حدیث دربارهتلاش سرنوشت ساز در جنگ خيبر

الإرشاد عن عبد الملك بن هشام ومحمّد بن إسحاق وغيرهم من أصحاب الآثار:حاصَرَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله خَيبَرَ بِضعا وعِشرينَ لَيلَةً، وكانَتِ الرّايَةُ يَومَئِذٍ لِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام، فَلَحِقَهُ رَمَدٌ أعجَزَهُ عَنِ الحرَبِ، وكانَ المُسلِمونَ يُناوِشونَ اليَهودَ مِن بَينِ أيدي حُصونِهِم وجَنَباتِها. فَلَمّا كانَ ذاتَ يَومٍ فَتَحُوا البابَ وقَد كانوا خَندَقوا عَلى أنفُسِهِم، وخَرَجَ مَرحَبٌ بِرِجلِهِ يَتَعَرَّضُ لِلحَربِ. فَدَعا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أبا بَكرٍ فَقالَ لَهُ: خُذِ الرّايَةَ، فَأَخَذَها ـ في جَمعٍ مِنَ المُهاجِرينَ ـ فَاجتَهَدَ ولَم يُغنِ شَيئا، فَعادَ يُؤَنِّبُ القَومَ الَّذينَ اتَّبَعوهُ ويُؤَنِّبونَهُ! فَلَمّا كانَ مِن الغَدِ تَعَرَّضَ لَها عُمَرُ، فَسارَ بِها غَيرَ بَعيدٍ، ثُمَّ رَجَعَ يُجَبِّنُ أصحابَهُ ويُجَبِّنونَهُ! فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: لَيسَت هذِهِ الرّايَةُ لِمَن حَمَلَها، جيؤوني بِعَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ. فَقيلَ لَهُ: إنَّهُ أرمَدُ. قالَ: أرونيهِ تُروني رَجُلاً يُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ، ويُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ، يَأخُذُها بِحَقِّها لَيسَ بِفَرّارٍ. فَجاؤوا بِعَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام يَقودونَهُ إلَيهِ، فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: ما تَشتَكي يا عَلِيُّ؟ قالَ: رَمَدٌ ما اُبصِرُ مَعَهُ، وصُداعٌ بِرَأسي. فَقالَ لَهُ: اِجلِس وضَع رَأسَكَ عَلى فَخِذي. فَفَعَلَ عَلِيٌّ عليه السلام ذلِكَ، فَدَعا لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله وتَفَلَ في يَدِهِ فَمَسَحَها عَلى عَينَيهِ ورَأسِهِ، فَانفَتَحَت عَيناهُ وسَكَنَ ما كانَ يَجِدُهُ مِنَ الصُّداعِ. وقالَ في دُعائِهِ لَهُ: اللّهُمَّ قِهِ الحَرَّ وَالبَردَ. وأعطاهُ الرّايَةَ ـ وكانَت رايَةً بَيضاءَ ـ وقالَ لَهُ: خُذِ الرّايَةَ وَامضِ بِها، فَجَبرَئيلُ مَعَكَ، وَالنَّصرُ أمامَكَ، وَالرُّعبُ مَبثوثٌ في صُدورِ القَومِ، وَاعلَم ـ يا عَلِيُّ ـ أَنَّهُم يَجِدونَ في كِتابِهِم: إنَّ الَّذي يُدَمِّرُ عَلَيهِمِ اسمُهُ آلِيا، فَإِذا لَقيتَهُم فَقُل: أنَا عَلِيٌّ، فَإِنَّهُم يُخذَلونَ إن شاءَ اللّهُ. وجاءَ فَي الحَديثِ: أنَّ أميرَ المُؤمِنينَ عليه السلام لَمّا قالَ: أنَا عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ، قالَ حِبرٌ مِن أحبارِ القَومِ: غُلِبتُم وما اُنزِلَ عَلى موسى. فَدَخَلَ قُلوبَهُم مِنَ الرُّعبِ ما لَم يُمكِنهُم مَعَهُ الاِستيطانُ بِهِ. ۱
الإرشادـ به نقل از عبد الملك بن هشام و محمّد بن اسحاق و ديگر راويان تاريخ ـ: پيامبر خدا، خيبر را بيست و چند شب در محاصره گرفت و در اين روزها پرچم به دست امير مؤمنان بود كه چشمْ دردى بر او عارض شد و از حضور در جنگ ناتوانش كرد. مسلمانان در جلوى در و كناره هاى دژهاى يهوديان با آنها مى جنگيدند تا اين كه يكى از روزها درِ دژ را باز كردند و مرحب، پياده براى جنگ، پيش آمد و از خندقِ گرداگرد دژ كه خودشان كَنده بودند، گذشت. پس پيامبر خدا، ابو بكر را فرا خواند و به او فرمود: «پرچم را بگير!». آن را گرفت و با گروهى از مهاجران كوشيد و كارى از پيش نبرد و بازگشت، در حالى كه [او] همراهانش را سرزنش مى كرد و همراهانش او را ملامت مى كردند. فرداى آن روز، عمر پيش آمد و اندكى پيش نرفته، بازگشت. او يارانش را بُزدل مى خواند و يارانش او را بزدل مى خواندند. در اين جا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين پرچم، به دست آن كه بايست مى بود، نبود. على بن ابى طالب را نزدم بياوريد». گفته شد: او چشمْ درد دارد. فرمود: «او را به من نشان دهيد تا مردى را ببينيد كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند. حقّ پرچم را ادا مى كند و نمى گريزد». دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفتندو پيش ايشان آوردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «از چه ناراحتى، اى على؟». گفت: چشمْ دردى كه با آن، جايى را نمى بينم و سردرد نيز دارم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بنشين و سرت را روى پاى من بگذار!». على عليه السلام چنان كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله برايش دعا كرد و با دستش از آب دهان خود برگرفت و بر چشمان و سر او ماليد. چشمان على عليه السلام گشوده شد و سرش آرام گرفت. و پيامبر صلى الله عليه و آله در دعايش چنين گفت: «خدايا! او را از گرما و سرما حفظ كن» و پرچم را كه سفيد رنگ بود، به او سپرد و فرمود: «پرچم را بگير و آن را پيش ببر كه جبرئيل عليه السلام همراه توست و يارى الهى در پيش رويت، و هراس در دل دشمنان افتاده است، و بدان ـ اى على ـ كه آنان در كتابشان ديده اند كه نام آن كه نابودشان مى كند آليا ست. پس هنگامى كه آنان را ديدى، بگو: من على هستم كه إن شاء اللّه، آنان به خذلان و بى پناهى يا بى ياورى دچار مى شوند.!». و در حديث آمده است كه چون امير مؤمنان گفت: «من على بن ابى طالبم»، يكى از عالمان يهود گفت: سوگند به آنچه بر موسى نازل شد كه شكست خورديد! پس چنان ترسى در دلشان افتاد كه ديگر نتوانستند دوام بياورند.
۱.الإرشاد: ج 1 ص 125 وراجع تاريخ دمشق: ج 42 ص 107.

احادیث دیگر این موضوع

۸
مسند ابن حنبلـ به نقل از ابو سعيد خُدْرى ـ: پيامبر خدا، پرچم را گرفت و آن را تكان داد و فرمود: «چه كسى حقّ آن را ادا مى كند؟». پس فلانى آمد و گفت: من. فرمود: «كنار برو!». سپس مردى [ديگر] آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كنار برو!». سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «سوگند به آن كه آبروى محمّد را نگاه داشته است، آن را به مردى مى سپارم كه نمى گريزد. اى على! آن را بگير». پس على عليه السلام حركت كرد و خداوند، خيبر و فَدَك فدك، از آبادى هاى يهود است كه به فاصله چند روز راه از مدينه واقع شده است و در تملّك پيامبرخدا بود؛ زيرا او و اميرمؤمنان، [به تنهايى] آن را فتح كرده بودند و از اين رو، حكم غنيمت جنگى را نداشت؛ بلكه از انفال [و مختص به پيامبر صلى الله عليه و آله] بود و چون آيه «و حقّ خويشان را بپرداز»، نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به فاطمه عليها السلام داد و در دست او بود تا پيامبر خدا وفات كرد. سپس به زور از فاطمه عليها السلام گرفته شد (مجمع البحرين: ماده «فدك»). را بر او گشود و [او]خرما و گوشت آن دو [قلعه] را آورد.
الطبقات الكبرى:در شعبان سال ششم پس از هجرت پيامبر خدا، على بن ابى طالب عليه السلام در فَدَك به بنى سعد بن بكر، حمله كرد. [راويان] مى گويند: به پيامبر خدا خبر رسيد كه گروهى از آنان (بنى سعد)، قصد كمك به يهوديان خيبر را دارند. پس على بن ابى طالب عليه السلام را با يكصد مرد به سوى آنان فرستاد. على عليه السلام، شب ها راه مى رفت و روزها پنهان مى شد تا به آبى ميان خيبر و فدك به نام «هَمَج» رسيد، و ميان فدك و مدينه، شش شبْ راه بود. آنان، مردى را در هَمَج يافتند و درباره بنى سعد از او پرسيدند. گفت: به شما خبر مى دهم، به شرط آن كه امانم دهيد. امانش دادند و او هم راهنمايى شان كرد. پس بر آنان تاختند و پانصد شتر و دو هزار گوسفند را به غنيمت گرفتند و بنى سعد، با زنانشان و به رهبرى وَبَر بن عُلَيم گريختند. پس على عليه السلام، شتر بسيار شيردهى به نام «حَفِدَه» را به عنوان سهم پيامبر صلى الله عليه و آله كنار گذاشت و سپس، خمس غنيمت را جدا و بقيّه غنيمت ها را ميان سپاهيانش قسمت كرد و به مدينه باز آمد، بى آن كه با كسى درگير شود.
المغازىـ به نقل از يعقوب بن عُتبه ـ: پيامبر خدا، على عليه السلام را با يكصد مرد به عشيره سعد در فدك فرستاد؛ چون به پيامبر خدا خبر رسيده بود كه گروهى از آنان، قصد كمك به يهوديان خيبر را دارند. على عليه السلام، شب ها راه مى رفت و روزها پنهان مى شد تا به هَمَج رسيد. پس به جاسوسى برخورد و از او پرسيد: «تو كيستى؟ آيا از گروه بنى سعد كه پشت سر گذاشته اى اطّلاعى دارى؟». گفت: اطّلاعى ندارم. بر او سخت گرفتند تا اقرار كرد كه جاسوس آنهاست و وى را به سوى يهوديان خيبر فرستاده اند تا به آنان بگويد كه بنى سعد، آماده كمك كردن به آنها هستند و به آنان مى پيوندند، به شرط آن كه مقدارى خرما كه به ديگران داده اند، به آنان هم بدهند. از او پرسيدند: اين گروه، كجا هستند؟ گفت: هنگامى كه من آنان را ترك مى كردم، دويست نفر از آنان به رهبرى وَبَر بن عُلَيم، گِرد آمده بودند. گفتند: ما را به آن جا ببر. گفت: به شرط آن كه امانم دهيد. گفتند: اگر ما را به آنان و دام هايشان راهنمايى كنى، تو را امان مى دهيم؛ وگرنه، امان ندارى. گفت: قبول است. او آنان را راهنمايى كرد و [آن قدر راه برد] كه به او بدگمان شدند. آنان را از زمين هاى بلند و ناهموار، عبور داد و سپس آنان را به دشت هموارى رسانْد كه با شتران و گوسفندان بسيارى مواجه شدند. گفت: اين، شتران و گوسفندان آنهاست. بر آنها تاختند و شتران و گوسفندان را غنيمت گرفتند. آن جاسوس گفت: رهايم كنيد. گفتند: نه، تا آن كه از تعقيب، در امان باشيم. [آن جاسوس،] چوپان هاى شتران و گوسفندان را از آنان ترساند و آنان به سوى بنى سعد گريختند و به آنها هشدار دادند. پس آنان نيز پراكنده شدند و گريختند. آن راهنما گفت: براى چه مرا نگه داشته ايد؟ اعراب، پراكنده شده اند و چوپان ها، آنها را ترسانده اند. على عليه السلام فرمود: «ما به اردوگاهشان نرسيده ايم». پس [جاسوس]، آنان را به آن جا رساند. على عليه السلام كسى را نديد. رهايش كردند و شتران و گوسفندان را [به سوى مدينه]راندند. پانصد شتر و دو هزار گوسفند بود.
السيرة النبويّة، ابن هشامـ به نقل از سفيان بن فَروه اسلمى، از سلمة بن عمرو بن اَكوع ـ: پيامبر خدا، ابو بكر صدّيق را با پرچم سفيدش به سوى برخى دژهاى خيبر فرستاد. او جنگيد و كوشيد و بدون پيروزى بازگشت. فرداى آن روز، عمر بن خطّاب را فرستاد. او هم جنگيد و كوشيد و بدون پيروزى بازگشت. پس پيامبر خدا فرمود: «فردا، پرچم را به دست مردى مى سپارم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خداوند با دست او فتح مى كند و گريزنده نيست». پس پيامبر خدا، على عليه السلام را فرا خواند و چون چشمْ درد داشت، آب دهان خود را بر چشمان او نهاد و سپس فرمود: «اين پرچم را بگير و پيش ببر تا خداوند، پيروزى را نصيب تو كند». به خدا سوگند، [على عليه السلام] نفس زنان، هَروَله كنان و پرچم به دست، حركت كرد و ما از پشت سر، دنبالش مى كرديم تا آن كه پرچم را بر سنگچين پايه قلعه فرو برد. مردى يهودى از بالاى دژ، سر برآورد و پرسيد: تو كيستى؟ فرمود: «من، على بن ابى طالبم». يهودى گفت: سوگند به آنچه بر موسى نازل شد، چيره شديد! يا جمله اى شبيه به اين گفت. و على عليه السلام بازنگشت تا آن كه خداوند، پيروزى را نصيبش كرد.