حدیث دربارهمعناى «اسم»

الكافي عن الفتح بن يزيد الجرجاني عن أبي الحسن عليه السلام، قال:سَمِعتُهُ يَقولُ: وهُوَ اللَّطيفُ الخَبيرُ، السَّميعُ البَصيرُ، الواحِدُ الأَحَدُ الصَّمَدُ، لَم يَلِد ولَم يولَد ولَم يَكُن لَهُ كُفُوا أحَدٌ، لَو كانَ كَما يَقولُ المُشَبِّهَةُ لَم يُعرَفِ الخالِقُ مِنَ المَخلوقِ، ولَا المُنشِئُ مِنَ المُنشَإِ، لكِنَّهُ المُنشِئُ، فَرَّقَ بَينَ مَن جَسَّمَهُ وصَوَّرَهُ وأنشَأَهُ، إذ كانَ لا يُشبِهُهُ شَيءٌ، ولا يُشبِهُ هُوَ شَيئا. قُلتُ: أجَل جَعَلَنِيَ اللّهُ فِداكَ، لكِنَّكَ قُلتَ: الأَحَدُ الصَّمَدُ، وقُلتَ: لا يُشبِهُهُ شَيءٌ، واللّهُ واحِدٌ وَالإِنسانُ واحِدٌ، ألَيسَ قَد تَشابَهَتِ الوَحدانِيَّةُ؟ قالَ: يا فَتحُ، أحَلتَ ثَبَّتَكَ اللّهُ! إنَّمَا التَّشبيهُ فِي المَعاني، فَأَمّا فِي الأَسماءِ فَهِيَ واحِدَةٌ وهِيَ دالَّةٌ عَلَى المُسَمّى، وذلِكَ أنَّ الإِنسانَ وإن قيلَ واحِدٌ فَإِنَّهُ يُخبَرُ أنَّهُ جُثَّةٌ واحِدَةٌ ولَيسَ بِاثنَينِ، وَالإِنسانُ نَفسُهُ لَيسَ بِواحِدٍ؛ لِأَنَّ أعضاءَهُ مُختَلِفَةٌ وألوانَهُ مُختَلِفَةٌ، ومَن ألوانُهُ مُختَلِفَةٌ غَيرُ واحِدٍ، وهُوَ أجزاءٌ مُجَزَّأَةٌ لَيسَت بِسَواءٍ؛ دَمُهُ غَيرُ لَحمِهِ، ولَحمُهُ غَيرُ دَمِهِ، وعَصَبُهُ غَيرُ عُروقِهِ، وشَعرُهُ غَيرُ بَشَرِهِ، وسَوادُهُ غَيرُ بَياضِهِ، وكَذلِكَ سائِرُ جَميعِ الخَلقِ، فَالإِنسانُ واحِدٌ فِي الاِسمِ لا ۱ واحِدٌ فِي المَعنى، واللّهُ جَلَّ جَلالُهُ هُوَ واحِدٌ لا واحِدَ غَيرُهُ، لَا اختِلافَ فيهِ ولا تَفاوُتَ ولا زِيادَةَ ولا نُقصانَ. ۲
الكافىـ به نقل از فتح بن يزيد جرجانى ـ: از امام رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمايد: «و اوست ريزبينِ آگاه، شنواى بينا، يگانه يكتاى بى نياز. نه فرزندى دارد و نه خود، فرزند كسى است و هيچ كس، همتاى او نيست. اگر او چنان باشد كه تشبيه كنندگان مى گويند، آن گاه، نه آفريننده از آفريده شناخته مى شود، و نه پديدآورنده از پديدآورده، در حالى كه او پديدآورنده است. او كسى را كه جسم داده و كسى را كه صورت داده و كسى را كه پديد آورده، تفاوت گذاشته است؛ زيرا هيچ چيز به او نمى مانَد و او نيز به چيزى مانند نيست». گفتم: همين طور است، فدايت شوم! امّا فرمودى: «يكتاى بى نياز» و فرمودى: «هيچ چيز به او نمى مانَد»، در حالى كه مى گوييم: خداى واحد و انسانِ واحد. آيا نه اين است كه در واحد بودن، همانندند؟ فرمود: «سخن ناشدنى اى گفتى. اى فتح! خدايت استوار بدارد! تشبيه، فقط در حوزه معانى است؛ امّا در نام ها [و لفظ] همه يكى هستند و نام ها بر ناموَر، دلالت دارند. توضيح اين كه وقتى گفته شود: انسانِ واحد، در واقع، گزارش مى شود كه او يك فرد است و نه دو فرد؛ امّا خود انسان، واحد (بسيط) نيست؛ چرا كه اندام ها و رنگ هايش گونه گون است، و كسى كه رنگ هايش گونه گون باشد، واحد نيست و داراى اجزاى جدا از هم و نايكسان است، خون او غير از گوشت اوست، و گوشتش غير از خونش، و عصبش غير از رگ هايش، و مويش غير از پوستش، و سياهى اش غير از سفيدى اش. ديگر مخلوقات نيز همين گونه اند. پس انسان در نام [و لفظ]، واحد است، در معنا [و حقيقت]، واحد نيست، در حالى كه خداوند عز و جل يكتاست و جز او يكتايى نيست. هيچ دوگونگى و تفاوت و فزونى و كاستى اى وجود ندارد.
۱.في المصدر: «ولا» بدل «لا»، والتصويب من المصادر الاُخرى.
۲.الكافي: ج 1 ص 118 ح 1، التوحيد: ص 185 ح 1، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 127 ح 23 وفيهما «كفوا أحد منشئ الأشياء ومجسّم الأجسام ومصوّر الصور، لو كان كما يقولون لم يعرف»، بحار الأنوار: ج 4 ص 173 ح 2.

احادیث دیگر این موضوع

۵
الكافىـ به نقل از هشام بن حكم ـ: امام رضا عليه السلام، آن گاه كه از ايشان، در باره نام هاى خدا و اشتقاق آنها پرسيد، فرمود: «اى هشام! اللّه، برگرفته از إلاه (پرستيدن) است، و إلاه، مقتضى مألوه (پرستش شونده) اى است. نام، غير از ناموَر است. پس هر كه نام، نه معنا [و ذات] را بپرستد، كافر است و در حقيقت، چيزى را نپرستيده است. هر كه نام و معنا (ذات)، هر دو را بپرستد، كافر است و دو چيز پرستيده است، و هر كه معنا را بپرستد، نه نام را، اين، توحيد است. فهميدى اى هشام؟». گفتم: بيشتر توضيح بده. فرمود: «خداوند، نود و نه نام دارد. بنا بر اين، اگر نام همان ناموَر باشد، براى هر نامى از اين نام ها خدايى خواهد بود؛ امّا خدا معنايى (ذاتى) است كه اين نام ها همگى بر او دلالت دارند، ولى همه اين نام ها غير از اوست (هيچ كس از اين نام ها او نيست). اى هشام! نان، نامى است براى خوردنى، و آب، نامى است براى نوشيدنى، و پوشاك، نامى است براى پوشيدنى، و آتش، نامى است براى آنچه سوزنده است [؛ ولى هيچ يك از اين نام ها مصداق خارجى خود نيستند]. فهميدى ـ اى هشام ـ، آن چنان كه بتوانى پاسخ دشمنان ما و كسانى را كه غير خداوند عز و جلرا با او شريك مى گردانند، بدهى و با آنان، مبارزه كنى؟». گفتم: آرى. فرمود: «اى هشام! خداوند، تو را با اين توضيحات، سود دهد و استوارت بدارد!». به خدا سوگند، از زمانى كه از آن مجلس برخاستم، ديگر كسى در بحث توحيد، مرا شكست نداد.