حدیث دربارهامامت اميرمؤمنان

الأمالي بإسناده عن الحسين بن عليّ عليه السلام:حَدَّثَني أميرُ المُؤمِنينَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام قالَ: قالَ لِيَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: يا عَلِيُّ، خَلَقَنِيَ اللّهُ تَعالى وأنتَ مِن نورِ اللّهِ حينَ خَلَقَ آدَمَ، وأفرَغَ ذلِكَ النّورَ في صُلبِهِ، فَأَفضى بِهِ إلى عَبدِ المُطَّلِبِ، ثُمَّ افتَرَقا مِن عَبدِ المُطَّلِبِ؛ أنَا في عَبدِ اللّهِ وأنتَ في أبي طالِبٍ، لا تَصلُحُ النُّبُوَّةُ إلاّ لي، ولا تَصلُحُ الوَصِيَّةُ إلاّ لَكَ، فَمَن جَحَدَ وَصِيَّتَكَ جَحَدَ نُبُوَّتي، ومَن جَحَدَ نُبُوَّتي أكَبَّهُ اللّهُ عَلى مَنخِرَيهِ فِي النّارِ. ۱
الأمالى، طوسىـ به سندش، از امام حسين عليه السلام ـ: اميرمؤمنان برايم چنين نقل كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: «اى على! خداوند متعال، من و تو را به هنگام آفرينش آدم عليه السلام، از نور خود آفريد و در پشتِ آدم قرار داد تا به عبد المطّلب رسيد. سپس از عبد المطّلب، دو پاره شد. من در [پشتِ] عبد اللّه قرار گرفتم و تو در [پشتِ]ابو طالب. پيامبرى، جز براى من و وصايت، جز براى تو شايسته نيست. هر كه وصايت تو را انكار كند، پيامبرىِ مرا انكار كرده است و هر كه پيامبرىِ مرا انكار كند، خداوند، او را به رو، در آتش خواهد انداخت».
۱.الأمالي للطوسي: ص 295 ح 577 عن عيسى بن أحمد بن عيسى بن المنصور عن الإمام الهادي عن آبائه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 15 ص 12 ح 15.

احادیث دیگر این موضوع

۴
التوحيدـ به نقل از اصبغ بن نُباته ـ: هنگامى كه على عليه السلام به [مسند]خلافت نشست و مردم با او بيعت كردند، در حالى كه عمامه پيامبر خدا را بر سر نهاده و رداى او را پوشيده بود و كفش هاى او را به پا كرده و شمشيرش را حمايل ساخته بود، بر فراز منبر رفت و نشست. و به حسن عليه السلام فرمود: «اى حسن! برخيز و بر منبر شو و سخن بگو.». سپس به حسين عليه السلام فرمود: «برخيز و به منبر برو و سخنى بگو كه پس از من، قريش، تو را ناديده نگيرند و نگويند كه حسين بن على، چيزى نمى داند؛ امّا كلام تو بايد در جهت سخنان برادرت باشد». حسين عليه السلام بر فراز منبر شد و حمد و ثناى خدا را گفت و بر پيامبرش، درودى كوتاه فرستاد و آن گاه فرمود: اى مردم! از جدّم پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود: «على، شهر هدايت است. هركس به آن درآيد، رستگار مى گردد و هر كس از آن روى گردانَد، نابود مى گردد». اين جا بود كه على عليه السلام به سويش رفت و وى را به سينه چسباند و او را بوسيد و آن گاه فرمود: «اى مردم! گواهى دهيد كه اين دو، دُردانه هاى پيامبر خدا و امانت هاى اويند كه پيش من به امانت گذاشته بود و من، آن دو را نزد شما به امانت مى نهم. اى مردم! پيامبر خدا، درباره اين دو از شما خواهد پرسيد».
الفتوحـ در ذكر حوادث پيكار صِفّين ـ: عبيد اللّه بن عمر بن خطّاب، به امام حسين عليه السلام پيام فرستاد كه: من با تو كارى دارم. هر گاه خواستى، به ديدارم بيا تا آگاهت كنم. امام حسين عليه السلام به سوى او روانه شد تا در برابرش ايستاد و گمان كرد كه [عبيد اللّه] مى خواهد با او بجنگد. ابن عمر به او گفت: من تو را به جنگ نخواندم؛ امّا نصيحتى به تو دارم كه از من بشنو. امام حسين عليه السلام فرمود: «آنچه مى خواهى، بگو». ابن عمر گفت: بدان كه پدرت، خون قريش را ريخته است و مردم، او را دشمن مى دارند و مى گويند كه او قاتل عثمان است. آيا مى توانى او را خلع كنى و با او مخالفت ورزى تا حكومت را به تو بسپاريم؟ امام حسين عليه السلام فرمود: «هرگز! به خدا سوگند، به خدا و پيامبرش و وصىّ پيامبر خدا كفر نمى ورزم. دور شو. واى بر تو از شيطان رانده شده! بى ترديد، شيطان، بدكارى ات را برايت آراسته و تو را فريب داده تا با پيروى از متجاوزان و يارىِ اين بيرون رفته از دين (معاويه)، تو را از دينت بيرون كند؛ معاويه اى كه خود و پدرش، همواره در ستيز و دشمنى با خدا و پيامبرش و مؤمنان بوده اند. به خدا سوگند، اسلام نياوردند؛ بلكه از سرِ هراس و طمع، تسليم شدند. و تو امروز براى نكوهيده نشدن مى جنگى و با بوى خوش براى جنگ بيرون مى آيى تا پيش زنان شام، خودنمايى كنى. اندكى خوش باش كه اميدوارم خداى عز و جل، تو را به زودى بكشد. عبيد اللّه بن عمر، خنديد و به سوى معاويه بازگشت و گفت: من مى خواستم حسين را فريب دهم و به او چنين و چنان گفتم؛ امّا اميدى به فريبش ندارم. معاويه گفت: حسين بن على، فريب نمى خورد. او پسر پدرش است.