حدیث دربارهپيامبران بى نام و نشان

الإمامُ الباقرُ عليه السلام:كانَ ما بينَ آدمَ و بينَ نُوحٍ مِن الأنبياءِ مُستَخفِينَ و مُستَعلَنينَ؛ و لذلكَ خَفِيَ ذِكرُهُم في القرآنِ، فلَم يُسَمَّوا كما سُمِّيَ مَنِ استَعلَنَ مِن الأنبياءِ، و هُو قولُ اللّهِ. «و رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ» ۱ يعني لم اُسَمِّ المُستَخفِينَ كما سَمَّيتُ المُستَعلَنينَ مِن الأنبياءِ. ۲
امام باقر عليه السلام:در فاصله ميان آدم و نوح پيامبرانى بودند، برخى غير علنى و برخى علنى. به همين دليل در قرآن از آنان ياد نگرديده و از ايشان همچون پيامبران آشكار، نام برده نشده است و اين فرموده خداوند است كه. «و رسولانى كه اخبار آنان را براى تو بازگو نكرديم» يعنى آن چنان كه از پيامبران آشكار نام بردم از پيامبران پنهان و ناشناخته اسم نبردم.
۱.النساء: 164.
۲.تفسير العيّاشي: 1/285/306.

احادیث دیگر این موضوع

۴
امام رضا عليه السلام:خداوند عزّ و جلّ به پيامبرى از پيامبرانش وحى فرمود: چون صبح خود را آغاز كردى نخستين چيزى را كه با آن رو به رو شدى بخور و دومين چيز را مخفى كن و سومين را پذيرا شو (پناه ده) و چهارمين را نوميد مكن و از پنجمى بگريز. صبح كه شد آن پيامبر به راه افتاد و با كوه سياه بزرگى رو به رو شد. ايستاد و گفت: پروردگارم عزّ و جلّ مرا فرموده است كه اين را بخورم و متحيّر ماند، ولى به خود آمد و گفت: پروردگارم ـ جلّ جلاله ـ مرا به كارى كه توانش را ندارم فرمان نمى دهد. لذا به طرف كوه رفت تا آن را بخورد. هرچه به آن نزديك تر مى شد، كوه كوچكتر مى گشت و وقتى به آن رسيد كوه را لقمه اى يافت و آن را خورد و ديد خوش مزه ترين چيزى است كه تاكنون خورده است. سپس به راهش ادامه داد و تشتى زرين يافت، به خود گفت: پروردگارم فرموده است كه اين را پنهان كنم. پس گودالى كند و تشت را در آن گذاشت و رويش خاك ريخت و آنگاه به راهش ادامه داد. چند قدمى كه رفت برگشت ناگاه ديد تشت از زير خاك درآمده است. با خود گفت: من آنچه پروردگارم فرموده بود انجام دادم. لذا راهش را پى گرفت و رفت. ناگهان چشمش به پرنده اى افتاد كه يك باز [شكارى] او را تعقيب مى كند. پرنده دور آن پيامبر به چرخش درآمد. با خود گفت: پروردگارم عزّ و جلّ فرموده است كه اين را پذيرا شوم و پناه دهم. لذا آستين خود را گشود و پرنده داخل آن شد. باز [شكارى]به او گفت: تو شكار مرا گرفتى، در حالى كه من چند روز است دنبال آن هستم. آن پيامبر گفت: پروردگارم عزّ و جلّ به من فرموده است كه اين را نوميد نكنم. پس، تكّه اى از ران خود را قطع كرد و پيش باز انداخت و به راه خود ادامه داد. در راه، مردار گنديده كرم افتاده اى ديد. گفت: پروردگارم عزّ و جلّ مرا فرموده است كه از اين فرار كنم. پس از آن گريخت و برگشت. در خواب ديد كه انگار به او گفته شد: تو مأموريت خود را به انجام رساندى، حال آيا مى دانى اين ها چه بود؟ گفت: نه. به او گفته شد: امّا آن كوه، خشم است. بنده هرگاه عصبانى شود، از عظمت و شدت خشم، خودش را نمى بيند و قدر و ارزش خويش را نمى شناسد. امّا چون خويشتندارى كند و قدر و ارزش خود را بشناسد و خشمش آرام گيرد، فرجام آن خشم چون لقمه گوارايى است كه مى خورد. امّا آن تشت، عمل صالح است كه هرگاه بنده آن را پوشيده بدارد و مخفى نگه دارد، خداوند عزّ و جلّ آن عمل را آشكار مى گرداند تا علاوه بر ثوابى كه براى آخرت او ذخيره مى كند، در همين دنيا او را با آن آراسته گرداند. امّا آن پرنده، مردى است كه تو را اندرزى دهد. پس او را پذيرا شو و اندرزش را قبول كن. امّا آن باز [شكارى]، مردى است كه براى حاجتى پيش تو مى آيد، چنين كسى را نوميد مگردان و امّا آن گوشت گنديده، غيبت است؛ پس از آن بگريز.