پيامبران بى نام و نشان

5 حدیث
الإمامُ الباقرُ عليه السلام:كانَ ما بينَ آدمَ و بينَ نُوحٍ مِن الأنبياءِ مُستَخفِينَ و مُستَعلَنينَ؛ و لذلكَ خَفِيَ ذِكرُهُم في القرآنِ، فلَم يُسَمَّوا كما سُمِّيَ مَنِ استَعلَنَ مِن الأنبياءِ، و هُو قولُ اللّهِ. «و رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ» ۱ يعني لم اُسَمِّ المُستَخفِينَ كما سَمَّيتُ المُستَعلَنينَ مِن الأنبياءِ. ۲
امام باقر عليه السلام:در فاصله ميان آدم و نوح پيامبرانى بودند، برخى غير علنى و برخى علنى. به همين دليل در قرآن از آنان ياد نگرديده و از ايشان همچون پيامبران آشكار، نام برده نشده است و اين فرموده خداوند است كه. «و رسولانى كه اخبار آنان را براى تو بازگو نكرديم» يعنى آن چنان كه از پيامبران آشكار نام بردم از پيامبران پنهان و ناشناخته اسم نبردم.
۱.النساء: 164.
۲.تفسير العيّاشي: 1/285/306.
عنه عليه السلام:و كانَ مَن بينَ آدَمَ و نُوحٍ من الأنبياءِ مُستَخفِينَ؛ و لذلكَ خَفِيَ ذِكرُهُم في القرآنِ، فلَم يُسَمَّوا كما سُمِّيَ مَنِ استَعلَنَ من الأنبياءِ صَلواتُ اللّهِ علَيهِم أجمَعينَ، و هُو قَولُ اللّهِ عَزَّ و جلَّ: «و رُسُلاً قَد قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ و رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ» يَعني لَم اُسَمِّ المُستَخفِينَ كما سَمَّيتُ المُستَعلَنينَ مِن الأنبياءِ عليهم السلام ۱. ۲
امام باقر عليه السلام:در فاصله ميان آدم و نوح پيامبرانى غير علنى وجود داشتند و از اين رو در قرآن از آنها ياد نشده و آن گونه كه از پيامبران علنى ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ نام برده شده از ايشان نام برده نشده است و اين سخن خداوند عزّ و جلّ است: «و فرستادگانى كه خبرهاى آنان را قبلاً براى تو باز گفتيم و فرستادگانى كه اخبار آنان را برايت حكايت نكرديم» يعنى آن گونه كه از پيامبران علنى نام بردم از پيامبران غير علنى نام نبردم ۳.
۱.قال العلاّمة الطباطبائي بعد ذكر الرواية: من الجائز أن يكون قوله: «يعني لم اُسمّ.» من كلام الراوي. (الميزان في تفسير القرآن: 5/146).
۲.الكافي: 8/115/92.
۳.به هر حال، مراد روايت اين است كه خداوند متعال داستان انبياى غير علنى را هرگز بازگو نكرده و نامشان را هم نبرده است، برخلاف پيامبران علنى و شناخته شده كه قسمتى از سرگذشت آنان را بازگو كرده و نام برخى از آنان را هم آورده است. اين امكان هم وجود دارد كه عبارت «يعنى لم اسمّ.» از كلام راوى باشد. الميزان فى تفسير القرآن: 5 / 146.
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام:يا عبدَ الحَميدِ، إنّ للّهِ رسُلاً مُستَعلَنينَ، و رُسُلاً مُستَخفِينَ، فإذا سَألتَهُ بحَقِّ المُستَعلَنينَ فسَلْهُ بحقِّ المُستَخفِينَ. ۱
امام صادق عليه السلام:اى عبد الحميد! خداوند را فرستادگانى علنى و فرستادگانى غير علنى است. پس، هرگاه او را به حق پيامبران علنى سوگند دادى و از او چيزى خواستى، به حقّ پيامبران غير علنى نيز از او مسألت كن.
۱.كمال الدين: 21.
عنه عليه السلامـ لَمّا سُئلَ عنِ المَجوسِ: أ كانَ لَهُم نَبيٌّ؟ ـ: نَعَم، أ ما بَلَغَكَ كتابُ رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلى أهلِ مكّةَ. فكَتَبَ إلَيهِمُ النَّبيُّ صلى الله عليه و آله: أنّ المَجوسَ كانَ لَهُم نَبيٌّ فقَتَلوهُ، و كتابٌ أحرَقوهُ، أتاهُم نَبيُّهُم بكِتابِهِم في اثنَي عَشَرَ ألفَ جِلدِ ثَورٍ. ۱
امام صادق عليه السلامـ در پاسخ به اين سؤال كه آيا مجوسيان پيامبرى داشته اند يا نه؟ ـفرمود: آرى. آيا از نامه اى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به اهل مكّه نوشت خبر ندارى. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان نوشت: مجوس پيامبرى داشتند و او را كشتند و كتابى داشتند كه آن را سوزاندند. پيامبرشان كتابى را كه بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود، براى آنان آورد.
۱.الكافي: 3/567/4.
الإمامُ الرِّضا عليه السلام:أوحَى اللّهُ عَزَّ و جلَّ إلى نَبيٍّ مِن أنبيائهِ: إذا أصبَحتَ فأوّلُ شيءٍ يَستَقبِلُكَ فكُلْهُ، و الثّاني فاكتُمْهُ، و الثّالِثُ فاقبَلْهُ، و الرّابِعُ فلا تُؤيسْهُ، و الخامِسُ فاهرَبْ مِنهُ. فلَمّا أصبَحَ مَضى فاستَقبَلَهُ جَبَلٌ أسوَدُ عَظيمٌ فَوَقَفَ و قالَ: أمَرَني ربّي عَزَّ و جلَّ أن آكُلَ هذا، و بَقِيَ مُتَحَيِّرا، ثُمّ رَجَعَ إلى نفسِهِ و قالَ: إنّ ربّي جلّ جلالُهُ لا يأمُرُني إلاّ بما اُطيقُ، فمَشى إلَيهِ ليأكُلَهُ، فكُلّما دَنا مِنهُ صَغُرَ حتّى انتَهى إليهِ فوَجَدَهُ لُقمَةً فأكَلَها فوجَدَها أطيَبَ شيءٍ أكلَهُ، ثمّ مَضى فوَجَدَ طَسْتا مِن ذَهَبٍ فقالَ لَهُ: أمَرَني ربِّي أن أكتُمَ هذا، فحَفَرَ لَهُ حُفرَةً و جَعَلَهُ فيها و ألقى علَيهِ التُّرابَ،

امام رضا عليه السلام:خداوند عزّ و جلّ به پيامبرى از پيامبرانش وحى فرمود: چون صبح خود را آغاز كردى نخستين چيزى را كه با آن رو به رو شدى بخور و دومين چيز را مخفى كن و سومين را پذيرا شو (پناه ده) و چهارمين را نوميد مكن و از پنجمى بگريز. صبح كه شد آن پيامبر به راه افتاد و با كوه سياه بزرگى رو به رو شد. ايستاد و گفت: پروردگارم عزّ و جلّ مرا فرموده است كه اين را بخورم و متحيّر ماند، ولى به خود آمد و گفت: پروردگارم ـ جلّ جلاله ـ مرا به كارى كه توانش را ندارم فرمان نمى دهد. لذا به طرف كوه رفت تا آن را بخورد. هرچه به آن نزديك تر مى شد، كوه كوچكتر مى گشت و وقتى به آن رسيد كوه را لقمه اى يافت و آن را خورد و ديد خوش مزه ترين چيزى است كه تاكنون خورده است. سپس به راهش ادامه داد و تشتى زرين يافت، به خود

۱.عيون أخبار الرِّضا: 1/275/12.