حدیث دربارهآنچه فخر كردن بدان نشايد

عنه عليه السلامـ بعدَ تِلاوَتِهِ «ألْهاكُمُ التَّكاثُرُ * حَتّى زُرْتُمُ المَقابِرَ» ـ: أ فَبِمَصارِعِ آبائهِم يَفخَرُونَ، أم بِعَدِيدِ الهَلكى يَتَكاثَرُونَ؟! يَرتَجِعُونَ مِنهُم أجسادا خَوَت، و حَركاتٍ سَكَنَت، و لَأن يكونوا عِبَرا أحَقُّ مِن أن يكونوا مُفتَخَرا! ۱
امام على عليه السلامـ بعد از تلاوت آيه «تفاخر به بيشتر داشتن، شما را به غفلت انداخت تا جايى كه [براى شمارش]به سوى گورها رفتيد» ـفرمود: آيا به گورهاى پدرانشان افتخار مى كنند؟ يا به فزونىِ شمار هلاك شدگان [خود]به هم مى نازند؟ از پيكرهايى كه بى جان و متلاشى شده اند و از حركتها باز ايستاده اند، بازگشت به اين جهان را چشم دارند. حال آن كه آن مردگان مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا باعث فخر فروشى.
۱.نهج البلاغة: الخطبة 221.

احادیث دیگر این موضوع

۷
مستدرك الوسائلـ به نقل از بزنطى ـ: خدمت حضرت ابو الحسن عليه السلام رسيدم. آن حضرت شروع به صحبت با من كرد و من مى پرسيدم و ايشان پاسخم را مى داد، تا آن كه پاس زيادى از شب گذشت. چون خواستم بروم به من فرمود: اى احمد! مى روى يا شب را همين جا مى مانى؟ عرض كردم: فدايت شوم هر چه شما بفرماييد. اگر دستور دهيد بروم مى روم و اگر امر كنيد بمانم مى مانم. فرمود: بمان. در اين وقت شب گزمه ها بيرونند و مردم در آرامش و خواب به سر مى برند. حضرت رفت. من كه خيال كردم ايشان وارد اندرونى شده اند در پيشگاه خدا به سجده افتادم و گفتم: خدا را سپاس؛ حجّت خدا و وارث دانش پيامبران از ميان برادرانم به من انس گرفت و به من اظهار محبّت كرد. در حالى كه در سجده و شكرگزارى بودم يكباره متوجّه شدم كه حضرت با پايش به سينه من زد. من برخاستم. حضرت دستم را گرفت و فشرد و سپس فرمود: اى احمد! امير المؤمنين عليه السلام از صعصعة بن صوحان كه بيمار بود عيادت كرد. وقتى برخاست كه برود، فرمود: اى صعصعه! مبادا از اين كه من به عيادت تو آمده ام بر برادرانت فخر بفروشى؛ از خدا بترس. ابو الحسن عليه السلام اين جمله را فرمود و از نزد من رفت.