نتایج جستجو برای «زندگی دنیوی»: ۷ حدیث
سُلَيمانُ المُنَبِّهِيُّ، عَن ثَوبانَ مَولى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ:كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا سافَرَ كانَ آخِرُ عَهدِهِ بِإِنسانٍ مِن أهلِهِ فاطِمَةَ، وأوَّلُ مَن يَدخُلُ عَلَيها إذا قَدِمَ فاطِمَةَ، فَقَدِمَ مِن غَزاةٍ لَهُ وقد عَلَّقَت مِسحًا أو سِترًا عَلى بابِها، وحَلَّتِ الحَسَنَ والحُسَينَ قُلبَينِ ۱ مِن فِضَّةٍ، فَقَدِمَ فَلَم يَدخُل، فَظَنَّت أنَّ ما مَنَعَهُ أن يَدخُلَ ما رَأى، فَهَتَكَتِ السِّترَ وفَكَكَتِ القُلبَينِ عَنِ الصَّبِيَّينِ وقَطَّعَتهُ بَينَهُما، فَانطَلَقا إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُما يَبكِيانِ، فَأَخَذَهُ مِنهُما، وقالَ: يا ثَوبانُ، اِذهَب بِهذا إلى آلِ فُلانٍ ـ أهلِ بَيتٍ بِالمَدينَةِ ـ إنَّ هؤُلاءِ أهلُ بَيتي أكرَهُ أن

سليمان منبّهى به نقل از ثوبان غلام رسول خدا صلى الله عليه و آله:پيامبر صلى الله عليه و آله هر گاه به مسافرت مى رفت فاطمه، آخرين شخص از خاندانش بود كه او را مى ديد و نخستين كسى بود كه هر گاه از سفر مى آمد به ديدن او مى رفت. يك بار پيامبر از جنگ بازگشت و اين در حالى بود كه فاطمه، پلاس يا پرده اى بر در اتاقش آويخته بود و حسن و حسين را با دو دستبند سيمين آراسته بود. پيامبر به هنگام برگشتن به خانه فاطمه نيامد و فاطمه گمان كرد آن چه مانع از آمدن حضرت به خانه او شده چيزهايى است كه ديده است، لذا پرده را پاره كرد و دو دستبند را از دو كودك گرفت و آنها را ميان آنها شكست. آن دو گريه كنان نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتند، پيامبر دستبندها را از آنها گرفت و گفت: اى ثوبان! اينها را به فلان

۱.القُلْب: السوار (لسان العرب: 1 / 688).
۲.سنن أبي داود: 4 / 87 / 4213، مسند ابن حنبل: 8 / 320 / 22426 نحوه، السنن الكبرى: 1 / 41 / 91، وراجع إحقاق الحقّ: 10 / 234، 291.
عنه عليه السلام:لَو يَعلَمُ النّاسُ ما في فَضلِ مَعرِفةِ اللّهِ عز و جل ما مَدّوا أعيُنَهُم إلى ما مَتَّعَ اللّهُ بِهِ الأعداءَ مِن زَهرَةِ الحَياةِ الدُّنيا وَنَعيمِها، وَكانَت دُنياهُم أقَلَّ عِندَهُم مِمّا يَطَؤونَهُ بِأرجُلِهِم، وَلَنَعِموا بِمَعرِفَةِ اللّهِ جَلَّ وَعَزَّ، وَتَلَذَّذوا بِها تَلَذُّذَ مَن لَم يَزَل في رَوضاتِ الجِنانِ مَعَ أولِياءِ اللّهِ. إنَ مَعرِفَهَ اللّهِ عز و جل آنِسٌ مِن كُلِّ وَحشَةٍ، وَصاحِبٌ مِن كُلِّ وَحدَةٍ، وَنورٌ مِن كُلِّ ظُلمَةٍ، وَقُوَّةٌ مِن كُلِّ ضَعفٍ، وَشِفاءٌ مِن كُلِّ سُقمٍ. ۱
امام صادق عليه السلام:اگر مردم ارزش شناختِ خداى عز و جل را مى دانستند، به نعمتها و خوشيهاى زندگى دنيوى كه خداوند، دشمنان را از آن برخوردار ساخته است، چشم نمى دوختند و دنيايشان از آنچه با گامهايشان بر آن پاى مى نهند نيز كمتر مى شد و با نعمت شناخت خدا، متنعّم مى شدند و از آن، لذّت مى بردند؛ لذّت بردن كسى كه همواره در باغهاى بهشت، در كنار اولياى خداست. در حقيقتْ خداشناسى، مونسى در برابر هر بى كسى، دوستى در برابر هر تنهايى، نورى در برابر هر تاريكى، نيرويى در برابر هر ناتوانى، و درمانى براى هر بيمارى است.
۱.الكافي: 8 / 247 / 347.
رسول اللّه صلى الله عليه و آلهـ في وَصاياهُ لِابنِ مَسعودٍ ـ: يَابنَ مَسعودٍ. اِتَّقِ اللّهَ فِي السِّرِّ وَالعَلانِيَةِ. فَإِنَّ اللّهَ تَعالى يَقولُ: «وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ» ۱. ولا تُؤثِرَنَّ الحَياةَ الدُّنيا عَلَى الآخِرَةِ بِاللَّذّاتِ وَالشَّهَواتِ؛ فَإِنَّهُ تَعالى يَقولُ في كِتابِهِ: «فَأَمَّا مَن طَغَى * وَ ءَاثَرَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا * فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِىَ الْمَأْوَى» يَعنِي الدُّنيا المَلعونَةَ، وَالمَلعونَ ما فيها إلّا ما كانَ للّهِِ. ۲
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در سفارش هايش به ابن مسعود ـ: اى پسر مسعود!. در نهان و آشكار، از خدا بترس.؛ زيرا خداى متعال مى فرمايد: «و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد، دو بهشت است» و با در پيش گرفتن لذّات و شهوات، زندگى دنيا را بر آخرت برمگزين؛ زيرا خداى متعال در كتابش مى فرمايد: «و امّا هر كه طغيان كرد، و زندگىِ دنيوى را برگزيد، پس جايگاه او همان آتش است» . مقصود، دنياى لعنت شده است. هر آنچه در دنياست، لعنت شده است، مگر آنچه براى خدا باشد.
۱.الرحمن: 46.
۲.مكارم الأخلاق: ج 2 ص 354 ح 2660 عن عبد اللّه بن مسعود، بحار الأنوار: ج 77 ص 104 ح 1.
سنن أبي داوود عن ثَوبانَ مَولى رسول اللّه صلى الله عليه و آله:كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا سافَرَ كانَ آخِرُ عَهدِهِ بِإِنسانٍ مِن أهلِهِ فاطِمَةَ، وأوَّلُ مَن يَدخُلُ عَلَيها إذا قَدِمَ فاطِمَةَ، فَقَدِمَ مِن غَزاةٍ لَهُ وقد عَلَّقَت مِسحًا أو سِترًا عَلى بابِها، وحَلَّتِ الحَسَنَ والحُسَينَ قُلبَينِ ۱ مِن فِضَّةٍ، فَقَدِمَ فَلَم يَدخُل، فَظَنَّت أنَّ ما مَنَعَهُ أن يَدخُلَ ما رَأى، فَهَتَكَتِ السِّترَ وفَكَكَتِ القُلبَينِ عَنِ الصَّبِيَّينِ وقَطَّعَتهُ بَينَهُما، فَانطَلَقا إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُما يَبكِيانِ، فَأَخَذَهُ مِنهُما، وقالَ: يا ثَوبانُ، اِذهَب بِهذا إلى آلِ فُلانٍ ـ أهلِ بَيتٍ بِالمَدينَةِ ـ إنَّ هؤُلاءِ أهلُ بَيتي أكرَهُ أن يَأكُلوا

سنن أبى داوودـ به نقل از ثوبان، غلام پيامبر خدا ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله هر گاه به مسافرت مى رفت، فاطمه عليهاالسلام آخرين شخص از خاندانش بود كه او را مى ديد و نخستين كسى بود كه هر گاه از سفر مى آمد، به ديدن او مى رفت. يك بار پيامبر صلى الله عليه و آله از جنگ باز گشت و اين، در حالى بود كه فاطمه عليهاالسلام، پلاس يا پرده اى بر در اتاقش آويخته بود و حسن و حسين را با دو دستبند سيمين، آراسته بود. پيامبر خدا به هنگام برگشتن، به خانه فاطمه عليهاالسلام نيامد. فاطمه عليهاالسلام گمان كرد آنچه مانع از آمدن ايشان به خانه او شده، چيزهايى است كه ديده است. لذا پرده را پاره كرد و دو دستبند را از دو كودك گرفت و آنها را شكست. آن دو، گريه كنان نزد پيامبر خدا رفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله دستبندها

۱.القُلْب: السوار (لسان العرب: ج1 ص688).
۲.سنن أبي داوود: ج 4 ص 87 ح 4213 وراجع: إحقاق الحقّ: ج10 ص 234.
علل الشرايع عن عبد اللّه عن أبيه يزيد بن سلام:أنّهُ سأل رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله:. لِمَ سُمِّيَتِ الدنيا [دُنيا]؟ قالَ: الدنيا دَنِيَّةٌ خُلِقَت مِن دُونِ الآخِرةِ، و لو خُلِقَت مع الآخِرَةِ لم يَفنَ أهلُها كما لا يَفنى أهلُ الآخرةِ. قالَ: فَأخبِرني لِمَ سُمِّيَتِ الآخرةُ آخرةً؟ قالَ: لأنّها متأخِّرةٌ تَجِيءُ من بعدِ الدنيا، لا توصَفُ سِنيُها، و لا تُحصى أيّامُها، و لا يموتُ سُكّانُها. ۱
علل الشرايعـ به نقل از عبد اللّه از پدرش يزيد بن سلام ـيزيد بن سلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد:. دنيا چرا دنيا ناميده شده است؟ حضرت فرمود: چون دنيا پست است و پايين تر از آخرت آفريده شده است. اگر همپايه با آخرت آفريده شده بود، اهل آن فانى نمى شدند، همچنان كه اهل آخرت چنانند. عرض كرد: آخرت چرا آخرت ناميده شده است؟ حضرت فرمود: چون متأخّر است و بعد از دنيا فرا مى رسد، سالهايش به وصف نيايد و روزهايش بى شمار است و ساكنانش نمى ميرند.
۱.علل الشرايع: 470/33، بحار الأنوار: 57/356/2.
کلیدواژه‌ها دنیازندگی دنیوی
الإمام الصادق عليه‏السلام: لَو يَعلَمُ النّاسُ ما في فَضلِ مَعرِفةِ اللّه‏ِ عز و جل ما مَدّوا أعيُنَهُم إلى ما مَتَّعَ اللّه‏ُ بِهِ الأعداءَ مِن زَهرَةِ الحَياةِ الدُّنيا ونَعيمِها، وكانَت دُنياهُم أقَل عِندَهُم مِمّا يَطَؤونَهُ بِأرجُلِهِم، ولَنَعِموا بِمَعرِفَةِ اللّه‏ِ جَلَّ وعَزَّ، وتَلَذَّذوا بِها تَلَذُّذَ مَن لَم يَزَل في رَوضاتِ الجِنانِ مَعَ أولِياءِ اللّه‏ِ. إنَّ مَعرِفَةَ اللّه‏ِ عز و جل آنِسٌ مِن كُلِّ وَحشَةٍ، وصاحِبٌ مِن كُلِّ وَحدَةٍ، ونورٌ مِن كُلِّ ظُلمَةٍ، وقُوَّةٌ مِن كُلِّ ضَعفٍ، وشِفاءٌ مِن كُلِّ سُقمٍ. ۱
امام صادق عليه‏السلام: اگر مردم از فضيلت شناختِ خداى عز و جل باخبر مى‏شدند، به نعمت‏ها و خوشى‏هاى زندگى دنيوى كه خداوند، دشمنان را از آن برخوردار ساخته است، چشم نمى‏دوختند و دنيايشان از آنچه با گام‏هايشان بر آن پاى مى‏نهند نيز كمتر مى‏شد و با نعمت معرفت خدا عز و جلمتنعّم مى‏شدند و از آن، لذّت مى‏بردند؛ لذّت بردنِ كسى كه همواره در باغ‏هاى بهشت، در كنار اولياى خداست! در حقيقت، شناخت خدا، مونسى در برابر هر بى‏كسى، همدمى در برابر هر تنهايى، نورى در برابر هر تاريكى، نيرويى در برابر هر ناتوانى، و درمانى براى هر بيمارى است!
۱.الكافي: 8 / 247 / 347 عن جميل بن درّاج.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله ـ في وَصاياهُ لاِبنِ مَسعودٍ ـ:يَابنَ مَسعودٍ. اِتَّقِ اللّهَ فِي السِّرِّ وَالعَلانِيَةِ. فَإِنَّ اللّهَ تَعالى يَقولُ: «وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ» ۱. ولا تُؤثِرَنَّ الحَياةَ الدُّنيا عَلَى الآخِرَةِ بِاللَّذّاتِ وَالشَّهَواتِ؛ فَإِنَّهُ تَعالى يَقولُ في كِتابِهِ: «فَأَمَّا مَن طَغَى * وَ ءَاثَرَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا * فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِىَ الْمَأْوَى» يَعنِي الدُّنيا المَلعونَةَ، وَالمَلعونَ ما فيها إلاّ ما كانَ لِلّهِ. ۲
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ در سفارش هايش به ابن مسعود ـ:اى پسر مسعود!. در نهان و آشكار از خدا بترس.؛ زيرا كه خداى متعال مى فرمايد: «و براى كسى كهاز مقام پروردگارش بترسد، دو بهشت است» و با در پيش گرفتن لذّات و شهوات، زندگى دنيا را بر آخرت برمگزين؛ زيرا كه خداى متعال در كتابش مى فرمايد: «و امّا هر كه طغيان كرد، و زندگى دنيوى را برگزيد، پس، جايگاه او همان آتش است» . مقصود، دنياى لعنت شده است. هر آنچه در دنياست، لعنت شده است، مگر آنچه براى خدا باشد.
۱.الرحمن: 46.
۲.مكارم الأخلاق: ج 2 ص 354 ح 2660 عن عبد اللّه بن مسعود، بحار الأنوار: ج 77 ص 105 ح 1.