حدیث دربارههجرت به مدينه

الإمام عليّ عليه السلام:لَمّا خَرَجَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى المَدينَةِ في الهِجرَةِ أمَرَني أن اُقِيمَ بَعدَهُ حتّى اُؤدِّيَ وَدائعَ كانَت عِندَهُ للنّاسِ، وإنَّما كانَ يُسمَّى الأمينَ، فأقَمتُ ثَلاثا وكُنتُ أظهَرُ، ما تَغَيَّبتُ يَوما واحِدا، ثُمّ خَرَجتُ فجَعَلتُ أتبَعُ طَريقَ رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله حتّى قَدِمتُ بَني عَمرو بنِ عَوفٍ ورسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُقيمٌ، فنَزَلتُ على كَلثومَ بنِ الهِدمِ وهُنالِكَ مَنزِلُ رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. ۱
امام على عليه السلام:هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى هجرت به مدينه، بيرون رفت، به من دستور داد كه بعد از ايشان بمانم تا سپرده هايى را كه مردم نزد ايشان داشتند، برگردانم. پيامبر خدا را به نام «امين» مى خواندند. من، سه روز در مكّه ماندم و پيوسته خود را به مردم نشان مى دادم و حتّى يك روز هم از انظار، غايب نشدم. پس از سه روز، مكّه را ترك كردم و راهى را كه پيامبر خدا رفته بود، دنبال كردم، تا اين كه بر بنى عمرو بن عوف وارد شدم. پيامبر خدا، در آن هنگام، به مدينه رسيده بود. من به خانه كلثوم بن هِدم رفتم كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن جا منزل گزيده بود.
۱.كنز العمال: ج 16 ص 685 ح 46324 نقلاً عن ابن سعد.

احادیث دیگر این موضوع

۳
بحار الأنوار:هجرت [پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه] در سال چهاردهم بعثت صورت گرفت و مصادف بود با سى و چهارمين سال سلطنت خسرو پرويز و نهمين سال فرمان روايى هِرَقل (امپراتور روم)، و اوّل اين سال محرّم است. پيامبر خدا در مكّه بود و آن جا را ترك نكرده بود؛ امّا عدّه اى از مسلمانان در ماه ذى حجّه بيرون رفته بودند. محمّد بن كعب قُرَظى مى گويد: قريش بر درِ خانه پيامبر جمع شدند و گفتند: محمّد مى گويد كه اگر شما با او بيعت كنيد، بر عرب و عجم، فرمان روا خواهيد شد و بعد از مرگ هم، دوباره زنده مى شويد و براى شما باغ ها و جنّت هايى چون باغ هاى اين جهان خواهد بود و اگر بيعت نكنيد، به دست او كشته خواهيد شد و بعد از مرگ هم زنده خواهيد شد و در آتش سوزان خواهيد سوخت. در اين هنگام، پيامبر خدا از خانه بيرون آمد و مشتى خاك برداشت و فرمود: «آرى. من اين سخنان را مى گويم». سپس مشت خاك را روى سر آنان پاشيد و اين آيات را تلاوت فرمود: «يس» تا آيه «و پيشِ روىِ آنان، سدّى نهاديم و پشتِ سرشان نيز سدّى. پس آنان را پوشانديم. لذا نمى بينند» . تمام كسانى كه از آن خاك روى سرشان ريخته شد، در جنگ بدر، كشته شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله سپس به راه افتاد و رفت. در اين هنگام، شخصى كه با آن عدّه نبود، آمد و گفت: در اين جا منتظر كه هستيد؟ گفتند: محمّد. گفت: به خدا سوگند كه محمّد، از كنار شما عبور كرد و بر سرِ همه شما خاك ريخت و در پى كار خود رفت. هريك از آن عدّه، دست خود را روى سرش گذاشت، ديد خاكى است. چون به درون خانه پيامبر صلى الله عليه و آله سرك كشيدند، ديدند على عليه السلام در بستر است و قطيفه پيامبر خدا را روى خود كشيده است. گفتند: او محمّد است كه خوابيده و قطيفه اش روى اوست. آنان، همچنان بر درِ منزل پيامبر صلى الله عليه و آله بودند تا اين كه صبح شد و على عليه السلام از بستر برخاست. گفتند: به خدا سوگند، آن مرد به ما راست گفته بود.
بحار الأنوارـ به نقل از عبد اللّه بن بُرَيده، از پدرش ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله فال بد نمى زد؛ امّا فال خوب مى زد. زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ره سپار مدينه شد، قريش براى كسى كه پيامبرِ صلى الله عليه و آله را دستگير كند و تحويل آنان دهد، يكصد شتر جايزه تعيين كردند. [پدرم] بُرَيده [ابن حصيب اَسلَمى] با هفتاد سوار از خاندان خود از بنى سهم، به راه افتاد و پيامبر صلى الله عليه و آله را پيدا كرد. پيامبر خدا به او فرمود: «تو كيستى؟». گفت: من بُرَيده هستم. پيامبر خدا، رو به ابو بكر كرد و فرمود: «اى ابو بكر! كار ما آسان و رو به راه شد». سپس [به بريده] فرمود: «از كدام طايفه اى؟». گفت: از اسلم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به سلامت رستيم». سپس فرمود: «از كدام قبيله اى؟». گفت: از بنى سهم. فرمود: «تير (قرعه) تو بيرون آمد». بُرَيده به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: تو كيستى؟ فرمود: «من محمّد بن عبد اللّه، پيامبر خدا هستم». بريده گفت: گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و گواهى مى دهم كه تو بنده و فرستاده او هستى. پس بريده و تمام همراهانش مسلمان شدند. صبح كه شد، بريده به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: به مدينه، جز با در دست داشتن پرچم، وارد نشويد. سپس دستار خود را باز كرد و آن را روى نيزه اى بست و پيشاپيش پيامبر صلى الله عليه و آله به راه افتاده و گفت: اى پيامبر خدا! آيا بر من وارد مى شوى؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين ناقه من، مأمور است». بريده گفت: ستايش، خدا را كه بنى سهم، با رغبت و بدون اكراه، مسلمان شدند.