حدیث دربارهنيكى به اندازه معرفت

مكارم الأخلاق عن محمّد بن عليّ عن شيخ من قريش:بَينا أبانُ بنُ عُثمانَ وعَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَيرِ جالِسانِ، إذ وَقَفَ عَلَيهِما أعرابِيٌّ فَسَأَلَهُما فَلَم يُعطِياهُ شَيئا، وقالا: اِذهَب إلى ذَينِكَ الفَتَيَينِ، وأشارا إلَى الحَسَنِ وَالحُسَينِ عليهماالسلام وهُما جالِسانِ. فَجاءَ الأَعرابِيُّ حَتّى وَقَفَ عَلَيهِما فَسَأَلَهُما، فَقالا: إن كُنتَ تَسأَلُ في دَمٍ موجِعٍ، أو فَقرٍ مُدقِعٍ ۱، أو أمرٍ مُفظِعٍ؛ فَقَد وَجَبَ حَقُّكَ. فَقالَ: أسأَلُ وأخَذَنِيَ الثَّلاثُ. فَأَعطاهُ كُلُّ واحِدٍ مِنهُما خَمسَمِئَةٍ خَمسَمِئَةٍ. فَانصَرَفَ الأَعرابِيُّ، فَمَرَّ عَلَى ابنِ الزُّبَيرِ وأبانٍ وهُما جالِسانِ، فَقالا: ما أعطاكَ الفَتَيانِ؟ فَأَنشَأَ الأَعرابِيُّ يَقولُ: أعطَياني وأقنَياني ۲ جَميعاإذ تَواكَلتُما فَلَم تُعطِياني جَعَلَ اللّهُ مِن وُجوهِكُما نَعلَينِ سِبتا ۳ يَطاهُمَا الفَتَيانِ حَسَنٌ وَالحُسَينُ خَيرُ بَني حَوّاءَ صيغا مِنَ الأَغَرِّ ۴ الهِجانِ ۵ فَدَعا سُنَّةَ المَكارِمِ وَالمَجدِ فَما مِنكُما لَها مِن مُدانِ ۶
مكارم الأخلاقـ به نقل از محمّد بن على، از پيرمردى قُرَشى ـ: ابان بن عثمان و عبد اللّه بن زبير، نشسته بودند كه مردى باديه نشين در كنار آنها ايستاد و از آنها درخواستى كرد؛ امّا آن دو چيزى به او ندادند و گفتند: اين دو جوان برو؛ و به امام حسن و امام حسين عليهماالسلامكه نشسته بودند، اشاره كردند. باديه نشين، نزد آنان آمد و در كنارشان ايستاد و از آن دو نيز درخواست كرد. گفتند: «اگر براى ديه اى سنگين يا فقرى توان سوز و يا امرى دهشت زا مى خواهى، حقّت واجب است». باديه نشين گفت: براى هر سه مى خواهم. هر يك، پانصد درهم به او بخشيدند. باديه نشين، بازگشت و بر ابن زبير و ابان كه هنوز نشسته بودند، گذر كرد. آن دو پرسيدند: آن دو جوان، چه به تو بخشيدند؟ باديه نشين، چنين سرود: به من بخشيدند و هر دو بى نيازم كردندهنگامى كه شما مرا عطايى نداديد و به يكديگر وا نهاديد. خدا، صورت شما را چرم كفش گردانَدتا آن دو جوان به پا كنند و [بر آن] گام بگذارند. حسن و حسين، بهترين پسران حوّايندپديد آمده از مردى شريف و بانويى كريم. رسم والايى و بزرگى را وا نهيدكه شما به آن نزديك هم نمى توانيد شد.
۱.مُدقِع: أي شديد يفضي بصاحبه إلى الدَّقعاء [وهو التراب]. وقيل: هو سوء احتمال الفقر (النهاية: ج 2 ص 127 «دقع»).
۲.قَني الرجل يَقنى: مثل غني يغنى (لسان العرب: ج 15 ص 201 «قنا»).
۳.السِّبتُ ـ بالكسر ـ: جلود البقر المدبوغة بالقرظ يُتّخذ منها النعال (النهاية: ج 2 ص 330 «سبت»).
۴.رجلٌ أغرّ: أي شريف (الصحاح: ج 2 ص 767 «غرر»).
۵.امرأة هجان: كريمة (الصحاح: ج 6 ص 2216 «هجن»).
۶.مكارم الأخلاق لابن أبي الدنيا: ص 286 ح 454.

احادیث دیگر این موضوع

۴
مقتل الحسين عليه السلام، خوارزمى:مردى باديه نشين نزد امام حسين عليه السلام آمد و به ايشان گفت: اى فرزند پيامبر خدا! من، ديه اى كامل را ضامنم و از اداى آن عاجز. با خود گفتم: از كريم ترينِ مردمان درخواست مى كنم و كريم تر از خاندان پيامبر خدا نديدم. امام حسين عليه السلام فرمود: «اى برادر عرب! از تو سه مسئله مى پرسم. اگر يكى را پاسخ دادى، يكْ سومِ مال (بدهى ات) را به تو مى دهم و اگر دو تا را پاسخ دادى، دو سومِ آن را و اگر هر سه را پاسخ دادى، همه مال [مورد درخواستت] را به تو مى دهم». باديه نشين گفت: اى فرزند پيامبر خدا! آيا مانند تو از مانند من مى پرسد، در حالى كه تو از اهل علم و شرفى؟! امام حسين عليه السلام فرمود: «آرى. من از جدّم پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمايد: نيكى به اندازه معرفت است. باديه نشين گفت: هر چه مى خواهى بپرس. اگر پاسخ دادم كه خوب؛ وگرنه، پاسخ را از تو ياد مى گيرم و نيرويى جز به خدا نيست. امام حسين عليه السلام فرمود: «برترين عمل چيست؟». گفت: ايمان به خدا. فرمود: «راه نجات از هلاكت چيست؟». گفت: اعتماد به خدا. فرمود: «زيورِ مرد چيست؟». گفت: علم همراه با بردبارى. فرمود: «اگر نتوانست؟». گفت: دارايىِ همراه با مروّت. فرمود: «اگر آن را هم نتوانست؟». گفت: فقر به همراه صبر. فرمود: «اگر آن را نيز نداشت؟». گفت: صاعقه اى از آسمان فرود آيد و او را بسوزانَد. امام حسين عليه السلام خنديد و كيسه اى حاوى هزار دينار برايش انداخت و انگشترش را به او بخشيد كه نگينش دويست درهم مى ارزيد. سپس به باديه نشين فرمود: «دينارهاى طلا را به طلبكارانت بده و انگشتر را به مصرف خود برسان». باديه نشين، آن را از امام عليه السلام گرفت و رفت و چنين گفت: «خدا، داناتر است كه رسالتش را در كجا قرار دهد» .
الخصالـ به نقل از يونس بن عبد الرحمان، از يكى از شيعيان، از امام صادق عليه السلام ـ: مردى بر عثمان بن عفّان، كه بر درگاه مسجد نشسته بود، گذشت و از او چيزى خواست. عثمان، فرمان داد تا پنج درهم به او بدهند. آن مرد گفت: مرا راهنمايى كن. عثمان به او گفت: اين جوان كه مى بينى؛ و با دستش به ناحيه اى از مسجد كه حسن و حسين و عبد اللّه بن جعفر نشسته بودند، اشاره نمود. مرد، نزد آنان رفت و سلام داد و از آنان، درخواست كمك كرد. امام حسن و امام حسين عليهماالسلام به او گفتند: «اى مرد! درخواست، جز در يكى از اين سه روا نيست: ديه اى سنگين، بدهىِ آشكار و يا فقرى توان سوز. تو كدام يك از اينها را دارى؟». گفت: يكى از اينها را دارم. امام حسن عليه السلام فرمان داد تا پنجاه دينار به او بدهند و امام حسين عليه السلام فرمان داد چهل و نه دينار به او بدهند و عبد اللّه بن جعفر، فرمان داد چهل و هشت دينار به او بدهند. آن مرد بازگشت و بر عثمان گذشت. به او گفت: چه كردى؟ گفت: بر تو گذشتم و از تو درخواست كردم و نپرسيدى كه درخواستم براى چيست؛ ولى چون از آن مو بلند تعبير «صاحب الوفرة» كه در متن عربى حديث آمده، يعنى كسى كه موهايش تا نرمه گوشش مى رسد. درخواست كردم، به من گفت: «اى مرد! به چه خاطر، درخواست مى كنى؟ درخواست، جز در يكى از اين سه روا نيست» و موردى كه از آن سه بود، به او گفتم. پس پنجاه دينار به من داد و دومى چهل و نه دينار و سومى چهل و هشت دينار. عثمان گفت: چه كس ديگرى براى تو مانند اين جوان مردان مى شوند؟ آنان، از كودكى دانش را با شير مادر مكيده اند و تمام خير و حكمت را گِرد آورده اند.