فیلترها
نتایج جستجو برای «داستان هایی از حکمت های لقمان»: ۱۳ حدیث
فیلترها
فیلترها
کتاب
موضوع
معصوم
طول حدیث
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:حَقّاً لَم يَكُن لُقمانُ نَبِيّاً، ولكِن كانَ عَبداً صَمصامَةً، كَثيرَ التَّفَكُّرِ، حَسَنَ الظَّنِ، أحَبَّ اللّهَ فَأَحَبَّهُ، وضَمِنَ عَلَيهِ بِالحِكمَةِ، كانَ نائِماً نِصفَ النَّهارِ إذ جاءَهُ نِداءٌ: يا لُقمانُ، هَل لَكَ أن يَجعَلَكَ اللّهُ خَليفَةً فِي الأَرضِ تَحكُمُ بَينَ النّاسِ بِالحَقِّ؟
فَانتَبَهَ فَأَجابَ الصَّوتَ، فَقالَ: إن يُجبِرني ۱ رَبّي قَبِلتُ، فَإِنّي أعلَمُ إن فَعَلَ ذلِكَ بي أعانَني وعَلَّمَني وعَصَمَني، وإن خَيَّرَني رَبّي قَبِلتُ العافِيَةَ ولمَ أقبَلِ البَلاءَ.
فَقالَتِ المَلائِكَةُ بِصَوتٍ لا يَراهُم: لِمَ يا لُقمانُ؟
قالَ: لِأَنَّ الحاكِمَ بِأَشَدِّ المَنازِلِ وأكدَرِها يَغشاهُ الظُّلمُ مِن كُلِّ مَكانٍ يَنجو ويُعانُ
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:در حقيقت، لقمان، پيامبر نبود؛ ليكن بنده اى بود مصمّم، انديشه مند و با حُسن ظن. خدا را دوست مى داشت. پس خدا نيز او را دوست داشت و حكمت را بر او ضمانت كرد. وسط روز، خوابيده بود كه ناگهان به پذيرش خلافت، فرا خوانده شد كه: «اى لقمان! آيا مى خواهى كه خداوند، تو را خليفه اى در روى زمين قرار دهد تا در ميان مردم، به حق، داورى كنى؟».
لقمان، بيدار شد و در پاسخ گفت: «اگر پروردگارم مرا وادار كند، مى پذيرم؛ زيرا مى دانم كه اگر با من چنين كند. يارى ام مى نمايد و دانشم مى آموزد و از خطا نگاهم مى دارد. ولى اگر پروردگارم مرا مخيّر سازد، عافيت را مى پذيرم و بلا را نمى پذيرم».
فرشتگانى كه نمى ديدشان، با صدايى به او گفتند: اى لقمان! چرا چنين گفتى؟
گفت: «زيرا حكمران، در سخت
۱.في المصدر «يخبرني» لكن الصحيح ما أثبتناه، وفي مجمع البيان «إن عزم بي قسماً وطاعة، فإني أعلم إن فعل بي ذلك أعانني وعصمني» وفي البحار «إن أمرني اللّه بذلك فالسمع والطاعة.».
۲.في المصدر: «بالحكمة»، وما أثبتناه من مجمع البيان: ج 8 ص 494 وتفسير القرطبي: ج 14 ص 59.
۳.تاريخ مدينة دمشق: ج 17 ص 85، كنز العمّال: ج 14 ص 34 ح 37865؛ مجمع البيان: ج 8 ص 494 نحوه وراجع: نوادر الاصول: ج 1 ص 247 وتفسير القمي: ج 2 ص 162.
بحار الأنوار:أوَّلُ ما ظَهَرَ مِن حِكَمِ لُقمانَ أنَّ تاجِراً سَكِرَ وخاطَرَ نَديمَهُ أن يَشرَبَ ماءَ البَحرِ كُلَّهُ وإلاّ سَلَّمَ إلَيهِ مالَهُ وأهلَهُ، فَلَمّا أصبَحَ وصَحا نَدِمَ وجَعَلَ صاحِبُهُ يُطالِبُهُ بِذلِكَ.
فَقالَ لُقمانُ: أنَا اُخَلِّصُكَ بِشَرطِ أن لا تَعودَ إلى مِثلِهِ. قُل: أ أَشرَبُ الماءَ الَّذي كان فيهِ وَقتَئِذٍ فَأتِني بِهِ، أو أشرَبُ ماءَهُ الآنَ فَسُدَّ أفواهَهُ لِأَشرَبَهُ، أو أشرَبُ الماءَ الَّذي يَأتي بِهِ فَاصبِر حَتّى يَأتِيَ، فَأَمسَكَ صاحِبُهُ عَنهُ. ۱
بحار الأنوار:نخستين حكمتى كه از لقمان آشكار شد، اين بود كه: تاجرى مست شد و با هم پياله اش شرط بست كه همه آب درياچه را بنوشد و گرنه، خود و عيالش تسليم او شوند. وقتى صبح شد و به هوش آمد، [از اين شرط بندى] پشيمان شد. رفيقش از او مى خواست كه به شرط عمل كند.
لقمان گفت: «من تو را [از اين مخمصه] خلاص مى كنم؛ به شرط اين كه ديگر چنين كارى نكنى. [به طلبكار] بگو: آيا آبى را كه شرط كرديم، بنوشم؟ پس آن را بياور [تا بنوشم]. يا آبى را كه الان در درياچه است، بنوشم؟ پس دهانه هايش را ببند تا آن را بنوشم. يا آبى را كه بعدا خواهد آمد، بنوشم؟ پس صبر كن تا بيايد!».
[با اين استدلال]، رفيقش از او دست بر داشت.
۱.بحار الأنوار: ج 13 ص 433 ح 26 نقلاً عن بيان التنزيل لابن شهر آشوب.
الدر المنثور عن عكرمة:سَكِرَ مَولاهُ فَخاطَرَ قَوماً عَلى أن يَشرَبَ ماءَ بُحَيرَةَ، فَلَمّا أفاقَ عَرَفَ ما وَقَعَ مِنهُ، فَدَعا لُقمانَ فَقالَ: لِمِثلِ هذا كُنتُ أخبَؤُكَ.
فَقالَ: اِجمَعهُم، فَلَمَّا اجتَمَعوا قالَ: عَلى أيِّ شَيءٍ خاطَرتُموهُ؟ قالوا: عَلى أن يَشرَبَ ماءَ هذِهِ البُحَيرَةِ. قالَ: فَإِنَّ لَها مَوادَّ، فَاحبِسوا مَوادَّها عَنها. قالوا: كَيفَ نَستَطيعُ أن نَحبِسَ مَوادَّها؟ قالَ: وكَيفَ يَستَطيعُ أن يَشرَبَها ولَها مَوادُّ! ۱
الدرّ المنثورـ به نقل از عِكرِمه ـ: مولاى لقمان، مست شد و با گروهى شرط بست كه آب درياچه اى را بنوشد. وقتى به هوش آمد، فهميد كه چه شرطى [مُحال] بسته است. لقمان را خواست و به او گفت: تو را براى چنين مشكلاتى پنهان داشته ام [، پس چاره اى بينديش].
لقمان گفت: «آنها را جمع كن».
وقتى گرد آمدند، به آنان گفت: «بر سرِ چه چيز با او شرط بستيد؟».
گفتند: بر سرِ اين كه آب درياچه را بنوشد.
لقمان گفت: «اين درياچه مواد و اجسامى دارد. آنها را جدا سازيد».
گفتند: چگونه مى توانيم اجسام آن را جدا كنيم؟
لقمان گفت: «پس چگونه مى تواند آب را با آن اجسام بنوشد؟!».
۱.الدر المنثور: ج 6 ص 510.
المستدرك على الصحيحين:قالَ أنَسٌ: إنَّ لُقمانَ عليه السلام كانَ عِندَ داوُدَ وهُوَ يَسرُدُ ۱ الدِّرعَ، فَجَعَلَ يَفتِلُهُ هكَذا بِيَدِهِ، فَجَعَلَ لُقمانُ عليه السلام يَتَعَجَّبُ ويُريدُ أن يَسأَلَهُ، ويَمنَعُهُ حِكمَتُهُ أن يَسأَلَهُ، فَلَمّا فَرَغَ مِنها صَبَّها عَلى نَفسِهِ فَقالَ: نِعمَ دِرعُ الحَربِ هذِهِ.
فَقالَ لُقمانُ: الصَّمتُ مِنَ الحِكمَةِ وقَليلٌ فاعِلُهُ، كُنتُ أرَدتُ أن أسأَلَكَ فَسَكَتُّ حَتّى كَفَيتَني. ۲
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از اَ نَس ـ: لقمان عليه السلام نزد داوود عليه السلام بود كه او داشت با دست خودش زره مى بافت. لقمان [كه زره نديده بود،]در شگفت بود و مى خواست از او بپرسد؛ ولى حكمتش مانع مى گرديد. وقتى داوود عليه السلام كارش تمام شد، زره را بر دوش خود انداخت و گفت: اين، چه زره جنگىِ خوبى است!
لقمان گفت: «سكوت، از حكمت است؛ ولى رعايت كننده آن، اندك است. تصميم گرفته بودم كه از تو بپرسم؛ ولى ساكت شدم تا اين كه تو خودت كفايتم كردى [و پاسخم را دادى]».
إرشاد القلوب:رُوِيَ: أنَّ لُقمانَ رَأى داوُدَ يَعمَلُ الزَّرَدَ فَأَرادَ أن يَسأَلَهُ ثُمَّ سَكَتَ، فَلَمّا لَبِسَها داوُدُ عَرَفَ لُقمانُ حالَها بِغَيرِ سُؤالٍ. ۱
إرشاد القلوب:روايت شده كه لقمان عليه السلام داوود عليه السلام را ديد كه زره مى بافد. خواست از او بپرسد [كه چيست]؛ ولى سكوت اختيار كرد. وقتى كه داوود عليه السلام آن را پوشيد، لقمان بدون پرسش، وضعيت و چگونگىِ زره را شناخت.
۱.إرشاد القلوب: ص 104.
المصنف لابن أبي شيبة عن خالد بن ثابت الرِّبعيّ:إنَّ لُقمانَ كانَ عَبدا حَبَشِيّانَجّارا، وأنَّ سَيِّدَهُ قالَ لَهُ: اِذبَح لي شاةً. قالَ: فَذَبَحَ لَهُ شاةً. فَقالَ: ائتِني بِأَطيَبِها مُضغَتَينِ، فَأَتاهُ بِاللِّسانِ وَالقَلبِ.
قالَ: فَقالَ: ما كانَ فيها شَيءٌ أطيَبَ مِن هذَينِ؟ قالَ: لا، فَسَكَتَ عَنهُ ما سَكَتَ.
ثُمَّ قالَ: اِذبَح لي شاةً، فَذَبَحَ لَهُ شاةً، قالَ: ألقِ أخبَثَها مُضغَتَينِ، فَأَلقَى اللِّسانَ وَالقَلبَ، فَقالَ لَهُ: قُلتُ لَكَ ائتِني بِأَطيَبِها، فَأَتَيتَني بِاللِّسانِ وَالقَلبِ، ثُمَّ قُلتُ لَكَ: ألقِ أخبَثَها مُضغَتَينِ، فَأَلقَيتَ اللِّسانَ وَالقَلبَ!
قالَ: لَيسَ شَيءٌ أطيَبَ مِنهُما إذا طابا، ولا أخبَثَ مِنهُما إذا خَبُثا. ۱
المصنّف، ابن ابى شيبهـ به نقل از خالد بن ثابت رِبعى ـ: لقمان، برده اى حبشى و نجّار بود. مولايش بدو گفت: گوسفندى را برايم سر ببر.
گوسفندى را برايش سر بريد. آن گاه، گفت: لذيذترين دو عضو آن را برايم بياور!
لقمان، زبان و دل آن را برايش آورد.
مولا گفت: آيا در آن، چيزى لذيذتر از اين دو هست؟
لقمان گفت: «نه». آن گاه، ساكت شد.
بار ديگر، مولا گفت: گوسفندى را برايم سر ببر.
لقمان، گوسفندى برايش سر بريد. گفت: خبيث ترين دو عضو آن را دور بيندازد. لقمان، زبان و دل را دور انداخت. مولايش گفت: به تو گفتم: لذيذترينِ آن را برايم بياور، تو زبان و دل را آوردى. سپس گفتم: خبيث ترينِ آن را دور بينداز، باز تو زبان و دل را دور انداختى!
لقمان گفت: «هيچ چيزى لذيذتر از آن دو نيست؛ هنگامى كه سالم باشند، و
۱.المصنف لابن أبي شيبة: ج 8 ص 122 ح 4، البداية والنهاية: ج 2 ص 127.
فتح الأبواب:قَد رُوِيَ أنَّ لُقمانَ الحَكيمَ قالَ لِوَلَدِهِ في وَصِيَّتِهِ: لا تُعَلِّق قَلبَكَ بِرِضَا النّاسِ ومَدحِهِم وذَمِّهِم؛ فَإِنَّ ذلِكَ لا يَحصُلُ ولَو بالَغَ الإِنسانُ في تَحصيلِهِ بِغايَةِ قُدرَتِهِ.
فَقالَ لَهُ وَلَدُهُ ما مَعناهُ: اُحِبُّ أن أرى لِذلِكَ مَثَلاً أو فَعالاً أو مَقالاً.
فَقالَ لَهُ: اُخرُج أنَا وأنتَ، فَخَرَجا ومَعَهُما بَهيمٌ فَرَكِبَهُ لُقمانُ وتَرَكَ وَلَدَهُ يَمشي خَلفَهُ، فَاجتازا عَلى قَومٍ، فَقالوا: هذا شَيخٌ قاسِي القَلبِ، قَليلُ الرَّحمَةِ، يَركَبُ هُوَ الدّابَّةَ وهُوَ أقوى مِن هذَا الصَّبِيِّ، ويَترُكُ هذَا الصَّبِيَّ يَمشي وَراءَهُ، إنَّ هذا بِئسَ التَّدبيرُ.
فَقالَ لِوَلَدِهِ: سَمِعتَ قَولَهُم وإنكارَهُم لِرُكوبي ومَشيِكَ؟ فَقالَ: نَعَم.
فتح الأبواب:روايت شده كه لقمان حكيم، در سفارش به فرزندش گفت: «به خشنودى و مدح و ذمّ مردم، دل خوش مدار؛ زيرا اين، دستْ يافتنى نيست؛ هر چند انسان در تحصيل آن، نهايت تلاش خود را به انجام رساند».
فرزندش به او گفت: معناى اين سخن چيست؟ دوست دارم براى آن، مَثَلى يا كارى و يا سخنى را ببينم.
لقمان به او گفت: «من و تو بيرون برويم».
بيرون رفتند و لقمان عليه السلام حيوانى را كه با آنها بود، سوار شد و پسرش را پياده رها كرد تا پشت سر او بيايد. بر گروهى گذر كردند، كه آنها گفتند: عجب پير سنگ دل و بى رحمى است؛ خودش كه قوى تر است، سوار حيوان شده و بچه را پياده رها كرده! اين، كار بدى است.
لقمان به فرزندش گفت: «آيا سخن آنان را شنيدى كه سوار شدن من و پياده رفتن تو را بد شمردند؟».
گفت: آرى.
لقمان
۱.فتح الابواب: ص 307، بحار الأنوار: ج 13 ص 433 ح 27.
مجمع البيان:قيلَ إنَّ مَولاهُ دَخَلَ المَخرَجَ فَأَطالَ فيهِ الجُلوسَ فَناداهُ لُقمانُ: إنَّ طولَ الجُلوسِ عَلَى الحاجَةِ يُفجَعُ مِنهُ الكَبِدُ، ويورَثُ مِنهُ الباسورُ، و يَصعَدُ الحَرارَةُ إلَى الرَّأسِ. وَاجلِس هَوناً وقُم هَوناً.
قالَ: فَكَتَبَ حِكمَتَهُ عَلى بابِ الحُشِّ. ۱
مجمع البيان:گفته شده كه مولاى لقمان، داخل مستراح شد و مدّت طولانى در آن جا نشست. لقمان او را ندا داد: «طولانى نشستن براى قضاى حاجت، كبد را درد مى آورد و موجب بواسير مى شود و حرارت و تب را به سر منتقل مى كند. بدين خاطر، سبك بنشين و سبك پا شو».
راوى مى گويد: لقمان حكمتش را بر درِ مستراح نوشت.
۱.مجمع البيان: ج 8 ص 495، بحار الأنوار: ج 13 ص 424 ذيل ح 18.
تنبيه الخواطر:كانَ لُقمانُ يُطيلُ الجُلوسَ وَحدَهُ، فَكانَ يَمُرُّ بِهِ مَولاهُ فَيَقولُ: يا لُقمانُ، إنَّكَ تُديمُ الجُلوسَ وَحدَكَ، فَلَو جَلَستَ مَعَ النّاسِ كانَ آنَسَ لَكَ.
فَيَقولُ لُقمانُ: إنَّ طولَ الوَحدَةِ أفهَمُ لِلفِكرَةِ، وطولَ الفِكرَةِ دَليلٌ عَلى طَريقِ الجَنَّةِ. ۱
تنبيه الخواطر:لقمان به تنهانشينى عادت داشت. وقتى مولايش از كنارش مى گذشت، به او مى گفت: اى لقمان! تو زياد تنها مى نشينى. اگر با مردم بنشينى، برايت خوب است.
لقمان مى گفت: «تنهايىِ زياد، انديشه را فهيم تر مى كند و انديشه زياد، راه نماى راه بهشت است».
۱.تنبيه الخواطر: ج 1 ص 251، بحار الأنوار: ج 13 ص 422 ح 17.
عرائس المجالس عن عِكرِمة:كانَ لُقمانُ مِن أهوَنِ مَملوكٍ عَلى سَيِّدِهِ، فَبَعَثَهُ مَولاهُ مَعَ رِفقَةٍ لَهُ إلى بُستانٍ لَهُ لِيَأتوهُ بِشَيءٍ مِن ثَمَرِهِ، فَجاؤوا ولَيسَ مَعَهُم شَيءٌ، وقَد أكَلُوا الثَّمَرَةَ وأحالوا عَلى لُقمانَ.
فَقالَ لِمَولاهُ: إنَّ ذَا الوَجهَينِ لا يَكونُ عِندَ اللّهِ أميناً، فَاسقِني وإيّاهُم ماءً جَميعاً، ثُمَّ أرسِلنا لِنَقذِفَهُ، فَفَعَلَ، فَجَعَلوا يَتَقايَؤونَ الفاكِهَةَ، وجَعَلَ لُقمانُ يَتَقايَأُ ماءً نَقِيّاً، فَعَرَفَ صِدقَهُ مِن كَذِبِهِم. ۱
عرائس المجالسـ به نقل از عِكرِمه ـ: لقمان از ساده ترين غلامان در نزد مولايش بود. مولايش او را به همراه رفيقانش، به بستان خود فرستاد تا ميوه اى برايش بياورند. آنها بدون ميوه از بستان برگشتند؛ ميوه را خورده بودند و آن را به گردن لقمان انداخته بودند. لقمان به مولايش گفت: «شخص دو رو، نزد خداوند امانتدار نيست. پس به من و آنها همگى، آب بنوشان. سپس وادارمان كن تا [قى كنيم و]ميوه را بيرون بياوريم».
او اين كار را كرد و آنها ميوه را قى مى كردند؛ ولى لقمان آب گوارا بيرون آورد. بدين ترتيب، مولا راستگويىِ لقمان را از دروغگويىِ آنان باز شناخت.
۱.عرائس المجالس: ص 313.
عرائس المجالس عن شَقيق:قيلَ لِلُقمانَ: ما أقبَحَ وَجهَكَ!
قالَ: تَعيبُ بِهذا عَلَى النَّقشِ أو عَلَى النّاقِشِ؟! ۱
عرائس المجالسـ به نقل از شقيق ـ: به لقمان حكيم گفته شد: چه قدر صورت تو زشت است!
گفت: «آيا تو [با اين سخن،] بر نقش، ايراد مى گيرى يا بر نقّاش؟ (به خدا و يا كارش عيب مى گيرى؟!)».
۱.عرائس المجالس: ص 314.
مجمع البيان:قيلَ لَهُ: ما أقبَحَ وَجهَكَ!
قالَ: تَعتِبُ عَلَى النَّقشِ أو عَلى فاعِلِ النَّقشِ؟! ۱
مجمع البيان:به لقمان گفته شد: چه زشت است صورت تو!
گفت: «آيا تو [با اين سخن،] نقش را نكوهش مى كنى يا نقّاش را؟!».
۱.مجمع البيان: ج 8 ص 496، بحار الأنوار: ج 13 ص 425 ذيل ح 18.
محبوب القلوب:وكانَ سَيِّدُهُ أمَرَهُ أن يَزرَعَ لَهُ في أرضِهِ السِّمسِمَ، فَزَرَعَ الشَّعيرَ، فَلَمّا دَنَا الحَصادُ، قالَ لَهُ سَيِّدُهُ: لِمَ زَرَعتَ الشَّعيرَ، وقَد أمَرتُكَ بِزَرعِ السِّمسِمِ؟
فَقالَ لُقمانُ: كُنتُ رَجَوتُ مِنَ اللّهِ أن يُنبِتَ لَكَ السِّمسِمَ.
فَقالَ لَهُ سَيِّدُهُ: هَل يَكونُ ذلِكَ مُمكِناً؟
فَقالَ لُقمانُ: أراكَ تَعصِي اللّهَ تَعالى وتَرجو مِنهُ الجَنَّةَ، فَقُلتُ: لَعَلَّ ذلِكَ يَكونُ، فَبَكى سَيِّدُهُ فَتابَ عَلى يَدِهِ، فَأَعتَقَهُ. ۱
محبوب القلوب:مولاى لقمان به او دستور داد كه در زمينش، براى او كنجد بكارد؛ ولى او جو كاشت. وقتى كه زمان درو فرا رسيد، مولا گفت: چرا جو كاشتى، در حالى كه من به تو دستور دادم كه كنجد بكارى؟
لقمان گفت: «از خدا اميد داشتم كه براى تو، كنجد بروياند».
مولايش گفت: مگر اين ممكن است؟
لقمان گفت: «تو را مى بينم كه خداى متعال را نافرمانى مى كنى، در حالى كه از او اميد بهشت دارى؛ لذا گفتم شايد آن هم بشود».
آن گاه، مولايش گريست و به دست او توبه كرد و او را آزاد ساخت.
۱.محبوب القلوب: ج 1 ص 197.