حدیث دربارهاهل بيت
الغارات عن أبي مَطَر:أتى [عَلِيٌّ عليه السلام] سوقَ الكَرابيس ۱ فَإِذا هُوَ بِرَجُلٍ وَسيمٍ، فَقالَ: يا هذا عِندَكَ ثَوبانِ بِخَمسَةِ دَراهِمَ؟ فَوَثَبَ الرَّجُلُ فَقالَ: نَعَم يا أميرَ المُؤمِنينَ؛ فَلَمّا عَرَفَهُ مَضى عَنهُ وتَرَكَهُ. فَوَقَفَ عَلى غُلامٍ فَقالَ لَهُ: يا غُلامُ عِندَكَ ثَوبانِ بِخَمسَةِ دَراهِمَ؟ قالَ: نَعَم عِندي ثَوبانِ؛ أحَدُهُما أخيَرُ مِنَ الآخَرِ، واحِدٌ بِثَلاثَةٍ وَالآخَرُ بِدِرهَمَينِ، قالَ: هَلُمَّهُما.
فَقالَ: يا قَنبَر، خُذِ الَّذي بِثَلاثَةٍ، قالَ: أنتَ أولى بِهِ يا أميرَالمُؤمِنين؛ تَصعَدُ المِنبَرَ وتَخطُبُ النّاسَ!
فَقالَ: يا قَنبَر، أنتَ شابٌّ ولَكَ شِرَّةُ ۲ الشَّبابِ، وأنَا أستَحيي مِن رَبّي أن أتَفَضَّلَ عَلَيكَ لاِءَنّي سَمِعتُ رَسولَ اللّه صلى الله عليه و آله يَقولُ:«ألبِسوهُم مِمّا تَلبَسونَ، وأطعِموهُم مِمّا تَأكُلونَ».
ثُمَّ لَبِسَ القَميصَ ومَدَّ يَدَهُ في رُدنِهِ فَإِذا هُوَ يَفضُلُ عَن أصابِعِهِ، فَقالَ: يا غُلامُ اقطَع هذَا الفَضلَ، فَقَطَعَهُ، فَقالَ الغُلامُ: هَلُمَّهُ أكُفَّهُ يا شَيخُ، فَقالَ: دَعهُ كَما هُوَ، فَإِنَّ الأَمرَ أسرَعُ مِن ذلِكَ. ۳
الغارات ـ به نقل از ابو مطر ـ:على عليه السلام به بازار كرباس فروشان آمد و به مردى خوش سيما برخورد و به او فرمود: «اى مرد! دو جامه به ارزش پنج درهم دارى؟».
مرد از جا جست و گفت: بله، اى امير مؤمنان!
چون مرد، امام عليه السلام را شناخت، ايشان او را رها كرد و رفت و نزد جوانى ايستاد و فرمود: «اى جوان! دو جامه به ارزش پنج درهم دارى؟».
گفت: آرى، دو جامه دارم. يكى از آنها بهتر از ديگرى است: يكى به سه درهم و ديگرى به دو درهم.
امام عليه السلام فرمود: «هر دو را بياور». سپس فرمود: «اى قنبر! آن سه درهمى را تو بردار».
قنبر گفت: اى امير مؤمنان!، شما بدان سزاوارتريد. شما بالاى منبر مى رويد و براى مردم سخنرانى مى كنيد!
فرمود: «اى قنبر! تو جوان هستى و هوس جوانى دارى، و من از پروردگارم شرم دارم كه بر تو برترى بجويم؛ زيرا از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمايد: «از آنچه خود مى پوشيد، به آنها بپوشانيد، و از آنچه خود مى خوريد، به آنها بخورانيد».
آن گاه امام عليه السلام پيراهن را پوشيد و دستش را از آستينش بيرون آورد و ديد از انگشتانش بلندتر است. [به فروشنده] فرمود: «اى جوان! اين اضافى را ببُر» و او آن را بريد.
جوان گفت: اى پيرمرد! بده آستينت را سردوزى كنم.
فرمود: «رهايش كن، كه كار، از اين، شتابان تر است».