حدیث دربارهستمهاى رفته بر اهل بيت عليهم السلام
مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ عَن مُحَمَّدِ بنِ إبراهيمَ:اُتِيَ بِبَعضِ بَنِي الحَسَنِ عليه السلام إلى أبي جَعفَرٍ ۱ فَنَظَرَ إلى مُحَمَّدِ بنِ إبراهيمَ بنِ حَسَنٍ فَقالَ: أنتَ الدّيباجُ الأَصفَرُ؟ قالَ: نَعَم. قالَ: أما وَاللّهِ لَأَقتُلَنَّكَ قِتلَةً ما قَتَلتُها أحَدًا مِن أهلِ بَيتِكَ. ثُمَّ أمَرَ بِاُسطُوانَةٍ مَبنِيَّةٍ فَفُرِقَت، ثُمَّ اُدخِلَ فيها فَبَنى عَلَيهِ وهُوَ حَيٌّ ۲.
محمّدبن حسن از محمّدبن ابراهيم:يكى از فرزندان حسن عليه السلامرا نزد ابوجعفر [منصور دوانيقى] آوردند. او به محمّد بن ابراهيم بن حسن نگاهى كرد و گفت: ديباج اصفر تويى؟ گفت: آرى. منصور گفت: به خدا قسم، تو را به چنان وضعى بكشم كه تاكنون هيچ يك از افراد خاندانت را چنان نكشته باشم. سپس دستور داد ستونى را شكاف دادند و او را زنده زنده داخل آن كردند و رويش را بستند.