حدیث دربارهاخبار غيبى امام على عليه السلام

عنه عليه السلام:لكَأنِّي أنظُرُ إلى ضِلِّيلٍ ۱ قد نَعَقَ بالشامِ، و فَحَصَ بِراياتِهِ في ضَواحي كُوفانَ، فإذا فَغَرَت فاغِرَتُهُ، و اشتَدَّت شَكيمَتُهُ، و ثَقُلَت في الأرضِ وَطأتُهُ، عَضَّتِ الفِتنَةُ أبناءَها بِأنيابِها. ۲
امام على عليه السلام:گويى شخص بسيار گمراهى ۳ را مى بينم كه در شام بانگ بر مى زند و درفشهاى خويش را در اطراف كوفه مى كوبد.پس، چون دهانش [به درندگى]باز شود و افسار گسيختگى و درنده خويى اش شدّت گيرد و گامهايش بر زمين سنگين شود (ستم و بيدادگريش به اوج رسد). فتنه و آشوبْ فرزندان خود (فتنه گران)را به دندان گزد.
۱.قال ابن أبي الحديد: هذا كناية عن عبد الملك بن مروان؛ لأنّ هذه الصفات و الأمارات فيه أتمّ منها في غيره، لأنّه قام بالشام حين دعا إلى نفسه، و هو معنى نعيقه، و فحصت راياته بالكوفة تارةً حين شخص بنفسه إلَى العراق و قتل مصعبا، و تارةً لمّا استخلف الاُمراء علَى الكوفة كبشر بن مروان أخيه و غيره، حتَّى انتهَى الأمر إلى الحجّاج، و هو زمان اشتداد شكيمة عبد الملك و ثقل وطأته، و حينئذٍ صَعُب الأمر جدا.
۲.نهج البلاغة: الخطبة 101.
۳.ابن ابى الحديد مى گويد: كنايه از عبد الملك بن مروان است؛ زيرا اين خصوصيات و نشانه ها در او بيشتر و كاملتر از ديگران است؛ چرا كه او وقتى مردم را به خود فرا خواند، شام را به حركت در آورد و اين همان معناى جمله امام است كه «در شام بانگ بر مى زند». عبد الملك دو بار پرچمهاى خود را در كوفه برافراشت. يك بار وقتى بود كه خودش شخصا رهسپار عراق شد و مصعب را كشت و بار ديگر زمانى كه فرماندارانى چون برادرش بشر بن مروان و ديگران را به جانشينى خود در كوفه منصوب كرد، تا آن كه كار فرماندارى به حجّاج رسيد و آن زمان اوج افسار گسيختگى و بيدادگرىِ عبد الملك است و در آن زمان است كه كار بسيار سخت و دشوار مى شود.

احادیث دیگر این موضوع

۸
امام على عليه السلام:بدانيد كه پس از من مردى فراخ حلق و برآمده شكم بر شما حكومت خواهد كرد كه هر چه بيابد مى خورد و آنچه ندارد مى طلبد. پس او را بكشيد [گر چه مى دانم كه]هرگز او را نخواهيد كشت. ابن ابى الحديد مى گويد: بسيارى معتقدند كه مقصود امام عليه السلام از اين شخص زياد است. عده زيادى مى گويند منظور حجّاج مى باشد و گروهى گفته اند مقصود مغيرة بن شعبه است. اما به نظر من مى رسد كه منظور حضرت از اين شخص، معاويه است؛ چرا كه معاويه به پُرخورى و سيرى ناپذيرى شهرت داشت. معاويه آن قدر مى خورد كه مى گفت: سفره را جمع كنيد. به خدا قسم، خسته شدم و سير نشدم. اخبار زيادى در دست است كه پيامبر خدا كسى را در پى معاويه فرستاد كه بيايد. آن شخص ديد معاويه مشغول خوردن است. پيامبر خدا بعد از مدتى دوباره كسى دنبال او فرستاد و وقتى فرستاده آمد، ديد هنوز مشغول خوردن است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در نفرين به معاويه فرمود:«خدايا! شكمش را سير نكن». شاعر نيز گفته است: دوستى دارم كه شكمش چون جهنّم است. گويى در روده اش معاويه است!