حدیث دربارهگرزهاى جهنّم
الإمام الصادق عليه السلام: مَرَّ سَلمانُ رضىاللهعنه عَلَى الحَدّادينَ بِالكوفَةِ، فَرَأى شابّا صَعِقَ وَالنّاسُ قَدِ اجتَمَعوا حَولَهُ، فَقالوا لَهُ: يا أبا عَبدِاللّهِ، هذَا الشابُّ قَد صُرِعَ، فَلَو قَرَأتَ في اُذُنِهِ. قالَ: فَدَنا مِنهُ سَلمانُ، فَلَمّا رَآهُ الشابُّ أفاقَ، وقالَ: يا أبا عَبدِاللّهِ؛ لَيسَ بي ما يَقولُ هؤُلاءِ القَومُ، ولكِنّي مَرَرتُ بِهؤُلاءِ الحَدّادينَ وهُم يَضرِبونَ بِالمِرزَباتِ، فَذَكَرتُ قَولَهُ تَعالى: «وَ لَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِيدٍ» ۱ فَذَهَبَ عَقلي خَوفا مِن عِقابِ اللّهِ تَعالى.
فَاتَّخَذَهُ سَلمانُ أخا، ودَخَلَ قَلبَهُ حَلاوَةُ مَحَبَّتِهِ فِي اللّهِ تَعالى، فَلَم يَزَل مَعَهُ حَتّى مَرِضَ الشابُّ، فَجاءَهُ سَلمانُ فَجَلَسَ عِندَ رَأسِهِ وهُوَ يَجودُ بِنَفسِهِ، فَقالَ: يا مَلَكَ المَوتِ اُرفُق بِأَخي، فَقالَ: يا أبا عَبدِاللّهِ، إنّي بِكُلِّ مُؤمِنٍ رَفيقٌ. ۲
امام صادق عليه السلام: سلمان رضىاللهعنه در كوفه از بازار آهنگران، گذر كرد. جوانى را ديد كه از هوش رفته و مردم، پيرامون او گرد آمدهاند. به سلمان گفتند: اى ابو عبد اللّه! اين جوان غش كرده است. خوب است دعايى در گوش او بخوانى.
سلمان نزديك او رفت. چشم جوان كه به او افتاد، به هوش آمد و گفت: اى ابو عبد اللّه! من آن طور كه اين جماعت مىگويند، [صرعى] نيستم؛ بلكه چون گذرم بر اين آهنگران افتاد و ديدم كه با پتك مىكوبند، به ياد اين سخن خداوند متعال افتادم كه: «براى آنان گُرزهايى آهنين است» . پس، از ترس كيفر خداى متعال، هوش از سرم رفت.
پس از آن، سلمان، او را به برادرى گرفت و شيرينىِ عشق او به خداوند متعال، در دل سلمان افتاد و هميشه با او بود، تا اين كه آن جوان بيمار شد. سلمان نزد او آمد و او در حال جان دادن بود. بر بالينش نشست و گفت: «اى فرشته مرگ! با برادرم مدارا كن».
فرشته مرگ گفت: اى ابو عبد اللّه! من با هر مؤمنى مدارا مىكنم.