خانه
کتابها
احادیث
معصومین(ع)
جستجو...
ورود
ثبتنام
خانه
کتابها
دانشنامه امیرالمؤمنین(ع) ج ۱
موضوعات
ضربه سرنوشت ساز در جنگ خندق
188. من عمرو بن عبد ود را كه برابر هزار …
حدیث درباره
ضربه سرنوشت ساز در جنگ خندق
دانشنامه امیرالمؤمنین(ع) ج ۱، ص ۳۳۳، ح ۱۸۸
امام علی علیهالسلام
ضربه سرنوشت ساز در جنگ خندق
الإمام عليّ عليه السلام:
إنّي قَتَلتُ عَمرَو بنَ عَبدِ وَدٍّ، وكانَ يُعَدُّ بِأَلفِ رَجُلٍ.
۱
امام على عليه السلام:
من عمرو بن عبد ود را كه برابر هزار مرد شمرده مى شد، كشتم.
۱.
الخصال: ص 579 ح 1 عن مكحول.
کلیدواژهها
درآمد
1 دانش نامه امام حسین علیه السلام در یک نگاه
فضیلت ها و ویژگی های امام حسین علیه السلام
دانش نامه امیر المومنین در یک نگاه
+2 مورد دیگر
احادیث دیگر این موضوع
۸
تاريخ اليعقوبى:جنگ خندق، در سال ششم هجرى و 55 ماه بعد از ورود پيامبر خدا به مدينه و پس از آن كه قريش به يهود و ديگر قبيله ها نماينده مى فرستاد تا آنان را به پيكار با پيامبر خدا تحريك كند، اتّفاق افتاد. پس گروهى از قريش در جايى به نام سَلْع جايى است در نزديكى مدينه (معجم البلدان: ج3 ص236). گِرد آمدند و سلمان فارسى به پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد كرد كه خندق بكَند. پيامبر خدا، كَندن خندق را آغاز كرد و براى هر قبيله، مقدار حفر كردن را معيّن كرد و خود نيز با آنان به كار پرداخت تا كندن خندق را به پايان بُرد و براى آن، درهايى قرار داد و بر آنها از هر قبيله يك نفر نگهبان گمارد و زبير بن عوّام را بر آنان گمارد و به او فرمان داد كه اگر جنگى در گرفت، درگير شود. تعداد مسلمانان، هفتصد نفر بود. مشركان رسيدند و خندق برايشان ناشناخته بود و گفتند: عرب، اين را نمى شناسد! و پنج روز ماندند. روز پنجم، عمرو بن عبد ود و چهار تن از مشركان به نام هاى: نَوفَل بن عبد اللّه بن مغيره مخزومى و عِكرمة بن ابى جهل و ضرار بن خطّاب فهرى و هُبَيرة بن ابى وهب مخزومى [براى جنگ] حركت كردند. على بن ابى طالب عليه السلام نيز به سوى عمرو بن عبد ود [از لشكرگاه،] بيرون آمد و با او مبارزه كرد و وى را كشت. بقيه پراكنده شدند و اسب نوفل بن عبد اللّه بن مغيره [در خندق افتاد و]او را به زمين زد. پس على عليه السلام خود را به او رساند و وى را كشت.
السنن الكبرىـ به نقل از ابن اسحاق ـ: عمرو بن عبد ود، در جنگ خندق، [از لشكرگاه،]بيرون آمد و فرياد برآورد: چه كسى به مبارزه مى آيد؟ على عليه السلام در حالى كه غرق در آهن و فولاد بود، برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، من هماورد اويم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «او عمرو است. بنشين!». عمرو ندا داد: آيا مردى [در ميان شما] نيست؟ و به سرزنش آنان پرداخت و گفت: كجاست آن بهشتى كه مى پنداريد كشتگان شما به آن وارد مى شوند؟ آيا مردى به پيكار من در نمى آيد؟ پس على عليه السلام برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، من! فرمود: «بنشين!». عمرو، بار سوم فرياد زد و شعرى خواند. على عليه السلام برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، من! فرمود: «او عمرو است». على عليه السلام گفت: حتّى اگر عمرو باشد [، من آماده ام]. پيامبر خدا به او اجازه داد و على عليه السلام به سوى او رفت و به نزديكش رسيد و شعرى خواند. عمرو به او گفت: تو كيستى؟ گفت: «من على هستم». گفت: پسر عبد مناف؟ گفت: «من على پسر ابو طالبم». گفت: جز تو، اى برادر زاده! كسى از عموهايت به ميدان بيايد كه از تو بزرگ تر باشد؛ چرا كه من خوش ندارم خون تو را بريزم. على عليه السلام گفت: «امّا به خدا سوگند، من بدم نمى آيد كه خون تو را بريزم». عمرو، خشمناك شد و [از اسب] فرود آمد و شمشيرش را چون شعله آتش بيرون كشيد و خشمگينانه به على عليه السلام رو آورد و على عليه السلام هم با سپرش از او استقبال كرد. عمرو با شمشير، ضربه اى بر او وارد كرد كه سپر را دريد و شمشير در آن فرو رفت و به سرِ على عليه السلام رسيد و آن را زخمى كرد. على عليه السلام هم ضربه اى به رگ گردن او زد. پس، افتاد و گرد و غبار برخاست و پيامبر خدا، تكبير شنيد. پس دانست كه على عليه السلام، او را كشته است.
الإرشادـ به نقل از زهرى ـ: در جنگ احزاب، عمرو بن عبدِ وَد و عِكرَمة بن ابى جهل و هُبَيرة بن ابى وَهْب و نَوفَل بن عبد اللّه بن مُغَيره و ضرار بن خطّاب، به سوى خندق آمدند و گِرد آن گشتند تا جاى باريكى بيابند و از آن بگذرند تا آن كه به جايى رسيدند و اسب هايشان را وادار كردند كه از آن بجهند. پس، از خندق عبور كردند و با اسب هايشان در ميان خندق و [ناحيه]سَلع، جولان دادند و مسلمانان ايستاده بودند و هيچ كس به سوى آنان نمى رفت و عمرو بن عبد وَد، هماورد مى طلبيد و به مسلمانانْ طعنه مى زد و مى گفت: و بى گمان، صدايم از اين ندا گرفت: آيا در ميان شما مبارزى هست؟! و بارها، على بن ابى طالب عليه السلام از ميان مسلمانان برخاست تا با او بجنگد و هر بار، پيامبر خدا فرمان مى داد كه بنشيند، به انتظار آن كه كس ديگرى تحرّكى از خود، نشان دهد. مسلمانان به خاطر ترس از عمرو بن عبد وَد و كسانى كه به همراه او بودند، هيچ حركتى نمى كردند، چنان كه گويى پرنده بر سرشان نشسته بود! چون نداى مبارزطلبى عمرو بالا گرفت و امير مؤمنان، مكرّر برخاست، پيامبر خدا به او فرمود: «اى على! نزديك من بيا». او نزديك آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله، دستارش را از سر برداشت و بر سر على عليه السلام گذاشت و شمشير خود را به او داد و گفت: «كارت را انجام ده!». سپس فرمود: «خدايا! او را يارى كن». على عليه السلام به سوى عمرو شتافت. جابر بن عبداللّه انصارى هم با او بود تا ببيند على عليه السلام و عمرو چه مى كنند. پس چون امير مؤمنان به عمرو رسيد، به او فرمود: «اى عمرو! تو در جاهليت مى گفتى: هيچ كس مرا به سه چيز فرا نمى خوانَد، مگر آن كه همه يا يكى از آنها را مى پذيرم». عمرو گفت: آرى. [امير مؤمنان] فرمود: «پس من تو را به گواهى دادن بر يگانگى خداوند، رسالت محمّد صلى الله عليه و آله و تسليم شدن در برابر پروردگار جهانيان فرا مى خوانم». عمرو گفت: اى برادر زاده! اين را از من مخواه. امير مؤمنان به او فرمود: «بدان كه اگر آن را مى پذيرفتى، برايت بهتر بود». سپس گفت: «پيشنهاد ديگرى هم هست». گفت: چيست؟ گفت: «از همان جا كه آمده اى، بازگرد». گفت: زنان قريش، هيچ گاه از اين، سخن نخواهند گفت. گفت: «كار ديگرى هم هست». گفت: چيست؟ گفت: «پياده شوى و با من بجنگى». عمرو خنديد و گفت: اين، قبول است و گمان نمى بردم كه احدى از عرب، آن را از من بخواهد و به يقين، من خوش ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكُشم، در حالى كه پدرت مونس من بود. على عليه السلام فرمود: «امّا من دوست دارم تو را بكُشم. اگر مى خواهى، پياده شو». عمرو، با تأسّف از اسب پياده شد و بر صورت آن زد و اسب بازگشت. جابر مى گويد: ميان آن دو گَرد و غبار برخاست و ديگر آن دو را نديدم و از زير گَرد و غبار، صداى تكبير شنيدم. پس دانستم كه على عليه السلام، عمرو را كشته است، و يارانش پراكنده شدند تا آن كه با اسب هايشان از روى خندق جهيدند. و مسلمانان، چون تكبير را شنيدند، به شتاب آمدند تا بنگرند كه آن گروه، چه مى كنند و ديدند كه نوفل بن عبداللّه، در داخل خندق افتاده و اسبش نتوانسته او را به در ببَرد. پس شروع به سنگ پراندن به او كردند. نوفل گفت: كُشتنى زيباتر از اين [نمى دانيد]؟! يكى از شما پايين آيد تا با او بجنگم. پس امير مؤمنان پايين رفت و نوفَل را [با شمشير] زد تا او را كشت و در پى هبيره رفت؛ امّا به او نرسيد و [با شمشير] بر كوهه زين اسبش زد و زرهى كه بر آن بود، افتاد و عكرمه، فرار كرد و ضرار بن خطّاب [نيز]گريخت. جابر گفت: ماجراى كشته شدن عمرو به دست على عليه السلام، مانند داستان داوود و جالوت است كه خداى متعال نقل كرده، آن جا كه مى فرمايد: «پس با اذن خداوند، آنان را پراكنده كردند و داوود، جالوت را كُشت» .
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از ابن اسحاق ـ: سپس على عليه السلام [بعد از آن كه عمرو را كشت]، به سوى پيامبر خدا آمد، در حالى كه چهره اش مى درخشيد. پس عمر بن خطّاب گفت: چرا زرهش را بر نداشتى؟ عرب، زرهى بهتر از آن ندارد. على عليه السلام فرمود: «او را زدم. پس با عورتش خود را از من حفظ كرد و از پسر عمويم خجالت كشيدم كه وى را [با گرفتن زرهش] بى پوشش كنم».
المناقب، ابن شهر آشوب:چون على عليه السلام بر عمرو بن عبد ود دست يافت، او را نكشت. پس بر على عليه السلام خرده گرفتند و حذيفه از على عليه السلام دفاع كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى حذيفه! دست نگه دار كه على، به زودى سبب توقّفش را مى گويد». سپس على عليه السلام او را زد [و كارش را تمام كرد] و چون باز آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله علّت را جويا شد. على عليه السلام گفت: به مادرم دشنام داد و به صورتم آب دهان انداخت. پس ترسيدم مبادا با انگيزه نفسانى او را بكشم. رهايش كردم تا خشمم فرو نشست. سپس به خاطر خدا او را كشتم.
الإرشادـ به نقل از ابو الحسن مدائنى ـ: چون على بن ابى طالب عليه السلام، عمرو بن عبدِ وَد را كشت، خبر مرگش را براى خواهرش بردند. گفت: چه كسى بر او جرئت كرده است؟ گفتند: پسر ابو طالب. گفت: روزگارش را جز به دست همتايى بزرگوار به پايان نبُرد. اشكم خشك مباد اگر بر او بگِريم! قهرمانان را كشت و با دلاوران جنگيد و مرگش به دست همتايى بود كه بزرگ قوم خويش است. اى بنى عامر! من افتخارى برتر از اين نشنيده ام. سپس، اين شعر را سرود: اگر قاتل عمرو، كسى غير از اين [مرد] بود تا انتهاى ابديت بر او مى گريستم. امّا قاتل عمرو را عيبى نيست آن كه از قديم، بزرگ شهر خوانده مى شده است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ هنگام رويارويى امام على عليه السلام و عمرو ـ: همه ايمان با همه شرك، روياروى گشته است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:بى گمان، رويارويى على بن ابى طالب با عمرو بن عبد ود در جنگ خندق، برتر از [همه] اعمال امّتم تا روز قيامت است.
حدیث 187
موضوع
حدیث 189