حدیث دربارهمادر

الإمام الصادق عليه السلام:إنَّ فاطِمَهَ بِنتَ أسَدٍ اُمَّ أميرِ المُؤمِنينَ كانَت أوَّلَ امرَأَةٍ هاجَرَت إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِن مَكَّةَ إلَى المَدينَةِ عَلى قَدَمَيها. وكانَت مِن أبَرِّ النّاسِ بِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَسَمِعَت رَسولَ اللّهِ وهُوَ يَقولُ: إنَّ النّاسَ يُحشَرونَ يَومَ القِيامَةِ عُراةً كَما وُلِدوا، فَقالَت: وا سَوأَتاه! فَقالَ لَها رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: فَإِنّي أسأَلُ اللّهَ أن يَبعَثَكِ كاسِيَةً. وسَمِعَتهُ يَذكُرُ ضَغطَةَ القَبرِ، فَقالَت: وَا ضَعفاه! فَقالَ لَها رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: فَإِنّي أسأَلُ اللّهَ أن يَكفِيَكِ ذلِكَ. وقالَت لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَوما: إنّي اُريدُ أن اُعتِقَ جارِيَتي هذِهِ، فَقالَ لَها: إن فَعَلتِ أعتَقَ اللّهُ بِكُلِّ عُضوٍ مِنها عُضوا مِنكِ مِنَ النّارِ. فَلَمّا مَرِضَت أوصَت إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وأمَرَت أن يُعتِقَ خادِمَها، وَاعتَقَلَ لِسانُها، فَجَعَلَت تومي إلى رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إيماءً، فَقَبِلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَصِيَّتَها. فَبَينَما هُوَ ذاتَ يَومٍ قاعِدٌ إذ أتاهُ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام وهُوَ يَبكي، فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: ما يُبكيكَ؟ فَقالَ: ماتَت اُمّي فاطِمَةُ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ: واُمّي وَاللّهِ! وقامَ مُسرِعا حَتّى دَخَلَ، فَنَظَرَ إلَيها وبَكى. ثُمَّ أمَرَ النِّساءَ أن يُغَسِّلنَها، وقالَ صلى الله عليه و آله: إذا فَرَغتُنَّ فَلا تُحْدِثنَ شَيئا حَتّى تُعلِمنَني، فَلَمّا فَرَغنَ أعلَمنَهُ بِذلِكَ، فَأَعطاهُنَّ أحَدَ قَميصَيهِ الَّذي يَلي جَسَدَهُ وأمَرَهُنَّ أن يُكَفِّنَّها فيهِ، وقالَ لِلمُسلِمينَ: إذا رَأَيتُموني قَد فَعَلتُ شَيئا لَم أفعَلهُ قَبلَ ذلِكَ فَسَلوني: لِمَ فَعَلتُهُ؟ فَلَمّا فَرَغنَ مِن غُسلِها وكَفنِها، دَخَلَ صلى الله عليه و آله فَحَمَلَ جِنازَتَها عَلى عاتِقِهِ، فَلَم يَزَل تَحتَ جِنازَتِها حَتّى أورَدَها قَبرَها، ثُمَّ وَضَعَها ودَخَلَ القَبرَ فَاضطَجَعَ فيهِ، ثُمَّ قامَ فَأَخَذَها عَلى يَدَيهِ حَتّى وَضَعَها فِي القَبرِ، ثُمَّ انكَبَّ عَلَيها طَويلاً يُناجيها. ۱
امام صادق عليه السلام:بى گمان، فاطمه بنت اسد، مادر امير مؤمنان، نخستين زنى بود كه با پاى پياده از مكّه به مدينه و به سوى پيامبر خدا هجرت كرد و از مهربان ترينِ مردمان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود. او از پيامبر خدا شنيد كه مى گفت: «بى گمان، مردم در روز قيامت، لُختِ مادرزاد، محشور مى شوند». پس فاطمه بنت اسد گفت: واى از رسوايى! سپس پيامبر خدا به او گفت: «من از خدا مى خواهم كه تو را پوشيده برانگيزد». و نيز شنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فشار قبر ياد مى كند. پس گفت: واى از ناتوانى! پس پيامبر خدا به او فرمود: «من از خدا مى خواهم كه از اين (فشار قبر)، كفايتت كند». و روزى فاطمه به پيامبر خدا گفت: مى خواهم اين كنيزم را آزاد كنم. پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اگر چنين كنى، خداوند در برابر هر عضو او، عضوى از تو را از آتش مى رهانَد». پس چون بيمار شد، پيامبر خدا را وصىّ خود قرار داد و از او خواست كه خادمش را آزاد كند و زبانش بند آمد. پس با اشاره به پيامبر خدا وصيّت كرد و ايشان هم وصيّتش را پذيرفت. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بود كه امير مؤمنان، گريان نزدش آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «چه چيز گريانت كرده است؟». گفت: مادرم فاطمه درگذشت. پيامبر خدا فرمود: «و نيز مادر من، به خدا سوگند!» و شتابان برخاست و به درون خانه آمد. پس به او نگريست و گريست. سپس به زنان فرمان داد تا غسلش دهند و فرمود: «هنگامى كه [از كار غسل]فارغ شديد، پيش از آگاه كردن من، كارى نكنيد». پس چون فارغ شدند، به ايشان خبر دادند. پيامبر صلى الله عليه و آله، پيراهن زيرينش را به آنان داد و فرمان داد كه او را در آن كفن كنند و به مسلمانان گفت: «هرگاه ديديد من كارى كردم كه پيش از اين نكرده بودم، از من بپرسيد: چرا آن را كردى؟». پس چون زنان از غسل و كفن او فارغ شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله به درون آمد و جنازه او را بر دوش خود حمل كرد و پيوسته زير جنازه اش بود تا بر سرِ قبرش آورد. سپس آن را بر زمين نهاد و به درون قبر رفت و در آن به پهلو خوابيد. سپس برخاست و او را بر دستانش گرفت و در قبر گذاشت. سپس مدّتى دراز خم شد و با او زمزمه كرد.
۱.الكافي: ج 1 ص 453 ح 2 عن محمّد بن جمهور عن بعض أصحابنا وراجع بصائر الدرجات: ص 287 ح 9 وبحار الأنوار: ج 35 ص 81 ح 23.

احادیث دیگر این موضوع

۴