حدیث دربارهمادر

الكافي عن عبد اللّه بن مسكان عن الإمام الصادق عليه السلام:إنَّ فاطِمَةَ بِنتَ أسَدٍ جاءَت إلى أبي طالِبٍ لِتُبَشِّرَهُ بِمَولِدِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَقالَ أبو طالِبٍ: اِصبِري سَبتا اُبَشِّركِ بِمِثلِهِ إلَا النُّبُوَّةَ. وقالَ: السَّبتُ ثَلاثونَ سَنَةً، وكانَ بَينَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام ثَلاثونَ سَنَةً. ۱
الكافىـ به نقل از عبداللّه بن مسكان ـ: امام صادق عليه السلام فرمود: «فاطمه بنت اسد، نزد ابو طالب آمد تا بشارت تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله را به او بدهد. پس ابو طالب گفت: به مدّت يك سَبت صبر كن. من تو را به [پسرى]مانند او بشارت مى دهم، جز آن كه پيامبر نيست». و [امام صادق] فرمود: «سبت، سى سال است و ميان پيامبر خدا و امير مؤمنان، سى سال فاصله بود».
۱.الكافي: ج 1 ص 452 ح 1، معاني الأخبار: ص 403 ح 68.

احادیث دیگر این موضوع

۴
امام صادق عليه السلام:بى گمان، فاطمه بنت اسد، مادر امير مؤمنان، نخستين زنى بود كه با پاى پياده از مكّه به مدينه و به سوى پيامبر خدا هجرت كرد و از مهربان ترينِ مردمان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود. او از پيامبر خدا شنيد كه مى گفت: «بى گمان، مردم در روز قيامت، لُختِ مادرزاد، محشور مى شوند». پس فاطمه بنت اسد گفت: واى از رسوايى! سپس پيامبر خدا به او گفت: «من از خدا مى خواهم كه تو را پوشيده برانگيزد». و نيز شنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فشار قبر ياد مى كند. پس گفت: واى از ناتوانى! پس پيامبر خدا به او فرمود: «من از خدا مى خواهم كه از اين (فشار قبر)، كفايتت كند». و روزى فاطمه به پيامبر خدا گفت: مى خواهم اين كنيزم را آزاد كنم. پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اگر چنين كنى، خداوند در برابر هر عضو او، عضوى از تو را از آتش مى رهانَد». پس چون بيمار شد، پيامبر خدا را وصىّ خود قرار داد و از او خواست كه خادمش را آزاد كند و زبانش بند آمد. پس با اشاره به پيامبر خدا وصيّت كرد و ايشان هم وصيّتش را پذيرفت. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بود كه امير مؤمنان، گريان نزدش آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «چه چيز گريانت كرده است؟». گفت: مادرم فاطمه درگذشت. پيامبر خدا فرمود: «و نيز مادر من، به خدا سوگند!» و شتابان برخاست و به درون خانه آمد. پس به او نگريست و گريست. سپس به زنان فرمان داد تا غسلش دهند و فرمود: «هنگامى كه [از كار غسل]فارغ شديد، پيش از آگاه كردن من، كارى نكنيد». پس چون فارغ شدند، به ايشان خبر دادند. پيامبر صلى الله عليه و آله، پيراهن زيرينش را به آنان داد و فرمان داد كه او را در آن كفن كنند و به مسلمانان گفت: «هرگاه ديديد من كارى كردم كه پيش از اين نكرده بودم، از من بپرسيد: چرا آن را كردى؟». پس چون زنان از غسل و كفن او فارغ شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله به درون آمد و جنازه او را بر دوش خود حمل كرد و پيوسته زير جنازه اش بود تا بر سرِ قبرش آورد. سپس آن را بر زمين نهاد و به درون قبر رفت و در آن به پهلو خوابيد. سپس برخاست و او را بر دستانش گرفت و در قبر گذاشت. سپس مدّتى دراز خم شد و با او زمزمه كرد.