حدیث دربارهكنيه ها

صحيح مسلم عن أبي حازم عن سهل بن سعد:اُستُعمِلَ عَلَى المَدينَةِ رَجُلٌ مِن آلِ مَروانَ، قالَ: فَدَعا سَهلَ بنَ سَعدٍ، فَأَمَرَهُ أن يَشتُمَ عَلِيّا، قالَ: فَأَبى سَهلٌ، فَقالَ لَهُ: أمّا إذ أبَيتَ فَقُل: لَعَنَ اللّهُ أبَا التُّرابِ، فَقالَ سَهلٌ: ما كانَ لِعَلِيٍّ اسمٌ أحَبَّ إلَيهِ مِن أبِي التُّرابِ! وإن كانَ لَيَفرَحُ إذا دُعِيَ بِها ۱. ۲
صحيح مسلمـ به نقل از ابوحازم از سهل بن سعد ـ: مردى از آل مروان بر مدينه گمارده شد. سهل بن سعد را فرا خواند و به او فرمان داد تا على عليه السلام را دشنام گويد. سهل، خوددارى ورزيد. به او گفت: حال كه خوددارى مى كنى، پس بگو: خداوند، ابو تراب را لعنت كند! سهل گفت: نزد على عليه السلام هيچ نامى از ابو تراب، محبوب تر نبود و بى گمان، او هرگاه بدان خوانده مى شد، شادمان مى گشت.
۱.بها: بهذه الكنية.
۲.صحيح مسلم: ج 4 ص 1874 ح 38، السنن الكبرى: ج 2 ص 625 ح 4340، تاريخ دمشق: ج 42 ص 17، تاريخ الإسلام للذهبي: ج 3 ص 622.

احادیث دیگر این موضوع

۸
مسند ابن حنبلـ به نقل از عمّار بن ياسر ـ: من و على عليه السلام در غزوه ذات العُشَيره، همراه بوديم. پس چون پيامبر خدا بر آنها فرود آمد و اقامت گزيد، گروهى از بنى مُدلج را ديديم كه به كار چشمه اى در نخلستان، مشغول بودند. على عليه السلام به من فرمود: «اى ابويقظان! مى آيى تا برويم و بنگريم اينها چگونه كار مى كنند؟». آمديم و ساعتى به كار آنان نگريستيم. سپس خوابمان گرفت. من و على روانه شديم تا زير چند نخل كوچك، بر روى خاك هاى نرم، دراز بكشيم. پس خوابيديم و به خدا سوگند، هيچ نفهميديم تا آن كه متوجّه شديم پيامبر خدا، ما را با پايش تكان مى دهد و ما از آن خاك هاى نرم، غبارآلود شده بوديم. در آن روز بود كه پيامبرخدا به على گفت: «اى ابو تراب!»، به خاطر آن خاك هايى كه بر او ديده مى شد. پيامبر خدا فرمود: «آيا براى شما از دو كس كه شقى ترينِ مردم اند، سخن نگويم؟». گفتيم: چرا، اى پيامبر خدا! فرمود: «آن خونريز ثمود كه ناقه [ى صالح] را پى كرد، و آن كه ـ اى على! ـ بر اين جايت (اشاره به گيجگاه) مى زند تا اين (اشاره به محاسن) از [خون]آن، تَر شود».
صحيح البخارىـ به نقل از ابو حازم ـ: مردى نزد سهل بن سعد آمد و گفت: اين مرد (حاكم مدينه) على عليه السلام را بر فراز منبر [به بدى] مى خوانَد. گفت: چه مى گويد؟ گفت: او را ابو تراب مى خواند. سهل خنديد و گفت: به خدا سوگند، جز پيامبر صلى الله عليه و آله او را [به اين نام] نناميد و به خدا سوگند، نزد او نامى از آن محبوب تر نبود. پس ماجرا [ى نام گذارى] را از سهل، جويا شدم و گفتم: اى ابو عبّاس! آن ماجرا چه بود؟ گفت: على عليه السلام به نزد فاطمه عليها السلام رفت. سپس بيرون آمد و در مسجد خوابيد. پيامبر صلى الله عليه و آله به فاطمه فرمود: «پسر عمويت كجاست؟». گفت: در مسجد است. پس به سوى او رفت و ديد كه ردايش از پشتش افتاده و خاك بر پشتش نشسته است. پس شروع به زدودن خاك از پشت او كرد و مى فرمود: «اى ابو تراب، بنشين! اى ابو تراب، بنشين!». در برخى از منابع آمده است كه ميان امام على عليه السلام و فاطمه عليها السلام اختلافى پديد آمد و على عليه السلام خانه را با ناراحتى ترك كرد و به حالت قهر در مسجد خوابيد و چون غبارآلود شد، ابوتراب نام گرفت؛ امّا مسلّم است كه اين بخش از متن موجود، مجعول است و به وسيله دشمنان و معاندان امام على و فاطمه عليهما السلام ساخته و پرداخته شده است؛ زيرا آن دو بزرگوار، هر دو معصوم و از اين گونه امور، مبرّا هستند و افزون بر اين، امام على عليه السلام خود، پس از شهادت فاطمه عليها السلام فرمود: «او هرگز مرا خشمناك نكرد».