حدیث دربارهجنگ اُحُد

الإرشاد:لَمَّا انهَزَمَ النّاسُ عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله في يَومِ اُحُدٍ، وثَبَتَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام قالَ ۱ لَهُ: ما لَكَ لا تَذهَبُ مَعَ القَومِ، فَقالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: أذهَبُ وأدَعُكَ يا رَسولَ اللّهِ؟! وَاللّهِ لابَرِحتُ حَتّى اُقتَلَ أو يُنجِزَ اللّهُ لَكَ ما وَعَدَكَ مِنَ النَّصرِ، فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: أبشِر يا عَلِيُّ؛ فَإِنَّ اللّهَ مُنجِزٌ وَعدَهُ، ولَن يَنالوا مِنّا مِثلَها أبَدا. ثُمَّ نَظَرَ إلى كَتيبَةٍ قد أقبَلَت إلَيهِ، فَقالَ لَهُ: لَو حَمَلتَ عَلى هذِهِ يا عَلِيُّ، فَحَمَلَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام، فَقَتَلَ مِنها هِشامَ بنَ اُمَيَّةَ المَخزومِيَّ وَانهَزَمَ القَومُ. ثُمَّ أقبَلَت كَتيبَةٌ اُخرى، فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: اِحمِل عَلى هذِهِ، فَحَمَلَ عَلَيها فَقَتَلَ مِنها عَمرَو بنَ عَبدِ اللّهِ الجُمَحِيَّ، وَانهَزَمَت أيضا. ثُمَّ أقبَلَت كَتيبَةٌ اُخرى، فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: اِحمِل عَلى هذِهِ، فَحَمَلَ عَلَيها فَقَتَلَ مِنها بِشرَ بنَ مالِكٍ العامِرِيَّ وَانهَزَمَتِ الكَتيبَةُ، فَلَم يَعُد بَعدَها أحَدٌ مِنهُم. وتَرَاجَعَ المُنهَزِمونَ مِنَ المُسلِمينَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَانصَرَفَ المُشرِكونَ إلى مَكَّةَ وَانصَرَفَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إلَى المَدينَةِ، فَاستَقبَلَتهُ فاطِمَةُ عليها السلام ومَعَها إناءٌ فيهِ ماءٌ، فَغَسَلَ بِهِ وَجهَهُ، ولَحِقَهُ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام وقَد خَضَبَ الدَّمُ يَدَهُ إلى كَتِفِهِ ومَعَهُ ذُو الفَقارِ، فَناوَلَهُ فاطِمَةَ عليها السلام وقالَ لَها: خُذي هذَا السَّيفَ فَقَد صَدَقَنِي اليَومَ. وأنشَأَ يَقولُ: أ فاطِمُ هاكِ السَّيفَ غَيرَذَميمٍ فَلَستُ بِرِعديدٍ ولا بِمليمٍ ۲ لَعَمري لَقَد أعذَرتُ في نَصرِأحمَدَ وطاعَةِ رَبٍّ بِالعِبادِ عَليمٍ أميطي دِماءَ القَومِ عَنهُ فَإِنَّهُ سَقى آلَ عَبدِ الدّارِ كَأسَ حَميمٍ وقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: خُذيهِ يا فاطِمَةُ، فَقَد أدّى بَعلُكِ ما عَلَيهِ وقَد قَتَلَ اللّهُ بِسَيفِهِ صَناديدَ قُرَيشٍ. ۳
الإرشاد:چون مردم در جنگ اُحد از گِرد پيامبر صلى الله عليه و آله پراكنده شدند و امير مؤمنان، ايستادگى كرد، [پيامبر صلى الله عليه و آله]به او فرمود: «تو چرا با مردم نرفتى؟». امير مؤمنان گفت: بروم و تو را وا نهم، اى پيامبر خدا؟! به خدا سوگند كه نمى روم تا كشته شوم و يا خداوند، وعده يارى به تو را تحقّق بخشد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى على! مژده باد كه خداوند، وعده اش را تحقّق مى بخشد و مشركان، ديگر هيچ گاه مانند امروز بر ما دست نمى يابند!». سپس به گروهى كه به او رو آورده بودند، نگريست و به على عليه السلام فرمود: «اى على! كاش به اينان حمله مى بردى». امير مؤمنان، حمله برد و هشام بن اميّه مخزومى را از آنان كُشت و گروه، در هم شكست. پس گروه ديگرى رو آوردند و پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «به اينان حمله كن!»، كه بر آنان حمله كرد و عمرو بن عبد اللّه جُمحى را از آنان كُشت و آنان نيز پراكنده شدند. سپس گروه ديگرى رو آوردند و پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «به اين گروه، حمله كن!» كه بر آنان حمله بُرد و بشر بن مالك عامرى را از آنان كُشت و گروه، در هم شكست و پس از آن، ديگر هيچ يك از آنان بازنگشت. مسلمانانِ فرارى به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله باز آمدند و مشركان، به مكّه بازگشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز به مدينه بازگشت. پس فاطمه عليها السلام به استقبال او آمد و با ظرف آبى كه همراه داشت، صورت پدر را شست. در پى او، على عليه السلام آمد كه دستش تا شانه خونين بود و «ذوالفقار» را همراه داشت. آن را به فاطمه عليها السلام داد و گفت: اين شمشير را بگير كه امروزْ مرا همگامى استوار بود؛ و اين شعر را سرود: «اى فاطمه! شمشير را بگير كه نكوهش شده نيست و من نيز نه ترسو و نه مستحقّ ملامتم. به جانم سوگند، در يارى محمّد، كوتاهى نكردم و نيز در اطاعت از پروردگارى كه به بندگانش داناست. خون مشركان را از آن بزداى كه اين (شمشير) كاسه آب جوشان به خاندان عبد الدار نوشانْد». و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى فاطمه! آن را بگير كه همسرت، حقّ آن را ادا كرد و خدا با شمشير او، دلاوران قريش را كشت».
۱.في المصدر: «فقال»، والصحيح ما أثبتناه كما في بحار الأنوار.
۲.رجلٌ رِعْديد: جبان يُرعَد عند القتال جبنا. والمَلِيم: مَن استحقّ اللَّوْم (لسان العرب: ج 3 ص 179 «رعد» و ج 12 ص 557 «لوم»).
۳.الإرشاد: ج 1 ص 89 وراجع إعلام الورى: ج 1 ص 378 وشرح الأخبار: ج 1 ص 286 ح 280 ودعائم الإسلام: ج 1 ص 374 والمناقب للكوفي: ج 1 ص 466 ح 369 و ص477 ح 382 و ص485 ح 392 وبحار الأنوار: ج 20 ص 87.

احادیث دیگر این موضوع

۸
تاريخ الطبرىـ به نقل از سُدّى، در ذكر جنگ اُحد ـ: طلحة بن عثمان، پرچمدار مشركان، برخاست و گفت: اى گروه اصحاب محمّد! شما مى پنداريد كه خداوند، ما را با شمشيرهاى شما به آتش مى رانَد و شما را با شمشيرهاى ما به بهشت مى بَرد. اكنون آيا از ميان شما كسى هست كه خداوند او را با شمشير من به بهشت ببرد يا مرا با شمشير او روانه دوزخ كند؟ على بن ابى طالب عليه السلام در برابر او برخاست و گفت: «سوگند به آن كه جانم در دست اوست، از تو جدا نمى شوم تا تو را با شمشيرم روانه دوزخ كنم يا تو مرا با شمشيرت به بهشت بفرستى». پس على عليه السلام ضربه اى بر او وارد كرد و پايش را قطع كرد. وى افتاد و عورتش پيدا شد و گفت: اى پسر عمو! تو را به خدا سوگند مى دهم كه [حقّ] خويشاوندى را رعايت كنى. پس على عليه السلام رهايش كرد و پيامبر خدا، تكبير گفت و از على عليه السلام پرسيد: «چه چيزى تو را از تمام كردن كارش باز داشت؟». گفت: «پسرعمويم چون عورتش پيدا شد، مرا سوگند داد. پس، از او خجالت كشيدم».
الإرشادـ به نقل از ابن اسحاق ـ: پرچمدار قريش در جنگ اُحد، طلحة بن طلحة بن عبد العُزّى بن عثمان بن عبد الدار بود كه على بن ابى طالب عليه السلام وى را كشت و پسرش ابو سعيد بن طلحه و برادرش كلدة بن ابى طلحه را نيز كشت. و عبد اللّه بن حميد بن زهرة بن حارث بن اسد بن عبد العزّى و ابو الحَكم بن اخنس بن شريق ثقفى و وليد بن ابى حذيفة بن مغيره و برادرش اميّة بن ابى حذيفة بن مغيره و ارطات بن شُرَحبيل و هشام بن اميّه و عمرو بن عبد اللّه جمحى و بِشر بن مالك و صُواب، وابسته بنى عبد الدار، را نيز كشت. پس پيروزى با او بود و بازگشت مردم به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فرارشان، به سبب ايستادگى و دفاع على عليه السلام به تنهايى از پيامبر صلى الله عليه و آله بود. و در آن روز، سرزنش خداى متعال، متوجّه همه مسلمانان فرارى شد، جز او و مردانى از انصار كه در كنار وى استوار ماندند كه هشت نفر بودند و چهار يا پنج نفر هم گفته شده است و حجّاج بن علاط سلمى، درباره كسانى كه على عليه السلام در اُحد كشت و توانايى او در جنگ و امتحان نيكويى كه داد، سروده است: خدا چه مدافعى از حزب خود دارد! مقصودم پور فاطمه است؛ همو كه خويشانى كريم دارد. دست مريزاد با آن ضربه برق آسايت كه طُلَيحه را به رو به زمين افكند! و چون شير شرزه بر آنان سخت گرفتى و تار و مارشان كردى در دامنه كوه، آن گاه كه سرازير شدند. و شمشيرت را از خون سيراب كردى و نگذاشتى تا سيراب نشده، تشنه باز گردد.
الإرشادـ به نقل از عبد اللّه بن مسعود، در يادكردِ جنگ اُحد ـ: پرچم مشركان با طلحة بن ابى طلحه بود كه قوچ (سركرده) گروه خوانده مى شد؛ و پيامبر خدا، پرچم مهاجران را به على بن ابى طالب عليه السلام داد و او آمد تا زير پرچم انصار ايستاد. پس ابو سفيان، نزد پرچمداران آمد و گفت: اى گروه پرچمدار! نيك مى دانيد كه لشكر از ناحيه پرچمدارانش ضربه مى خورَد و در جنگ بدر هم از ناحيه پرچمدارانتان ضربه خورديد. پس اگر مى بينيد كه توانايى آن را نداريد، پرچم را به ما بسپاريد تا ما خود، آن را حفظ كنيم. طلحة بن ابى طلحه، خشمناك شد و گفت: آيا به ما چنين مى گويى؟ به خدا سوگند، امروز شما را با آن تا به كرانه هاى مرگ مى برم. طلحه كه قوچ (سركرده) گروه ناميده مى شد، جلو آمد و على بن ابى طالب عليه السلام هم پيش آمد. على عليه السلام فرمود: «تو كيستى؟». گفت: من طلحه، پسر ابو طلحه هستم. من سركرده گروهم. تو كيستى؟ فرمود: «من على، پسر ابو طالب بن عبد المطّلب هستم». سپس به هم نزديك شدند و دو ضربه ميانشان ردّ و بدل شد. پس على بن ابى طالب عليه السلام، ضربه اى بر پيشانى او زد كه چشمانش [از حدقه] درآمد و چنان صيحه اى زد كه مانندش شنيده نشده بود و پرچم از دستش افتاد. پس برادرش كه مصعب خوانده مى شد، پرچم را گرفت كه او را هم عاصم بن ثابت با تير كشت. سپس برادر ديگرش به نام عثمان، آن را برداشت كه او را هم عاصم با تير زد و كشت. پس يكى از بردگان آنها به نام صُواب ـ كه از قوى ترينِ مردمان بود ـ، پرچم را گرفت. على بن ابى طالب عليه السلام با ضربه اى دستش را قطع كرد. او پرچم را با دست چپ گرفت و على عليه السلام، آن را هم با ضربه اى قطع كرد. سپس، پرچم را بر سينه اش نهاد و با دستان بُريده اش آن را در بغل گرفت كه على عليه السلام بر ميان سرش ضربه اى كوفت كه بى جان به خاك افتاد. مشركان، در هم شكستند و مسلمانان به غنيمت ها رو كردند. گُماردگان بر تنگه، چون مردم را در حال جمع آورى غنيمت ديدند، گفتند: اينان غنيمت را مى برند و ما اين جا مانده ايم. پس به عبد اللّه بن عمرو بن حزم كه فرمانده شان بود، گفتند: مى خواهيم غنيمتْ جمع كنيم، همان گونه كه مردم كردند. او گفت: پيامبر خدا به من فرمان داده كه از موضعم در اين جا تكان نخورم. به او گفتند: او به تو فرمان داد و نمى دانست كه كار به اين جا مى رسد كه مى بينى! و به سوى غنايم رفتند و او را وا نهادند. عبداللّه بن عمرو، در موضعش ايستاد تا خالد بن وليد بر او يورش بُرد و وى را كشت و از پشت پيامبر خدا و به قصد [جان]او آمد. خالد به پيامبر خدا كه اصحاب گِردش را گرفته بودند، نگريست و به همراهانش گفت: «اين، همان كسى است كه مى جُستيد. پس به دنبالش برويد». پس به يكباره و دسته جمعى، با شمشير و تير و نيزه و سنگ به ايشان يورش آوردند و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، از ايشان دفاع كردند تا آن كه هفتاد تن از آنان، كشته شدند. و امير مؤمنان و ابو دجانه انصارى و سهل بن حنيف، در برابر آنان ايستادگى كردند و به دفاع از پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختند. انبوه مشركان، آنان را در ميان گرفتند. پيامبر خدا چشمانش را باز كرد و به امير مؤمنان نگريست. و فرمود: «اى على! مردم چه كردند؟». گفت: پيمان شكستند و پشت كردند. به او فرمود: «اينان را كه قصد جان مرا كرده اند، از من بِران و مرا از آنان، آسوده گردان». امير مؤمنان بر آنان يورش برد و تار و مارشان كرد. سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت كه [مشركان] از سوى ديگر به ايشان حمله كرده بودند، و دوباره به آنان يورش برد و آنان را در هم شكست و ابو دجانه و سهل بن حنيف بر بالاى سرِ پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده بودند و به دست هر يك، شمشيرى بود تا از پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع كنند.