نتایج جستجو برای «رسالت جهانی محمد صلی الله علیه و آله»: ۱۸ حدیث
تاريخ بغداد:قالَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مَن بَلَغَهُ القُرآنُ فَكَأ نّما شافَهتُهُ بهِ. ثُمَّ قَرَأ: «وَأُوحِىَ إِلَىَّ هَـذَا الْقُرْءَانُ لِأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ» . ۱
تاريخ بغداد:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كه قرآن به او رسد، چنان است كه من به وسيله آن، با وى رو در رو سخن گفته باشم». ايشان سپس اين آيه را برخواند: «و اين قرآن، به من وحى شده تا به وسيله آن، شما و هر كس را [كه اين قرآن]به او رسد، هشدار دهم» .
۱.تاريخ بغداد: ج 2 ص 51، الدرّ المنثور: ج 3 ص 257 نقلاً عن ابن مردويه وأبي نعيم وكلاهما عن ابن عبّاس.
عنه صلى الله عليه و آله:أنا رَسولُ مَن أدرَكتُ حَيّا ومَن يولَدُ بَعدي. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من پيامبرِ كسانى هستم كه با من به سر مى برند و كسانى كه بعد از من به دنيا مى آيند.
۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 191 عن الحسن، كنز العمّال: ج 11 ص 404 ح 31885.
عنه صلى الله عليه و آله:أُرسِلتُ إلَى النَّاسِ كافَّةً، وبي خُتِمَ النَّبيُّونَ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من به سوى همه مردم فرستاده شده ام و سلسله پيامبران، به من ختم شده است.
۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 192 عن أبي هريرة.
عنه صلى الله عليه و آله:إنَّ اللّهَ بَعَثَ كُلَّ نَبيٍّ كانَ قَبلي إلى أُمَّتِهِ بِلِسانِ قَومِهِ، وبَعَثَني إلى كُلِّ أسوَدَ وأحمَرَ بِالعَرَبِيَّةِ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:پيش از من، هر پيامبرى با زبان قوم خود به سوى امّتش فرستاده شد؛ ولى خداوند مرا با زبان عربى، به سوى همه انسان ها از سياه و سفيد، فرستاده است.
۱.الأمالي للطوسي: ص 57 ح 81، بشارة المصطفى: ص 85 كلاهما عن أبي بصير عن الإمام الباقر عليه السلام، بحار الأنوار: ج 16 ص 316 ح 6.
عنه صلى الله عليه و آله:أُعطيتُ خَمسا لَم يُعطَهُنَّ نَبِيٌّ كانَ قَبلي: أُرسِلتُ إلَى الأبيَضِ والأسوَدِ والأحمَرِ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:پنج چيز به من داده شده كه به هيچ يك از پيامبرانِ پيش از من، داده نشده است: من به سوى سياه و سفيد و سرخ فرستاده شده ام.
۱.الأمالي للطوسيّ: ص 484 ح 1059 عن عطاء بن السائب عن الإمام الباقر عن آبائه عليهم السلام.
الإمام الصّادق عليه السلام:إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى أعطى مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله شَرائِعَ نوحٍ وإبراهيمَ وموسى وعيسى. وأرسَلَهُ كافَّةً إلَى الأبيَضِ وَالأسوَدِ، وَالجِنِّ وَالإنسِ. ۱
امام صادق عليه السلام:خداوند ـ تبارك و تعالى ـ، شرايع نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام را به محمّد صلى الله عليه و آله داد. و او را به سوى همه سفيد و سياه و جِن و اِنس فرستاد.
۱.المحاسن: ج 1 ص 448 ح 1035، بحار الأنوار: ج 16 ص 324 ح 16.
الطبقات الكبرى:إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَمَّا رَجَعَ مِن الحُدَيبِيَّةِ في ذِي الحِجَّةِ سَنَةَ سِتٍّ، أرسَلَ الرُّسُلَ إلَى المُلوكِ يَدعوهُم إلَى الإسلامِ، وكَتَبَ إلَيهِم كُتُبا، فَقيلَ: يارَسولَ اللّهِ، إنَّ المُلوكَ لا يَقرَؤونَ كِتابا إلاَّ مَختوما، فَاتَّخَذَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَومَئِذٍ خاتَما مِن فِضَّةٍ فَصُّهُ مِنهُ، نَقشُهُ ثَلاثَةُ أسطُرٍ: مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ، وخَتَمَ بِهِ الكُتُبَ. فَخَرَجَ سِتَّةُ نَفَرٍ مِنهُم في يَومٍ واحِدٍ، وذلِكَ فِي المُحرَّمِ سَنَةَ سَبعٍ، وأصبَحَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم يَتَكلَّمُ بِلِسانِ القَومِ الَّذينَ بَعَثَهُ إلَيهِم، فَكانَ أوَّلَ رَسولٍ بَعَثَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَمرُو بنُ أُميَّةَ الضَّمريُّ

الطبقات الكبرى:هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ذى حجّه سال ششم، از صلح حديبيه بر گشت، سفيرانى نزد پادشاهان فرستاد و براى آنان نامه نوشت و به اسلام دعوتشان كرد. به ايشان گفته شد: اى رسول خدا! پادشاهان، نامه بدون مُهر را نمى خوانند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله در همان روز، يك انگشتر نقره اىِ نگينْ سرْ خود را تهيّه كرد كه نقش آن، سه كلمه «محمّد رسول اللّه» بود و نامه ها را با آن مُهر زد. شش سفير، در يك روز [از مدينه] بيرون رفتند و اين در ماه محرّم سال هفتم بود. هر يك از آن فرستادگان، به زبان همان مردمى سخن مى گفتند كه پيامبر خدا او را به سوى آنان فرستاده بود. نخستين سفيرى كه پيامبر خدا اعزام كرد، عمرو بن اميه ضَمرى بود كه او را با دو نامه، به سوى نجاشى روانه كرد. در يكى از آن دو

۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 258، تاريخ دمشق: ج 27 ص 357 و ج 45 ص 430 كلّها عن عمرو بن اُمية الضمري.
رسول اللّه صلى الله عليه و آلهـ فيما كَتَبَ إلى مَلِكِ الرُّومِ ـ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، مِن مُحَمَّدٍ عَبدِ اللّهِ ورَسولِهِ إلى هِرَقلَ عَظيمِ الرُّومِ، وسَلامٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى. أ مَّا بَعدُ، فَإنِّي أدعوكَ بِدِعايَةِ الإسلامِ، أسلِم تَسلَم، وأسلِم يُؤتِكَ اللّهُ أجرَكَ مَرَّتَينِ، فَإن تَوَلَّيتَ فَعَلَيكَ إثمُ الأريسيِّينَ. ۱ ويا «يَـأَهْلَ الْكِتَـبِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلِمَةٍ سَوَآءِ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْـا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» ۲. ۳
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در نامه اى به امپراتور روم ـ: بسم اللّه الرحمن الرحيم. از محمّد پيامبر خدا و بنده و فرستاده او، به هِرَقْل، بزرگ روم. درود بر كسى كه راه هدايت را بپويد! اما بعد، من تو را به اسلام فرا مى خوانم. اسلام بياور تا در سلامت بمانى. مسلمان شو تا خداوند، اجر تو را دو برابر دهد. اگر نپذيرى، گناه رعيت بر عهده توست. «اى اهل كتاب! بياييد بر سرسخنى بِايستيم كه ميان ما و شما يكسان است: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم و هريك از ما، ديگرى را به جاى خداوند، خدايگان نگيرد. پس اگر روى گرداندند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم» .
۱.قال المجلسيّ رحمه الله: قوله: «إثم الأريسيّين» هكذا أورده جلّ الرواة، وروي «اليريسين» وروي «الأريسين». معناه: أنّ عليك إثم رعاياك ممّن صددته عن الإسلام (كما في بحار الأنوار).
۲.آل عمران: 64.
۳.صحيح البخاري: ج 3 ص 1076 ح 2782، صحيح مسلم: ج 3 ص 1396 ح 74، سنن أبي داوود: ج 4 ص 335 ح 5136 كلّها عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 4 ص 384 ح 11035؛ بحار الأنوار: ج 20 ص 386 ح 8 نقلاً عن الكاذروني في المنتقى عن محمّد بن إسحاق.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله دِحيَةَ بنَ خَليفَةَ الكَلبيَّ ـ وهُوَ أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلى قَيصَرَ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ، وكَتَبَ مَعَهُ كِتابا وأمَرَهُ أن يَدفَعَهُ إلى عَظيمِ بُصرى لِيَدفَعَهُ إلى قَيصَرَ، فَدَفَعَهُ عَظيمُ بُصرى إلَيهِ وهُو يَومَئِذٍ بِحِمصَ، وقَيصَرُ يَومَئِذٍ ماشٍ في نَذرٍ كانَ عَلَيهِ: إن ظَهَرتِ الرُّومُ عَلى فارِسَ أن يَمشِيَ حافِيا مِن قُسطَنطينيَّةَ إلى إيلياءَ. فَقَرَأ الكِتابَ وأذَّنَ لِعُظَماءِ الرُّومِ في دَسكَرَةٍ لَهُ بِحِمصَ، فَقَالَ: يا مَعشَرَ الرُّومِ، هَل لَكُم فِي الفَلاحِ وَالرُّشدِ، وأن يَثبُتَ لَكُم مُلكُكُم وتَتَّبِعونَ ما قالَ عيسَى بنُ مَريَمَ؟ قالَتِ الرُّومُ: وما ذاكَ أيُّهَا المَلِكُ؟ قالَ: تَتَّبِعونَ هذا

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا، دِحية بن خليفه كلبى را ـ كه يكى از آن شش سفير بود ـ به سوى قيصر روانه كرد تا او را به اسلام دعوت كند. ايشان نامه اى همراه دحيه كرد و به او فرمود كه آن نامه را به فرماندار بُصرا دهد تا او آن را تسليم قيصر كند. فرماندار بُصرا، نامه را به قيصر داد. در آن روز، قيصر در حِمْص به سر مى برد و نذر كرده بود كه اگر روم بر ايران پيروز شود، پياده و با پاى برهنه، از قسطنطنيه به ايليا (بيت المقدس) برود. قيصر، نامه را خواند و به بزرگان روم ـ كه همراه او درصومعه اش در حِمْص بودند ـ گفت: اى بزرگان روم! آيا مى خواهيد به رستگارى و هدايت برسيد و پادشاهىِ شما استوار بماند و از فرمان عيسى بن مريم پيروى كرده باشيد؟ روميان گفتند: پادشاها! چه بايد كرد؟ قيصر گفت: از اين پيامبر عرب،

۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 259، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 265 ح 8845، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 563 ح 2370، السنن الكبرى: ج 9 ص 299 ح 18607 والثلاثة الأخيرة عن ابن عبّاس نحوه.
صحيح مسلم عن أبي سفيان:. بَينا أنا بِالشَّامِ إذ جيءَ بِكِتابٍ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلى هِرَقلَ. فَقالَ هِرَقلُ: هَل هاهُنا أحَدٌ مِن قَومِ هذا الرَّجُلِ الَّذي يَزعُمُ أ نَّهُ نَبِيٌّ؟ قالوا: نَعَم. قالَ: فَدُعيتُ في نَفَرٍ مِن قُرَيشٍ، فَدَخَلنا عَلى هِرَقلَ فأجلَسَنا بَينَ يَدَيهِ. وأجلَسوا أصحابي خَلفي. ثُمَّ قالَ لِتَرجُمانِهِ: سَلهُ، كَيفَ حَسَبُهُ فيكُم؟ قالَ: قُلتُ: هُوَ فينا ذو حَسَبٍ. قالَ: فَهَل كانَ مِن آبائِهِ مَلِكٌ؟ قُلتُ: لا. قالَ: فَهَل كُنتُم تَتَّهِمونَهُ بِالكَذِبِ قَبلَ أن يَقولَ ما قالَ؟ قُلتُ: لا. قالَ: ومَن يَتَّبِعُهُ؛ أشرافُ النَّاسِ أم ضُعَفاؤهُم؟ قالَ: قُلتُ: بَل ضُعَفاؤهُم. قالَ: أيَزيدونَ أم يَنقُصونَ؟ قالَ: قُلتُ: لا، بَل يَزيدونَ، قالَ:

صحيح مسلمـ به نقل از ابوسفيان ـ:. زمانى كه در شام بودم، نامه اى از پيامبر خدا، براى هرقل آورده شد. هرقل گفت: آيا از قوم اين مردى كه مى گويد پيامبر است، كسى در اين جا هست؟ گفتند: آرى. من و چند نفر از قريش، احضار شديم. وقتى بر هرقل وارد شديم، او ما را در برابر خود نشانْد و همراهانم را پشت سرم نشاندند. آن گاه، به مترجم خود گفت: از او بپرس كه حسب و نسب وى (پيامبر)، در ميان شما چگونه است؟ من گفتم: او در ميان ما، از حسب و نسب برخوردار است. پرسيد: آيا از پدران او، كسى پادشاه بوده است؟ من گفتم: نه. پرسيد: آيا پيش از آن كه ادّعاى نبوّت كند، او را به دروغگويى متّهم مى كرديد؟ من گفتم: نه. پرسيد: چه كسانى از او پيروى مى كنند؛ اشراف يا مردمان فرودست؟ گفتم: مردمان فرودست. پرسيد: آيا روز

۱.آل عمران: 64.
۲.أمِرَ أمرُ ابن أبي كبشة، يزيد: كَثُر (غريب الحديث: ج 1 ص 65 «أمِر»).
۳.صحيح مسلم: ج 3 ص 1393 ح 74، صحيح البخاري: ج 4 ص 1657 ح 4278، صحيح ابن حبّان: ج 14 ص 492 ح 6555، المعجم الكبير: ج 8 ص 14 ح 7269 والثلاثة الأخيرة نحوه.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَبدَاللّهِ بنَ حُذافَةَ السَّهميِّ ـ وهوَ أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلى كِسرى يَدعوهُ إلَى الإسلامِ، وكَتَبَ مَعَهُ كِتابا. قالَ عَبدُ اللّهِ: فَدَفَعتُ إلَيهِ كتابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقُرِئَ عَلَيهِ، ثُمَّ أخَذَهُ فَمَزَّقَهُ، فَلَمَّا بَلَغَ ذلِكَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ: اللَّهُمَّ مَزِّق مُلكَهُ! وكَتَبَ كِسرى إلى باذانَ عامِلِهِ عَلى اليَمَنِ أنِ ابعَث مِن عِندِكَ رَجُلَينِ جَلدَينِ إلى هذا الرَّجُلِ الَّذي بِالحِجازِ فَليَأتِياني بِخَبَرِهِ. فَبَعَثَ باذانُ قَهرمانَهُ ورَجُلاً آخَرَ وكَتَبَ مَعَهُما كِتابا. فَقَدِما المَدينَةَ فدَفَعا كِتابَ باذانَ إلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله، فَتَبَسَّمَ

الطبقات الكبرى:پيامبر صلى الله عليه و آله عبد اللّه بن حذافه سهمى را ـ كه يكى از آن شش سفير بود ـ براى دعوت خسرو به اسلام، همراه نامه اى نزد او روانه كرد. عبداللّه مى گويد: نامه پيامبر خدا را تسليم خسرو كردم. چون نامه را براى او خواندند، آن را گرفت و پاره كرد. وقتى اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، فرمود: «پروردگارا! پادشاهىِ او را پاره كن». خسرو در نامه اى به باذان، كارگزار خود در يمن، دستور داد: دو مرد چابك سوار را نزد اين مرد در حجاز بفرست تا خبرى از او براى من بياورند. باذان پيشكار خود و يك نفر ديگر را با نامه اى فرستاد. آن دو وارد مدينه شدند و نامه باذان را به پيامبر صلى الله عليه و آله دادند. پيامبر خدا لبخندى زد و آن دو را كه به خود مى لرزيدند، به اسلام دعوت كرد و

۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 259، تاريخ الطبري: ج 2 ص 655 عن أبي سلمة بن عبد الرحمن بن عوف، تاريخ دمشق: ج 27 ص 357 كلاهما نحوه.
تاريخ الطبري عن يزيد بن حبيب:بَعَثَ [رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله] عَبدَاللّهِ بنَ حُذافَةَ بنِ قَيسٍ بنِ عَدِيٍّ بنِ سَعدٍ بنِ سَهمٍ إلى كِسرى بنِ هُرمُزَ مَلِكِ فارِسَ، وكتَبَ مَعَهُ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، مِن مُحَمَّدٍ رَسولِ اللّهِ إلى كِسرى عَظيمِ فارِسَ، سَلامٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى وآمَنَ بِاللّهِ ورَسولِهِ. وأدعوكَ بِداعِيَةِ اللّهِ عَزَّوجَلَّ، فَإنِّي رَسولُ اللّهِ إلَى النَّاسِ كافَّةً، لِأُنذِرَ مَن كانَ حَيّا ويَحِقَّ القَولُ عَلَى الكافِرينَ، فَأسلِم تَسلَم، فَإن أبَيتَ فَإنَّ إثمَ المَجوسِ عَلَيكَ. ۱
تاريخ الطبريـ به نقل از يزيد بن حبيب ـ: پيامبر خدا عبداللّه بن حذافة بن قيس بن عَدىّ بن سعد بن سهم را به نزد خسرو، پور هرمز، پادشاه ايران، فرستاد و به او نوشت: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. از محمّد فرستاده خدا، به خسرو، پادشاهِ فارس. درود بر كسى كه از راه راست، پيروى كند و به خدا و فرستاده او ايمان آورَد.! من تو را به دعوت خداوند عز و جل فرا مى خوانم؛ زيرا من فرستاده خدا به سوى همه مردم هستم تا آن را كه زنده است، هشدار دهم و سخن حق، براى كافران معلوم شود. پس اسلام بياور تا در سلامت بمانى و اگر امتناع ورزى، گناه مجوسيان به گردن توست».
۱.تاريخ الطبري: ج 2 ص 654، الكامل في التاريخ: ج 1 ص 593 نحوه، البداية والنهاية: ج 4 ص 269؛ بحار الأنوار: ج 20 ص 389 ح 8.
المناقب لابن شهرآشوب عن ابن مهديّ المامطيريّ في مجالسه:إنَّ النَّبيَّ صلى الله عليه و آله كَتَبَ إلى كِسرى: مِن مُحَمَّدٍ رَسولِ اللّهِ إلى كِسرى بنِ هُرمُزَ، أ مَّا بَعدُ فَأسلِم تَسلَم، وإلاَّ فَأذَن بِحَربٍ مِنَ اللّهِ ورَسولِهِ، وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى. فَلَمَّا وَصَلَ إلَيهِ الكِتابُ مَزَّقَهُ وَاستَخَفَّ بِهِ، وقالَ: مَن هذا الَّذي يَدعوني إلى دينِهِ، ويَبدَأُ بِاسمِهِ قَبلَ اسمي؟! وبَعَثَ إلَيهِ بِتُرابٍ، فَقالَ صلى الله عليه و آله: مَزَّقَ اللّهُ مُلكَهُ كَما مَزَّقَ كِتابي، أما إنَّهُ ستُمَزِّقونَ مُلكَهُ، وبَعَثَ إلَيَّ بِتُرابٍ أما إنَّكُم ستَملِكونَ أرضَهُ. ۱
المناقب، ابن شهرآشوبـ به نقل از ابن مهدى مامطيرى در المجالس خود ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خسرو نوشت: «از محمّد پيامبر خدا، به خسرو پور هرمز. اما بعد، اسلام بياور تا در سلامت بمانى. در غير اين صورت، به خدا و پيامبر او اعلام جنگ كن. درود بر كسى كه راه هدايت پويد!». وقتى نامه به خسرو رسيد، با بى اعتنايى، آن را پاره كرد وگفت: اين كيست كه مرا به دين خود فرا مى خواند و نام خودش را پيش از نام من مى آورد؟! او مشتى خاك براى پيامبر خدا فرستاد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، پادشاهىِ او را از هم بدَرَد، چنان كه نامه مرا پاره كرد. بدانيد كه [شما مسلمانان] به زودى، سلطنت او را متلاشى خواهيد كرد. او براى من، مشتى خاك فرستاده است. بدانيد كه به زودى، خاك او را تصرّف خواهيد كرد».
۱.المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 79، بحار الأنوار: ج 20 ص 381 ح 7.
الخرائج و الجرائح:إنَّ كِسرى كَتَبَ إلى فَيروزَ الدَّيلَميِّ ـ وهُوَ مِن بَقِيَّةِ أصحابِ سَيفِ ابنِ ذي يَزَنَ ـ: أنِ احمِل إلَيَّ هذا العَبدَ الَّذي يَبدَأ بِاسمِهِ قَبلَ اسمي، فَاجتَرَأَ عَلَيَّ ودَعاني إلى غَيرِ ديني، فَأتاهُ فَيروزُ وقالَ لَهُ: إنَّ رَبِّي أمَرَني أن آتِيَهُ بِكَ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إنَّ ربِّي أخبَرَني أ نَّ رَبَّكَ قُتِلَ البارِحَةَ، فَجاءَ الخَبرُ أ نَّ ابنَهُ شِيرَوَيهَ[وَثَبَ عَلَيهِ] فَقَتلَهُ في تِلكَ اللَّيلَةِ. فَأسلَمَ فَيروزُ ومَن مَعَهُ. ۱
الخرائج و الجرائح:خسرو به فيروز ديلمى ـ كه از بقاياى ياران سيف بن ذى يَزَن بود ـ نوشت: اين بنده اى راكه نام خودش را پيش از نام من مى آورَد و گستاخانه مرا به دينى غير از دين خودم دعوت مى كند، نزد من روانه كن. فيروز نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: خداوندِ من، مرا دستور داده كه تو را نزد او برم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوندِ من، مرا خبر داد كه خداوندِ تو ديشب كشته شد». در اين هنگام، خبر رسيد كه فرزند او شيرويه، در آن شب بر وى حمله برده و او را كشته است. پس فيروز و همراهانش، اسلام آوردند. زمانى كه كذّاب عبسى سر برداشت، پيامبر صلى الله عليه و آله فيروز را براى كشتن او فرستاد. او از بام بالا رفت و گردنش را پيچاند و او را كشت.
۱.الخرائج والجرائح: ج 1 ص 64 ح 111، المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 79 نقلاً عن الماوردي في أعلام النبوّة، بحار الأنوار: ج 20 ص 377 ح 1.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حاطِبَ بنَ أبي بَلتَعَةَ اللَّخميِّ ـ وهوَ أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلَى المُقَوقِسِ صاحِبِ الإسكَندَرِيَّةِ عَظيمِ القِبطِ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ، وكَتَبَ مَعَهُ كِتابا، فَأوصَلَ إلَيهِ كِتابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقَرَأهُ وقالَ لَهُ خَيرا، وأخَذَ الكِتابَ فَجَعَلَهُ في حُقٍّ مِن عاجٍ وخَتَمَ عَلَيهِ ودَفَعَهُ إلى جارِيَتِهِ. وكَتبَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله: قَد عَلِمتُ أنَّ نَبِيّا قَد بَقِيَ وكُنتُ أظُنُّ أ نَّهُ يَخرُجُ بِالشَّامِ، وقَد أكرَمتُ رَسولَكَ، وبَعَثتُ إلَيكَ بِجارِيَتَينِ لَهُما مَكانٌ فِي القِبطِ عَظيمٌ، وقَد أهدَيتُ لَكَ كِسوَةً وبَغلَةً تَركَبُها. ولَم يَزِد على هذا ولَم يُسلِم، فَقَبِلَ رَسولُ

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا حاطب بن ابى بلتعه لَخمى را ـ كه يكى ديگر از آن شش سفير بود ـ همراه نامه اى براى دعوت به اسلام، پيش مُقَوقِس، فرمان رواى اسكندريه و سالار قِبْطيان، فرستاد. حاطب، نامه را به مقوقس داد. مقوقس آن را خواند و با حاطب به خوشى سخن گفت، و نامه را در جعبه اى از عاج قرار داد و سرش را مُهر كرد و آن را به كنيز خود سپرد، و به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشت: من مى دانستم كه هنوز يك پيامبر باقى مانده است؛ اما گمان مى كردم كه او در شام ظهور خواهد كرد. فرستاده تو را گرامى داشتم و اكنون دو كنيز كه در ميان قبطيان، منزلت والايى دارند، برايت مى فرستم و جامه اى و استرى كه بر آن سوار شوى، پيشكش تو مى كنم. او چيز ديگرى ننوشت و مسلمان هم نشد. پيامبر خدا هديه مقوقس را پذيرفت و دو كنيز را

۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 260.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله شُجاعَ بنَ وَهبٍ الأسَدِيَّ ـ وهوَ أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلَى الحارِثِ بنِ أبي شِمرٍ الغَسَّانيِّ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ، وكَتَبَ مَعهُ كِتابا. قالَ شُجاعٌ: فَأتَيتُ إلَيهِ وهُو بِغَوطَةِ دِمَشقَ، وهوَ مَشغولٌ بِتَهيِئَةِ الإنزالِ وَالألطافِ لِقَيصَرَ، وهو جاءٍ مِن حِمصَ إلى إيلياءَ، فَأقَمتُ عَلى بابِهِ يَومَينِ أو ثَلاثَةً، فَقُلتُ لِحاجِبِهِ: إنَّي رَسولُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَيهِ، فَقالَ: لا تَصِلُ إلَيهِ حَتَّى يَخرُجَ يَومَ كَذا وَكَذا. وجَعلَ حاجِبُهُ ـ وكانَ روميَّا اسمُهُ مُرى ـ يَسأ لُني عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَكُنتُ أُحَدِّثُهُ عَن صِفَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وما يَدعو إلَيهِ،

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا، شجاع بن وهب اسدى را ـ كه يكى ديگر از آن شش سفير بود ـ همراه نامه اى براى دعوت به اسلام، نزد حارث بن شمرغسّانى روانه كرد. شجاع مى گويد: پيش حارث رفتم كه در غوطه دمشق بود. او سرگرم فراهم آوردن وسايل پذيرايى و استقبال از قيصر بود كه مى خواست از حمص به ايليا بيايد. من دو يا سه روز، بر درگاهش منتظر ماندم. سپس به حاجب او گفتم: من فرستاده پيامبر خدا به سوى حارث هستم. او گفت: تا فلان روز كه بيرون بيايد، به او دسترس نخواهى داشت. حاجب او كه اهل روم و نامش مرى بود، از من درباره پيامبر خدا سؤالاتى مى كرد و من از ويژگى هاى پيامبر خدا و آيينى كه به آن دعوت مى كند، برايش مى گفتم. او چندان تحت تأثير قرار مى گرفت كه مى گريست و مى گفت: من انجيل را خوانده ام و اكنون خصوصيّت اين

۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 261.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله سَليطَ بنَ عَمرِو العامِريِّ ـ وهوَ أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلى هَوذَةَ بنِ عليِّ الحَنَفيِّ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ، وكَتَبَ مَعَهُ كِتابا. فَقَدِمَ عَلَيهِ وأنزَلَهُ وحَباهُ، وقَرَأ كِتابَ النَّبيِّ صلى الله عليه و آله: ورَدَّ رَدَّا دونَ رَدٍّ، وكَتَبَ إلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله: ما أحسَنَ ما تَدعو إلَيهِ وأجمَلَهُ! وأنا شاعِرُ قَومي وخَطيبُهُم، وَالعَرَبُ تَهابُ مَكاني، فَاجعَل لي بَعضَ الأمرِ أتَّبِعكَ. وأجازَ سَليطَ بنَ عَمرٍو بِجائِزَةٍ وكَساهُ أثوابا مِن نَسجِ هَجَرَ، فَقَدِمَ بِذلِكَ كُلِّهِ عَلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله وأخبَرَهُ عَنهُ بِما قالَ. وقَرَأ كِتابَهُ وقالَ: لَو سَأ لَني سَيابَةً ۱ مِنَ الأرضِ ما فَعَلتُ،

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا، سليط بن عمرو عامرى را ـ كه او نيز يكى از آن شش نفر بود ـ همراه نامه اى براى دعوت به اسلام، نزد هوذة بن على حنفى فرستاد. سليط بر او وارد شد. هوذه او را ميهمان كرد و به وى بخشش كرد و نامه پيامبر صلى الله عليه و آله را خواند؛ ولى به سليط جواب صريحى نداد و به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشت: آنچه بدان دعوت مى كنى، بسيار نيكو و زيباست. من شاعر و خطيبِ قوم خود هستم و عرب ها به موقعيت من احترام مى گذارند. پس براى من، فرماندهىِ منطقه اى را تعيين كن تا از تو پيروى كنم. وى به سليط پاداشى داد و جامه هايى از پارچه هاى هَجَر، بر وى پوشانيد. سليط همه آنها را خدمت پيامبر آورد و گفته هاى او را به اطّلاع ايشان رساند. پيامبر نامه هوذه را خواند و فرمود: «اگر به اندازه غوره خرمايى،

۱.السَياب، مثل السحاب: البلح. وهو البسر الأخضر (لسان العرب: ج 1 ص 479 «سيب»).
۲.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 262.
رسول اللّه صلى الله عليه و آلهـ فيما كَتَبَهُ لِجمَّاعٍ كانوا في جَبلِ تِهامَةَ قَد غَصَبوا المارَّةَ مِن كِنانَةَ ومُزَينَةَ وَالحَكَمِ وَالقارَةِ، ومَنِ اتَّبَعَهُم مِن العَبيدِ، فَلمَّا ظَهَرَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَفَدَ مِنهُم وَفدٌ عَلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله، فَكَتَبَ لَهُم رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ـ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، هذا كِتابٌ مِن مُحَمَّدٍ النَّبيِّ رَسولِ اللّهِ لِعِبادِ اللّهِ العُتَقاءِ، إنَّهُم إن آمَنوا وأقامُوا الصَّلاةَ وآتَوُا الزَّكاةَ فَعَبدُهُم حُرٌّ ومَولاهُم مُحَمَّدٌ، ومَن كانَ مِنهُم مِن قَبيلَةٍ لَم يُرَدَّ إلَيها، وما كانَ فيهِم مِن دَمٍ أصابوهُ أو مالٍ أخَذوهُ فَهُو لَهُم، وما كانَ لَهُم مِن دَينٍ في النَّاسِ رُدَّ

پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در نامه اى به گروهى [راهزن] كه در كوه تهامه جمع شده بودند و كاروانيان كنانه و مزينه و حَكَم و قاره و شمارى از بردگان آنان را تاراج كرده بودند و پس از پيروزى، نمايندگانى به حضور وى فرستاده بودند ـ: بسم اللّه الرحمن الرحيم. اين، نامه اى است از محمّدِ پيامبر، فرستاده خدا، به بندگان آزاده شده خداوند، كه: اگر ايمان بياورند و نماز بگزارند و زكات بپردازند، بردگان ايشان همگى آزادند و مولاى ايشان محمّد است. و هر كس از ايشان كه از قبيله اى است، به آن قبيله برگردانده نمى شود و اگر خونى به گردن دارند يا مالى گرفته اند، از خود ايشان است (بخشيده مى شوند) و اگرطلبى از مردم دارند، بايد به ايشان برگردانده شود و هيچ ستم و ظلمى به ايشان نخواهد شد و در پناه خدا و در پناه محمّد

۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 278.