حدیث دربارهضربه سرنوشت ساز در جنگ خندق
الإرشاد عن الزهري:جاءَ عَمرُو بنُ عَبدِ وَدٍّ وعِكرِمَةُ بنُ أبي جَهلٍ وهُبَيرَةُ ابنُ أبي وَهبٍ ونَوفَلُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ المُغيرَةِ وضِرارُ بنُ الخَطّابِ ـ في يَومِ الأَحزابِ ـ إلَى الخَندَقِ، فَجَعَلوا يَطوفونَ بِهِ؛ يَطلُبونَ مَضيقا مِنهُ فَيَعبُرونَ، حَتَّى انتَهَوا إلى مَكانٍ أكرَهوا خُيولَهُم فيهِ فَعَبَرَت، وجَعَلوا يَجولونَ بِخَيلِهِم فيما بَينَ الخَندَقِ وسَلعٍ، وَالمُسلِمونَ وُقوفٌ لا يُقدِمُ واحِدٌ مِنهُم عَلَيهِم. وجَعَلَ عَمرُو بنُ عَبدِ وَدٍّ يَدعو إلَى البِرازِ ويُعَرِّضُ بِالمُسلِمينَ ويَقولُ:
ولَقَد بَحِحتُ مِنَ النِّدا
ءِ بِجَمِعِهم هَل مِن مُبارِزٍ
في كُلِّ ذلِكَ يَقومُ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ مِن بَينِهِم لِيُبارِزَهُ، فَيَأمُرُهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِالجُلوسِ؛ اِنتِظارا مِنهُ لِيَتَحَرَّكَ غَيرُهُ، وَالمُسلِمونَ كَأَنَّ عَلى رُؤسِهِمُ الطَّيرَ؛ لِمَكانِ عَمرِو بنِ عَبدِ وَدٍّ، وَالخَوفِ مِنهُ، ومِمَّن مَعَهُ ووَراءَهُ.
فَلَمّا طالَ نِداءُ عَمرٍو بِالبِرازِ وتَتابَعَ قِيامُ أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام قالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اُدنُ مِنّي يا عَلِيُّ، فَدَنا مِنهُ، فَنَزَعَ عِمامَتَهُ مِن رَأسِهِ وعَمَّمَهُ بِها، وأعطاهُ سَيفَهُ، وقالَ لَهُ: اِمضِ لِشَأنِكَ، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ أعِنهُ. فَسَعى نَحوَ عَمرٍو ومَعَهُ جابِرُ بنُ عَبدِ اللّهِ الأَنصارِيُّ؛ لِيَنظُرَ ما يَكونُ مِنهُ ومِن عَمرٍو، فَلَمَّا انتَهى أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام إلَيهِ قالَ لَهُ: ياعَمرُو، إنَّكَ كُنتَ فِي الجاهِلِيَّةِ تَقولُ: لا يَدعوني أحَدٌ إلى ثَلاثٍ إلّا قَبِلتُها أو واحِدَةٍ مِنها! قالَ: أجَل. قالَ: فَإِنّي أدعوكَ إلى شَهادَةِ أن لا إلهَ إلَا اللّهُ، وأنَّ مُحَمَّدا رَسولُ اللّهِ، وأن تُسلِمَ لِرَبِّ العالَمينَ.
قالَ: يَا ابنَ أخٍ أخِّر هذِهِ عَنّي. فَقالَ لَهُ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: أما إنَّها خَيرٌ لَكَ لَو أخَذتَها، ثُمَّ قالَ: فَهاهُنا اُخرى. قالَ: ما هِيَ؟ قالَ: تَرجِعَ مِن حَيثُ جِئتَ. قالَ: لا تُحَدِّثُ نِساءُ قُرَيشٍ بِهذا أبَدا. قالَ: فَهاهُنا اُخرى. قالَ: ما هِيَ؟ قالَ: تَنزِلُ فَتُقاتِلُني. فَضَحِكَ عَمرٌو وقالَ: إنَّ هذِهِ الخَصلَةَ، ما كُنتُ أظُنُّ أنَّ أحَدا مِنَ العَرَبِ يَرومُني عَلَيها! وإنّي لَأَكرَهُ أن أقتُلَ الرَّجُلَ الكَريمَ مِثلَكَ، وقَد كانَ أبوكَ لي نَديما. قال عَلِيٌّ عليه السلام: لكِنّي اُحِبُّ أن أقتُلَكَ، فَانزِل إن شِئتَ! فَأَسِفَ عَمرٌو ونَزَلَ، فَضَرَبَ وَجهَ فَرَسِهِ حَتّى رَجَعَ.
فَقالَ جابِرٌ رحمه الله: وثارَت بَينَهُما قَتَرَةٌ؛ فما رَأَيتُهُما، وسَمِعتُ التَّكبيرَ تَحتَها، فَعَلِمتُ أنَّ عَلِيّا عليه السلام قَد قَتَلَهُ، وَانكَشَفَ أصحابُهُ حَتّى طَفَرَت خُيولُهُمُ الخَندَقَ، وتَبادَرَ المُسلِمونَ حينَ سَمِعُوا التَّكبيرَ يَنظُرونَ ما صَنَعَ القَومُ، فَوَجَدوا نَوفَلَ بنَ عَبدِ اللّهِ في جَوفِ الخَندَقِ لَم يَنهَض بِهِ فَرَسُهُ، فَجَعَلوا يَرمونَهُ بِالحِجارَةِ، فَقالَ لَهُم: قَتَلةٌ أجمَلُ مِن هذِهِ! يَنزِلُ بَعضُكُم اُقاتِلُهُ!! فَنَزَلَ إلَيهِ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام، فَضَرَبَهُ حَتّى قَتَلَهُ. ولَحِقَ هُبَيرَةَ فَأَعجَزَهُ، فَضَرَبَ قَرَبوسَ ۱ سَرجِهِ، وسَقَطَت دِرعٌ كانَت عَلَيهِ، وفَرَّ عِكرِمَةُ، وهَرَبَ ضِرارُ بنُ الخَطّابِ.
فَقالَ جابِرٌ: فَما شَبَّهتُ قَتلَ عَلِيٍّ عَمرا إلّا بِما قَصَّ اللّهُ تَعالى مِن قِصَّةِ داوُدَ وجالوتَ حَيثُ يَقولُ: «فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ» ۲. ۳
الإرشادـ به نقل از زهرى ـ: در جنگ احزاب، عمرو بن عبدِ وَد و عِكرَمة بن ابى جهل و هُبَيرة بن ابى وَهْب و نَوفَل بن عبد اللّه بن مُغَيره و ضرار بن خطّاب، به سوى خندق آمدند و گِرد آن گشتند تا جاى باريكى بيابند و از آن بگذرند تا آن كه به جايى رسيدند و اسب هايشان را وادار كردند كه از آن بجهند.
پس، از خندق عبور كردند و با اسب هايشان در ميان خندق و [ناحيه]سَلع، جولان دادند و مسلمانان ايستاده بودند و هيچ كس به سوى آنان نمى رفت و عمرو بن عبد وَد، هماورد مى طلبيد و به مسلمانانْ طعنه مى زد و مى گفت:
و بى گمان، صدايم از اين ندا گرفت:
آيا در ميان شما مبارزى هست؟!
و بارها، على بن ابى طالب عليه السلام از ميان مسلمانان برخاست تا با او بجنگد و هر بار، پيامبر خدا فرمان مى داد كه بنشيند، به انتظار آن كه كس ديگرى تحرّكى از خود، نشان دهد. مسلمانان به خاطر ترس از عمرو بن عبد وَد و كسانى كه به همراه او بودند، هيچ حركتى نمى كردند، چنان كه گويى پرنده بر سرشان نشسته بود!
چون نداى مبارزطلبى عمرو بالا گرفت و امير مؤمنان، مكرّر برخاست، پيامبر خدا به او فرمود: «اى على! نزديك من بيا».
او نزديك آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله، دستارش را از سر برداشت و بر سر على عليه السلام گذاشت و شمشير خود را به او داد و گفت: «كارت را انجام ده!».
سپس فرمود: «خدايا! او را يارى كن».
على عليه السلام به سوى عمرو شتافت. جابر بن عبداللّه انصارى هم با او بود تا ببيند على عليه السلام و عمرو چه مى كنند. پس چون امير مؤمنان به عمرو رسيد، به او فرمود: «اى عمرو! تو در جاهليت مى گفتى: هيچ كس مرا به سه چيز فرا نمى خوانَد، مگر آن كه همه يا يكى از آنها را مى پذيرم».
عمرو گفت: آرى.
[امير مؤمنان] فرمود: «پس من تو را به گواهى دادن بر يگانگى خداوند، رسالت محمّد صلى الله عليه و آله و تسليم شدن در برابر پروردگار جهانيان فرا مى خوانم».
عمرو گفت: اى برادر زاده! اين را از من مخواه.
امير مؤمنان به او فرمود: «بدان كه اگر آن را مى پذيرفتى، برايت بهتر بود».
سپس گفت: «پيشنهاد ديگرى هم هست».
گفت: چيست؟
گفت: «از همان جا كه آمده اى، بازگرد».
گفت: زنان قريش، هيچ گاه از اين، سخن نخواهند گفت.
گفت: «كار ديگرى هم هست».
گفت: چيست؟
گفت: «پياده شوى و با من بجنگى».
عمرو خنديد و گفت: اين، قبول است و گمان نمى بردم كه احدى از عرب، آن را از من بخواهد و به يقين، من خوش ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكُشم، در حالى كه پدرت مونس من بود.
على عليه السلام فرمود: «امّا من دوست دارم تو را بكُشم. اگر مى خواهى، پياده شو».
عمرو، با تأسّف از اسب پياده شد و بر صورت آن زد و اسب بازگشت.
جابر مى گويد: ميان آن دو گَرد و غبار برخاست و ديگر آن دو را نديدم و از زير گَرد و غبار، صداى تكبير شنيدم. پس دانستم كه على عليه السلام، عمرو را كشته است، و يارانش پراكنده شدند تا آن كه با اسب هايشان از روى خندق جهيدند.
و مسلمانان، چون تكبير را شنيدند، به شتاب آمدند تا بنگرند كه آن گروه، چه مى كنند و ديدند كه نوفل بن عبداللّه، در داخل خندق افتاده و اسبش نتوانسته او را به در ببَرد. پس شروع به سنگ پراندن به او كردند. نوفل گفت: كُشتنى زيباتر از اين [نمى دانيد]؟! يكى از شما پايين آيد تا با او بجنگم.
پس امير مؤمنان پايين رفت و نوفَل را [با شمشير] زد تا او را كشت و در پى هبيره رفت؛ امّا به او نرسيد و [با شمشير] بر كوهه زين اسبش زد و زرهى كه بر آن بود، افتاد و عكرمه، فرار كرد و ضرار بن خطّاب [نيز]گريخت.
جابر گفت: ماجراى كشته شدن عمرو به دست على عليه السلام، مانند داستان داوود و جالوت است كه خداى متعال نقل كرده، آن جا كه مى فرمايد: «پس با اذن خداوند، آنان را پراكنده كردند و داوود، جالوت را كُشت» .