نامه هاى پيامبرصلى الله عليه وآله

20 حدیث
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:أنا رَسولُ مَن أدرَكتُ حَيّا و مَن يُولَدُ بَعدي. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من پيامبر كسانى كه با من به سر مى برند و كسانى كه بعد از من به دنيا مى آيند هستم.
۱.الطبقات الكبرى: 1 / 191.
عنه صلى الله عليه و آله:اُرسِلتُ إلَى النّاسِ كافَّةً، و بِي خُتِمَ النَّبيُّونَ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من به سوى همه مردم فرستاده شده ام و سلسله پيامبران به من ختم شده است.
۱.الطبقات الكبرى: 1 / 192.
عنه صلى الله عليه و آله:بُعِثَ كلُّ نَبيٍّ كانَ قَبلي إلى اُمَّتِهِ بلِسانِ قَومِهِ، و بَعَثَني إلى كُلِّ أسوَدَ و أحمَرَ بالعَربيَّةِ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:پيش از من هر پيامبرى به زبان قوم خود به سوى امّتش فرستاده شد، ولى خداوند مرا به زبان عربى به سوى هر سياه و سفيدى فرستاده است.
۱.بحار الأنوار: 16 / 316 / 6.
عنه صلى الله عليه و آله:اُعطِيتُ خَمسا لَم يُعطَهُنَّ نَبيٌّ كانَ قَبلي: اُرسِلتُ إلَى الأبيَضِ و الأسوَدِ و الأحمَرِ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:پنج چيز به من داده شده كه به هيچ يك از پيامبران پيش از من داده نشده است: من به سوى سياه و سفيد و سرخ فرستاده شده ام.
۱.الأمالي للطوسيّ: 484 / 1059.
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام:إنّ اللّهَ تباركَ و تعالى أعطى محمّدا صلى الله عليه و آله شَرائعَ نُوحٍ و إبراهيمَ و موسى و عيسى. و أرسَلَهُ كافّةً إلَى الأبيَضِ و الأسوَدِ، و الجِنِّ و الإنسِ. ۱
امام صادق عليه السلام:خداوند تبارك و تعالى شرايع نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام را به محمّد صلى الله عليه و آله داد. و او را به سوى همه سفيد و سياه و جنّ و انس فرستاد.
۱.المحاسن: 1 / 448 / 1035.
رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آلهـ فيما كَتبَ إلى مَلِك الرُّومِ ـ: بسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحيمِ مِن محمّدٍ رسولِ اللّهِ عَبدِهِ و رَسولِهِ إلى هِرَقلَ عَظيمِ الرُّومِ و سَلامٌ على مَنِ اتَّبَعَ الهُدى، أمّا بَعدُ فإنّي أدعوكَ بدِعايَةِ الإسلامِ، أسلِمْ تَسلَمْ، أسلِمْ يُؤْتِكَ اللّهُ أجرَكَ مَرّتَينِ، فإن تَوَلَّيتَ فإنّ علَيكَ إثمَ اليَرِيسِينَ (الأريسيِّينَ). ۱ و يا أهلَ الكِتابِ تَعالَوا إلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بينَنا و بينَكُم ألاّ نَعبُدَ إلاّ اللّهَ و لا نُشرِكَ بهِ شيئا، و لا يَتّخِذَ بَعضُنا بَعضا أربابا مِن دُونِ اللّهِ، فإنْ تَولَّوا فقُولوا: اشْهَدوا بأنّا مُسلِمونَ. ۲
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در نامه اى به امپراتور روم ـنوشت: بسم اللّه الرحمن الرحيم. از محمّد، رسول اللّه بنده و فرستاده او به هرقل، بزرگ روم. درود بر كسى كه راه هدايت پويد. اما بعد، من تو را به اسلام فرا مى خوانم. اسلام بياور تا به سلامت مانى. مسلمان شو تا خداوند اجر تو را دو برابر دهد. اگر نپذيرى گناه رعيت به عهده توست. اى اهل كتاب! بياييد بر سر سخنى بايستيم كه ميان ما و شما يكسان است: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم و هر يك از ما ديگرى را به جاى خداوند، خدايگان نگيرد. پس اگر روى گرداندند، بگو: گواه باشيد كه ما مسلمانيم.
۱.قال المجلسيّ: قوله: «إثم الأريسيّين» هكذا أورده جلّ الرواة، و روي «اليريسين» و روي «الأريسين». معناه: أنّ عليك إثم رعاياك ممّن صددته عن الإسلام. (كما في المصدر).
۲.بحار الأنوار: 20 / 386 / 8.
عنه صلى الله عليه و آلهـ فيما كَتَبهُ لِجمّاعٍ كانُوا في جَبلِ تِهامَةَ قد غَصَبوا المارَّةَ مِن كِنانَةَ و مُزَينَةَ و الحكَمِ و القارَةِ و مَنِ اتَّبَعَهُم مِن العَبيدِ، فَلما ظَهَرَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَفَدَ مِنهُم وَفدٌ علَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله، فكَتَبَ لَهُم رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ـ: بسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحيمِ، هذا كِتابٌ مِن محمّدٍ النَّبيِّ رَسولِ اللّهِ لعِبادِ اللّهِ العُتَقاءِ، إنّهُم إن آمَنوا و أقامُوا الصَّلاةَ و آتَوا الزَّكاةَ فعَبدُهُم حُرٌّ و مَولاهُم محمّدٌ، و مَن كانَ مِنهُم مِن قَبيلَةٍ لَم يُرَدَّ إلَيها، و ما كانَ فيهِم مِن دَمٍ أصابُوهُ أو مالٍ أخَذوهُ فهُو لَهُم، و ما كانَ لَهُم مِن دَينٍ في النّاسِ رُدَّ إلَيهِم و لا ظُلمَ

پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در نامه اى به گروهى [راهزن]كه در كوه تهامه جمع شده و كاروانيان كنانه و مزينه و حَكَم و قاره و شمارى از بردگان آنان را تاراج كرده بودند و پس از پيروزى رسول خدا صلى الله عليه و آله نمايندگانى به حضور آن حضرت فرستاده بودند ـنوشت: بسم اللّه الرحمن الرحيم. اين نامه اى است از محمّد نبىّ فرستاده خدا به بندگان آزاده شده خداوند كه اگر ايمان بياورند و نماز بگزارند و زكات بپردازند بردگان ايشان همگى آزادند و مولاى ايشان محمّد است. و هر كس از ايشان كه از قبيله اى است به آن قبيله برگردانده نمى شود و اگر خونى به گردن دارند يا مالى گرفته اند، از خود ايشان است (بخشيده مى شوند) و اگر طلبى از مردم دارند، بايد به ايشان برگردانده شود و هيچ ستم و ظلمى به ايشان نخواهد شد و در پناه

۱.الطبقات الكبرى: 1 / 278.
الطبقات الكبرى:إنّ رسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لمّا رَجَعَ مِن الحُدَيبيَةِ في ذي الحِجّةِ سَنَةَ سِتٍّ أرسَلَ الرُّسُلَ إلَى المُلوكِ يَدعُوهُم إلَى الإسلامِ و كَتَبَ إلَيهِم كُتُبا، فقيلَ: يا رسولَ اللّهِ، إنّ المُلوكَ لا يَقرؤونَ كِتابا إلاّ مَختوما، فاتَّخَذَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَومئذٍ خاتَما مِن فِضَّةٍ فِصُّهُ مِنهُ، نَقشُهُ ثلاثَةُ أسطُرٍ: محمّدٌ رسولُ اللّهِ، و خَتَمَ بهِ الكُتُبَ، فخَرَجَ سِتّةُ نَفَرٍ مِنهُم في يَومٍ واحِدٍ، و ذلكَ في المُحرَّمِ سَنَةَ سَبعٍ، و أصبَحَ كلُّ رجُلٍ مِنهُم يَتَكلَّمُ بلِسانِ القَومِ الّذينَ بَعَثَهُ إلَيهِم، فكانَ أوّلَ رَسولٍ بَعَثَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَمرُو بنُ اُميَّةَ الضَّمْريُّ إلَى النَّجاشِيِّ، و كَتَبَ

الطبقات الكبرى:هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در ذى حجّه سال ششم، از صلح حديبيه برگشت، سفيرانى نزد پادشاهان فرستاد و براى ايشان نامه نوشت و به اسلام دعوتشان كرد. به آن حضرت عرض شد: اى رسول خدا! پادشاهان نامه بدون مُهر را نمى خوانند. پس، رسول خدا صلى الله عليه و آله همان روز يك انگشتر نقره اى نگين سرْ خود تهيه كرد كه نقش آن سه كلمه «محمّد رسول اللّه» بود و نامه ها را با آن مُهر زد. و شش سفير در يك روز [از مدينه] بيرون رفتند و اين در ماه محرم سال هفتم بود. هر يك از آن فرستادگان به زبان همان مردمى سخن مى گفتند كه رسول خدا او را به سوى ايشان فرستاد. نخستين سفيرى كه رسول خدا9 اعزام كرد عمرو بن اميه ضمرى بود كه او را با دو نامه نزد نجاشى روانه كرد. در يكى از آن دو نامه نجاشى را به اسلام

۱.الطبقات الكبرى: 1 / 258.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله دِحيَة ابنَ خَليفَةَ الكَلبيَّ ـ و هُو أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلى قَيصرَ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ، و كَتَبَ مَعهُ كِتابا و أمَرَهُ أن يَدفَعَهُ إلى عَظيمِ بُصرى لِيَدفَعَهُ إلى قَيصرَ، فدَفَعَهُ عظيمُ بُصرى إلَيهِ و هُو يَومئذٍ بحِمصَ، و قَيصرُ يَومئذٍ ماشٍ في نَذرٍ كانَ علَيهِ: إن ظَهَرتِ الرُّومُ على فارسَ أن يَمشيَ حافِيا مِن قُسطَنطينيّةَ إلى إيلياءَ، فقَرَأ الكِتابَ و أذَّنَ لِعُظَماءِ الرُّومِ في دَسكَرَةٍ لَهُ بحِمصَ فقالَ: يا مَعشَرَ الرُّومِ، هَل لَكُم في الفَلاحِ و الرُّشدِ، و أن يَثبُتَ لَكُم مُلكُكُم و تَتَّبِعونَ ما قالَ عيسَى بنُ مَريمَ؟ قالَتِ الرُّومُ: و ما ذاكَ أيُّها المَلِكُ؟ قالَ: تَتَّبِعونَ هذا النَّبيَّ العَرَبيَّ.

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، دحية بن خليفه كلبى را ـ كه يكى از آن شش سفير بود ـ به سوى قيصر روانه كرد تا او را به اسلام دعوت كند. حضرت نامه اى همراه دحيه كرد و به او فرمود آن نامه را به فرماندار بُصرى دهد تا او آن را تسليم قيصر كند. فرماندار بصرى نامه را به قيصر داد. در آن روز قيصر در حمص به سر مى برد و نذر كرده بود كه اگر روم بر ايران پيروز شود پياده و با پاى برهنه از قسطنطنيه به ايليا (بيت المقدس) برود. قيصر نامه را خواند و به بزرگان روم كه همراه او در صومعه اش در حمص بودند، گفت: اى بزرگان روم! آيا مى خواهيد به رستگارى و هدايت برسيد و پادشاهى شما استوار بماند و از فرمان عيسى بن مريم پيروى كرده باشيد؟ روميان گفتند: پادشاها، چه بايد كرد؟ قيصر گفت: از اين پيامبر عرب پيروى

۱.الطبقات الكبرى: 1 / 259.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عبدَ اللّهِ ابنَ حُذافَةَ السَّهميّ ـ و هو أحَدُ السِّتَّةِ ـ إلى كِسرى يَدعوهُ إلَى الإسلامِ و كَتَبَ مَعهُ كِتابا، قالَ عبدُ اللّهِ: فدَفَعتُ إلَيهِ كتابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فقُرئَ علَيهِ، ثُمّ أخَذَهُ فمَزَّقَهُ، فلَمّا بَلَغَ ذلكَ رسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ: اللّهُمّ مَزِّقْ مُلكَهُ! و كَتَبَ كِسرى إلى باذانَ عامِلهِ علَى اليَمنِ أنِ ابعَثْ مِن عِندِكَ رجُلَينِ جَلْدَينِ إلى هذا الرّجُلِ الّذي بالحِجازِ فلْيَأتِياني بخَبَرِهِ، فبَعَثَ باذانُ قَهرمانَهُ و رجُلاً آخَرَ و كَتَبَ مَعَهُما كِتابا، فَقدِما المدينَةَ فدَفَعا كتابَ باذانَ إلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله، فتَبسَّمَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عبد اللّه بن حذافة سهمى را ـ كه يكى از آن شش سفير بود ـ براى دعوت خسرو به اسلام، همراه نامه اى نزد او روانه كرد. عبد اللّه مى گويد: نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله را تسليم خسرو كردم. چون نامه را براى او خواندند، آن را گرفت و پاره كرد. وقتى اين خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، فرمود: پروردگارا! پادشاهى او را پاره كن! خسرو طى نامه اى به باذان، كارگزار خود در يمن، دستور داد كه دو مرد چابك سوار را نزد اين مرد در حجاز بفرست تا خبرى از او براى من بياورند. باذان پيشكار خود و يك نفر ديگر را با نامه اى فرستاد. آن دو وارد مدينه شدند و نامه باذان را به پيامبر صلى الله عليه و آله دادند. رسول خدا صلى الله عليه و آله لبخندى زد و آن دو را كه به خود

۱.الطبقات الكبرى: 1 / 259.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حاطِبَ ابنَ أبي بَلتعَةَ اللَّخْميّ ـ و هو أحَدُ السِّتّةِ ـ إلَى المُقَوقسِ صاحِبِ الإسكَندَريَّةِ عَظيمِ القِبطِ يدَعوهُ إلَى الإسلامِ، و كَتَبَ مَعهُ كِتابا، فأوصَلَ إلَيهِ كِتابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فقَرَأهُ و قالَ لَهُ خَيرا، و أخَذَ الكِتابَ فجَعَلَهُ في حُقٍّ مِن عاجٍ و خَتَمَ علَيهِ و دَفَعَهُ إلى جارِيَتِهِ، و كَتبَ إلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله: قد عَلِمتُ أنَّ نَبيّا قد بَقِيَ و كُنتُ أظُنُّ أنّهُ يَخرُجُ بالشّأمِ، و قد أكرَمتُ رَسولَكَ، و بَعَثتُ إلَيكَ بجارِيَتَينِ لَهُما مَكانٌ في القِبطِ عَظيمٌ، و قد أهدَيتُ لكَ كِسوَةً و بَغلَةً تَركَبُها، و لَم يَزِدْ على هذا و لَم يُسلِمْ، فقَبِلَ رسولُ اللّهِ صلى

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حاطب بن ابى بلتعه لخمى را ـ كه يكى ديگر از آن شش سفير بود ـ همراه نامه اى براى دعوت به اسلام پيش مقوقس، فرمانرواى اسكندريه و سالار قبطيان، فرستاد. حاطب نامه را به مقوقس داد. مقوقس آن را خواند و با حاطب به خوشى سخن گفت و نامه را در جعبه اى از عاج قرار داد و سرش را مُهر كرد و آن را به كنيز خود داد. و به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشت: من مى دانستم كه هنوز يك پيامبر باقى مانده است، اما خيال مى كردم او در شام ظهور خواهد كرد. فرستاده تو را گرامى داشتم و اكنون دو كنيز كه در ميان قبطيان منزلت والايى دارند برايت مى فرستم و جامه اى و استرى كه بر آن سوار شوى به عنوان پيشكش تقديم مى كنم. او چيز ديگرى ننوشت و مسلمان هم نشد. رسول خدا صلى الله عليه و آله

۱.الطبقات الكبرى: 1 / 260.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله شُجاعَ ابنَ وَهبٍ الأسَديّ ـ و هو أحَدُ السِّتّةِ ـ إلَى الحارِثِ بنِ أبي شِمرٍ الغَسّانيِّ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ و كَتَبَ مَعهُ كِتابا، قالَ شُجاعٌ: فأتَيتُ إلَيهِ و هُو بِغَوطَةِ دِمَشقَ، و هُو مَشغولٌ بتَهيئَةِ الإنزالِ و الألطافِ لقَيصرَ، و هُو جاءٍ مِن حِمصَ إلى إيلياءَ، فأقَمتُ على بابِهِ يَومَينِ أو ثَلاثَةً، فقُلتُ لحاجِبِهِ: إنّي رَسولُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَيهِ، فقالَ: لا تَصِلُ إلَيهِ حتّى يَخرُجَ يومَ كذا و كذا، و جَعلَ حاجِبُهُ ـ و كانَ رُوميّا اسمُهُ مرى ـ يَسألُني عن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فكُنتُ اُحَدِّثُهُ عن صفَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و ما يَدعو إلَيهِ، فيَرِقُّ حتّى يَغلِبَهُ

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شجاع بن وهب اسدى را ـ كه يكى ديگر از آن شش سفير بود ـ همراه نامه اى براى دعوت به اسلام، نزد حارث بن شمر غسّانى روانه كرد. شجاع مى گويد: پيش حارث كه در غوطه دمشق بود رفتم. او سرگرم فراهم آوردن وسايل پذيرايى و استقبال از قيصر بود كه مى خواست از حمص به ايليا بيايد. من دو يا سه روز بر درگاهش منتظر ماندم. سپس به حاجب او گفتم: من فرستاده رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى حارث هستم. او گفت: تا فلان روز كه بيرون بيايد به او دسترسى نخواهى داشت. حاجب او كه اهل روم و نامش مرى بود، از من درباره رسول خدا سؤالاتى مى كرد و من از ويژگى هاى رسول خدا و آيينى كه به آن دعوت مى كند برايش مى گفتم. او چندان تحت تأثير قرار مى گرفت كه مى گريست و مى گفت: من انجيل را

۱.الطبقات الكبرى: 1 / 261.
الطبقات الكبرى:كانَ فَروَةُ بنُ عَمرِو الجُذاميّ عامِلاً لقَيصرَ على عَمّانَ مِن أرضِ البَلقاءِ، فلَم يَكتُبْ إلَيهِ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فأسلَمَ فَروَةُ و كَتَبَ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله بإسلامِهِ و أهدى لَهُ، و بَعَثَ مِن عِندِه رَسولاً مِن قَومِهِ يُقالُ لَهُ: مَسعودُ بنُ سَعدٍ، فقَرأ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله كتابَهُ و قَبِلَ هَديَّتَهُ، و كَتَبَ إلَيهِ جوابَ كِتابِهِ، و أجازَ مَسعودا باثنتَي عَشرَةَ اُوقِيَّةً و نَشٍّ، و ذلكَ خَمسُمِائةِ دِرهَمٍ. ۱
الطبقات الكبرى:فروة بن عمرو جذامى كارگزار قيصر در عمّان، از سرزمين بلقاء بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او نامه اى ننوشت، ولى او خودش مسلمان شد و نامه اى درباره اسلام آوردن خود به رسول خدا صلى الله عليه و آله نوشت و آن را همراه هديه اى به وسيله يكى از افراد قوم خود به نام مسعود بن سعد فرستاد. رسول خدا صلى الله عليه و آله نامه او را خواند و هديه اش را پذيرفت و پاسخ نامه اش را نوشت و به مسعود بن سعد دوازده و نيم اوقيه، يعنى پانصد درهم، جايزه داد.
۱.الطبقات الكبرى: 1 / 262.
الطبقات الكبرى:بَعَثَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله سَليطَ ابنَ عَمرِو العامِريّ ـ و هو أحَدُ السِّتّةِ ـ إلى هَوذَةَ بنِ عليِّ الحَنَفيِّ يَدعوهُ إلَى الإسلامِ و كَتَبَ مَعَهُ كِتابا، فقَدِمَ علَيهِ و أنزَلَهُ و حَباهُ، و قَرأ كِتابَ النّبيِّ صلى الله عليه و آله: و رَدَّ رَدّا دُونَ رَدٍّ، و كَتَبَ إلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله: ما أحسَنَ ما تَدعو إلَيهِ و أجمَلَهُ! و أنا شاعِرُ قَومي و خَطيبُهُم، و العَرَبُ تَهابُ مَكاني، فاجعَلْ لي بعضَ الأمرِ أتَّبِعْكَ. و أجازَ سَليطَ بنَ عَمرٍو بجائزةٍ و كَساهُ أثوابا مِن نَسجِ هَجَرَ، فقَدِمَ بذلكَ كلِّهِ علَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله و أخبَرَهُ عنهُ بما قالَ، و قَرأ كِتابَهُ و قالَ: لَو سألَني سَيابَةً من الأرضِ ما فَعَلتُ، بادَ و بادَ

الطبقات الكبرى:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سليط بن عمرو عامرى را كه او نيز يكى از آن شش نفر بود، همراه نامه اى براى دعوت به اسلام، نزد هوذة بن على حنفى فرستاد. سليط بر او وارد شد. هوذه او را ميهمان كرد و به وى بخشش كرد و نامه پيامبر را خواند و به سليط جواب صريحى نداد و به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشت: آنچه بدان دعوت مى كنى، بسيار نيكو و زيباست. من شاعر و خطيب قوم خود هستم و عرب ها به موقعيت من احترام مى گذارند. پس، براى من فرماندهى منطقه اى را تعيين كن تا از تو پيروى كنم. وى به سليط پاداشى داد و جامه هايى از پارچه هاى هَجَر بر وى پوشانيد. سليط همه آنها را خدمت پيامبر آورد و گفته هاى او را به اطلاع ايشان رساند. پيامبر نامه هوذه را خواند و فرمود: اگر به اندازه غوره خرمايى زمين از من

۱.الطبقات الكبرى: 1 / 262.
صحيح مسلم عن أبي سُفيانَ:. بَينا أنا بالشّامِ إذ جِيءَ بكِتابٍ مِن رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلى هِرَقلَ. فقالَ هِرَقلُ: هَل هاهُنا أحَدٌ مِن قَومِ هذا الرّجُلِ الّذي يَزعُمُ أنّهُ نَبيٌّ؟ قالوا: نَعَم. قالَ: فدُعِيتُ في نَفَرٍ مِن قُريشٍ، فدَخَلنا على هِرَقلَ فأجلَسَنا بينَ يَدَيهِ. و أجلَسوا أصحابي خَلفي. ثُمّ قالَ لِتَرجُمانهِ: سَلْهُ، كيفَ حَسَبُهُ فيكُم؟ قالَ: قلتُ: هُو فينا ذو حَسَبٍ. قالَ: فهَل كانَ مِن آبائهِ مَلِكٌ؟ قلتُ: لا. قالَ: فهَل كُنتُم تَتَّهِمونَهُ بالكِذبِ قَبلَ أن يَقولَ ما قالَ؟ قلتُ: لا. قالَ: و مَن يَتَّبِعُهُ؛ أشرافُ النّاسِ أم ضُعَفاؤهُم؟ قالَ: قلتُ: بَل ضُعَفاؤهُم. قالَ: أ يَزيدونَ أم يَنقُصونَ؟ قالَ: قلتُ: لا، بَل يَزيدونَ، قالَ: هَل يَرتَدُّ أحَدٌ

صحيح مسلمـ به نقل از ابو سفيان ـ:. زمانى كه در شام بودم نامه اى از رسول خدا صلى الله عليه و آله، براى هرقل آورده شد. هرقل گفت: آيا از قوم اين مردى كه مى گويد پيامبر است، كسى در اين جا هست؟ گفتند: آرى. ابو سفيان مى گويد: من با چند نفر از قريش احضار شديم. وقتى بر هرقل وارد شديم او ما را در برابر خود نشاند و همراهانم را پشت سرم نشاندند. آنگاه به مترجم خود گفت: از او بپرس كه حسب و نسب وى [پيامبر] در ميان شما چگونه است؟ من گفتم: او در ميان ما از حسب و نسب برخوردار است. پرسيد: آيا از پدران او كسى پادشاه بوده است؟ من گفتم: نه. پرسيد: آيا پيش از آن كه دعوى نبوّت كند، او را به دروغگويى متهم مى كرديد؟ من گفتم: نه. پرسيد: چه كسانى از او پيروى مى كنند، اشراف يا مردمان فرو دست؟ ابو سفيان مى گويد:

۱.آل عمران: 64.
۲.صحيح مسلم: 3 / 1393 / 74.
بحار الأنوار عن ابن مهديِ المطاميريِ في مجالِسِهِ:إنّ النَّبيَّ كَتَبَ إلى كِسرى: مِن محمّدٍ رسولِ اللّهِ إلى كِسرَى بنِ هرمزدَ، أمّا بعدُ فأسلِمْ تَسلَمْ، و إلاّ فأذَنْ بحَربٍ مِن اللّهِ و رَسولهِ، و السّلامُ على مَنِ اتَّبَعَ الهُدى. فلَمّا وصَلَ إلَيهِ الكِتابُ مَزَّقَهُ و استَخَفَّ بهِ، و قالَ: مَن هذا الّذي يَدعوني إلى دِينِهِ، و يَبدأُ باسمهِ قبلَ اسمي؟! و بَعَثَ إلَيهِ بِتُرابٍ، فقالَ صلى الله عليه و آله: مَزَّقَ اللّهُ مُلكَهُ كما مَزَّقَ كِتابي، أما إنّهُ (إنّكُم) ستُمَزِّقونَ مُلكَهُ، و بَعَثَ إلَيّ بتُرابٍ أما إنّكُم ستَملِكونَ أرضَهُ. ۱
بحار الأنوارـ به نقل از ابن مهدى مطاميرى در مجالس خود ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خسرو نوشت: از محمّد رسول خدا به خسرو پور هرمزد، اما بعد، اسلام بياور تا به سلامت مانى، در غير اين صورت به خدا و رسول او اعلام جنگ كن. درود بر كسى كه راه هدايت پويد. وقتى نامه به خسرو رسيد، با بى اعتنايى آن را پاره كرد و گفت: اين كيست كه مرا به دين خود فرا مى خواند و نام خودش را پيش از نام من مى آورد؟! او مشتى خاك براى پيامبر فرستاد. حضرت فرمود: خداوند پادشاهى او را از هم دَرَد، چنان كه نامه مرا پاره كرد. بدانيد كه به زودى سلطنت او را متلاشى خواهيد كرد. او براى من مشتى خاك فرستاده است. بدانيد كه به زودى خاك او را تصرّف خواهيد كرد.
۱.بحار الأنوار: 20 / 381 / 7.
بحار الأنوار عن مُحمَّد بن اسحاقٍ:بَعَثَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عبدَ اللّهِ بنَ حُذافَةَ بنِ قَيسٍ إلى كِسرى بنِ هُرمزَ مَلكِ فارِسَ، و كتَبَ: بسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحيمِ، مِن محمّدٍ رسولِ اللّهِ إلى كِسرى عَظيمِ فارِسَ، سلامٌ على مَنِ اتَّبَعَ الهُدى و آمَنَ باللّهِ و رَسولِهِ. و أدعوكَ بداعِيَةِ اللّهِ عَزَّ و جلَّ، فإنّي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى النّاسِ كافّةً، لاُِنذِرَ مَن كانَ حَيّا و يَحِقَّ القَولُ علَى الكافِرينَ، فأسلِمْ تَسلَمْ، فإن أبَيتَ فإنّ إثمَ المَجوسِ علَيكَ. ۱
بحار الأنوارـ به نقل از محمّد بن اسحاق ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عبد اللّه بن حذافة بن قيس را به نزد خسرو پور هرمز، پادشاه ايران، فرستاد و به او نوشت: بسم اللّه الرحمن الرحيم. از محمّد، رسول خدا به خسرو، پادشاهِ فارس. درود بر كسى كه از راه راست پيروى كند و به خدا و فرستاده او ايمان آورد. من تو را به دعوت خداوند عزّ و جلّ فرا مى خوانم؛ زيرا كه من فرستاده خدا به سوى همه مردم هستم تا آن را كه زنده است هشدار دهم و سخن حق براى كافران معلوم شود. پس، اسلام بياور تا به سلامت مانى و اگر امتناع ورزى، گناه مجوسيان به گردن توست.
۱.بحار الأنوار: 20 / 389 / 8.
الخرائجِ و الجرائحِ:إنّ كِسرى كَتبَ إلى فَيروزَ الدَّيلَميِّ ـ و هُو مِن بَقيَّةِ أصحابِ سَيفِ ابنِ ذي يَزَنَ ـ: أنِ احمِلْ إلَيّ هذا العَبدَ الّذي يَبدأ باسمِهِ قَبلَ اسمي، فاجتَرأَ علَيَّ و دَعاني إلى غَيرِ دِيني، فأتاهُ فَيروزُ و قالَ لَهُ: إنّ ربِّي أمَرَني أن آتِيَهُ بكَ، فقالَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إنّ ربِّي أخبَرَني أنّ ربَّكَ قُتِلَ البارِحَةَ، فجاءَ الخَبرُ أنّ ابنَهُ شِيرَويهَ [وَثَبَ علَيهِ] فقَتلَهُ في تلكَ اللّيلَةِ، فأسلَمَ فَيروزُ و مَن مَعهُ، فلَمّا خَرجَ الكَذّابُ العَبسيُّ أنفَذَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِيَقتُلَهُ، فتَسَلّقَ سَطحا فلَوى عُنُقَهُ فقَتَلَهُ. ۱
الخرائج و الجرائح:خسرو به فيروز ديلمى كه از بقاياى ياران سيف بن ذى يزن بود، نوشت: اين بنده اى را كه نام خودش را پيش از نام من مى آورد و گستاخانه مرا به دينى غير از دين خودم دعوت مى كند، نزد من روانه كن. فيروز نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: خداوندِ من مرا دستور داده تو را نزد او برم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوندِ من مرا خبر داد كه خداوندِ تو ديشب كشته شد. در اين هنگام خبر رسيد كه فرزند او شيرويه در آن شب بر وى حمله برده و او را كشته است. پس، فيروز و همراهانش اسلام آوردند. زمانى كه كذّاب عبسى سر برداشت رسول خدا صلى الله عليه و آله فيروز را براى كشتن او فرستاد. او از بام بالا رفت و گردنش را پيچاند و او را كشت.
۱.الخرائج و الجرائح: 1 / 64 / 111.
صحيح مسلم عن أنس:إنّ نَبيَّ اللّهِ صلى الله عليه و آله كَتَبَ إلى كِسرى، و إلى قَيصرَ، و إلَى النَّجاشِيِّ، و إلى كُلِّ جَبّارٍ، يَدعوهُم إلَى اللّهِ تعالى، و لَيس بالنَّجاشِيِّ الّذي صلّى علَيهِ النَّبيُّ صلى الله عليه و آله. ۱
صحيح مسلمـ به نقل از انس ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به كسرا و قيصر و نجاشى و ديگر زمام داران نامه نوشت و آنان را به [تسليم در برابر]خداى متعال دعوت كرد. اين نجاشى، آن نجاشى اى نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر او درود فرستاد.
۱.صحيح مسلم: 3 / 1397 / 75.
الدرّ المنثور عن ابنِ عبّاسٍ:إنّ كِتابَ رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى الكُفّارِ: «تَعالَوا إلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا و بَيْنَكُم.» الآية. ۱
الدرّ المنثورـ به نقل از ابن عبّاس ـ: رسول خدا صلى الله عليه و آله به كفّار اين آيه را مى نوشت: «تعالوا إلى كلمة سواء بيننا و بينكم أن لا نعبد إلاّ اللّه.» [اى اهل كتاب!] بياييد بر سرِ سخنى كه ميان ما و شما يكسان است كه جز خدا را نپرستيم، بايستيم.
۱.الدرّ المنثور: 2 / 234.