حدیث دربارهپرورش

تاريخ دمشق عن ابن سلّام:لَمّا أمعَرَ ۱ أبو طالِبٍ قالَت بَنو هاشِمٍ: دَعنا فَليَأخُذ كُلُّ رَجُلٍ مِنّا رَجُلاً مِن وُلدِكَ، قالَ: اِصنَعوا ما أحبَبتُم إذا خَلَّيتُم لي عَقيلاً. فَأَخَذَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله عَلِيّا، فَكانَ أوَّلَ مَن أسلَمَ مِمَّن يَلتَفُّ عَلَيهِ حيطانُهُ مِنَ الرِّجالِ. ۲
تاريخ دمشقـ به نقل از ابن سلّام ـ: چون ابو طالبْ نادار شد، بنى هاشم گفتند: بگذار هريك از مردان ما يكى از پسرانت را بگيرد. ابو طالب گفت: عقيل را برايم بگذاريد و هركار دوست داريد، بكنيد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را گرفت و او نخستين نفر در ميان اطرافيان پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه اسلام آورد.
۱.أمْعَرَ: افتقر (النهاية: ج 4 ص 342 «معر»).
۲.تاريخ دمشق: ج 26 ص 283، مجالس ثعلب: ج 1 ص 29 وفيه «خبطاته» بدل «حيطانه».

احادیث دیگر این موضوع

۸
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از مجاهد بن جبر ابو حجّاج ـ: از نعمت هاى خداوند بر على بن ابى طالب عليه السلام، چيزى بود كه خدا برايش پيش آورد و حالت نيكويى بود كه او برايش اراده كرد. قريش به قحطى شديدى دچار شدند و ابو طالب، نانخورهاى فراوانى داشت. پس پيامبر خدا به عمويش عبّاس كه از توانگران بنى هاشم بود، فرمود: «اى ابو الفضل! برادرت ابو طالب، عيالوار است و مى بينى كه از اين قحطى چه به مردم رسيده است. پس بيا تا عائله ابو طالب را سبُك كنيم. من يكى از پسرانش را مى گيرم و تو نيز يكى را و سرپرستى شان را به عهده مى گيريم». عبّاس، موافقت كرد. برخاستند و به نزد ابو طالب آمدند و گفتند: ما مى خواهيم عائله ات را سبك كنيم تا آن گاه كه مردم از اين سختى به درآيند. ابو طالب به آنها گفت: اگر عقيل را براى من مى نهيد، هركارى كه مى خواهيد، بكنيد. پس پيامبر خدا، على عليه السلام را گرفت و با خود برد و عبّاس، جعفر را. پس على عليه السلام همواره با پيامبر خدا بود تا خداوند، وى را به پيامبرى برانگيخت و على عليه السلام، وى را پيروى و تصديق كرد؛ و عبّاس، جعفر را گرفت و جعفر، همواره با عبّاس بود تا آن كه مسلمان و از او بى نياز شد.
امام على عليه السلامـ در خطبه اى به نام «قاصعه» ـ: من در كودكى، سران عرب را به خاك افكنده ام و سركردگان تيره هاى ربيعه و مُضَر را در هم شكسته ام. شما موقعيت مرا نزد پيامبر خدا به سبب خويشاوندى نزديك و منزلت ويژه ام مى دانيد. به گاه كودكى ام مرا در دامنش مى نهاد و به سينه اش مى چسبانْد، و در بستر خويش جايم مى داد، و مرا به تن خويش مى سود، و بوى خوشش را به [مشام]من مى رسانْد، و غذا را مى جويد و لقمه لقمه در دهانم مى نهاد. از من نه سخن دروغى شنيد و نه كار خطايى ديد. بى ترديد، خداوند از همان اَوانِ از شير گرفته شدنِ پيامبر صلى الله عليه و آله، بزرگ ترين فرشته را از ميان فرشتگانش شب و روز، همراه او ساخت تا راه بزرگوارى و محاسن اخلاقى جهان را بپيمايد و من هماره در پى او بودم، همچون بچّه شتر از شير گرفته شده در پىِ مادرش. هر روز از اخلاق خود، نشانه اى برايم بر پا مى داشت و مرا به پيروى اش وا مى داشت. او هر سال در غار حرا به خلوت مى نشست كه من، او را مى ديدم و كس ديگرى او را نمى ديد. در آن روزگار، اسلام به خانه اى راه نيافته بود، جز خانه اى كه پيامبر خدا و خديجه در آن بودند و من، سومين آنان بودم. نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوّت را مى شنيدم.