نامه ايشان به پادشاه ايران ، كسرا
4 حدیث
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَبدَاللّهِ بنَ حُذافَةَ السَّهميِّ ـ وهوَ أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلى كِسرى يَدعوهُ إلَى الإسلامِ، وكَتَبَ مَعَهُ كِتابا.
قالَ عَبدُ اللّهِ: فَدَفَعتُ إلَيهِ كتابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقُرِئَ عَلَيهِ، ثُمَّ أخَذَهُ فَمَزَّقَهُ، فَلَمَّا بَلَغَ ذلِكَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ: اللَّهُمَّ مَزِّق مُلكَهُ!
وكَتَبَ كِسرى إلى باذانَ عامِلِهِ عَلى اليَمَنِ أنِ ابعَث مِن عِندِكَ رَجُلَينِ جَلدَينِ إلى هذا الرَّجُلِ الَّذي بِالحِجازِ فَليَأتِياني بِخَبَرِهِ.
فَبَعَثَ باذانُ قَهرمانَهُ ورَجُلاً آخَرَ وكَتَبَ مَعَهُما كِتابا. فَقَدِما المَدينَةَ فدَفَعا كِتابَ باذانَ إلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله، فَتَبَسَّمَ
الطبقات الكبرى:پيامبر صلى الله عليه و آله عبد اللّه بن حذافه سهمى را ـ كه يكى از آن شش سفير بود ـ براى دعوت خسرو به اسلام، همراه نامه اى نزد او روانه كرد. عبداللّه مى گويد: نامه پيامبر خدا را تسليم خسرو كردم. چون نامه را براى او خواندند، آن را گرفت و پاره كرد. وقتى اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، فرمود: «پروردگارا! پادشاهىِ او را پاره كن».
خسرو در نامه اى به باذان، كارگزار خود در يمن، دستور داد: دو مرد چابك سوار را نزد اين مرد در حجاز بفرست تا خبرى از او براى من بياورند.
باذان پيشكار خود و يك نفر ديگر را با نامه اى فرستاد. آن دو وارد مدينه شدند و نامه باذان را به پيامبر صلى الله عليه و آله دادند. پيامبر خدا لبخندى زد و آن دو را كه به خود مى لرزيدند، به اسلام دعوت كرد و
۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 259، تاريخ الطبري: ج 2 ص 655 عن أبي سلمة بن عبد الرحمن بن عوف، تاريخ دمشق: ج 27 ص 357 كلاهما نحوه.
تاريخ الطبري عن يزيد بن حبيب:بَعَثَ [رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله] عَبدَاللّهِ بنَ حُذافَةَ بنِ قَيسٍ بنِ عَدِيٍّ بنِ سَعدٍ بنِ سَهمٍ إلى كِسرى بنِ هُرمُزَ مَلِكِ فارِسَ، وكتَبَ مَعَهُ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، مِن مُحَمَّدٍ رَسولِ اللّهِ إلى كِسرى عَظيمِ فارِسَ، سَلامٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى وآمَنَ بِاللّهِ ورَسولِهِ. وأدعوكَ بِداعِيَةِ اللّهِ عَزَّوجَلَّ، فَإنِّي رَسولُ اللّهِ إلَى النَّاسِ كافَّةً، لِأُنذِرَ مَن كانَ حَيّا ويَحِقَّ القَولُ عَلَى الكافِرينَ، فَأسلِم تَسلَم، فَإن أبَيتَ فَإنَّ إثمَ المَجوسِ عَلَيكَ. ۱
تاريخ الطبريـ به نقل از يزيد بن حبيب ـ: پيامبر خدا عبداللّه بن حذافة بن قيس بن عَدىّ بن سعد بن سهم را به نزد خسرو، پور هرمز، پادشاه ايران، فرستاد و به او نوشت: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. از محمّد فرستاده خدا، به خسرو، پادشاهِ فارس. درود بر كسى كه از راه راست، پيروى كند و به خدا و فرستاده او ايمان آورَد.! من تو را به دعوت خداوند عز و جل فرا مى خوانم؛ زيرا من فرستاده خدا به سوى همه مردم هستم تا آن را كه زنده است، هشدار دهم و سخن حق، براى كافران معلوم شود. پس اسلام بياور تا در سلامت بمانى و اگر امتناع ورزى، گناه مجوسيان به گردن توست».
۱.تاريخ الطبري: ج 2 ص 654، الكامل في التاريخ: ج 1 ص 593 نحوه، البداية والنهاية: ج 4 ص 269؛ بحار الأنوار: ج 20 ص 389 ح 8.
المناقب لابن شهرآشوب عن ابن مهديّ المامطيريّ في مجالسه:إنَّ النَّبيَّ صلى الله عليه و آله كَتَبَ إلى كِسرى: مِن مُحَمَّدٍ رَسولِ اللّهِ إلى كِسرى بنِ هُرمُزَ، أ مَّا بَعدُ فَأسلِم تَسلَم، وإلاَّ فَأذَن بِحَربٍ مِنَ اللّهِ ورَسولِهِ، وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى.
فَلَمَّا وَصَلَ إلَيهِ الكِتابُ مَزَّقَهُ وَاستَخَفَّ بِهِ، وقالَ: مَن هذا الَّذي يَدعوني إلى دينِهِ، ويَبدَأُ بِاسمِهِ قَبلَ اسمي؟! وبَعَثَ إلَيهِ بِتُرابٍ، فَقالَ صلى الله عليه و آله: مَزَّقَ اللّهُ مُلكَهُ كَما مَزَّقَ كِتابي، أما إنَّهُ ستُمَزِّقونَ مُلكَهُ، وبَعَثَ إلَيَّ بِتُرابٍ أما إنَّكُم ستَملِكونَ أرضَهُ. ۱
المناقب، ابن شهرآشوبـ به نقل از ابن مهدى مامطيرى در المجالس خود ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خسرو نوشت: «از محمّد پيامبر خدا، به خسرو پور هرمز. اما بعد، اسلام بياور تا در سلامت بمانى. در غير اين صورت، به خدا و پيامبر او اعلام جنگ كن. درود بر كسى كه راه هدايت پويد!».
وقتى نامه به خسرو رسيد، با بى اعتنايى، آن را پاره كرد وگفت: اين كيست كه مرا به دين خود فرا مى خواند و نام خودش را پيش از نام من مى آورد؟!
او مشتى خاك براى پيامبر خدا فرستاد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، پادشاهىِ او را از هم بدَرَد، چنان كه نامه مرا پاره كرد. بدانيد كه [شما مسلمانان] به زودى، سلطنت او را متلاشى خواهيد كرد. او براى من، مشتى خاك فرستاده است. بدانيد كه به زودى، خاك او را تصرّف خواهيد كرد».
۱.المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 79، بحار الأنوار: ج 20 ص 381 ح 7.
الخرائج و الجرائح:إنَّ كِسرى كَتَبَ إلى فَيروزَ الدَّيلَميِّ ـ وهُوَ مِن بَقِيَّةِ أصحابِ سَيفِ ابنِ ذي يَزَنَ ـ: أنِ احمِل إلَيَّ هذا العَبدَ الَّذي يَبدَأ بِاسمِهِ قَبلَ اسمي، فَاجتَرَأَ عَلَيَّ ودَعاني إلى غَيرِ ديني، فَأتاهُ فَيروزُ وقالَ لَهُ: إنَّ رَبِّي أمَرَني أن آتِيَهُ بِكَ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إنَّ ربِّي أخبَرَني أ نَّ رَبَّكَ قُتِلَ البارِحَةَ، فَجاءَ الخَبرُ أ نَّ ابنَهُ شِيرَوَيهَ[وَثَبَ عَلَيهِ] فَقَتلَهُ في تِلكَ اللَّيلَةِ. فَأسلَمَ فَيروزُ ومَن مَعَهُ. ۱
الخرائج و الجرائح:خسرو به فيروز ديلمى ـ كه از بقاياى ياران سيف بن ذى يَزَن بود ـ نوشت: اين بنده اى راكه نام خودش را پيش از نام من مى آورَد و گستاخانه مرا به دينى غير از دين خودم دعوت مى كند، نزد من روانه كن.
فيروز نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: خداوندِ من، مرا دستور داده كه تو را نزد او برم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوندِ من، مرا خبر داد كه خداوندِ تو ديشب كشته شد».
در اين هنگام، خبر رسيد كه فرزند او شيرويه، در آن شب بر وى حمله برده و او را كشته است. پس فيروز و همراهانش، اسلام آوردند. زمانى كه كذّاب عبسى سر برداشت، پيامبر صلى الله عليه و آله فيروز را براى كشتن او فرستاد. او از بام بالا رفت و گردنش را پيچاند و او را كشت.
۱.الخرائج والجرائح: ج 1 ص 64 ح 111، المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 79 نقلاً عن الماوردي في أعلام النبوّة، بحار الأنوار: ج 20 ص 377 ح 1.