حدیث دربارهجنگ اُحُد
الإرشاد عن عبد اللّه بن مسعودـ في ذِكرِ غَزوَةِ اُحُدٍ ـ: كانَ لِواءُ المُشرِكينَ مَعَ طَلحَةَ بنِ أبي طَلحَةَ وكانَ يُدعى كَبشَ الكَتيبَةِ، قالَ: ودَفَعَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِواءَ المُهاجِرينَ إلى عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام، وجاءَ حَتّى قامَ تَحتَ لِواءِ الأَنصارِ، قالَ: فَجاءَ أبو سُفيانَ إلى أصحابِ اللِّواءِ فَقالَ: يا أصحابَ الأَلوِيَةِ! إنَّكُم قَد تَعلَمونَ أنَّما يُؤتَى القَومُ مِن قِبَلِ ألوِيَتِهِم، وإنَّما اُتيتُم يَومَ بَدرٍ مِن قِبَلِ ألوِيَتِكُم؛ فَإِن كُنتُم تَرَونَ أنَّكُم قَد ضَعُفتُم عَنها فَادفَعوها إلَينا نَكفِكُموها.
قالَ: فَغَضِبَ طَلحَةُ بنُ أبي طَلحَةَ وقالَ: أ لَنا تَقولُ هذا؟! وَاللّهِ لَاُورِدَنَّكُم بِهَا اليَومَ حِياضَ المَوتِ قالَ: وكانَ طَلحَةُ يُسمّى كَبشَ الكَتيبَةِ، قالَ: فَتَقَدَّمَ وتَقَدَّمَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام فَقالَ عَلِيٌّ: مَن أنتَ قالَ: أنَا طَلحَةُ بنُ أبي طَلحَةَ، أنَا كَبشُ الكَتيبَةِ، قالَ: فَمَن أنتَ؟ قالَ: أنَا عَلِيُّ بنُ أبي طالِبِ بنِ عَبدِ المُطَّلِبِ، ثُمَّ تَقارَبا فَاختَلَفَت بَينَهُما ضَربَتانِ، فَضَرَبَهُ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام ضَربَةً عَلى مُقَدَّمِ رَأسِهِ، فَبَدَرَت عَيناهُ وصاحَ صَيحَةً لَم يُسمَع مِثلُها قَطُّ، وسَقَطَ اللِّواءُ مِن يَدِهِ، فَأَخَذَهُ أخٌ لَهُ يُقالُ [لَهُ] ۱: مُصعَبٌ، فَرَماهُ عاصِمُ بنُ ثابِتٍ فَقَتَلَهُ، ثُمَّ أخَذَ اللِّواءَ أخٌ لَهُ يُقالُ لَهُ: عُثمانُ، فَرَماهُ عاصِمٌ ـ أيضا ـ فَقَتَلَهُ، فَأَخَذَهُ عَبدٌ لَهُم يُقالُ لَهُ: صُوابٌ ـ وكانَ مِن أشَدِّ النّاسِ ـ فَضَرَبَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام يَدَهُ فَقَطَعَها، فَأَخَذَ اللِّواءَ بِيَدِهِ اليُسرى، فَضَرَبَهُ عَلى يَدِهِ فَقَطَعَها، فَأَخَذَ اللِّواءَ عَلى صَدرِهِ وجَمَعَ يَدَيهِ وهُما مَقطوعَتانِ عَلَيهِ، فَضَرَبَهُ عَلِيٌّ عليه السلام عَلى اُمِّ رَأسِهِ فَسَقَطَ صَريعا.
وَانهَزَمَ القَومُ وأكَبَّ المُسلِمونَ عَلَى الغَنائِمِ. ولَمّا رَأى أصحابُ الشِّعبِ ۲ النّاسَ يَغنَمونَ قالوا: يَذهَبُ هؤُلاءِ بِالغَنائِمِ ونَبقى نَحنُ، فَقالوا لِعَبدِ اللّهِ بنِ عَمرِو ابنِ حَزمٍ ـ الَّذي كانَ رَئيسا عَلَيهِم ـ: نُريدُ أن نَغنَمَ كَما غَنِمَ النّاسُ، فَقالَ: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أمَرَني أن لا أبرَحَ مِن مَوضِعي هذا، فَقالوا لَهُ: إنَّهُ أمَرَكَ بِهذا وهُوَ لا يَدري أنَّ الأَمرَ يَبلُغُ إلى ما تَرى! ومالوا إلَى الغَنائِمِ وتَرَكوهُ، ولَم يَبرَح هُو مِن مَوضِعِهِ، فَحَمَلَ عَلَيهِ خالِدُ بنُالوَليدِ فَقَتَلَهُ، وجاءَ مِن ظَهرِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يُريدُهُ فَنَظَرَ إلَى النَّبِيِّ في حَفٍّ من أصحابِهِ فَقالَ لِمَن مَعَهُ: دونَكُم هذَا الَّذي تَطلُبونَ فَشَأنَكُم بِهِ، فَحَمَلوا عَلَيهِ حَملَةَ رَجُلٍ واحِدٍ ضَربا بِالسُّيوفِ وطَعنا بِالرِّماحِ ورَميا بِالنَّبلِ ورَضخا بِالحِجارَةِ، وجَعَلَ أصحابُ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله يُقاتِلونَ عَنهُ حَتّى قُتِلَ مِنهُم سَبعونَ رَجُلاً.
وثَبَتَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام وأبو دُجانَةَ الأَنصارِيُّ وسَهلُ بنُ حُنَيفٍ لِلقَومِ يَدفَعونَ عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وكَثُرَ عَلَيهِمُ المُشرِكونَ، فَفَتَحَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَينَيهِ ونَظَرَ إلى أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام. فَقالَ: يا عَلِيُّ! ما فَعَلَ النّاسُ؟ فَقالَ: نَقَضُوا العَهدَ ووَلَّوُا الدُّبُرَ، فَقالَ لَهُ: فَاكفِني هؤِلاءِ الَّذينَ قَد قَصَدوا قَصدي، فَحَمَلَ عَلَيهِم أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام فَكَشَفَهُم، ثُمَّ عادَ إلَيهِ ـ وقَد حَمَلوا عَلَيهِ مِن ناحِيَةٍ اُخرى ـ فَكَرَّ عَلَيهِم فَكَشَفَهُم، وأبو دُجانَةَ وسَهلُ بنُ حُنَيفٍ قائِمانِ عَلى رَأسِهِ بِيَدِ كُلِّ واحِدٍ مِنهُما سَيفُهُ لِيَذُبَّ عَنهُ. ۳
الإرشادـ به نقل از عبد اللّه بن مسعود، در يادكردِ جنگ اُحد ـ: پرچم مشركان با طلحة بن ابى طلحه بود كه قوچ (سركرده) گروه خوانده مى شد؛ و پيامبر خدا، پرچم مهاجران را به على بن ابى طالب عليه السلام داد و او آمد تا زير پرچم انصار ايستاد.
پس ابو سفيان، نزد پرچمداران آمد و گفت: اى گروه پرچمدار! نيك مى دانيد كه لشكر از ناحيه پرچمدارانش ضربه مى خورَد و در جنگ بدر هم از ناحيه پرچمدارانتان ضربه خورديد. پس اگر مى بينيد كه توانايى آن را نداريد، پرچم را به ما بسپاريد تا ما خود، آن را حفظ كنيم.
طلحة بن ابى طلحه، خشمناك شد و گفت: آيا به ما چنين مى گويى؟ به خدا سوگند، امروز شما را با آن تا به كرانه هاى مرگ مى برم.
طلحه كه قوچ (سركرده) گروه ناميده مى شد، جلو آمد و على بن ابى طالب عليه السلام هم پيش آمد.
على عليه السلام فرمود: «تو كيستى؟».
گفت: من طلحه، پسر ابو طلحه هستم. من سركرده گروهم. تو كيستى؟
فرمود: «من على، پسر ابو طالب بن عبد المطّلب هستم».
سپس به هم نزديك شدند و دو ضربه ميانشان ردّ و بدل شد. پس على بن ابى طالب عليه السلام، ضربه اى بر پيشانى او زد كه چشمانش [از حدقه] درآمد و چنان صيحه اى زد كه مانندش شنيده نشده بود و پرچم از دستش افتاد.
پس برادرش كه مصعب خوانده مى شد، پرچم را گرفت كه او را هم عاصم بن ثابت با تير كشت. سپس برادر ديگرش به نام عثمان، آن را برداشت كه او را هم عاصم با تير زد و كشت.
پس يكى از بردگان آنها به نام صُواب ـ كه از قوى ترينِ مردمان بود ـ، پرچم را گرفت. على بن ابى طالب عليه السلام با ضربه اى دستش را قطع كرد. او پرچم را با دست چپ گرفت و على عليه السلام، آن را هم با ضربه اى قطع كرد. سپس، پرچم را بر سينه اش نهاد و با دستان بُريده اش آن را در بغل گرفت كه على عليه السلام بر ميان سرش ضربه اى كوفت كه بى جان به خاك افتاد.
مشركان، در هم شكستند و مسلمانان به غنيمت ها رو كردند. گُماردگان بر تنگه، چون مردم را در حال جمع آورى غنيمت ديدند، گفتند: اينان غنيمت را مى برند و ما اين جا مانده ايم. پس به عبد اللّه بن عمرو بن حزم كه فرمانده شان بود، گفتند: مى خواهيم غنيمتْ جمع كنيم، همان گونه كه مردم كردند.
او گفت: پيامبر خدا به من فرمان داده كه از موضعم در اين جا تكان نخورم.
به او گفتند: او به تو فرمان داد و نمى دانست كه كار به اين جا مى رسد كه مى بينى! و به سوى غنايم رفتند و او را وا نهادند. عبداللّه بن عمرو، در موضعش ايستاد تا خالد بن وليد بر او يورش بُرد و وى را كشت و از پشت پيامبر خدا و به قصد [جان]او آمد.
خالد به پيامبر خدا كه اصحاب گِردش را گرفته بودند، نگريست و به همراهانش گفت: «اين، همان كسى است كه مى جُستيد. پس به دنبالش برويد».
پس به يكباره و دسته جمعى، با شمشير و تير و نيزه و سنگ به ايشان يورش آوردند و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، از ايشان دفاع كردند تا آن كه هفتاد تن از آنان، كشته شدند.
و امير مؤمنان و ابو دجانه انصارى و سهل بن حنيف، در برابر آنان ايستادگى كردند و به دفاع از پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختند. انبوه مشركان، آنان را در ميان گرفتند. پيامبر خدا چشمانش را باز كرد و به امير مؤمنان نگريست. و فرمود: «اى على! مردم چه كردند؟».
گفت: پيمان شكستند و پشت كردند.
به او فرمود: «اينان را كه قصد جان مرا كرده اند، از من بِران و مرا از آنان، آسوده گردان».
امير مؤمنان بر آنان يورش برد و تار و مارشان كرد. سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت كه [مشركان] از سوى ديگر به ايشان حمله كرده بودند، و دوباره به آنان يورش برد و آنان را در هم شكست و ابو دجانه و سهل بن حنيف بر بالاى سرِ پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده بودند و به دست هر يك، شمشيرى بود تا از پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع كنند.