حدیث دربارهمدّت باردارى مادرش به او و فاصله ميان تولّد برادرش و باردارى به او
الخرائج والجرائح عن المقداد بن الأسود عن فاطمة عليهاالسلام:لَمّا وَلَدتُ الحَسَنَ، أمَرَني أبي ألّا ألبَسَ ثَوبا أجِدُ فيهِ اللَّذَّةَ حَتّى أفطِمَهُ، فَأَتاني أبي زائِرا، فَنَظَرَ إلَى الحَسَنِ وهُوَ يَمُصُّ النَّوى، قالَ: فَطَمتِهِ؟ قُلتُ: نَعَم.
قالَ: إذا أحَبَّ عَلِيٌّ الاِشتِمالَ فَلا تَمنَعيهِ؛ فَإِنّي أرى في مُقَدَّمِ وَجهِكِ ضَوءا ونورا، وذلِكِ أنَّكِ سَتَلِدينَ حُجَّةً لِهذَا الخَلقِ، وحُجَّةً عَلى ذَا الخَلقِ.
فَلَمّا أن تَمَّ الشَّهرُ مِن حَملي، وَجَدتُ في بَطني سُخنَةً، فَقُلتُ لِأَبي ذلِكَ. فَدَعا بِتَورٍ ۱ مِن ماءٍ، فَتَكَلَّمَ عَلَيهِ وتَفَلَ فيهِ، وقالَ: اِشرَبي، فَشَرِبتُ، فَطَرَدَ اللّهُ عَنّي ما كُنتُ أجِدُ.
وصِرتُ فِي الأَربَعينَ مِنَ الأَيّامِ، فَوَجَدتُ دَبيبا في ظَهري كَدَبيبِ النَّملِ بَينَ الجِلدَةِ وَالثَّوبِ، فَلَم أزَل عَلى ذلِكَ حَتّى تَمَّ الشَّهرُ الثّاني، فَوَجَدتُ الاِضطِرابَ وَالحَرَكَةَ، فَوَاللّهِ لَقَد تَحَرَّكَ في بَطني وأنَا بَعيدَةٌ عَنِ المَطعَمِ وَالمَشرَبِ، فَعَصَمَنِي اللّهُ عَنهُما كَأَنّي شَرِبتُ مَنّا ۲ لَبَنا، حَتّى تَمَّ الثَّلاثَةُ وأنَا أجِدُ الخَيرَ وَالزِّيادَةَ في مَنزِلي.
فَلَمّا صِرتُ فِي الأَربَعَةِ، آنَسَ اللّهُ بِهِ وَحشَتي، ولَزِمتُ المَسجِدَ لا أبرَحُ ۳ مِنهُ إلّا لِحَاجَةٍ تَظهَرُ لي، فَكُنتُ فِي الزِّيادَةِ وَالخِفَّةِ في ظاهِري وباطِني، حَتّى أكمَلتُ الخَمسَةَ.
فَلَمّا أن دَخَلَتِ السِّتَّةُ، كُنتُ لا أحتاجُ فِي اللَّيلَةِ الظَّلماءِ إلى مِصباحٍ، وجَعَلتُ أسمَعُ ـ إذا خَلَوتُ بِنَفسي في مُصَلّايَ ـ التَّسبيحَ وَالتَّقديسَ في بَطني.
فَلَمّا مَضى مِنَ السِّتَّةِ تِسعٌ ازدَدتُ قُوَّةً، وكُنتُ ضَعيفَةَ اللَّذّاتِ ۴، فَذَكَرتُ ذلِكَ لِاُمِّ سَلَمَةَ ۵، فَشَدَّ اللّهُ بِها أزري. ۶
فَلَمّا زادَتِ العَشرُ مِنَ السِّتَّةِ، وغَلَبَتني عَيني، أتاني آتٍ في مَنامي، فَمَسَحَ جَناحَهُ عَلى ظَهري فَفَزِعتُ، وقُمتُ وأسبَغتُ الوُضوءَ فَصَلَّيتُ رَكعَتَينِ، ثُمَّ غَلَبَتني عَيني، فَأَتاني آتٍ في مَنامي، وعَلَيهِ ثِيابٌ بيضٌ، فَجَلَسَ عِندَ رَأسي، فَنَفَخَ في وَجهي وفي قَفايَ، فَقُمتُ وأنَا خائِفَةٌ، فَأَسبَغتُ الوُضوءَ، وأدَّيتُ أربَعا، ثُمَّ غَلَبَتني عَيني، فَأَتاني آتٍ في مَنامي، فَأَقعَدَني ورَقاني ۷ وعَوَّذَني.
فَأَصبَحتُ ـ وكانَ يَومَ اُمِّ سَلَمَةَ المُبارَكَةِ ـ فَدَخَلتُ في ثَوبِ حَمامَةَ ۸، ثُمَّ أتَيتُ اُمَّ سَلَمَةَ فَنَظَرَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إلى وَجهي، ورَأَيتُ أثَرَ السُّرورِ في وَجهِهِ، فَذَهَبَ عَنّي ما كُنتُ أجِدُ، وحَكَيتُ ذلِكَ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله.
فَقالَ: أبشِري، أمَّا الأَوَّلُ: فَخَليلي عَزرائيلُ عليه السلام، المُوَكَّلُ بِأَرحامِ النِّساءِ يَفتَحُها.
وأمَّا الثّاني: فَخَليلي ميكائيلُ عليه السلام، المُوَكَّلُ بِأَرحامِ أهلِ بَيتي، نَفَخَ فيكِ؟ فَقُلتُ: نَعَم.
قالَت: ثُمَّ ضَمَّني إلى نَفسِهِ، فَقالَ: أمَّا الثّالِثُ فَأَخي جَبرَئيلُ عليه السلام، يُقيمُهُ اللّهُ عَزَّوجَلَّ بِوَلَدِكِ.
فَرَجَعتُ، فَأَنزَلتُهُ في تَمامِ السِّتَّةِ. ۹
الخرائج و الجرائحـ به نقل از مقداد بن اسود ـ: فاطمه عليهاالسلام فرمود: «هنگامى كه حسن عليه السلام را به دنيا آوردم، پدرم به من فرمان داد تا هنگامى كه او را از شير نگرفته ام، لباسى براى لذّت بردن نپوشم. پس روزى پدرم به ديدارم آمد و حسن عليه السلام را ديد كه هسته مى مكد. فرمود: «او را از شير گرفته اى؟».
گفتم: آرى.
فرمود: «هر گاه على خواست تو را در بر بگيرد، مانعش مشو كه من در جلوى صورتت، درخشش و نورى مى بينم؛ زيرا به زودى، حجّتى را براى اين مردم و حجّتى را بر ضدّ آنان، به دنيا مى آورى».
پس چون يك ماه از باردارى ام گذشت، در درونم، گرمايى احساس كردم و آن را به پدرم گفتم. او كاسه آبى خواست و بر آن، وِردى خواند و در آن دميد و فرمود: «اين را بنوش». من آن را نوشيدم و خداوند، آن حالت را از من، دور كرد.
در روز چهلم باردارى، جنبشى مانند جنبش مورچه در پشتم، ميان پوست و لباسم احساس كردم و اين گونه بودم تا ماه دوم باردارى به پايان رسيد. سپس ناآرامى و تحرّكى را احساس كردم و به خدا سوگند، در دلم مى جنبيد و من اشتهاى به خوراك و نوشيدنى نداشتم و خداوند، چنان مرا از آنها بى نياز داشت كه گويى يك مَن شير نوشيده ام، تا آن كه ماه سوم، تمام شد و من خير و بركت را در خانه ام احساس مى كردم.
چون به ماه چهارم در آمدم، خدا مرا با او از تنهايى به در آورد و مقيم مسجد شدم و از آن، جز براى نيازهايى كه برايم پديد مى آمد، جدا نشدم و در همان، بركت و سبكبارىِ برون و درونم بود تا ماه پنجم را نيز به پايان بردم.
هنگامى كه وارد ماه ششم شدم، در شبِ تاريك، به چراغْ نياز نداشتم و چون در مُصلّايم خلوت مى كردم، صداى تسبيح و تقديس را در درونم مى شنيدم.
و چون نه روز از ماه ششم گذشت، نيرويم افزون و ميل و لذّتم كم شد و اين را به اُمّ سَلَمه ۱۰ گفتم، و خداوند به وسيله او مرا پشت گرمى داد.
روز دهم، خواب، چشمانم را رُبود. در خواب، كسى نزدم آمد و بال خود را بر پشتم كشيد و از خواب پريدم. برخاستم و وضوى كاملى گرفتم و دو ركعت نماز خواندم و دوباره خوابم برد. در خواب، مردى سفيدپوش نزدم آمد و بالاى سرم نشست و در صورت و پشتم دميد. من، هراسان برخاستم و وضوى كاملى گرفتم و چهار ركعت نماز گزاردم و دوباره خواب، مرا در رُبود. مردى به خوابم آمد و مرا نشاند و حِرز و تعويذى بر من آويخت.
صبح آن روز كه نوبت آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه اُمّ سلمه بود، لباس حَمامه ۱۱ را پوشيدم و نزد اُمّ سلمه رفتم. پيامبر صلى الله عليه و آله به چهره ام نگريست و چون شادى را در چهره اش ديدم، هراس رؤياهاى شب گذشته ام از ميان رفت و آن را براى پيامبر صلى الله عليه و آله حكايت كردم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مژده باد تو را! فرد اوّل، دوستم عزرائيل عليه السلام بوده كه فرشته مأمور به گشودن رحِم هاى زنان است و نفر دوم، دوستم ميكائيل عليه السلام بوده كه فرشته مأمور به رحِم هاى زنان خاندان من است. آيا در تو دميد؟».
گفتم: آرى.
سپس پدرم مرا به خود چسباند و فرمود: «و نفر سوم، برادرم جبرئيل عليه السلام بوده كه خداوند، او را پاسدار فرزندت كرده است».
من باز گشتم و در پايان شش ماه، وضع حمل كردم.
۱.تَوْر: إناء من صُفر أو حِجارة كالإجّانة (النهاية: ج 1 ص 199 «تور»).
۲.المَنُّ: رطلان (لسان العرب: ج 13 ص 419 «منن»).
۳.برحَ مكانَه: زال عنه (القاموس المحيط: ج 1 ص 215 «برح»).
۴.كذا في المصدر، ولا توجد هذه العبارة في بحار الأنوار.
۵.اُمّ سلمة، هند بنت أبي اُميّة بن المغيرة القرشيّة المخزوميّة، اشتهرت بكنيتها. كان أبوها من الأجواد. هاجرت مع زوجها أبي سلمة الى الحبشة ثمّ هاجرت إلى المدينة، وكانت أوّل ظعينة دخلت إلى المدينة مهاجرة. لمّا مات زوجها من الجراحة التي أصابته في اُحد، تزوّجها النبيّ صلى الله عليه و آله في سنة (4 ه)، روت عن النبيّ صلى الله عليه و آله وكانت من الفقهاء الصحابيات، وقصّة الكساء المعروفة وقعت في بيتها، فقال لها النبي صلى الله عليه و آله: «انك على خير»، وكانت ذات جمال بارع ورأي ثاقب. كانت من المعروفين بمحبة أهل البيت عليهم السلام و ولائهم استودعها الحسين عليه السلام صحيفة مختومة وسلاح النبيّ صلى الله عليه و آله وغيرهما من ميراث النبيّ صلى الله عليه و آله، ثمّ قبضها بعد ذلك عليّ بن الحسين عليه السلام. توفّيت في خلافة يزيد بن معاوية سنة (61 ه) و دفنت بالبقيع (راجع: الطبقات الكبرى: ج 8 ص 86 ـ 96 وسير أعلام النبلاء: ج 2 ص 201 ـ 210 والإصابة: ج 8 ص 342 و 404 والكافي: ج 1 ص 235 ح7 و8 وص 287 ح 1 والأمالي للطوسي: ص 368 ح 783).
۶.يقال: أزَّرَه وآزَرَهُ: إذا أعانه وأسعده، من الأزْر: القوّة والشدّة (النهاية: ج 1 ص 46 «أزر»).
۷.الرُّقية: العوذة التى يرقى بها صاحب الآفة، كالحمّى (مجمع البحرين: ج 2 ص 726 «رقى»).
۸.حمامة: امرأة كانت تخدم في بيت فاطمة الزّهراء عليهاالسلام كما يظهر من بعض الأخبار راجع: الخرائج والجرائح: ج2 ص842.
۹.الخرائج والجرائح: ج 2 ص 843 ح 60، بحار الأنوار: ج 43 ص 272 ح 39.
۱۰.هند دختر ابو اُميّة بن مغيره قريشى مخزومى، به كنيه اش شهرت دارد. پدرش از سخاوتمندان بود. او با شوهرش ابو سَلَمه، به حبشه مهاجرت كرد و از آن جا به مدينه هجرت نمود و نخستين هودج نشين مهاجرى بود كه وارد مدينه شد. وقتى شوهرش بر اثر زخمى كه در جنگ اُحُد خورده بود، از دنيا رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله در سال چهارم هجرى، او را به همسرى گرفت. اُمّ سلمه از زنان فهميده صحابى بود و از پيامبر صلى الله عليه و آله، روايت نقل كرده است. داستان كسا كه در منزل وى اتّفاق افتاد، مشهور است و در آن، پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «تو بر راه درست هستى».
اُمّ سلمه، زنى زيبا و دل ربا و صاحب نظر بود. وى از شخصيت هاى مشهور به دوستى اهل بيت عليهم السلام و ولايت آنان بود. امام حسين عليه السلام صحيفه مُهر و موم شده و سلاح پيامبر صلى الله عليه و آله و باقى ميراث نبوى را تسليم وى كرد و پس از آن، امام زين العابدين عليه السلام آنها را تحويل گرفت.
وى در دوران خلافت يزيد بن معاويه در سال 61 ق، از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
۱۱.از برخى گزارش ها به دست مى آيد كه حَمامه، خدمت گزار فاطمه زهرا عليهاالسلام بوده است.