حدیث دربارهاهل بيت
تاريخ دمشق عن مُدرِك أبي زياد:كُنّا في حيطانِ ۱ ابنِ عَبّاس، فَجاءَ ابني ۲ عَبّاس
وحَسَن وحُسَين عليهماالسلام، فَطافوا فِي البُستانِ فَنَظَروا، ثُمَّ جاؤوا إلى ساقِيَةٍ فَجَلَسوا عَلى شاطِئِها، فَقالَ لي الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام: يا مُدرِكُ أعِندَكَ غَداءٌ؟ قُلتُ: قَد خَبَزنا، قالَ: اِيتِ بِهِ.
قالَ: فَجِئتُهُ بِخُبزٍ وشَيءٍ مِن مِلحٍ جَريشٍ وطاقَتَي بَقلٍ، فَأَكَلَ ثُمَّ قالَ: يا مُدرِكُ أبي زياد، ما أطيَبَ هذا! ثُمَّ اُتِيَ بِغَدائِهِ ـ وكانَ كَثيرَ الطَّعامِ طَيِّبَهُ ـ فَقالَ: يا مُدرِكك أبي زياد، اجمَع لي غِلمانَ البُستانِ، قالَ: فَقَدَّمَ إلَيهِم فَأَكَلوا ولَم يَأكُل، فَقُلتُ: ألا تَأكُلُ؟ فَقالَ: ذاكَ أشهى عِندي مِن هذا. ۳
تاريخ دمشق ـ به نقل از مُدرِك، ابو زياد ـ:در باغ ابن عبّاس بوديم كه دو فرزند عبّاس و حسن و حسين عليهماالسلام آمدند و دور باغ گشتى زدند و نگاهى كردند.
سپس كنار جويى رفتند و نشستند. حسن عليه السلام به من فرمود: «اى مُدرِك! غذايى دارى؟».
گفتم: نان پخته ايم.
فرمود: «بياور».
من نانى و كمىِ نمك نيم كوفته و دو مشت سبزى برايش آوردم. ايشان خورد و آن گاه فرمود: «اى مُدرك! چه قدر خوش مزه بود».
سپس غذاى خود او را ـ كه زياد و لذيذ بود ـ آوردند. فرمود: «اى مُدرك! غلامان باغ را صدا بزن» و غذا را به آنها داد و غلامان خوردند و خود ايشان، چيزى نخورد.
گفتم: خودتان نمى خوريد؟
فرمود: «آن غذا [ى تو] را از اين، بيشتر دوست دارم».