشد و روزى در پىِ حكومت بر مى آيد. پس اگر او را ديديد، شكمش را بِدَريد». در المناقب خوارزمى (ص 11 ح 1) آمده است: ابو عبد الرحمان احمد بن شعيب، معروف به حافظ نَسايى (م 303 ق)، يكى از نويسندگان صحاح و سنن، در اواخر عمرش مصر را ترك كرد و در شهر دمشق، اقامت گزيد. وى ديد كه بسيارى از مردم آن ديار، از امام [على عليه السلام]، منحرف گشته اند. از اين رو، به نشر مناقب و فضايل ايشان پرداخت و سخنرانى هاى پياپى، در فضايل وصى ايراد كرد. زمانى كه از تأليف و نشر كتابش فراغت يافت، از او درباره معاويه و فضايلى كه از وى روايت مى شود، سؤال كردند. گفت: آيا معاويه از اين كه همتاى ديگران باشد، راضى نمى شود و حتما بايد برترى داده شود؟! به روايتى ديگر گفت: من براى او فضيلتى جز «خداوند، شكمش را سير نكند!» نمى شناسم. پس مردم بر او هجوم بردند و با لگد به جانش افتادند و به بيضه هايش لگد كوفتند و از مسجد، بيرونش كردند. او گفت: مرا به مكّه ببريد. او را به مكّه بُردند و در آن جا بر اثر همان لگدهايى كه خورده بود، درگذشت.
وقعة صفّين عن عليّ بن الأقمر:وَفَدنا عَلى مُعاوِيَةَ وقَضَينا حَوائِجَنا، ثُمَّ قُلنا: لَو مَرَرنا بِرَجُلٍ قَد شَهِدَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وعايَنَهُ، فَأَتَينا عَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ فَقُلنا: يا صاحِبَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، حَدِّثنا ما شَهِدتَ ورَأَيتَ. قالَ: إنَّ هذا أرسَلَ إلَيَّ ـ يَعني مُعاوِيَةَ ـ فَقالَ: لَئِن بَلَغَني أنَّكَ تُحَدِّثُ لأََضرِبَنَّ عُنُقَكَ، فَجَثَوتُ عَلى رُكبَتَيَّ بَينَ يَدَيهِ، ثُمَّ قُلتُ: وَدِدتُ أنَّ أحَدَّ سَيفٍ في جُندِكَ عَلى عُنُقي. فَقالَ: وَاللّهِ ما كُنتُ لِاُقاتِلَكَ ولا أقتُلَكَ. وَايمُ اللّهِ ما يَمنَعُني أن اُحَدِّثَكُم ما سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ فيهِ؛ رَأَيتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله

وقعة صفّينـ به نقل از على بن اقمر ـ: ما عدّه اى نزد معاويه رفتيم و حاجت هايمان را برآورده ساختيم. سپس با خود گفتيم: كاش به مردى بر مى خورديم كه از زمان حيات پيامبر خدا بوده و او را ديده باشد. پس نزد عبد اللّه بن عمر رفتيم و گفتيم: اى صحابى پيامبر خدا! از آنچه مشاهده كرده اى و ديده اى، براى ما حديث كن. او گفت: اين (يعنى معاويه)، مرا احضار كرد و گفت: اگر به من خبر برسد كه تو حديث مى گويى، گردنت را خواهم زد. من در برابرش زانو زدم و گفتم: دوست دارم تيزترين تيغى كه در سپاه توست، بر گردن من فرود آيد. او گفت: به خدا سوگند، من سرِ آن ندارم كه با تو بجنگم يا تو را بكُشم. [با اين حال] به خدا سوگند، هيچ چيز مانع من نمى شود كه آنچه را از پيامبر خدا درباره او شنيده ام، براى شما باز گويم. من خود

۱.وقعة صفّين: ص 220، بحار الأنوار: ج 33 ص 190 ح 472 و 473 وراجع: تاريخ الطبري: ج 10 ص 58.
الإمام الحسن عليه السلامـ فِي احتِجاجِهِ عَلى مُعاوِيَةَ ـ: أنشُدُكُم بِاللّهِ هَل تَعلَمونَ أنَّ ما أقولُ حَقّا، إنَّكَ يا مُعاوِيَةُ كُنتَ تَسوقُ بِأَبيكَ عَلى جَمَلٍ أحمَرَ ويَقودُهُ أخوكَ هذَا القاعِدُ وهذا يَومُ الأَحزابِ، فَلَعَنَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله القائِدَ وَالرّاكِبَ وَالسّائِقَ، فَكانَ أبوكَ الرّاكِبَ، وأنتَ يا أزرَقُ السّائِقَ، وأخوكَ هذَا القاعِدُ القائِدَ! ۱
امام حسن عليه السلامـ در احتجاجش با معاويه ـ: شما را به خدا سوگند، آيا مى دانيد كه آنچه مى گويم، راست است؟ تو ـ اى معاويه! ـ در روز احزاب، مَركب پدرت را كه بر شترى سرخ موى سوار بود، مى راندى و اين برادرت كه نشسته است، آن را مى كشيد، و پيامبرِ خدا، جلودار و سوار و مَركب ران را لعنت كرد. آن سوار، پدرِ تو بود، و تو ـ اى چشم آبى! ـ، آن مَركب ران، و اين برادرت كه نشسته است، آن جلودار.
۱.الإحتجاج: ج 2 ص 29 ح 150، بحار الأنوار: ج 44 ص 77 ح 1 وراجع: تذكرة الخواصّ: ص 201.
عنه عليه السلامـ فِي احتِجاجِهِ عَلى مُعاوِيَةَ ـ: أنشُدُكُم بِاللّهِ هَل تَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَعَنَ أبا سُفيانَ في سَبعَةِ مَواطِنَ: أوَّلُهُنَّ: حينَ خَرَجَ مِن مَكَّةَ إلَى المَدينَةِ، وأبو سُفيانَ جاءَ مِنَ الشّامِ، فَوَقَعَ فيهِ أبو سُفيانَ فَسَبَّهُ وأوعَدَهُ وهَمَّ أن يَبطِشَ بِهِ، ثُمَّ صَرَفَهُ اللّهُ عز و جل عَنهُ. وَالثّانِيَةُ: يَومَ العيرِ؛ حَيثُ طَرَدَها أبو سُفيانَ لِيُحرِزَها مِن رسَولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. وَالثّالِثَةُ: يَومَ اُحُدٍ، يَومَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُ مَولانا ولا مَولى لَكُم، وقالَ أبو سُفيانَ: لَنَا العُزّى ولا عُزّى لَكُم، فَلَعَنَهُ اللّهُ ومَلائِكَتُهُ ورَسولُهُ وَالمُؤمِنونَ أجَمعونَ.

امام حسن عليه السلامـ در احتجاج با معاويه ـشما را به خدا سوگند، آيا مى دانيد كه پيامبر خدا، ابو سفيان را در هفت جا لعنت كرد: نخست، هنگامى كه از مكّه به سوى مدينه حركت كرد و ابو سفيان، از شام مى آمد و به بدگويى از ايشان پرداخت و ناسزايش گفت و تهديدش كرد و خواست به پيامبر صلى الله عليه و آله حمله كند؛ امّا خداوند عز و جل شرّ او را از ايشان، دور گردانيد. دوم، روز كاروان، كه ابو سفيان، كاروانش را از بيراهه بُرد تا به دست پيامبر صلى الله عليه و آله نيفتد. سوم، روز اُحُد، روزى كه پيامبر خدا فرمود: «خداوند، حامى ماست و شما را هيچ حامى اى نباشد» و ابوسفيان گفت: ما [بُتِ] عُزّا را داريم و شما عُزّايى نداريد. پس خدا و فرشتگان او و پيامبرش و همه مؤمنان، او را لعنت كردند. چهارم، روز حنين، روزى

۱.الفتح: 25.
۲.الثَّنِيّة: العقبةُ أو طريقها أو الجبل أو الطريقة فيه أو إليه (القاموس المحيط: ج 4 ص 309 «ثنى»). والمراد به المحاولة التي قام بها المنافقون لاغتيال النبيّ صلى الله عليه و آله عند مسيره لغزوة تبوك.
۳.الإحتجاج: ج 2 ص 29 ح 150، بحار الأنوار: ج 44 ص 78 ح 1.
۴.مقصود، تلاشى است كه از جانب منافقان براى ترور پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير رفتنش به غزوه تبوك صورت گرفت.