حدیث دربارهاسماء دختر عُمَيس خَثعَمى

تهذيب الكمالـ في تَرجَمَةِ أسماءَ بِنتِ عُمَيسٍ ـ: كانَت أوَّلاً تَحتَ جَعفَرِ ابنِ أبي طالِبٍ، وهاجَرَت مَعَهُ إلى أرضِ الحَبَشَةِ، ثُمَّ قُتِلَ عَنها يَومَ مُؤتَةَ، فَتَزَوَّجَها أبو بَكرٍ الصِّدّيقُ، فَماتَ عَنها، ثُمَّ تَزَوَّجَها عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ. ووَلَدَت لِجَعفَرٍ: عَبدَ اللّهِ بنَ جَعفَرٍ، وعَونَ بنَ جَعفَرٍ، ومُحَمَّدَ بنَ جَعفَرٍ. ووَلَدَت لِأَبي بَكرٍ: مُحَمَّدَ بنَ أبي بَكرٍ في حَجَّةِ الوَداعِ. ووَلَدَت لِعَلِيٍّ يَحيَى بنَ عَلِيٍّ. فَهُم إخوَةٌ لِاُمٍّ. ۱
تهذيب الكمالـ در شرح حال اسماء بنت عميس ـ: ابتدا همسر جعفر بن ابى طالب بود و با او به سرزمين حبشه هجرت كرد. وقتى جعفر در جنگ موته شهيد شد، ابو بكر با او ازدواج كرد و چون او مُرد، على بن ابى طالب عليه السلام با وى ازدواج كرد. اسماء براى جعفر، عبد اللّه، عون و محمّد را به دنيا آورد، و براى ابو بكر، محمّد را در حجّة الوداع، و براى على عليه السلام، يحيى را. پس اينان، برادران ناتنى و مادرى هم هستند.
۱.تهذيب الكمال: ج 35 ص 127 الرقم 7784، اُسد الغابة: ج 7 ص 13 الرقم 6713، الاستيعاب: ج 4 ص 348 الرقم 3264 كلاهما نحوه.

احادیث دیگر این موضوع

۱
صحيح البخارىـ به نقل از ابو موسى ـ: اسماء بنت عميس ـ كه از همراهان ما و از مهاجرانى بود كه به سوى نجاشى هجرت كرده بودند ـ، براى ديدار حَفصه، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله به نزد او رفت. عمر در حالى كه اسماء نزد حفصه بود، وارد شد و چون اسماء را ديد، پرسيد: اين كيست؟ حفصه گفت: اسماء بنت عميس است. عمر گفت: اين به حبشه رفته است؟ اين از دريا گذشته است؟ اسماء گفت: آرى. عمر گفت: ما در هجرت از شما پيشى گرفتيم. پس، از شما به پيامبر خدا سزاوارتريم. اسماء، خشمناك شد و گفت: به خدا سوگند كه چنين نيست! شما با پيامبر خدا بوديد، گرسنه تان را سير و نابخردتان را موعظه مى كرد، حال آن كه ما در خانه (يا سرزمينى) دور و پُر از دشمن در حبشه بوديم و اين به خاطر خدا و به خاطر پيامبر خدا بود و به خدا سوگند، چيزى نمى خورم و نمى آشامم تا آنچه را گفتى، به پيامبر خدا بگويم. ما بوديم كه آزار مى شديم و مى ترسيديم؛ و اين را براى پيامبر خدا باز مى گويم و از او مى پرسم و به خدا سوگند، نه دروغ مى گويم و نه تحريفش مى كنم و نه بر آن مى افزايم. پس چون پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، اسماء گفت: اى پيامبر خدا! عمر، چنين و چنان گفت. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: «تو به او چه گفتى؟». اسماء گفت: من هم چنين و چنان گفتم. فرمود: «او به من از شما سزاوارتر نيست. او و همراهانش يك هجرت دارند و براى شما اهل كشتى، دو هجرت است».