خانه
کتابها
احادیث
معصومین(ع)
جستجو...
ورود
ثبتنام
خانه
کتابها
میزان الحکمه ج ۱۱
موضوعات
سليمان عليه السلام
19758. نخستين كسى كه بر خانه خدا جامه پو…
حدیث درباره
سليمان عليه السلام
میزان الحکمه ج ۱۱، ص ۴۷۵، ح ۱۹۷۵۸
امام صادق علیهالسلام
سليمان عليه السلام
عنه عليه السلام:
أوَّلُ مَن كَساهُ ـ يَعني البَيتَ ـ الثِّيابَ سُلَيمانُ بنُ داوودَ عليهما السلام، كَساهُ القُباطيَّ.
۱
امام صادق عليه السلام:
نخستين كسى كه بر خانه خدا جامه پوشاند، سليمان بن داوود عليهما السلام بود كه با جامه هاى كتان قبطى آن را پوشش داد.
۱.
كتاب من لا يحضره الفقيه: 2/235/2286.
کلیدواژهها
نبوت 2 نبوت خاصه
سلیمان علیه السلام
احادیث دیگر این موضوع
۷
امام على عليه السلام:اگر بنا بود كسى براى بالا رفتن به سوى جاودانگى نردبانى بيابد يا براى دور كردن مرگ از خود راهى پيدا كند، بى گمان آن كس سليمان بن داوود عليه السلام بود كه افزون بر مقام نبوّت و منزلت والا، سلطنت بر جنّ و انس نيز در اختيار او نهاده شد. چون روزىِ خود را به طور كامل دريافت كرد و مدّت عمرش به سر آمد، كمان هاى نابودى او را آماج تيرهاى مرگ قرار دادند و خانه ها از او خالى گشت و مسكن ها بى صاحب ماند و گروهى ديگر وارث آنها شدند.
امام باقر عليه السلام:سليمان گفت: آنچه به مردم داده شده و نشده، به ما داده شد و آنچه به مردم آموخته شده و نشده، به ما آموخته شد. امّا چيزى برتر از خدا ترسى در نهان و آشكار و ميانه روى در توانگرى و نادارى و حق گويى در حال خشم و خشنودى و دعا و زارى در همه حال به درگاه خداوند عزّ و جلّ، نيافتيم.
امام صادق عليه السلام:سليمان عليه السلام به ميهمانان خود گوشت و نان سفيد مى خوراند و به خانواده اش نان گندم سبوس دار و خودش نان جو نابيخته مى خورد.
امام صادق عليه السلام:نخستين كسى كه شِكر به دست آورد، سليمان بن داوود عليه السلام بود.
امام صادق عليه السلام:آخرين پيامبرى كه وارد بهشت مى شود، سليمان بن داوود عليه السلام است و اين به سبب چيزى است كه در دنيا به او داده شد.
امام صادق عليه السلام:روزى سليمان بن داوود عليه السلام به اطرافيان خود گفت: خداوند تبارك و تعالى سلطنتى به من بخشيد كه پس از من شايسته هيچ كس نيست؛ باد و انس و جنّ و مرغان و ددان را به تسخير من درآورد و زبان پرندگان را به من آموخت و از هر چيزى به من عطا فرمود. امّا با همه سلطنتى كه به من داده شده يك روز نشد كه تا شب شاد و مسرور باشم. بنا بر اين، دوست دارم فردا به كاخ خود اندر شوم و بر بام آن روم و به قلمرو خود بنگرم. بنا بر اين، به احدى اجازه ندهيد نزد من آيد تا مبادا مطلبى برايم بياورد كه روزم را بر من تلخ و منغّص سازد. اطرافيان گفتند: اطاعت مى شود. روز بعد، سليمان عصايش را برداشت و به بلندترين نقطه بام قصر خود رفت و بر عصاى خويش تكيه داد و شادمان از آنچه به او داده شده بود شروع به نگريستن به قلمرو پادشاهى خود كرد. ناگاه چشمش به جوانى خوب روى و خوش پوش افتاد كه از يكى از گوشه هاى قصرش پيش او آمد. سليمان چون او را ديد گفت: چه كسى تو را به اين كاخ درآورد، در حالى كه من مى خواستم امروز را در آن تنها بگذرانم؟ با اجازه چه كسى وارد شدى؟ آن جوان گفت: خداوندِ اين كاخ مرا به آن درآورد و با اجازه او وارد شدم. سليمان گفت: البته خداوندِ اين كاخ به آن از من سزاوارتر است. تو كيستى؟ گفت: من ملك الموت هستم. سليمان گفت: براى چه آمده اى؟ گفت: آمده ام جانت را بگيرم. سليمان گفت: مأموريت خود را انجام بده كه امروز روز شادى من است و خداوند عزّ و جلّ نخواسته است كه مرا شادى و سرورى جز ديدار او باشد. پس، در حالى كه سليمان به عصاى خود تكيه داده بود ملك الموت جان او را گرفت و سليمان مدّت ها همچنان مرده بر عصايش تكيه داشت و مردم او را مى ديدند و خيال مى كردند زنده است. پس از مدتى درباره او دچار ترديد و اختلاف شدند. بعضى گفتند: روزهاى زيادى است كه سليمان همچنان بر عصاى خود تكيه داده است و نه خسته شده و نه خوابيده و نه چيزى آشاميده و نه چيزى خورده است. او همان خداوند ماست كه بايد عبادتش كنيم. عدّه اى گفتند: سليمان جادوگر است و با جادو كردن چشمان ما چنين وانمود مى كند كه به عصايش تكيه داده امّا چنين نيست. مؤمنان گفتند: سليمان بنده خدا و پيامبر اوست و خداوند كار او را به دلخواه خود تدبير و اداره مى كند. پس، چون اين اختلاف نظرها درباره سليمان پيدا شد، خداوند عزّ و جلّ موريانه اى فرستاد و او عصاى سليمان را از درون خورد و عصا شكست و سليمان عليه السلام از فراز كاخ خود به رو درافتاد.
بحار الأنوار:روايت شده سليمان عليه السلام گنجشك نرى را ديد كه به جفت خود مى گويد: چرا خودت را از من دريغ مى كنى؟ اگر بخواهم قُبّه سليمان را با منقار خود بر مى دارم و آن را به دريا مى افكنم! سليمان در حالى كه لبخند مى زد به آن گنجشگ گفت: آيا براستى مى توانى اين كار را بكنى؟ گنجشك گفت: نه، اى پيامبر خدا! امّا گاهى اوقات مرد براى همسرش خودنمايى مى كند و خودش را پيش او بزرگ نشان مى دهد و عاشق را بر آنچه مى گويد ملامتى نيست. سليمان به گنجشك ماده گفت: چرا خودت را از او دريغ مى دارى، در حالى كه او عاشق توست؟ گفت: اى پيامبر خدا! او عاشق نيست بلكه لاف عشق مى زند؛ چون در كنار من غير مرا هم دوست دارد. سخن ماده گنجشگ در دل سليمان اثر كرد و بشدّت گريست و چهل روز از مردم كناره گرفت و در اين مدّت از خداوند مسألت مى كرد كه دل او را براى محبت خودش خالى گرداند و محبّتش را با محبت غير خود نياميزد.
حدیث 19757
موضوع
حدیث 19759