حدیث دربارهمأموريت براى اعلان برائت از مشركان

المستدرك على الصحيحين عن جميع بن عمير الليثي:أتَيتُ عَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ فَسَأَلتُهُ عَن عَلِيٍّ رضى الله عنهفَانتَهَرَني، ثُمَّ قالَ: ألا اُحَدِّثُكَ عَن عَلِيٍّ؟ هذا بَيتُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فِي المَسجِدِ، وهذا بَيتُ عَلِيٍّ رضى الله عنه. إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَعَثَ أبا بَكرٍ وعُمَرَ بِبَراءَةَ إلى أهلِ مَكَّةَ، فَانطَلَقا، فَإِذا هُما بِراكِبٍ، فَقالا: مَن هذا؟ قالَ: أنَا عَلِيٌّ، يا أبا بَكرٍ هاتِ الكِتابَ الَّذي مَعَكَ. قالَ: وما لي!! قالَ: وَاللّهِ ما عَلِمتُ إلّا خَيرا، فَأَخَذَ عَلِيٌّ الكِتابَ فَذَهَبَ بِهِ، ورَجَعَ أبو بَكرٍ وعُمَرُ إلَى المَدينَةِ، فَقالا: ما لَنا يا رَسولَ اللّهِ؟! قالَ: ما لَكُما إلّا خَيرٌ، ولكِن قيلَ لي: إنَّهُ لا يُبَلِّغُ عَنكَ إلّا أنتَ أو رَجُلٌ مِنكَ. ۱
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از جميع بن عمير ليثى ـ: نزد عبد اللّه بن عمر آمدم و درباره على عليه السلام از او پرسيدم. مرا نكوهش كرد و گفت: آيا برايت از على عليه السلام نگويم؟ اين خانه پيامبر خدا در مسجد است و اين خانه على عليه السلام است. پيامبر خدا، ابو بكر و عمر را با [آيه هاى]برائت به سوى مردم مكّه فرستاد. روانه كه شدند، سوارى را ديدند. گفتند: اين كيست؟ فرمود: «من على هستم. اى ابو بكر! نوشته اى را كه با توست، بده». گفت: براى چه؟! فرمود: «به خدا سوگند، چيزى جز خير و نيكى نمى دانم». على عليه السلام نوشته را گرفت و بُرد و ابو بكر و عمر به مدينه بازگشتند و گفتند: اى پيامبر خدا! چه چيزى درباره ما [رخ داده] است؟ فرمود: «چيزى جز خير نيست؛ ولى به من گفته شد: چنين باشد كه [آن را كسى]از جانب تو، جز خودت يا مردى از [خاندان] خودت ابلاغ نكند».
۱.المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 53 ح 4374.

احادیث دیگر این موضوع

۷
الإرشاد:در ماجراى برائت آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله، آن (آيه هاى برائت) را به ابو بكر داد تا با آن، پيمان با مشركان را به كنار افكند. هنوز دور نشده بود كه جبرئيل عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت: خداوند بر تو درود مى فرستد و مى گويد: «از جانب تو، جز خودت يا مردى از [خاندان] تو [پيام را]نمى رسانَد». پيامبر خدا، على عليه السلام را خواست و به او فرمود: «بر عَضباء، شتر من، سوار شو و به ابو بكر برس و [آيه هاى]برائت را از دست او بگير و آنها را به مكّه برسان و پيمان مشركان را به پيش خودشان بينداز و ابو بكر را مخيّر كن كه يا در ركاب تو بيايد يا به سوى من بازگردد». امير مؤمنان بر «عَضباء»، شتر پيامبر خدا، سوار شد و رفت تا به ابو بكر رسيد. چون ابو بكر، على عليه السلام را ديد، هراسان شد و به پيشبازش آمد و گفت: اى ابو الحسن! براى چه آمده اى؟ آيا همراه من مى آيى يا به منظور ديگرى آمده اى؟ امير مؤمنان به او فرمود: «پيامبر خدا به من فرمان داده است كه به تو برسم و آيه هاى برائت را از تو بگيرم و با آنها، پيمان مشركان را به پيش خودشان بيفكنم و به من فرمان داده كه تو را مخيّر كنم كه يا با من بيايى و يا به سوى او بازگردى». ابو بكر گفت: به سوى او باز مى گردم. به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت و چون بر او وارد شد، گفت: اى پيامبر خدا! تو مرا براى كارى شايسته ديدى كه بدان، گردن ها به سويم كشيده شد و چون به سوى آن رو كردم، مرا از آن بازگرداندى. براى چه؟ آيا [آيه اى از] قرآن درباره من نازل شده است؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نه؛ امّا جبرئيل امين از سوى خداوند عز و جل به نزد من آمد و اين گونه گفت: از جانب تو، جز خودت يا مردى از خاندانت [پيام را]نمى رسانَد و على از من است و جز على از جانب من ابلاغ نمى كند».