نتایج جستجو برای «ابی بن خلف»: ۶ حدیث
السيرة النّبويّة لابن هشام: مَشى أُبَيُّ بنُ خَلَفٍ إِلى رَسولِ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله بِعَظمٍ بالٍ قَد أَرفَتَ ۱، فَقالَ: يا مُحَمَّدُ! أَنتَ تَزعُمُ أَنَّ اللّه‏َ يَبعَثُ هذا بَعدَما أَرَمَّ ۲؟! ثُمَّ فَتَّهُ في يَدِهِ، ثُمَّ نَفَخَهُ فِي الرّيحِ نَحوَ رَسولِ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله. فَقالَ رَسولُ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله: نَعَم، أنَا أَقُولُ ذلِكَ، يَبعَثُهُ اللّه‏ُ وَإِيّاكَ بَعدَما تَكونانِ هكَذا، ثُمَّ يُدخِلُكَ اللّه‏ُ النّارَ. فَأَنزَلَ اللّه‏ُ تَعالى فيهِ: «وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلقَهُ قَالَ مَن يُحىِ العِظَـمَ وَ هِىَ رَمِيمٌ * قُل يُحيِيهَا الَّذِى أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلقٍ عَلِيمٌ * الَّذِى جَعَلَ لَكُم مِّنَ

السيرة النبويّة، ابن هشام: اُبَىّ بن خلف با استخوانى پوسيده و خرد شده نزد پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رفت و گفت: اى محمّد! تو مى‏گويى كه خداوند اين را كه پوسيده شده، زنده مى‏كند؟ سپس آن را در دستش نرم كرد و به طرف پيامبر خدا به باد داد. پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «آرى، من اين را مى‏گويم. خداوند، آن را و تو را زان پس كه چنين شده‏ايد، زنده مى‏گرداند و آن گاه تو را به آتش مى‏برد». پس خداوند متعال، اين آيات را در باره‏اش فرو فرستاد: «و براى ما مَثَلى آورد و آفرينش خود را فراموش كرد، گفت: چه كسى اين استخوان‏ها را كه چنين پوسيده است، زندگى مى‏بخشد؟ بگو: همان كسى كه نخستين بار، آن را پديد آورد و اوست كه به هر گونه آفرينشى داناست؛ همو كه بر اينان از درخت سبزفام، اخگر نهاد

۱.. رَفَتَ وأرفَتَ: أي تَكسَّرَ (النهاية: ج 2 ص 241 «رفت»).
۲.. أرَمَّ: إذا بَلي (النهاية: ج 2 ص 266 «رمم»).
۳.. يس: 78 ـ 80.
۴.. السّيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 387، السّيرة النبويّة لابن كثير: ج 2 ص 55.
الدّرّ المنثور عن ابن عبّاس ـ في قَولِهِ تَعالى: «وَ يَومَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيهِ» ۱ ـ : أُبَيُّ بنُ خَلَفٍ وَعُقبَةُ بنُ أَبي مُعَيطٍ، وَهُما الخَليلانِ في جَهَنَّمَ عَلى مِنبَرٍ مِن نارٍ. ۲
الدرّ المنثور ـ به نقل از ابن عبّاس، در باره آيه: «و روزى كه ستمگر، دستانش را به دندان گزد» ـ : اُبىّ بن خلف و عقبة بن ابى معيط كه [در جاهليت] با هم دوست بودند، در جهنّم بر منبرى از آتش جاى مى‏گيرند.
۱.. الفرقان: 27.
۲.. الدرّ المنثور: ج 6 ص 253 نقلاً عن ابن مردويه.
المصنّف لعبد الرّزّاق عن معمّر عن عثمان الجزري عن مقسم مولى ابن عبّاس: إنَّ ابنَ أَبي مُعَيطٍ وَأُبَيَّ بنَ خَلَفٍ اَلجُمَحي التَقَيا، فَقالَ عُقبَةُ بنُ أَبي مُعَيطٍ لِأُبَيِّ بنِ خَلَفٍ وَكانا خَليلَينِ فِي الجاهِلِيَّةِ، وَكانَ أُبَيٌّ بنُ خَلَفٍ أَتى النَّبِيَ عليه ‏السلام فَعَرَضَ عَلَيهِ الإِسلامَ، فَلَمّا سَمِعَ ذلِكَ عُقبَةُ قالَ: لا أَرضى عَنكَ حَتّى تَأتِيَ مُحَمَّدا فَتَتفُلَ في وَجهِهِ وَتَشتِمَهُ وَتُكَذِّبَهُ. قالَ: فَلَم يُسَلِّطهُ اللّه‏ُ عَلى ذلِكَ، فَلَمّا كانَ يَومُ بَدرٍ أُسِرَ عُقبَةُ بنُ أَبي مُعَيطٍ فِي الأُسارى، فَأَمَرَ النَّبِيُ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله عَلِيَّ بنَ أَبي طالِبٍ أَن يَقتُلَهُ، فَقالَ عُقبَةُ: يا مُحَمَّدُ، مِن بَينِ هؤُلاءِ أُقتَلُ؟! قالَ: نَعَم،

المصنّف، عبد الرزّاق ـ به نقل از معمّر، از عثمان جزرى، از مقسم وابسته ابن عبّاس ـ : ابن ابى معيط و اُبىّ بن خلف جمحى به هم بر خوردند. آن دو از دوستان دوران جاهلى يكديگر بودند. اُبىّ بن خلف نزد پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رفته و ايشان او را به اسلام دعوت كرده بود و اين خبر به عقبه رسيده بود. عقبه [در اين برخورد] به او گفت: از تو راضى نمى‏شوم، مگر آن كه نزد محمّد بروى و به صورتش تف بيندازى و دشنامش دهى و تكذيبش كنى. معمّر گفت: امّا خداوند، قدرت انجام دادن اين كار را به او نداد. چون روز بدر شد، عقبة بن ابى معيط از جمله كسانى بود كه به اسارت در آمد. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله به على بن ابى طالب عليه ‏السلام دستور داد او را بكشد. عقبه گفت: اى محمّد! از ميان اينان فقط من كشته شوم؟

۱.في المصدر: «فقيل»، والصواب ما أثبتناه (اُنظر تفسير القرآن للمؤلّف ـ عبد الرزاق ـ ج 3 ص 68).
۲.. الفرقان: 17 ـ 29.
۳.. المصنّف لعبد الرّزّاق: ج 5 ص 355 ح 9731، الدرّ المنثور: ج 6 ص 251.
۴.از بازارهاى عرب در يك فرسنگى عرفه.
مسند ابن حنبل عن عبد اللّه بن مسعود:ما رَأَيتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله دَعا عَلى قُرَيشٍ غَيرَ يَومٍ واحِدٍ؛ فَإِنَّهُ كانَ يُصَلّي ورَهطٌ مِن قُرَيشٍ جُلوسٌ، وسَلى جَزورٍ قَريبٌ مِنهُ، فَقالوا: مَن يَأخُذُ هذَا السَّلى فَليُلقِهِ ۱ عَلى ظَهرِهِ؟ قالَ: فَقالَ عُقبَةُ بنُ أبي مُعَيطٍ: أنَا، فَأَخَذَهُ فَأَلقاهُ عَلى ظَهرِهِ، فَلَم يَزَل ساجِدا حَتّى جاءَت فاطِمَةُ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيها فَأَخَذَتهُ عَن ظَهرِهِ. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ عَلَيكَ المَلأََ مِن قُرَيشٍ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِعُتبَةَ بنِ رَبيعَةَ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِشَيبَةَ بنِ رَبيعَةَ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِأَبي جَهلِ بنِ هِشامٍ، اللّهُمَّ عَلَيكَ بِعُقبَةَ بنِ أبي مُعَيطٍ، اللّهُمَّ

مسند ابن حنبلـ به نقل از عبد اللّه بن مسعود ـ: من نديدم كه پيامبر خدا، قريش را نفرين كند، بجز يك روز و آن، وقتى بود كه ايشان نماز مى خوانْد و گروهى از قريش، نشسته بودند و كيسه بچّه دان حيوان ذبح شده اى نزديك آنها بود. گفتند: چه كسى حاضر است اين بچّه دان را بردارد و بر پشت او بيندازد؟ عقبة بن ابى معيط گفت: من. سپس بچّه دان را برداشت و بر پشت پيامبر صلى الله عليه و آله انداخت. ايشان، همچنان در سجده ماند تا آن كه فاطمه ـ كه درودهاى خدا بر او باد ـ آمد و آن را از پشت او برداشت. پيامبر خدا گفت: «بار خدايا! اشرافِ قريش را فرو گير. بار خدايا! عتبة بن ربيعه را مجازات كن. بار خدايا! شيبة بن ربيعه را مجازات كن. بار خدايا! ابوجهل بن هشام را مجازات كن. بار خدايا! عقبة بن ابى معيط را مجازات كن.

۱.في البداية والنهاية ج 3 ص 44: «فيلقيه» وهو الأنسب بالسياق.
۲.مسند ابن حنبل: ج 2 ص 95 ح 3962.
الطبقات الكبرى عن عائشة وابن عبّاس وعائشة بنت قدامة وعليّ عليه السلام وسراقة بن جعشمـ دَخَلَ حَديثُ بَعضِهِم في حَديثِ بَعضٍ ـ: أتى جِبريلُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ [أيِ اجتِماعَ قُرَيشٍ عَلى قَتلِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله] وأمَرَهُ أن لا يَنامَ في مَضجَعِهِ تِلكَ اللَّيلَةَ. وأمَرَ عَلِيّا أن يَبيتَ في مَضجَعِهِ تِلكَ اللَّيلَةَ، فَباتَ فيهِ عَلِيٌّ وتَغَشّى بُردا أحمَرَ حَضرَمِيّا كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَنامُ فيهِ، وَاجتَمَعَ اُولئِكَ النَّفَرُ مِن قُرَيشٍ يَتَطَلَّعونَ مِن صيرِ ۱ البابِ ويَرصُدونَهُ يُريدونَ ثِيابَهُ ويَأتَمِرونَ أيُّهُم يَحمِلُ عَلَى المُضطَجِعِ صاحِبِ الفِراشِ، فَخَرَجَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُم

الطبقات الكبرىـ به نقل از عايشه و ابن عبّاس و عايشه بنت قدامه و على عليه السلام و سراقة بن جعشم كه متن حديث، تركيبى از گفته هاى همه اينهاست ـ: جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر خدا آمد و از گِرد آمدن قريش براى كشتن او آگاهش كرد و از او خواست كه آن شب در بسترش نخوابد. و پيامبر خدا به على عليه السلام فرمود كه وى، آن شب در بستر او بخوابد. پس على عليه السلام آن شب در آن جا خوابيد و خود را با بُرد سرخ ۵ حَضرَمى ـ كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مى خوابيد ـ، پوشانْد و مردان قريش از شكافِ در، او را مى پاييدند و به خيال همان بُرد، در كمين پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودند و نقشه مى كشيدند كه كدام يك به كسى كه در بستر خفته، حمله كند. پس پيامبر خدا بيرون آمد، مشتى ماسه برداشت و در حالى كه بر

۱.الصِّيْر: شِقّ الباب (النهاية: ج 3 ص 66 «صير»).
۲.يس: 1 و 2.
۳.يس: 10.
۴.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 227 و 228.
۵.در متن الطبقات الكبرى، «احمر» به معناى «سرخ» آمده است كه با روايات فراوان ديگر، مطابق نيست.
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام:جاءَ اُبَيُّ بنُ خَلَفٍ فَأخَذَ عَظما بالِيا مِن حائطٍ فَفَتَّهُ، ثُمَّ قالَ: يا مُحمَّدُ، إذا كُنّا عِظاما و رُفاتا أ ئنّا لَمَبعوثونَ؟ فأنزَلَ اللّهُ: «مَن يُحْيي العِظامَ وَ هِيَ رَميمٌ * قُلْ يُحْييها الّذي أنْشَأها أوَّلَ مَرَّةٍ و هُوَ بكُلِّ خَلقٍ عَليمٌ» . ۱
امام صادق عليه السلام:اُبىّ بن خلف آمد و استخوان پوسيده اى را از باغى برداشت و آن را با دست نرم كرد و گفت: اى محمّد! آيا وقتى استخوانهايى پوسيده شديم، برانگيخته مى شويم؟ پس خداوند اين آيه را فرو فرستاد: «چه كسى استخوانهاى پوسيده را زنده مى كند؟ بگو: همان كسى آنها را زنده مى كند كه در آغاز بيافريدشان و او به هر آفرينشى داناست».
۱.بحار الأنوار: 7/42/18.