حدیث دربارههجرت به مدينه

بحار الأنوار عن عبد اللّه بن بُرَيدَةَ، عن أبيهِ:إنَّ النَّبيَّ صلى الله عليه و آله كانَ لا يَتَطَيَّرُ، وكانَ يَتفَأّلُ، وكانَت قُرَيشٌ جَعَلَت مِائةً مِن الإبِلِ فيمَن يأخُذُ نَبيَّ اللّهِ صلى الله عليه و آله فيَرُدُّهُ علَيهِم حِينَ تَوَجَّهَ إلَى المَدينَةِ، فرَكِبَ بُرَيدَةُ في سَبعينَ راكِبا مِن أهلِ بَيتِهِ مِن بَني سَهمٍ، فتَلَقّى نَبيَّ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فقالَ نَبيُّ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مَن أنتَ؟ قالَ: أنا بُرَيدَةُ، فالتَفَتَ إلى أبي بَكرٍ فقالَ: يا أبا بَكرٍ، بَرُدَ ۱ أمرُنا وصَلُحَ، ثُمّ قالَ: ومِمَّن أنتَ؟ قالَ: مِن أسلَمَ، قالَ صلى الله عليه و آله: سَلِمنا. قالَ: مِمَّن؟ قالَ: مِن بَني سَهمٍ، قال: خَرَجَ سَهمُكَ، فقالَ بُرَيدَةُ للنَّبيِّ صلى الله عليه و آله: مَن أنتَ؟ فقالَ: أنا محمّدُ بنُ عبدِاللّهِ رسولُ اللّهِ، فقالَ بُرَيدَةُ: أشهَدُ أن لا إلهَ إلّا اللّهُ، وأشهَدُ أنَّ محمّدا عَبدُهُ ورَسولُهُ، فأسلَمَ بُرَيدَةُ وأسلَمَ مَن كانَ مَعهُ جَميعا، فلَمّا أصبَحَ قالَ بُرَيدَةُ للنَّبيِّ صلى الله عليه و آله: لا تَدخُلِ المَدينَةَ إلّا ومَعكَ لِواءٌ، فحَلَّ عِمامَتَهُ ثُمّ شَدَّها في رُمحٍ، ثُمّ مَشى بَينَ يَدَيهِ فقالَ: يا نَبيَّ اللّهِ، تَنزِلُ علَيَّ؟ فقالَ لَهُ النَّبيُّ صلى الله عليه و آله: إنّ ناقَتي هذهِ مَأمورَةٌ، قالَ بُرَيدَةُ: الحَمدُ للّهِ أسلَمَت بَنو سَهمٍ طائعينَ غَيرَ مُكرَهينَ. ۲
بحار الأنوارـ به نقل از عبد اللّه بن بُرَيده، از پدرش ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله فال بد نمى زد؛ امّا فال خوب مى زد. زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ره سپار مدينه شد، قريش براى كسى كه پيامبرِ صلى الله عليه و آله را دستگير كند و تحويل آنان دهد، يكصد شتر جايزه تعيين كردند. [پدرم] بُرَيده [ابن حصيب اَسلَمى] با هفتاد سوار از خاندان خود از بنى سهم، به راه افتاد و پيامبر صلى الله عليه و آله را پيدا كرد. پيامبر خدا به او فرمود: «تو كيستى؟». گفت: من بُرَيده هستم. پيامبر خدا، رو به ابو بكر كرد و فرمود: «اى ابو بكر! كار ما آسان و رو به راه شد». سپس [به بريده] فرمود: «از كدام طايفه اى؟». گفت: از اسلم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به سلامت رستيم». سپس فرمود: «از كدام قبيله اى؟». گفت: از بنى سهم. فرمود: «تير (قرعه) تو بيرون آمد». بُرَيده به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: تو كيستى؟ فرمود: «من محمّد بن عبد اللّه، پيامبر خدا هستم». بريده گفت: گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و گواهى مى دهم كه تو بنده و فرستاده او هستى. پس بريده و تمام همراهانش مسلمان شدند. صبح كه شد، بريده به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: به مدينه، جز با در دست داشتن پرچم، وارد نشويد. سپس دستار خود را باز كرد و آن را روى نيزه اى بست و پيشاپيش پيامبر صلى الله عليه و آله به راه افتاده و گفت: اى پيامبر خدا! آيا بر من وارد مى شوى؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين ناقه من، مأمور است». بريده گفت: ستايش، خدا را كه بنى سهم، با رغبت و بدون اكراه، مسلمان شدند.
۱.قال في الفائق: بَرُد أمرنا، أي سَهُل، من العيش البارد؛ وهو الناعم السهل، وقيل: ثبت، من برد لي عليه حقّ. خرج سهمك: أي ظفرت، وأصله أن يجيلوا السهام على شيء، فمن خرج سهمه حازه (بحار الأنوار: ج 19 ص 40).
۲.بحار الأنوار: ج 19 ص 40 نقلاً عن المنتقى في مولد المصطفى.

احادیث دیگر این موضوع

۳
بحار الأنوار:هجرت [پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه] در سال چهاردهم بعثت صورت گرفت و مصادف بود با سى و چهارمين سال سلطنت خسرو پرويز و نهمين سال فرمان روايى هِرَقل (امپراتور روم)، و اوّل اين سال محرّم است. پيامبر خدا در مكّه بود و آن جا را ترك نكرده بود؛ امّا عدّه اى از مسلمانان در ماه ذى حجّه بيرون رفته بودند. محمّد بن كعب قُرَظى مى گويد: قريش بر درِ خانه پيامبر جمع شدند و گفتند: محمّد مى گويد كه اگر شما با او بيعت كنيد، بر عرب و عجم، فرمان روا خواهيد شد و بعد از مرگ هم، دوباره زنده مى شويد و براى شما باغ ها و جنّت هايى چون باغ هاى اين جهان خواهد بود و اگر بيعت نكنيد، به دست او كشته خواهيد شد و بعد از مرگ هم زنده خواهيد شد و در آتش سوزان خواهيد سوخت. در اين هنگام، پيامبر خدا از خانه بيرون آمد و مشتى خاك برداشت و فرمود: «آرى. من اين سخنان را مى گويم». سپس مشت خاك را روى سر آنان پاشيد و اين آيات را تلاوت فرمود: «يس» تا آيه «و پيشِ روىِ آنان، سدّى نهاديم و پشتِ سرشان نيز سدّى. پس آنان را پوشانديم. لذا نمى بينند» . تمام كسانى كه از آن خاك روى سرشان ريخته شد، در جنگ بدر، كشته شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله سپس به راه افتاد و رفت. در اين هنگام، شخصى كه با آن عدّه نبود، آمد و گفت: در اين جا منتظر كه هستيد؟ گفتند: محمّد. گفت: به خدا سوگند كه محمّد، از كنار شما عبور كرد و بر سرِ همه شما خاك ريخت و در پى كار خود رفت. هريك از آن عدّه، دست خود را روى سرش گذاشت، ديد خاكى است. چون به درون خانه پيامبر صلى الله عليه و آله سرك كشيدند، ديدند على عليه السلام در بستر است و قطيفه پيامبر خدا را روى خود كشيده است. گفتند: او محمّد است كه خوابيده و قطيفه اش روى اوست. آنان، همچنان بر درِ منزل پيامبر صلى الله عليه و آله بودند تا اين كه صبح شد و على عليه السلام از بستر برخاست. گفتند: به خدا سوگند، آن مرد به ما راست گفته بود.