حدیث دربارهامامت اميرمؤمنان

المناقب عن رجل من بني هاشم يقال له عبد اللّه بن الحسين:جاءَ رَجُلٌ إلَى الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام فَقالَ: حَدِّثني في عَليِّ بنِ أبي طالِبٍ. فَقالَ: وَيحَكَ! وما عَسَيتُ أن اُحَدِّثَكَ في عَلِيٍّ وهُوَ أبي؟ قالَ: بَل تُحَدِّثُني. قالَ: إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى أدَّبَ نَبِيَّهُ الآدابَ كُلَّها، فَلَمَّا استَحكَمَ الأَدَبُ فَوَّضَ الأَمرَ إلَيهِ فَقالَ: «مَآ ءَاتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ» ۱ ، إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أدَّبَ عَلِيّا عليه السلام بِتِلكَ الآدابِ الَّتي أدَّبَهُ بِها، فَلَمَّا استَحكَمَ الآدابُ كُلُّها فَوَّضَ الأَمرَ إلَيهِ، فَقالَ: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِيٌّ مَولاهُ». ۲
المناقب، كوفىـ به نقل از مردى هاشمى به نام عبد اللّه بن حسين ـ: مردى نزد امام حسين عليه السلام آمد و گفت: درباره على بن ابى طالب، برايم سخن بگو. امام عليه السلام فرمود: «واى بر تو! چه مى خواهى از على به تو بگويم، در حالى كه او پدر من است؟». مرد گفت: امّا برايم بگو. فرمود: «خداوند ـ تبارك و تعالى ـ همه آداب را به پيامبرش آموخت و چون آنها را استوار كرد، كار را به او وا نهاد و فرمود: «آنچه را پيامبر برايتان آورد، بگيريد و آنچه را از آن باز داشت، رها كنيد» . بى گمان، پيامبر خدا، همان آدابى را كه آموخته بود، به على عليه السلام ياد داد و چون على عليه السلام آنها را استوار كرد، كار را به او وا نهاد و فرمود: هر كه من مولاى اويم، پس على، مولاى اوست».
۱.الحشر: 7.
۲.المناقب للكوفي: ج 2 ص 428 ح 910.

احادیث دیگر این موضوع

۴
التوحيدـ به نقل از اصبغ بن نُباته ـ: هنگامى كه على عليه السلام به [مسند]خلافت نشست و مردم با او بيعت كردند، در حالى كه عمامه پيامبر خدا را بر سر نهاده و رداى او را پوشيده بود و كفش هاى او را به پا كرده و شمشيرش را حمايل ساخته بود، بر فراز منبر رفت و نشست. و به حسن عليه السلام فرمود: «اى حسن! برخيز و بر منبر شو و سخن بگو.». سپس به حسين عليه السلام فرمود: «برخيز و به منبر برو و سخنى بگو كه پس از من، قريش، تو را ناديده نگيرند و نگويند كه حسين بن على، چيزى نمى داند؛ امّا كلام تو بايد در جهت سخنان برادرت باشد». حسين عليه السلام بر فراز منبر شد و حمد و ثناى خدا را گفت و بر پيامبرش، درودى كوتاه فرستاد و آن گاه فرمود: اى مردم! از جدّم پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود: «على، شهر هدايت است. هركس به آن درآيد، رستگار مى گردد و هر كس از آن روى گردانَد، نابود مى گردد». اين جا بود كه على عليه السلام به سويش رفت و وى را به سينه چسباند و او را بوسيد و آن گاه فرمود: «اى مردم! گواهى دهيد كه اين دو، دُردانه هاى پيامبر خدا و امانت هاى اويند كه پيش من به امانت گذاشته بود و من، آن دو را نزد شما به امانت مى نهم. اى مردم! پيامبر خدا، درباره اين دو از شما خواهد پرسيد».
الفتوحـ در ذكر حوادث پيكار صِفّين ـ: عبيد اللّه بن عمر بن خطّاب، به امام حسين عليه السلام پيام فرستاد كه: من با تو كارى دارم. هر گاه خواستى، به ديدارم بيا تا آگاهت كنم. امام حسين عليه السلام به سوى او روانه شد تا در برابرش ايستاد و گمان كرد كه [عبيد اللّه] مى خواهد با او بجنگد. ابن عمر به او گفت: من تو را به جنگ نخواندم؛ امّا نصيحتى به تو دارم كه از من بشنو. امام حسين عليه السلام فرمود: «آنچه مى خواهى، بگو». ابن عمر گفت: بدان كه پدرت، خون قريش را ريخته است و مردم، او را دشمن مى دارند و مى گويند كه او قاتل عثمان است. آيا مى توانى او را خلع كنى و با او مخالفت ورزى تا حكومت را به تو بسپاريم؟ امام حسين عليه السلام فرمود: «هرگز! به خدا سوگند، به خدا و پيامبرش و وصىّ پيامبر خدا كفر نمى ورزم. دور شو. واى بر تو از شيطان رانده شده! بى ترديد، شيطان، بدكارى ات را برايت آراسته و تو را فريب داده تا با پيروى از متجاوزان و يارىِ اين بيرون رفته از دين (معاويه)، تو را از دينت بيرون كند؛ معاويه اى كه خود و پدرش، همواره در ستيز و دشمنى با خدا و پيامبرش و مؤمنان بوده اند. به خدا سوگند، اسلام نياوردند؛ بلكه از سرِ هراس و طمع، تسليم شدند. و تو امروز براى نكوهيده نشدن مى جنگى و با بوى خوش براى جنگ بيرون مى آيى تا پيش زنان شام، خودنمايى كنى. اندكى خوش باش كه اميدوارم خداى عز و جل، تو را به زودى بكشد. عبيد اللّه بن عمر، خنديد و به سوى معاويه بازگشت و گفت: من مى خواستم حسين را فريب دهم و به او چنين و چنان گفتم؛ امّا اميدى به فريبش ندارم. معاويه گفت: حسين بن على، فريب نمى خورد. او پسر پدرش است.